توضیحات
ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﺎ ﻧﺎن آﻏﺎز ﺷﺪ. ﻣﺎ ﻓﺮزﻧﺪان اﻧﻘﻼب ﻧﺒﻮدﻳﻢ، ﻣﺎ ﻧﺎن ﺑﻮدﻳﻢ. ﻧﺎن داغی ﻛﻪ لقمهی ﭼﭗ ﺳﺮان ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺷﺪﻳﻢ. ﺗﻜﻪ ﭘﺎرهﻣﺎن ﻛﺮدﻧﺪ و ﺧﻮردﻧﺪ و ﭘﺎﺷﻴﺪﻧﺪ. ﻧﻪ. ﭼﻪ میگویم؟ اﻧﮕﺎر ﻛﻪ در اﻳﻦ ﺧﻠﻘﺖ اﺿﺎﻓﻪ ﺑﻮدﻳﻢ. ﻣﺎ را ﻣﺼﺮف ﺟﺎﻣﻌﻪﻣﺎن ﻧﻜﺮدﻧﺪ، ﻣﺎ را اﺳﺮاف ﻛﺮدﻧﺪ، ﭘﺨﺶﻣﺎن ﻛﺮدﻧﺪ که ﺑﺮ سفرهی ﺧﻮدﻣﺎن ﻧﻨﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺪامﻣﺎن در ﺳﺎﺧﺘﻦ آن ﻣﻤﻠﻜﺖ ﻧﻘﺶ ﻧﺪاﺷﺘﻪ باشیم .ﺷﺨﺼﻴﺖ و ﻫﻮﻳﺖﻣﺎن را ﺑﻪ ﻟﺠﻦ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﺣﺘﺎ در اروﭘﺎی ﻣﺘﺮقی ﻫﻢ ﻧﺘﻮاﻧﻴﻢ ﻣﺜﻞ بقیهی ﻣﺮدم زﻧﺪگی ﻛﻨﻴﻢ. دﻟﻢ می ﺧﻮاﺳﺖ ﻣﻮﻫﺎم ﺳﻴﺎه ﻧﺒﻮد، ﺳﺒﻴﻠﻢ ﺳﻴﺎه ﻧﺒﻮد، آروارهﻫﺎی ﺑﺰرگ میداﺷﺘﻢ، ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎی ﺑﻮر، از یک ﻧﮋاد ﺑﺮﺗﺮ ﻛﻪ اﺣﺴﺎس ﻏﺮیبی ﻧﻜﻨﻢ، ﺧﺎرجی ﻧﺒﺎﺷﻢ، و ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﻫﻢ ﺳﺮزﻣﻴﻦ ﻣﻦ است. ﺳﺮزﻣﻴﻦ ﻣﻦ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ ﻣﻦ ﻛﺠﺎییام؟ از ﻛﺠﺎ ﺑﻪ ﻛﺠﺎ ﭘﺮﺗﺎب ﺷﺪم؟ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ، ﺑﺮادر! اﺻﻼً ﭼﺮا اﻳﻦ ﺟﻮری ﺷﺪﻳﻢ؟ ﻣﺎ اﻧﻘﻼب ﻛﺮدﻳﻢ، اﻣﺎ اﻧﮕﺎر ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪﻳﻢ. –برشی از رمان













نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.