جستجو

هر صبح

———-

هر شب با تو زندگی می‌کنم

هر صبح خوابت را می‌بینم

هر صبح

هر صبح تا چشم باز می‌کنم

می‌آیی پشت پنجره‌ام

دست‌هات را دور صورتت کاسه می‌کنی

دنبال من می‌گردی؛

ولی سال‌هاست که این اتاق خالی ست

دیگر کسی اینجا نیست.

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

4 Kommentare

  1. سلام جناب آقای معروفی عزیز
    امیدوارم خوب باشین و سلامت. از اینکه اینجا می تونم نظر بدم و با شما در تماس باشم خیلی خوشحالم. یاد خاطره ای از مدرسه افتادم که ۸ ساله بودم و از گرفتن جامدادیی به عنوان جایزه از ناظم و سر صف ذوق مرگ شدم.
    آیا می تونم باز هم اینجا براتون پیام بذارم و پرسشی داشته باشم؟‌ از وقت با ارزش تون ممنونم.
    همیشه برقرار باشید

  2. سلام جناب استاد معروفی.
    امیدوارم پیام من به دست شما برسد.
    اثر بی نظیر شما را خواندم که بهتر بگوییم زندگی کردم.
    سرم از شدت درد در حال انفجار است.
    تمام نقد ها و فیلم های مرتبط با آن را خوانده و نگاه کردم اما آرام نیگیرد.
    ملتمسانه از شما خواهش میکنم راهنماییم کنید.
    میخواهم با آرامش بخوابم.
    برایم علت مرگ و خودسوزی آیدا اهمیت نداشت چون رنگی‌ در داستان نداشت یعنی داشت خاکستری بود.
    اما سرمه، رنگی ترین قسمت داستان بود.سرخ بود به رنگ عشق،سبز بود به رنگ زندگی و چه شد؟
    علت مرگ سرمه چه بود؟زایمان؟پس آیدین کجا بود؟سرمه کجا بودکه خودش هم نمیدانست؟خانواده سرمه چه شدند؟ به یکباره خانواده آنها همه با هم از هم پاشیدند؟ کارخانه آقای لرد تا سالها بعد از مرگ او همچنان هور هور میکرد. ولی کارخانه چوب بری عموی سرمه به یکباره مرد؟
    خواهش میکنم جواب معماها را بدهید.
    ممنون بابت خلق این اثر فوق العاده.

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert