.
.
پدرم، پدر نازنينم هر چه انتظار کشيد، من نيامدم.
امروز صبح سحر جان سپرد.
مامانم میگويد از وقتی تو رفتی افسرد، همه میدانند. پژمرد.
در ايران، هر روز به ديدنش میرفتم. دفتر گردون نزديک مغازهی پدرم بود، هفت سال، هر روز به ديدنش رفتم، تا اينکه سرنوشت چنين رقم خورد و پدرم با دلهره به من گفت: «چرا نمیروی؟ منتظر چی هستی؟ برو زودتر.» و تمام اين سالها در گفتگوهای تلفنی، هربار يادش نمیرفت که بگويد: «دوری را میشود تحمل کرد، ولی تا اينها هستند برنگرد. بهت رحم نمیکنند.»
«اينها تا کی هستند؟ من تا کی اينجا بمانم؟ دلم برات تنگ شده باباجون.»
مامانم میگويد عکست توی کيفش هست، هربار به بهانهای آن را به کسی نشان میدهد.
امروز صبح، امروز صبح، خواب بودم امروز صبح، مامانم زنگ زد و گفت تو پسر ارشدی، مامان، حالا چکار کنيم؟ بگو.
گفتم فقط براش گريه کنيد.
.
امروز صبح سحر جان سپرد.
مامانم میگويد از وقتی تو رفتی افسرد، همه میدانند. پژمرد.
در ايران، هر روز به ديدنش میرفتم. دفتر گردون نزديک مغازهی پدرم بود، هفت سال، هر روز به ديدنش رفتم، تا اينکه سرنوشت چنين رقم خورد و پدرم با دلهره به من گفت: «چرا نمیروی؟ منتظر چی هستی؟ برو زودتر.» و تمام اين سالها در گفتگوهای تلفنی، هربار يادش نمیرفت که بگويد: «دوری را میشود تحمل کرد، ولی تا اينها هستند برنگرد. بهت رحم نمیکنند.»
«اينها تا کی هستند؟ من تا کی اينجا بمانم؟ دلم برات تنگ شده باباجون.»
مامانم میگويد عکست توی کيفش هست، هربار به بهانهای آن را به کسی نشان میدهد.
امروز صبح، امروز صبح، خواب بودم امروز صبح، مامانم زنگ زد و گفت تو پسر ارشدی، مامان، حالا چکار کنيم؟ بگو.
گفتم فقط براش گريه کنيد.
.
![]()
پدربزرگ، آقای باسی، پدرم (پنجاه سال پيش)
شعر عقاب
امروز پنجشنبه است. قرار بود با برخی دوستان وبلاگستان، به احترام کشتگان روزهای اخير که همه جوان بودند، در مقابل فرتوتيت مصباحيان و کودتاچيان و تشيع صفوی که سيصد سال زيسته اند و از مردار خواری عمر دارز يافتهاند شعر زيبای عقاب، اثر پرويز ناتل خانلری را در وبلاگهامان بهروز کنيم. با اينکه صدای من اين روزها درهم شکسته است، اما شعر را امروز در راديو زمانه میخوانم و به يادگار میگذارم. اين شعر هم مثل جوانان کشتهی ما، سروی در ادبيات مقاومت ايران است.گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کش دور به انجام رسيد
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي کشور ديگرگيرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارويي جويد و در کار کند
صبحگاهي زپي چاره کار
گشت بر باد سبک سير سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و ان شبان بيم زده، دل نگران
شد پي برهی نوزاد دوان
کبک در دامن خاري آويخت
کبک در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه کرد و رميد
آهو استاد و نگه کرد و رميد
دشت را خط غباري بکشيد
ليک صياد سر ديگرداشت
ليک صياد سر ديگرداشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاري ست حقير
چاره مرگ نه کاري ست حقير
زنده را دل نشود از جان سير
صيد، هر روزه به چنگ آمد زود
صيد، هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صياد نبود
آشيان داشت در آن دامن دشت
آشيان داشت در آن دامن دشت
زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده
سنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زيسته افزون زشمار
سالها زيسته افزون زشمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت که اي ديده ز ما بس بيداد!
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلي دارم اگر بگشايی
مشکلي دارم اگر بگشايی
بکنم هرچه تو ميفرمیاي
گفت: ما بندهی درگاه توایم
گفت: ما بندهی درگاه توایم
تا که هستيم هوا خواه توايم
بنده آماده بگو فرمان چيست؟
بنده آماده بگو فرمان چيست؟
جان به راه تو سپارم، جان چيست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آيد که زجان ياد کنم
اين همه گفت ولي با دل خويش
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفتگويي دگر آورد به پيش
کاين ستمکار قوي پنجه کنون
کاين ستمکار قوي پنجه کنون
از نيازست چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شود
ليک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستي را چو نباشد بنياد
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايدم از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترک جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
زار و افسرده چنين گفت عقاب
که مرا عمر حبابی ست برآب
راست است اين که مرا تيز پرست
راست است اين که مرا تيز پرست
ليک پرواز زمان تيزتر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سيري نيست
ارچه از عمر دل سيري نيست
مرگ ميآيد و تدبيري نيست
من و اين شهپر و اين شوکت وجاه
من و اين شهپر و اين شوکت وجاه
عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافتهاي عمر دراز؟
پدرم از پدر خويش شنيد
پدرم از پدر خويش شنيد
که يکي زاغ سيه روي پليد
با دو صد حيله به هنگام شکار
با دو صد حيله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کرده ست فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليک هنگام دم باز پسين
ليک هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت با من فرمود
از سر حسرت با من فرمود
کاين همان زاغ پليدست که بود
عمر من نيز به يغما رفته است
عمر من نيز به يغما رفته است
يک گل از صد گل تونشکفته است
چيست سرمايه ی اين عمر دراز؟
چيست سرمايه ی اين عمر دراز؟
رازي اينجاست، تو بگشا اين راز
زاغ گفت: گر تو درين تدبيری
زاغ گفت: گر تو درين تدبيری
عهد کن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر که پذيرد کم و کاست
عمرتان گر که پذيرد کم و کاست
ديگران را چه گنه کاين ز شماست
زآسمان هيچ نياييد فرود
زآسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سيصد و اند
پدر من که پس از سيصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثير
بارها گفت که بر چرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها کز زبر خاک وزند
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوي بالاتر
هر چه از خاک شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا به جايي که بر اوج افلاک
تا به جايي که بر اوج افلاک
آيت مرگ شود پيک هلاک
ما از آن سال بسي يافتهايم
ما از آن سال بسي يافتهايم
کز بلندي رخ برتافتهايم
زاغ را ميل کند دل به نشيب
زاغ را ميل کند دل به نشيب
عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند ومردار بهين درمانست
گند ومردار بهين درمانست
چاره رنج تو زان آسانست
خيز و زين بيش ره چرخ مپوی
خيز و زين بيش ره چرخ مپوی
طعمهی خويش بر افلاک مجوي
ناودان جايگهي سخت نکوست
ناودان جايگهي سخت نکوست
به از آن کنج حياط و لب جوست
من که بس نکته نيکو دانم
من که بس نکته نيکو دانم
راه هر برزن و هر کودانم
آشيان در پس باغي دارم
آشيان در پس باغي دارم
وندر آن باغ سراغي دارم
خوان گستردهی الواني هست
خوان گستردهی الواني هست
خوردنيهای فراوانی هست
آنچه زان زاغ ورا داد سراغ
آنچه زان زاغ ورا داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد رفته از آن تا ره دور
بوي بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان
نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و کوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت: خواني که چنين الوان ست
گفت: خواني که چنين الوان ست
لايق حضرت اين مهمان ست
ميکنم شکر که درويش نيم
ميکنم شکر که درويش نيم
خجل از ماحضر خويش نيم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بياموزد از و مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
ابر را ديده به زير پر خويش
حَيَوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان زسفر
بارها آمده شادان زسفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سينه کبک و تذرو و تيهو
سينه کبک و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اينک افتاده بر اين لاشه و گند
اينک افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند؟!
بوي گندش دل و جان تافته بود
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماريِ دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ريش
دلش از نفرت و بيزاري ريش
گيج شد، بست دمي ديده خويش
يادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
فرّ و آزادي و فتح و ظفرست
فرّ و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرّم باد سحرست
ديده بگشود و به هر سو نگريست
ديده بگشود و به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زينها نيست
آنچه بود از همه سو خواري بود
آنچه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال برهم زد و برجست از جا
بال برهم زد و برجست از جا
گفت: کاي يار ببخشاي مرا
سالها باش و بدين عيش بناز
سالها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو عمر دراز
من نيم در خور اين مهمانی
من نيم در خور اين مهمانی
گند و مردارترا ارزاني
گر بر اوج فلکم بايد مرد
گر بر اوج فلکم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظهاي چند بر اين لوح کبود
لحظهاي چند بر اين لوح کبود
نقطهاي بود و سپس هيچ نبود.


439 Kommentare
تسليت عرض مي کنم آقاي معروفي نازنين. دوري از مزار عزيزان… دوري از عزيزان…
عباس جان سلام.
تسلیت عرض میکنم.
روحشان شاد و یادشان همیشگی باد.
برایت صبوری آرزو میکنم دوست عزیز.
سعید از برلین.
خدایا به حق دل زجر کشیده از دوری فرزندش ,بساط این ظالمان رو جمع کن.
خدایش بیامرزاد.
روانش شاد…
تسلیت عرض می کنم
برایتان آرزوی صبر و آرامش می کنم
(اشک ریزان)
او در شما، در سمفونی مردگان ، در حضور خلوت انس، در … زنده است.
چه خوب زندگی کرد.
یادشان همیشه گرامی باد
من هم نبودم كه پدرم رفت
دلم دوباره مي گيرد
برايش گريه مي كنم
و براي لحظه هاي ِ سخت ِ شما
ميان فاصله ها هميشه گريستن سخت است
من رو در اين درد ِ بزرگ شريك بدونيد !
روحشون شاد
متاسفم…………
تسلیت می گویم آقای معروفی . امید که بزودی بتوانید بر مزارش حاضر شوید . امید که ما هزینه هایی که متحمل می شوید را فراموش نکنیم . به امید آزادی
دارم کم میاورم از این همه غم!
… خدایش بیامرزد/
(آره، فقط گریه…)
خودش خواست…
منم براش کامنتاشو به نام خودش می نویسم!
در غمت شریکم، عزیز.
سلام عباس جان، در گذشت پدر نازنین ات را تسلیت میگویم. من را در غمت شریک بدان. اسد
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
…
درود
نمی دانم چه می شود گفت در رفتن پدر…
تنها برایتان آرزوی شکیبایی می کنم و برای ایشان همسفره گی بهشت پروردگار یکتا…
.
تسلیت می گم متاسفم از اینکه نتونستید پیشش باشید
بسیار متاسفام آقای معروفی. تسلای مرا پذیرا باشید. این زخمها از یاد ما هم نمی رود. بروم ببینم با این بغض چه می شود کرد.
جناب آقاي معروفي تسليت من را بابت اين واقعه بپذيريد و چيزي نميتوانم بگويم جز آن چه شيخ اجل ميگويد: طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن/ که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی
متاسفم
و فقط تسلیت…
استاد ِ عزیزم میدانم وقت ِ این حرفها نیست ولی گفتم شاید با این حال و هوائی که دارید فرصتش را نداشته باشید که پستی درباره ی اقدام پنجشنبه درسایتتان بگذارید. من خودم تا جائی که توانستم به خوانندگان سایتتان اطلاع دادم از بقیه ی دوستان هم خواهش میکنم که اطلاع رسانی کنند.
پنجشنبه همه با هم شعر عقاب خانلری را در وبلاگهایمان میگذاریم:
شعر عقاب: http://persianpoem.blogfa.com/post-40.aspx
عباس جان ، در غمت شریکیم…
کیوان ( و دیگر دوستانت در اسن)
سورین، هومان، الهه، فاطمه زنده بودی، سید محمد مرکبیان، کیان، نقره داغ، moghim و سایر دوستداران استاد معروفی عزیز که اینجا را میخوانند را دعوت به اطلاع رسانی این اقدام همگانی میکنم. پیشنهاد استاد معروفی را به گوش همه برسانید. همه پنجشنبه شعر عقاب را در سایتها و وبلاگهایمان بگذاریم.
فرشته ی بی همتای من
در آرزوی دیدارت
به فردوس خانه می کشم
پای طوبا به انتظارت نشسته ام بیا!
باسی عزیزم
در اندوهت شریکم
چند خط بالا را برای عزیزی که از دست داده بودم نوشتم
امروز به تو و روح پدر هدیه می کنم.
سلام
لیلا
به جای همه گریه میکنم ولی تا اینها هستند برنگرد!
دردت به تمام لحظه ها باریده
خورشید بدون تو خوابیده
ای کاش پرنده ها برنگردند
حالا که بهار هم گندیده
(بداهه اومد، تقدیم شما، این بهار هم گندیده باید تا سال دیگه صبر کرد.)
تسلیت می گم آقای معروفی، ان شاالله که اینها بروند و همه به کشور برگردند تا هیچ کس به بهانه ی بودن این آقایان، شب و روز دلتنگ پدر و مادر نباشد
آقای معروفی عزیز، از صمیم قلب بهتون تسلیت می گم. خوش به حال پدرتون که فرزندی مثل شما رو به این سرزمین تقدیم کرده.
سلام.تسليت عرض مي كنم.غم اخرتان باشد.
اگر با دل شکسته چشم فروبست تمام نشده است.خون سیاوش نخفت،آه پدران نیز نخواهد خفت.امروز نه آغاز و نه انجام جهان است…تسلیت ما را بپذیرید.
تسلیت آقای معروفی عزیز
حالا فقط یک مادر دارید. برای او چکار می کنید؟
چه بد که پسر ارشد هستید. چه بد که پسر ارشد تصمیم گیر است. چه بد که باید تصمیم گرفت. چه بد که باید کاری کرد. کاش پدر بود، کنار پسر و مادر عکس شان کنار هم سیب گویان، رنگی با رنگ های گرم.
امیدوارم نشود که بگویید هرچه دیگران یک یک انتظار کشیدند، من نیامدم. هرچه ایران انتظار کشید، من نیامدم. هرچه خودم انتظار کشیدم، نیامدم.
چه پدر نازنینی بود، عکس پسرش توی کیفش بود. قلبم درد گرفت. امیدوارم روحش کنارتان در برلین باشد، در اتاقتان، وقتی چای می خورید، باهم؟
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید…..
تسلیت عرض می کنم.
سلام استاد
از صمیم قلب تسلیت می گویم.
خدا در غربت به شما صبری چند برابر بدهدو ایشان را رحمت کند.
از صمیم قلب تسلیت عرض می نمایم
ما را هم در غمتان شریک بدانید
خدا بیامرزدشان
باسی جان سلام!
یکماه نمیشود که برادر همسرم در اثر سرطان از دنیا رفته است. این را میگویم که اضافه کنم از دو جملهی“تسلیت میگویم“ و „غم آخرتان باشد“ بیزارم چرا که هر دو از بار معنایی تهیاند.
ما را در اندوه خود شریک بدانید. امیدوارم خداوند به شما صبر بدهد تا با این غم کنار بیایید. خوب میدانم از دست دادن عزیز آنهم وقتی دور باشی چه دردی دارد…
تسلیت می گم آقای معروفی.
می دانم که این غم ها غم آخرمان نیست که بگویم غم آخرمان باشد.
ما را اگر قابل می دانید در غم آن عزیز شریک بدانید.
روح شاد.
به امید آزادی حقیقی.
دوستدارتان
احسان
بغض روی بغض می ماند در گلوی ما
و امیدوارم که برگردد پدر که رفت و تو برگردی
فیلم زندگیمان دوباره به عقب برگردد
تسلیت بسیار
خوشحالم که در کنارت هستم. به امید روز رستاخیز. صبر برات میطلبم.
سلام استاد…..
روزگار سختی است….. دوری دوستان و عزیزان سختترین جایش هم دقیقا همین قسمت است….
روزگار بهتری را برایتان ارزومندم…. همان روزگاری که پدرتان برای شما ارزومند بود……
درود
فکر , ندیدن عزیز سخته ….
با تمام وجود تسلیت عرض میکنم …..
حق نگهدار شما
تسلیت میگم آقای معروفی عزیز… و برایتان صبر آرزو میکنم. فقط صبر و شاید هم کمی امید به روزهای آینده که بیایید همینجا و برایش فقط گریه کنید.
فکر که کردم دیدم همه چیز نوشته بودم یادم نبود
که شاید تنها وسیله ایی هستم برای ابراز تشکر مادربزرگ مرحومم از شما آقای نویسنده
خدا پدر مرحومتان را بیامرزد
استاد عزیز می دانم از وقت این شعر گذشته اما بی مناسبت نیست
یادش آباد با پدر روزی
مثل هر روز همسفر بودم
عمق غم ها و غصه هایش را
مثل یک قطره بی خبر بودم
قامت پدر زیر ناداری
رفته رفته داشت خم می شد
کاش یک ره چاره می دیدم
عمر بابا که داشت کم می شد
تسلیت مرا هم بپذیرید
ما هم گریه میکنیم؛ برای پدر، برای مادر و برای خودمان.
یادش سبز، خاکش سیراب
عباس جان، تلخ است. همه چیزمان شده است اشک و گریه. خوب میشویم؛ یا با مرگ يا با زندگی. رواناش شاد باد.
جناب معروفی ما رو هم توی غمتون شریک کنید… روحشون شاد
سلام استاد
چه دردی دارد که پدر چشم انتظار بر در برود و تو نباشی، تو نیامده باشی. اما توی همه نبودن هایت پدر خیالش راحت بود که از دست این بی رحم ها در امانی. با خیال راحت چشم از دنیا بست. او به امنیت پسرش راضی تر بود تا به ماندنش و نگرانی از فرداهایش. روحش شاد. تسلیت بسیار … .
تسلیت من اگر تسلای خاطر نباشه برای شما ، حضورم مایه ی رنجی به نام خوندن و تایید کامنته.
فقط می خواستم بگم ، شما از همین راه دور ، کاری برای پدرتون می کنید که هیچ کس برای پدرش نمی کنه.
سال های سال، تا زمانی نا معلوم مردم با خوندن آثار شما خدابیامرزی براشون می فرستن.
روحشون شاد. راحت شدن از این هیاهوی ناپاک
سلام
انگار که محو شده ایم در زمان
انگار که اصلا وجود نداشته ایم
انگار که اصلا زاده نشده ایم
…
وقتی خواندم و دیدم و شنیدیم با خود گفتم ننگتان باد
آنها باید بدانند منفور تر خواهند شد
دوست خیلی عزیزم جناب آقای عباس معروفی.
به درستی آگاهی که دو برادر و یک برادر زاده را همه با هم از دست دادم. به عنوان کسی که به تلخی با غم از دست دادن عزیزان آگاه است در گذشت پدر بزرگوارتان را تسلیت می گویم. به شما و به حیدر عزیز در هر کجا که هست تسلیت می گویم. روزگاری که برادرانم را از دست داده بودم و به ایران آمدم و در دفتر گردون به یکی از برادر زاده هایم که عاشق شعر خانم ساری بود حال دادی و این شاعر خوب را دید هیچ وقت فراموشم نمی شود و تا ابد این مهربانی ها در کاکل خاطر من است. در میان همه ی گفته ها و نوشته ها در آن روزگار تلخ تر از زهر، مضاف بر خانم بدری ساعدی، نوشته ی استاد بزرگم بهمن فرسی را در آن بحران روحی باید برای شما هم تکرار کنم که برایم نوشته بود این چیزها یعنی مرگ عزیزان “ سر راه آدمیزاد است“ با چشمی اشکبار محمود دهقانی
😐
در این شرایط که همه داغدار کشور و عزیزان شهید هستیم فزونی داغی شخصی باری است بر انبوه بارهای غیر قابل تحمل.
از صمیم قبل تسلیت می گویم. روحش شاد.
آقای معروفی عزیز
درگذشت پدر گرامیتان را تسلیت می گویم.
آقای معروفی عزیزم ..
می گویند مرگ پدر و مادر ارثیه ء بچه هاست …
به نظر من نفرت انگیزتر از این حرف وجود ندارد؟….
خیلی متاسفم …
تسلیت مرا بپذیرید ..
روحشان قرین شادی …
سلام.
((پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ))
تسلیت مارابپذیرید استاد.
درود بر مردی که فرزندی چون شما به جا گذاشت.
متاسفام
خصوصن این دوری آزردهنده ترش می کنه
کاش می شد که این جا باشید
ماهایی که دوریم نه مردن عزیزان را درست و آنطور که باید حس میکنیم نه زنده بودن عزیزان دور از ما را ..روح پدرتان شاد و در آرامش ابدی و خدا به شما و خانواده صبر بدهد
سلام استاد،
در گذشت پدر گرامیتان را صمیمانه تسلیت میگویم.
من را در غمت شریک بدانید.
آقای معروفی عزیز تسلیت می گم.
تسلیت میگویم آقای معروفی عزیز.
درود بر استاد
از صمیم قلب به شما تسلیت میگم
خیلی سخته استاد که ادم پیش عزیزش که داره برای همیشه اونوترک میکنه نباشه
نمیدونم این ها همه هزینه ایست که باید برای ازادی این خاک پرداخت کنیم
کاش من و تو می فهمیدیم هر اومدنی رفتنیه…
استاد ِ عزیزم .. من تنها می توانم داستانی برایت بنویسم.
„عباس معروفی“
احساس می کنم بر لبه ب باریکی ؛ بالای بلند ترین برج شهر ایستاده ام. پایین را نگاه می کنم . همه چیز کوچک تر از آن است که باید باشد. حتی کوچک تر از سایه ی خشم ِ من . چشمانم را می بندم. همه ی روزهای کودکی ام سایه وار از دیواره ی سیاه ِ پلکم می گذرند. روزهای تابستانی در خانه ی پدری . حوض آبی با ماهی های قرمز . صدای پدر بزرگ . خنده های پر از دلهره . چند گلبرگ ِ خشک شده ی یاس در دستان پدربزرگ . دوران سربازی. دوستان ِ روزهای سخت و آسان ِ سربازی. شب بیداری ها . دست ِ ستمگران . کمر ِشکسته ی مظلومان . یک دفتر چهل برگ زیر تشک خوابگاه. خودکار بیک . نوشتن. نوشتن و نوشتن. یک سال گذشت . باز هم نوشتن. نگاه . عشق. دویدن. رسیدن . روزهای خوش . خنده های بی دلیل . نگاه های بی دلیل . محبت های بی دلیل. دست ِ ظالمان ِ شهر. شکست شیشه ی صدا. قلم . کاغذ. روزنامه . کتک. توکل. خدا. سفر. سفر. سفر .. دلبستگی ها. وابستگی ها. خستگی ها. غریبه گی ها .
رسیدم به شبی بارانی ! آفتاب است اما باران می بارد. چشمانم را باز می کنم. لایه ای نازک از اشک همه جا را برایم مات کرده است. پایین را نگاه می کنم . دیگر هیچ چیز معلوم نیست. رنگ های همه چی پخش شده است. در هم رفته است.
چیزی صورتم را قلقلک می دهد.نسیمی می وزد . قطره اشکی بر گونه ام خشک می شود.
چشمانم را می بندم. پلکانم را به هم می سایم . چشمانم را بازمی کنم. پنجره باز است. باد می وزد. باران می بارد. عکس پدر به جای صورت ِ ماه است. دلتنگ می شوم . اشکی از چشم ام می افتد اما می خندم . ماه به من ؛ نه ! پدر به من لبخند می زند. می گوید :“تو بمان. جای من خوب است . آنها رحم به هیچ کس نمی کنند. خدا در همین نزدیکی هاست. من دیگر راحت تر از همیشه می بینم اش“
چشمانم را می بندم . نمی دانم از کجا ولی می دانم چشمانم را که ببندم پدرم راحت تر به من نزدیک می شود. نوازش دستی را بر صورتم احساس می کنم. دست پدر است. می خندم . می خندم . خدایا شکر که جای پدر خوب است.
از امروز با چشمان بسته پدر را راحت تر می بینم.
پدر دوستت دارم.
….
استاد عزیزم غم آخر شما باشد . روح پدران شاد . فاتحه خواندم ..
سلام عباس عزیز، تسلیت می گویم. می دانم که چقدر سخت است. من هم اینجا بودم که مادرم رفت. مرا در غمت شریک بدان و به امید روزی که مجبور نباشیم این سخت ها را مضاعف تحمل کنیم.
علیرضا عطاران
تسليت ميگم…اينروزها چقدر اخبار بد مي شنويم………
سلام
واقعا متاسفم.
و به شما اين درد را تسليت ميگويم.
از دوستان بخواهيد فاتحه اي نثار روح ش كنند باشد كه در اين ماه رحمت مورد لطف خدايش قرار گيرد.
والعاقبه للمتقين
بزرگمردا خدایش بیامرزاد شکیبایی برایت آرزو میکنم با تو در تنهایی خودم اشک میریزم صبوری کن رفیق صبوری کن.
تسلیت فراوان میگویم عباس جان!
حالا با یکدیگر همدرد شدیم. سه ساله بودم که پدرم مرد. بیست و نه سال بیشتر نداشت ولی خب پیمانهاش خیلی زود پر شد. هنوز آن شب آخر و آن صبح شوم را خوب به یاد دارم. پدرم نمازش را خواند. با آرامشی که هنوز خوب به یاد دارم. ساعت و دستهچک و مدارک شخصی و بانکیاش را مرتب در کمد گذاشت و خوابید. آن خواب، خواب آخر بود. در میانهی خواب سکته کرد و از دنیا رفت و صبح دیگر از جا برنخاست.
من در تمام این سالها، جای مرحوم پدرت بودم؛ دلتنگ پدر و سوخته در تمنای یک لحظه بر شانههایش سر گذاشتن و او را بغل کردن. این سالها هر کس به خانهمان آمد به بهانهای عکس پدر را به او نشان دادم. هر سال ششم فروردین دلم گرفت و هر سال روز پدر آرام و بیصدا به در خانه چشم دوختم با اینکه میدانستم هرگز برنخواهد گشت.
عباس جان! از امروز جای پدرت خالی است. تو پسر بزرگتری. درست مثل من. جایش را سبز و خرم کن. از امروز هم باید پسر مادرت باشی هم شوهرش. هم برادر خواهران و برادرانت باشی هم پدرشان. من میدانم که چقدر سخت است این نقشها را با همدیگر ایفا کردن.
مرا با تمام وجود در غم بیپایانت شریک و همدرد بدان عباس جان!
نویسندهی گرامی
نخست تسلیت میگویم به شما و خانوادهی گرامیتان و دیگر این که گمان دارم پدر بزرگوارتان از رنج تحمل این سختترین روزهای زندگیاش در این روزهای تلخ و در این سرزمین داغدار آسوده شد اگر چه این رفتن رنجی بر روح و خیال شما است.
یادش جاویدان در یاد شما
جز گریه مگر میشود کاری کرد «عباس». مرگ که بیاید از دست هیچکس کاری بر نمیآید، از دست هیچکس.
نویسندهی محبوبم؛ آقای «معروفی» من هم از شنیدن این خبرغمگینم، غمگین از روزهایی که بر تو گذشته و میگذرد. چقدر غریبی تو… غریب. نمیدانم در این روزهای غم و اندوه درغربت کسی را داری تا سر بر شانهاش بگذاری؟!…
عجیب غمگینم… عمری در حسرت دوباره بوسیدن پدر بودی… حالا نمیدانم برای بوسیدن سنگ مزارش چقدر دیگر باید صبر کنی…
تسلیت می گویم آقای معروفی…
برایش گریه می کنم.مثل گریه هایی که هنوز بعد از ده سال برای یدرم از چشم هایم جاری می شود. او هم که رفت من نبودم که ببینمش. هفتمین روز رفتنش رسیدم.مرده اش را هم ندیدم… اما هر شب دیدمش بعد از آن. هنوز با من است. می بینمش. همین امشب می بینی اش معروفی عزیز…
واقعا متاسف شدم . میدانم پیچ امین الدوله نیز می گرید از این همه هجران .
روحش شاد و روانش آرام .
سلام
تسليت …..
متاسفم برای تمامِ خاطراتی که تکمیل نشدند و تا ابد پی ادامه ی خود می گردند. متاسفم برای آغوش هایی که گرمای خود را در جاده های غربت از دست دادند. متاسفم برای دلِ داغدارتان، برای چشم های منتظرِ پدرتان. اما خوشحالم که می نویسید. من کتاب های شما را دوست دارم.
استاد عزیزم, مرا هم در غم خود شریک بدانید. امیدوارم مادر را زودتر ببینید، و سفر، سفر را دریابید…
هان ای پدر پیر که امروز
می نالی از این درد روانسوز
استاد تسلیت عرض می کنم
ما را هم شریک غمتان بدانید .
سلام بر مرد به خلوت رفته.ورقی دیگر از زندگی رفت و پدر را با خود برد.اما میتوانی هر لحظه برگهای پیشین را باز بخوانی .گرچه اینبار با حسرت و اندوه.در گلدان بزرگ خداوند جای پدرتان خالی بود.زمان شکفتنش فرا رسید.ما همه همدرد اندوه توایم .جواد هرمس .رویاهاتو از دست نده.
«از کسی نمیپرسند چه هنگام میباید، خدانگهدار بگوید»
استاد تسليت عرض مي كنم
بينهايت ناراحت شدم براي پدر عزيزتان، و براي شما كه حالا نمي توانيد هم برگرديد
سلام استاد
این روزها توی مسجد جز خوانی داریم.افتخار میکنم که ثوابش را برسانم به پدرتان.
آقای معروفی عزیز
متاسفم. هیچ کس تو دنیا نمیتونه مثل پدر و مادر برای فرزندش به معنای محبت عشق و مهربانی تعریف شود. من غمی که روی شأنههای شما سنگینی میکند میفهمم. چون هنوز بد از ۱۰ سال جای خالی پدرم را میبینم. برایتان صبر آرزو میکنم و آمدن روزی که در ایران در آغوش گرم مادرتان غم از دست دادن پدر را تسکین دهید.
واقعا متاسفم. تسليت ميگم.
منم تازه گي ها عزيزترين پدربزرگم رو از دست دادم، تحملش سخته. مخصوصا برا شما با اين دوري.
یک پدر گم کرد یعقوب و دو چشماش کو شد
چون نگریم من، که یک عالم پدر گم کردهام
عباس جان تسلیت میگم، از صمیم قلب شریک غمات هستم.
در دیار غربت فقط برات صبر آرزو میکنم
کار دیگری میشود کرد؟!
افسانه هم دورادور خبر مرگ پدرم را شنید و همه نگران او بودند که چطور میتونه در غربت این غم سنگین را تاب بیاره.
حتما همه نگران تو هستند…
چندی قبل که یادی از پدر بزرگت کرده بودی دلم شور زد و گفتم نکنه…
عباس جان جز تحمل دوریشان کار دیگری ازمان ساخته نیست.
روزی که برادر جوانام را تشییع میکردیم من مثل دیوانهها ناله میکردم و میدویم دنبال آمبولانس. پدرم دستم را گرفت سرم را روی سینهاش گذاشت و با بغض گفت: با خدا که نمیشه جنگید، میشه؟
روزی که پدرم مرد سرم را روی زانوم گذاشتم و گفتم با خدا که نمیشه جنگید، میشه؟
عباس جان مرگ برادرم تلخ ترین خاطره زندگیمه … اما وقتی پدرم رفت درست همون لحظه بود که زیر زانو سست شدن رو با تمام وجود احساس کردم احساس بی کسی احساس تنهایی…
من بلد نیستم دلداری بدم ببخش
این حرفها خودش آمد
من الآن خبر شدم عباس جان عذرخواهی میکنم که حالا برایت نوشتم
خداوند دیگر عزیزانت را برات حفظ کنه و تو را هم برای اونها
با مهر
مینو صابری
عباس جان
وقتی برات کامنت نوشتم و صفحهات را بستم بی اختیار یاد حرفهای خانم فرخزاد افتادم
چند ماه قبل مصاحبهای با ایشان داشتم در باره زنده یاد فریدون فرخزاد
گفت و اشک ریختیم …
بخشی از درد دل فریدون رو برام گفت که دیوانهام کرده بود:
«چه آرزوها داشت، عاشق خانهاش بود. وقتی میرفت استرالیا هواپیمای استرالیا از روی تهران رد میشد. یک کارت برای من داده بود همهاش اشک بود، برخی جملاتش را نمیتوانستم بخوانم. در آن نوشته بود:
پوران جان وقتی رسیدم آسمان تهران، میخواستم پنجره را باز کنم و خودم را از بالا بندازم پایین، روی خونهمون روی مامان روی تو روی ایران روی همه چیز به چه دلیل من نباید تو وطنم زندگی کنم؟ توی خونهم، پیش خانوادهام.
هیچوقت یادم نمیرود هیچوقت…»
http://www.zamahang.com/podcast/2009/20090522_Minoo_Saberi_Pouran_Farrokhzad.mp3
http://www.zamaaneh.com/saberi/2009/05/post_63.html
Rouhash shad.
sabr
sabr
sabr bayad kard
vaghte raftan nist
در غربت تحمل داغ عزیزان خود دردی دیگر است. تسلیت مرا نیز بپذیرید.
تسلیت میگم جناب معروفی. تسلیت میگم باسی
قلم از گفتن دردتان قاصر نباشد استاد
من هم مثل همه ی دوستان فقط میتونم بگم تسلیت و ما رو هم شریک غمتون بدونید
خدایش بیامرزد…
تسلیت نویسنده ی محبوبم…
حالا خوبه فقط یتیم شدی…من که دو تیمم!
تسلیت عرض می کنم
من هر شب به اين بلاگ سر مي زنم به اين اميد كه شما متن جديدي نوشته باشيد
خيلي ناراحت شدم
شريكم بدانيد در غم بزرگتان
پدر سلبی شما بود
پدر معنوی و فرهنگی میلیون ها نفر
تسلیت به همه
از جمله این پسرش
یعنی من خواننده
پدرم وقتی مرد،آسمان آبی بود…
تسلیت استاد…ولی به حرف پدر بزرگوارتان عمل کنید…“تا اینها هستند،برنگرد“
دوستدارتون :الهه علیزاده
جه غم انگیز و چه تلخ. خدا را شکر کنید که روزها و سالهای آخر عمرش نگران شما نبود… نگران اینکه در زندان باشید و یا در دادگاه و … اونجور حتما خیلی عمر کوتاهتری می کرد.
جناب استاد تسلیت عرض میکنم.
روحشان شاد.
خداوند به شما و خانواده گرامیتان صبر و طول عمر با عزت عطا فرماید.
عباس معروفی عزیز،
سلام.
تسلیت می گویم. برای پدر آرامش، برای شما و خانواده صبر و سلامتی آرزو می کنم.
فرصت شمار صحبت کز این دو راه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
دوستدار شما،
داود
تسلیت عرض میکنم جناب معروفی امیدوارم غم آخرتون باشه
مرگ حق است و تنها سفریست ولی آنچه که انسان زا آزرده میکند اندوه دنیاست.
استاد مجلس در سنگسر هم برگزار میشود ؟
دانی که سپیده دم خروس سحری *** هر لحظه همی چرا کند نوحه گری ؟
یعنی که نمودند در آ ئینه صبح *** که ار عمر شبی گذشت و تو بیخبری
سلام معلم من
ما را در غم خود شریک بدانید. پروین وحسین
تسلیت میگم باسی. سخته میدونم. آدم انگار تکهای از وجودش را کنده باشند. در غربت سختتره حتا. ترس همیشگی من هم هست، عزیزان رو یکی یکی از دست دادن و… در خواب بودن. هر چه هم آدم میخواد قبول کنه نمیشه، نمیتونی قبول کنی. سخته پذیرفتن نبودن عزیزان… سخته.
salam ostad
az samime ghalb tasliat migam
امیدوارم غم آخر باشه.
salam manam fatiye sedigh ,hich kari nemitoonim bokonim faghat gerye,be omide roozi ke dore ham bashim
عباس جان
اين سرنوشت ما بود که در غربت باشيم و عزيزانمان يک يک از جهان بروند بدون اينکه ما را ديده باشند يا ما با آنها وداع گفته باشيم.
از دست دادن پدر غم سنگينی است. بهت صميمانه تسليت می گم و در اين آخر شب به ياد پدرت و به ياد پدرم که در حسرت ديدار فرزند دلبندشان از دنيا رفتند، سخت خواهم گريست. روحشان شاد و قرين رحمت باد.
تسلیت آقای معروفی عزیز… حالا که دارم مادر میشوم خیلی خوب میفهمم درد دوری والدین از فرزندانشان را… این را یک فداکاری از جانب پدر و مادر ها میدانم که گذاشتند ما ترک وطن کنیم تا آسوده تر زندگی کنیم. روحش شاد…..
وقتي نوشته رو خوندم دلم گرفت، بدجور دلم گرفت.
تسليت ميگم آقاي معروفي. هر چند دردي رو درمان نمي كنه.
خدا رحمت كناد.
هر وقت خبری شاعر درونت رو مچاله کرد
بیاد آر روزی رو که ستمگر از سر ندامت دستان خود را می گزد.
sangesarie khoobam,tasliat migam,koja dafn mishan?key?mitoonam beram?nakone hamoon ghabrestoone to damaneye tape?midooni chand sale delam havasho karde….
تسلیت می گویم
غم نبینی دیگر معروفی عزیزم
نه غم نبینیم دیگر
دلت را قرص کن
فکر کنم بعد از 2 سال دوباره گریه کنم
باز هم یک احساس مشترک…هیچ کلامی تسکین دهنده نیست…هیچ
واژ ه ای…اما گذشت زمان به ما می آموزد که چگونه با اینچنین دردی می توان
ساخت…
پدری که فرزندی هنرمند به معنای واقعی کلمه، چون شما را تربیت میکندو تحویل جامعه میدهد، خود از هر گناهی پاک و مبراست و نیازی به امرزش ندارد.
برایشان قرآن میخوانم…
باز هم تسلیت.
مرا هم در غمتان شریک بدانید. امیدوارم بتوانید هر چه زود تر بیائید و بر مزارشان حاضر شوید…
همیشه زمان لازم است تا آدم با مرگ عزیزانش کنار بیاید. خداوند صبرتان دهاد.
صبر ارزو می کنم برایتان
سلام استاد عزيزم. تسليت ميگم. روحش شاد. براتون صبر و شكيبايي ارزو دارم. ( عاشق شما)
سلام سلطان قلم غم
آخرتان باشد
مرگ هر عزیزی سخته، خصوصاً در دوری … تسلیت عمیق
آه
پدر
پدر
پدر
جناب معروفي عزيز :
تسليت عرض مي كنم.
تسلیت می گم. جدا متاسفم. نه از مر گی که برای همه است از این جدایی های اجباری که ….
سلام استادم
چهارسال پيش فهميدم رفتن پدر چيست… و حالا مي دانم دلتنگي چيست. مي دانم تصويري كه هرروز جلوي چشمت است ولي خالي از حيات، چقدر زنده مي نمايد در قلب تو.
روزي مي رسد كه به وطن پا ميگذاري. قول مي دهم ببيني اش. همانجا كه هميشه بود. قول ميدهم بگويد:“ چرا نمي آيي جلو؟ منتظر چي هستي؟“ و عكست را به بهانه ي بازگشت نشان خودت دهد. تو بهش بگو تحمل دوري آسان نبوده. فقط صبر كن تا آن روز استاد خوبم. آه بابايت يك روز مي گيرد دامن اينها را استاد.
جای خالی پدری مهربان ، فقدانی عظیم است و با هیچ نمی توان آن راپر کرد . داغی ابدی ست جای خالی مهربانی پدر. طعم آن را چشیده ام و میدانم ، وقتی دلتنگ می شوی و نیست و نیست و نیست …
همزمان که دل تنگ می شویم و سر بر شانه ی هم می نهیم و دست های هم را رها نمیکنیم ، دلمان را گرم می شود و این خوب است .
سهمی از اندوهت مال من
سلام
در بي نهايت عصب دنبال كدام درد مي گردي تا صيقلش دهي… بي پدري ، بي پدري نيست .بي سايه ايست. بي سايباني ست.حالا دنبال كدام واژگان خواهي گشت تا خودت را تسلي دهي. عباس عزيز نمي خواهم ونميتوانم بگويم غمت كم باد چون غم بي پدري غمي نيست كه فراموش كني ونبايد هم فراموش كني ونميتواني كه فراموش كني .چون هرلحظه كه سرت را بالا بگيري مي بيني كه سايه سرت نيست .تكيه گاه پيكر فرهادت نيست… من را هم شريك اين روزهاي تلخت بدان.
رسما هم تسلیت می گویم. با احترام
http://raziehansari.blogfa.com/post-150.aspx
تسليت مي گويم:
جمله اي كه نشان از آن دارد كه يك نفر نمي داند چه بايد بگويد. اين روزها فقط خبر رفتن آدمها را مي شنويم
استاد عزیز سلام
از صمیم قلب تسلیت می گم و متاسفم که دیر فهمیدم .
شریک غمتان هستم.
تسلیت عرض می کنم جناب معروفی
.
.
آمدن و آوردن حقیقتِ تاریخ و آدم هاش روی کاغذ انتقام شیرینی است وگرنه بیرون از آن…
مادر بزرگ به این خاطر از شما ممنون است.
و من مدیون شما هستم. از شما یاد گرفتم.
من احترام شما را نگه نداشتم و قبل از آن شخصیت خودم را ازبین بردم که حقیقت را ننوشتم اما از وقتی حقیقت را به شما نوشتم هر روز فقط به حقیقت اعتراف خواهم کرد.
مهم نیست که با این خواهش چه جور آدمی به نظر می رسم. فقط یک لطفی در حق من بکنید به خدایی که می پرستید اگر بخشیدید یک کلمه بنویسید بخشیدم خلاصم کنید. به خدا قسم پیش از آن نامه که برایتان نوشتم هم می خواستم حقیقت را بنویسم اما نمی دانم چی بود که نمی گذاشت یا نمی شد.
یا اگر نمی بخشید بگویید چه کار کنم که ببخشید.
قبل از این انگار نمی دانستم ولی امروز که بیدار شدم حال خودم را نمی فهمیدم که اگر نبخشید چه کار باید بکنم؟
نگذارید با حالی که امروز صبح بیدار شدم بقیه زندگیم را بیدار شم. یک روز دیگرش را هم نمی توانم تحمل کنم. دروغ چیست را تازه دارم می فهمم.
„هرگاه کسی دروغ میگويد، بايد که چنان تمام وجودش متراکم و متلاطم از اين زهر و چرکابهی قهر باشد تا بتواند يک جرعهاش را به من و تو بپاشد؛ پس ببين چه بلايی سر خودش میآيد، سر وجدان خودش. (البته اگر داشته باشد)
بعدها يک روز که جايی بیدغدغه طبعاً بايد سرخوش و آرام زندگی کند، ناگهان چيزی دلش را میآشوبد، انگار توی دلش رخت چرک چنگ میزنند، از خودش بيزار میشود، بدش میآيد…“
من راببخشید.
متاسفم. من اشتباه کردم. عذز خواهی من را بپذیرید.
متاسفم که در این موقعیت این ها را می نویسم.
توی دلم رخت چرک چنگ می زنند، از خودم بیزار می شوم و بدم می آید.
آقای معروفی
غیر گریه چی کار میشه کرد؟ وقتی که حتی نمیشه رفت سر مزارش نشست و یه دل سیر باهاش حرف زد و گریه کرد. سهم ما اینجا فقط گریه کردنه
از خدا براتون صبر میخوام
و تسلیت؟ نه این درد رو هیچ تسلا ایی نیست
تسلیت … تسلیت… هزار بار تسلیت…
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من …
دو :….
تسلیت !
نویسنده عزیز سرزمین سونات ها برای آرامش پدرتان می نوازد :
آی نه نه علی!
روحش شاد !
دوری خیلی سخته… دوری از دو فرشته دو تکیه گاه… دوری از مادر و پدر! خیلی سخته… خیلی سخت… امیدوارم صبور باشید… یادشون گرامی.
چه کار باید بکنم که من را ببخشید؟
در همان پاگرد تاریک می نشینیم و فقط گریه می کنیم..
آخ عمو عباس… دلم خیلی گرفت…. دلم شکست… پاره پاره شد…. وقتی پدری میمیرد انگار ستونهای خانه ی اجدادی به لرزه می افتد….. تسلیت میگم…. غم آخرت باشه…. من و هم در غمت شریک بدون…. همه ی ما رو…. همه ی گروه تئاتر پرتره رو در غم خودت شریک بدون…. مرگ عزیز تلخترین حادثه ی زندگی آدم است….. تلخ تلخ تلخ به سوگ می نشینیم…. مرگ بر مرگ…..
عباس معروفي عزيز
تمام كامنت هاي صفحه امروزت شده پيامهاي تسليت از طرف دوستدارانت و همه آنهاييكه حتي شده يك بار به سايت تو گذري كرده باشند هركسي دنبال واژه اي ميگردد تا غم بزرگت را تسلي دهد و نمي يابند آنچه بايسته توباشد، آخر پدر غريب ازتو رفت و تو غريب ماندي از او، و حال كه در سوكش نشسته اي ما را شريك غمهاي خود بدان و آرام و پر معنا مثل هميشه اميد هايت را به فردا با ما قسمت كن.
گر بخواهي كه بجويي دلم امروز بجوي
ترسم آنروز كه بسيار بجويي و نيابي بازم.
استاد فردا را یادتان نرود…
امیدمان به شماست…
به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
از صمیم قلب تسلیت می گم دوست عزیز
من هم نگران همین سرنوشت هستم. عباس عزیز تا می تونی گریه کن
دیروز از دوستی مشترک شنیدم … باورم نمی شد… راستش توی خلوت برایت گریه هم کردم … برای غربتت… برای نتوانستنت به آمدن…
خدایت صبر دهاد
روان شادروانش را قرین رحمتش کناد
سلام اقای لحظه های خوب ادبیات پارسی
غمگین شدم از غمت.
خدایش بیامرزد…
کاش …
هیچی…
خدا صبرتان بدهد.
Maroofie aziz tamame khanandegane asarat ra dar ghamat sharik bedan. in roozha be khatere hale vakhime madaram dar hale margam. yaddashtat saatha mara be geristan vadasht. Saboor bash.
سلام استاد مهربانم
دلم گرفت…تسلیت می گم هر چند دردی رو دوا نمیکنه!
خدایش بیامرزاد!
متاسفم!
جناب معروفی عزیز
درگذشت پدرتان را تسلیت می گویم. دردتان از نبودن در بستر او را می فهمم. بر من هم این ماجرا گدشت، در درگذشت پدر و مادر.
شکیبا و سربلند باش
ع.. ا. شیرازی
روحشان شاد………………
تسليت عرض ميکنم.
رضا – لندن
when one life ends, another begins…
بغض آقای معروفی.
تسلیت.
به حرمتی که برای قلمتان دارم حریمی هست برای آن مرد در دلم.سنت شما را نمی دانم.به سنت خودم از نماز و قرآن مضایقه نمی کنم.خدا از شادمانی و آسودگی بهره هاشان دهد.
آخ دلم داره ميتركه …. دلم تركيدن ميخواد.
خوش به حالتون كه پدر به شما ميباليده … همدرديم را بپذيريد.
تسلیت می گم. خیلی دلم گرفت.
پدر، مرگ، تبعید…
روزگار همیشه یه سری کلمه رو خودش جبراً انتخاب می کنه و از ما میخواد که با اونا جمله بسازیم. درسته که انتخاب کلمه در اختیار ما نیست ولی ساختن جمله در اختیار خودمونه…
روانش شاد
به شما افتخار ميكرد حتماً.
تسليت ميگم آقاي معروفي عزيز
تسلیت. شنیده بودم همیشه خاک سرد است و باور نکردم. دردش میماند و نرفتنی است.
بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا علیه راجعون
استاد عزیزم جناب آقای معروفی . خبر برای دوستدارتان سخت دردناک بود . افسوس ، چه می توان گفت جز تسلیت ؟
مرا هم در غم تان همدل و همداستان بدانید . برای پدر مرحومتان از درگاه حضرت حق غفران و رحمت و برای شما و سایر بازماندگان صبر و اجر و سلامتی طلب میکنم.
خالق شاهكار سمفوني مردگان
تسليت مي گم
دوست عزیز آقای معروفی با عرض تسلیت برای شما و سایر وابستگان آرزوی صبر و تحمل دارم.
هر چی فکر کردم نفهمیدم چی باید بگم.
باسی عزیزم، تسلیتِ…
نمی دونم چی بگم.
فقط «تا این ها هستند برنگرد.»
تسلیت می گم آقای معروفی
استاد عزیز
میدونم که تونستی لحظه ی آخر پدر بزرگتو ببینی اما نتونستی بابات رو…
کامنت (سنگ) رو چند بار خوندم و همیشه بغض کرده بودم حالا دیگه باید با خوندنش گریه کنم …
بعد از رفتنش هر وقت خوابش رو میبینم میون آدما نشسته و یا به کارهای روزمره مشغول هست. ولی من تو خواب میدونم که او رفته. تا میام باهاش حرف بزنم به گریه می افتم و از خواب میپرم … ایکاش بعد از رفتنش دل سیر گریه کرده بودم ایکاش…
جناب معروفی
من رو در اين درد ِ بزرگ شريك بدونيد !
سلام. نميدونم با اون حرفهايي كه در مورد نبودنتون زدم چي جوري الان بگم تسليت! فقط متاسفم كه الان نيستي! صبر عجيب ترين هديه خداست.
You know what I thought when mom died?
I couldn’t understand how you could talk to people again
How you could laugh…again
I couldn’t understand how you could play with us
And no, no that’s a lie, life does not just go on.
21Grams
What would you do if you were me?
با عرض سلام خدمت آقای معروفی عزیزمان
حس همدردی و تسلیت مرا در این غربت نزدیک پذیرا باشید نویسنده گرانقدرم.
پدر تاج سر است. سال هاست که کسی تاج سرم را به یغما برده ست. این اگر حقیقت نداشته باشد یک واقعیت است.
خیلی دشوارست اما نمی دانم امشب بیش از همیشه آدم های سمفونی تان مقابلم رژه می روند.
جناب آقای معروفی
همدردی ما را بپذیرید.
hameyeye pedaran mostahagh margand…
درود بر تو باسی عزیز
همیشه همینطور بوده و هیچ کار ی نمی شه کرد. با ارزش ترین چیز ها رو از دست میدیم . و جای اون چیزی به دست نمی یاریم همیشه تکه ای گمشده داریم و غم پنهانی که پایان ندارد و روز ی که در غم پنهان دیگری ادغام میشویم
عزیز نگران نباش حتماً جایی بهتر از اینجاست و ما همه در کنار تو گریه می کنیم.
هزارن گل سرخ
مهرداد
آقای معروفی عزيزم
خيلی متآسفم و برايتان صبر آرزو میكنم.
سلام عزیزم
بازم تسلیت
دیگه سیاه نبینم تنت
من این عکس و عکس کنار وب را دارم در گوشی ام
هر وقت دلم برایت تنگ شد(روزی چندین بار) به آن نگاه می کنم
به هر کس که می بینم هم نشان می دهم
می گویم این باسی من است
قربونت برم فاطم
سلام استاد. درگذشت پدر نازنینتان را به شما تسلیت عرض میکنم. این روزها خیلی ها در وطن داغدار عزیزانشان هستند. شما هم…
استاد چه کار خوبی کردید که عکس گذاشتید.
ممنونم.
با مهر
استاد معروفی عزیز
بسیار متاسفم و امیدوارم آخرین غمتان باشد
سلام استاد
آدم ها نميميرند
حتا وقتي هم كه ما آنها را فراموش ميكنيم
آدم ها هميشه عاشق ما هستند
استاد
ما را هم در غمت شريك بدان
با احترام
مهدي پدرام
روحش شاد
سلام
و متأسفم که همدرد شديم
روحش شاد و یادش گرامی
با آرزوی صبر برای شما و خانواده محترمتان
اوه.واقا جا خوردم.متاسف شدم.
ولی اینجا جایی برای یک خوب نیست.اینجا ایران است…
و اینک…
کودکی ما مرده
جا مانده ایم
و اتوبوس مسافران زمانگی را برده……
تسلیت میگم استاد …….
متاسفم که غم درگذشت پدرتون هم به به غم این روزا اضافه شد.مخصوصن اینکه نمی تونین سر مزارش حاضر شین و برای آخرین بار چهره ی آروم خوابیده ش رو ببینین.که بهش التماس کنین برگرده تا بتونین این همه سال دوری رو براش جبران کنید.که بهش بگین اگه برگرده دیگه تنهاش نمیذارین.تا آخر عمر دوباره ش پیشش می مونین.که داد بزنین بالا سرش و بگین بابا،آقا جان،تصدقتان،تو را به همان خدا که جانتان را گرفت برگردین…
اما صحنه پیوسته به جاست جناب معروفی عزیز.خوش حال باشین که پدرتون اقلن برای شما بهترین نغمه رو سرود و رفت.که شاید یه روزی یه جایی دوباره ببینیدش.و دوباره در آغوش بگیرینش و تا آخر دنیا فقط نگاش کنید…
روحش شاد.من هم همون کاری رو کردم که شما خواستین برای پدرتون انجام بشه.این چند قطره اشک هم تقدیم به روح پدرتون و برای تسلی و همدری با شما…
سلام آقای معروفی
تسلیت عرض می کنم…
خداحافظ
سلام گرامی تن، استاد بزرگوار
بقای عمر شریفتان
شعرها و داستانک هایم منتظرشماست هنوز…
تسلیت میگم. روحشون شاد
نمی گم تسلیت چون خیلی تکراریه
نمی گم غم آخرت باشه چون اگه آدم باشی غم توی دنیا زیاده که حتی بدون توجه بهشون متوجهشون می شی .
نمی گم مرگ پایان کبوتر نیس چون همه شعرشو خوندن
نمی گم…
.
.
.
فقط می گم گریه نکن چون ناراحت می شه اشکاتو ببینه .
Tasliate faravan. pedar mafhoome ajeebiye…………
تسلیت !!!
وای استاد ِ عزیزم
سپاس…
سپاس…
سپاس.
فکر کردم فراموش کرده اید…
تسلیت….هزاران بار
تسلیت میگم
برای شما تو وبم یه مطلب نوشتم نه به خاطر اینکه بگین غلط هاش کجان می دونم مثه تو که نمی تونم بنویسم ولی خواستم بگم یادم نرفته!
تسلیت می گویم و روحش شاد.
سلام عباس
تسلیت میگم… همین
فردا هم نوبت منه… تا کی قراره نبینمشون… مامان و بابام رو میگم؟
مادرم قلبش درد میکنه تلفنی حرف زدن راضیم نمی کنه… باید وایسم بمیرن؟… درسته خودش گفت : « برو … یالا برو دیگه»
منم باید منتظر خبر مرگشون باشم؟
تسلیت عباس
کامیار
تسليت مي گم آقاي معروفي. دردناكه، مي دونم…
روحشان شاد
سلام اقاي معروفي عزيز
برايتان گريه كردم وبراي ان مرحوم…وبراي خودم وصداي گرفته پدرم كه ميگويد تااينهاهستندبرنگرد…اينهاتاكي هستند؟.پدرم تاكي هست؟…….فرزندشماازغربت
استاد عزیزم من شعر عقاب را در ادامه ی مطلب آخرین پستم قرار دادم.
با مهر
هيچكس مرگ عزيزانش را زود باور نمي كند ….
دوست داشتم جای آقای رویایی بودم و مثل یک دوست قدیمی می گفتم “ عباس عزیزم “ تا کنارتان بنشینم و باری از غمتان بکاهم . ولی چه می شود کرد که باید به تسلیت بادی از صمیم قلب اکتفا کرد و همین .
روزی که آخرین شماره ی عصر پنجشنبه را گرفتم و یادداشت آقای مندنی پور را از خبر فوت پدرشان خواندم خیلی متاثر شدم و بعد از این یادداشت شما همان حس سروقتم آمد . فقط آرزو دارم شما هم چیزی مثل کفشدوزک آقای مندنی پور سراقتان بیاید .
پسرهای اول باباهاشانند بعلاوه ی چیزهایی دیگر . غصه نخورید . آینه که دارید ؟
تسلیت می گویم جناب معروفی.
اندوه را شاید نتوانم شکست. اما آرزوی شکیبایی برایتان دارم.
یادشان تا همیشه زنده بادا.
صبور باش باسی جان
مثل همیشه
سلام باسی جان…خاطره ها چه زیباست
تسليت
و آرزوي صبر
استاد چه بگویم که درغربت تسلای دل شما باشد؟ زندگی همین است گاه خوب و گاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه خیلی بد! تنها راه تحمل و تلاش است! همین!
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم
باسلام
وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد من قبلا هم به وبلاگت سر زده بودم از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني ونظرت رو بگي…
دیدم قدری گرفته ام
انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود
من هم رفتم
استاد گرامی، سخت ترین کار در دنیا برایم گفتن تسلیت به کسانی است که دوستشان دارم.در آن لحظه انگار زبانم در دهان نمی چرخد و دهانم قفل می شود.هیچ واژه ای نمی یابم.به شما هم نمی توانم تسلیت بگویم.انگار زبانم نمی چرخد و دهانم قفل شده و واژه ها گم شده اند.
درد دوری از وطن را تحمل کردی.درد دوری از پدر را نیز تاب بیاور استاد عزیز.
تسلیت می گویم. با امید دیدار در وطن
فراموشی را بستاییم!
استاد براتون آرزوی صبر می کنم.
و می دونم چه قدر سخته که نمی تونین این جا باشین.
براش گریه می کنیم.
از عوض شما هم
تسلیت می گم استاد….از اعماق قلب اندوهگینم.
اندوه ، افشاری است
آنکه زاده می شود ، عشاق
گریه ، شکسته ی ماهور است
آنکه می میرد ، دشتی
خرما ، آوای ساکت نخل در سینی است
و مویه ، موسیقی تنهایی
چرا که اندوه ، خاکستری ست
و آنکه می میرد ، سبز
( بيژن نجدي )
اندوه خاكستري ما بربالندگان كلام خود را پذيرا باشيد . با آرزوي شكيبايي و مقاومت درخت در برابر توفان .
تسلیت عرض می کنم
در مورد شعر و نوشته قبلش هم میگم:
شیعه مولا شدن کار تو نیست
تسليت عرض ميكنم…. براتون صبر در غمتون و بيشتر از اون در دوريتون آرزومندم… اميدوارم گريه هاتون پايان داشته باشه…. بهترين ها رو براتون ميخوام….
تسليت.
حتما توي اين سالها تنت نبودنش رو خيلي گريه كرده .خيلي سخته باسي جان . ولي حتما خيلي دلش تنگ بوده كه پژمرده. مطمئن باش جايي ميون فرشته ها روح بي قرارش آروم تره تا توي اين زمين سوخته.
استاد خوبم
باز هم ممنونم كه در كنارمان هستي. ديگر هيچ كس نمانده. حتي تحليل بي.بي.سي هم اين بوده:“ جنبش سبز اگر ادامه يابد در هم شكسته خواهد شد.“ و ما خشمگينيم از شكستي كه شايد نيمي از پيروزيست. اينها آخرين نوشته هاي من هستند در باب عقايد وطن دوستانه ام. عزيزترينهام گفته اند به سياست نزديك نشو… مگر ميشود استادم؟!
سلام آقاي معروفي
تسليت عرض مي كنم
اين در خواست را در سايت زمانه گذاشتم اما گفتم شايد ممكنه شما دير نظرات را در آنجا بخوانيد اينجا هم مي گذارم
من در فیس بوک صفحه ای درست کردم به عنوان کارگاه داستان می خواستم از شما اجازه بگیرم از مطالب شما در ئون صفحه استفاده کنم رسالت کارگاه داستان در فیس بوک منطبق با اهداف شماست در زمینه داستان نویسی از شما خواهش می کنم اگر برایتان ممکن است در این زمینه به ما کمک کنید تا من هم گامی هر چند کوچک در زمینه ی دغدغه ی همیشگی ام ، داستان بردارم
نوشته ی سنگ رو که خوندم دلم گرفت،رخت در دلم شستند،گمان نمی کردم به این زودی اتفاق بیافتد،امروز هم دلم گرفت،برای پدر عزیزتان،چقدر پدر ها عزیزند و صبور،و ما نمی دانیم این را.
سلام آقای معروفی عزیز
تسلیت عرض میکنم . متاسفانه رسم دنیا همینه که هر چیزی به آدم میده رو پس میگیره .
مهم اینه که تا وقتی پیش هم هستیم به هم محبت و لطف کنیم . مطمئنا پدر شما هم از شما راضی و خشنود بود و همین شادی مهمه .
روحش شاد و یادش گرامی باد.
دورود /
عرض تسلیت به شما همراه با آرزوی شادی و آرامش ابدی روح آن مرحوم .
چقدر تلخ بود
.
.
.
تسلیت استاد
تنها تسلیت
این روزها چقدر زندگی جدی شده ! تا کی میخواد اینجوری بمونه آقای معروفی؟
یا شایدم من دیگه دارم بزرگ میشم؟
صبح رویروی مونیتور برای ندا گریه کردم که کار هرروزم شده و حالا برای انتظاری که پدر شما کشید. شب نوبت کیه؟ الان ما کجای سرنوشتمون ایم؟ شروع نشده؟ وسطشیم؟ یا آخراش؟
تسلیت میگم. کاش میتونستم یک کار به درد بخور تری بکنم. مثلا کاری بکنم که برگردید و مادرتون رو ببینید. قول میدم سهم خودم رو بدم.
تسلیت میگم اقای معروفی عزیز.
از دیار پدرتان سفر پدرتان را صمیمانه تسلیت می گویم.
لحظهاي چند بر اين لوح کبود
نقطهاي بود و سپس هيچ نبود
.
.
.
.
.
.
.
درود بر استاد گرامی ….
پاینده باشی
سلام می شود چیزی بگویم از کودکی با داستانهایتان بزرگ شده ام دروغ گفتم از نو جوانیم می خواهم بگویم می دانید گریه روح مرده را ازار می دهد
طلب مغفرت و رحمت برایشان می کنیم همه دوستتان دارم
آقای معروفی عزیز
نمی دانم غم دوری همه این سال ها سنگین تر است یا غم پر کشیدن آن عزیز.
کاش می شد مثل پدربزرگتان ایشان را هم قبل از رفتن یک بار می دیدید.
متاسف شدم.
جناب معروفي عزيز
مراتب تسليت مرا از راهي دور پذيرا باشيد .غم از دست دادن پدر سنگين است و اينرا مي دانم.
با خواندن اين نوشته ي اخير شما بي هوا گريستم…
شما در غربت غریبید و ما در وطن
این عکس حرفها داره براگفتن.
تسلییت می گم.
تسلیت می گویم آقای معروفی….امیدوارم عمر سیصد ساله شان پایان یابد
عباس معروفی عزیز
ضمن تسلیت مجدد
حتماً از آخرین پست وبلاگم بازدید کنید، خرده نوشته ای ست درباره ی پیشنهاد شما.
خدانگهدار.
تسليت !
اين عكس را قبلا هم اينجا ديده ام دفعه قبل از پدربزرگتان نوشته بوديد هم او كه باسي اش بوديد
و اين بار از پدرتان هم اوكه مي گفت غم دوري را مي شود تحمل كرد
بايد تحمل كرد عباس معروفي عزيز بايد تحمل كرد كار ديگري از دستمان بر نمي آيد
روحش شاد باشد
سلام اقاي معروفي
تسليت مي گم.
امروز مراسم هفتمين شب پدرتون برگزار ميشه.
جاي شما خالي.
م.ت از سنگسر
استاد گرانقدر
عباس معروفي عزيز
مصيبت وارده را به شما و خانواده گرامي تسليت و بقاي عمر جنابعالي و موفقيت روزافزون آرزومندم.
روانش شاد.
مشتاق ديدار شما.
يدالله مصمم از سنگسر.
با دل و جان خواندمت . گریه ی جانم را نمی شنوی زیرا که دهانم به خنده گشوده است .
تسلیت می گم معروفی ی عزیز.
به خدا گريه ام گرفت.
استاد عزيز
تسليت عرض مي كنم!
سلام
پدر به اندازه يك قالي در كنارم خوابيده است
به پنچاه سالدگر مي انديشم
پدر كجاست؟
.
.
.
تسليت مي گويم
با سلام و عرض تسلیت
اندوهی که سالیان سال از دوری و از دست دادن عزیزانمان در وجود ما پیله بسته است و نمی شود با هیچ واژه ای بیان کرد. دردی است که درمان ندارد…
روح پدرتان شاد و یادش زنده باد
حمیرا طاری
درد…
هيچ محبتي رنگ و بوي محبت پدر را ندارد…..برايتان صبر آرزو ميكنم و ان الله مع الصابرين. با احترام و ارادت / محبوبه منوچهري
آقای معروفی عزیز
سلام
هنوز خیلی از سال هایی نگذشته که من و رفیق شفیقم در یکی از خوابگاه های نکبت گرفته ی دانشگاه امیر کبیر ساکن بودیم. با همان دست و بال و جیب خالی توانسته بودیم چهاردیواری 2 در 3 اتاق مان را از شر بدبختی حفظ کنیم. کثافت درست پشت در اتاق مان کمین کرده بود و می شد صدای نفس های گرمش را که برای وارد شدن به اتاق بی تاب بود شنید. هنوز هم وقتی آن یکی دو سال را به یاد می آورم احساس خجالت و حقارت ارامشم را به هم می ریزد و دلم می خواهد فرار کنم. باری، یکی از دستاویزهایی که برای زنده ماندن و مسخ نشدن در آن سال های مسموم به آن چنگ می زدیم همین شعر عقاب بود. مثل بوف کور. شب که کمی ارام می شد، این ها را یکی می خواند و آن یکی گوش می داد. خدا می داند چند بار.کتاب سمفونی مردگان تان را همان شب ها خواندم. قدر تلخ بود. گاهی طاقتم تاخت می شد و کتاب را می بستم. این کتاب را هر کس برای خودش تنها خواند. اما بالاخره تمام شد. هر چند امروز هم بدبختی تا زیر دهانمان رسیده اما همیشه با خودم مرور می کنم: آن روزها تمام شد. آن روزها تمام شد.
فعلا که می جنگیم و تاب می اوریم و اسمان امید به هم می بافیم. نتیجه اش را نمی دانم اما دلم نمی خواهد قبل از مرگ ام بمیرم.
دوست تان دارم
با احترام
سلام باسی عزیزم….
تسلیت….
و اینکه وقتی دیشب با دوست عزیزم بهروز عباسی که داره از این مملکت میره صحبت میکردم….
بیشتر حرفهایم را معطوف کرده بودم روی تو ….زندگینامه ی ویکی پدیاییت را خواندم….
تعریفش کردم…
خیلی با مزه بود….و اینکه خوشحالم….عزیزی دارم که معنی اصلی خواستن را دارم از او یاد میگیرم…
باسی تو روح بزرگی داری….
افتخار میکنیم…
باز هم تسلیت….باسی عزیزم….
تنها کاری که از دستم میادووووو…..شرمنده ام….
سلام آقای معروفی . نیامده بودم که تسلیت بگویم.اما وقتی دیدم پدرتان فوت کرده کلی ناراحت شدم. آمده بودم بگویم
دو تا از داستانهایتان را خواندم. سمفونی مردگان – سال بلوا.
می توانم بگویم شخصیتهای داستانت در من ماندنی شدند و فکر کنم که سالها در خاطره ی من بمانند و گاه وسط زندگیم بیانند و عرض اندامی کنند. دیدی داستانهایت چقدر به لحاط زمانی و مکانی و ذهنی و جسمی و … درب داقانانن. الحق ایران را خوب نشان دادی. آره ما همینیم. یه ملت داقان وسط هوا و زمین . حتی نمی توانم بگویم که ما آنجا هم هستیم یا نه! راستی بهتر بود نام سمفونی ات را مردگان نمی گذاشتی! کاش از من مشورت می گرفتی! می ذاشتی … بزار ببینم ….سمفونی برزخیان.
چند وقتی بود رمان می خواندم. آن هم غیر وطنی. می دانی آدم بعضی وقتا نمی تواند خودش را راضی کند. آخر آدم، فقط بعضی عالم ها را می شناسد. با آنها مانوس است . احساساتش محکم به آن عالم گره خورده. و یک آدم غربی هر کار بکنی؛ غربیست و یک طور خواصی عالم را می بیند که تو نمی بینی. تازه مردم آنطرف نمی دانم چرا این قدر همه چیز را ساده می بینند و می کنند. منظم /عقلانی. تازه تکلیفشان هم با خودشان مشخص است. مثل ما که نیستند! بی عالم! از جایی مانده و از جایی رانده!رمانت داستان ذهن ِ منِ ایرانیِ در به در بود. چیزی که سالهاست به یدک می کشیم… رمانت شخلته و پریشان و درهم برهم بود مثل ذهن من و اتفاقا نظم همین است. کی گفته نظم مرتب نوشتن است…. رمانت آینه بود… خودم را دیدم. نسلهای قبل خودم و بس برای آیدین گریستم و برای نوشا … و حتی برای مادر و پدر و برادر آیدین …
خسته ات نمی کنم… خوب باشی…
تسلیت می گم..روحشون شاد
آقای معروفی عزیزم، شما نویسندهیی هستید که به سلیقهی من با سبکی دیگر چون هدایت بزرگترین رمان ادبیات فارسی را نوشتید، یکی در درون دیگری در جامعه، معروفی عزیز وقتی در پی چند نوشتهی قبل خبر رفتن پدرتان را شنیدم دیدم چه بنویسم، بگویم تسلیت! تسلیتی که میدانم درد غربت مردی در پشتش هست، خجالت کشیدم از ایرانییی که بهترین نویسندهی معاصرش در تبعید است و احمقترین مردش شاید هم نامردش حاکم، نازنین از ته دل آرزو میکنم حداقل سال دیگر شما در وطن باشید با عزیزانتان در کنار عزیزانتان؛ همین را بدانید که پدرتان فرزندی دارد که اسمش که نه عملش در تاریخ این فرهنگ میماند، پس از من، حتا پس از فرزند من و این یک اسم نیست که یک راه است، همینقدر کم نیست که مدیونش باشیم.
استاد خوبم آيا قرار است تا چهل روز نه مطلبي اضافه و نه پاسخي به نظرها و حرفها داده شود؟ كاش ميشد بدانم اين روزها در چه حالي هستي. با تمام دلم دركت مي كنم. سكوت بدترش مي كند استاد. هي توي فكر فرو مي روي هي از قله ي خاطرات سقوط مي كني. اين دوري هم كه بيشترش مي كند. حرفي بزن تا همه چيز عوض شود… خوب شود… نگويي نمي فهمد و بي عاطفه ست ها. نه استادم. براي خودت مي گويم. قرار نيست سكوت تلخ خانواده مرا تو تكرار كني ها… زندگي جاريست. و او هم هست. حالا آزادتر- شايد كنارت-!
با سلام حضور سرور عزیز جناب آقای معروفی
در ابتدا به سهم خودم ضایعه ی از دست دادن پدر گرامیتان را تسلیت میگویم و برای دیگر عزیزانتان آرزوی شادی و سلامتی دارم .
من مادرم را که تنها عشق واقعی و خالصانه ام بود چند سال پیش از دست دادم و پس از او پدرم رفت که تکیه گاه بزرگی برایم بود . نمیدانم چقدر توانستم برایشان خوب ، دلپذیر یا ارزشمند باشم ، اما این را میدانم که بیش از اندازه دوستشان داشتم و همواره یادشان را با خود خواهم داشت . من هم به دلایل خفقان و تهدید ؛ غربت نشین هستم و در این گوشه ی عزلت و تنهایی از دیدن همسر ، فرزندان و سرزمین مادری ام محروم گشتم . با خرده کارهای سیاسی ، کارگری ؛ و گاها وبلاگ نویسی روزگار میگذرانم و یکی از دوستداران قلم و ادبیات شمایم .
ای کاش میدانستم چه به روزم خواهد آمد ، اما آرزو میکنم به جای اینکه در غربت ؛ عزیزی را از دست بدهم ، زودتر از کسانی که مهرشان را به دل دارم بروم .
ایام به کام و برقرار
فقط می تونم بگم تسلیت می گم استاد عزیز!
با عرض سلام و تسلیت
غم پدر غمی فراموش ناشدنی است.
روحش شاد.
حتی برای تسکین هم چیزی نمی توان گفت.
باشد تا اقلا شبی دیدارش را در خواب تجربه کنید.
سلام .
چند روزي از مرگ پدرم نمي گذردآن هم سحرگاه .من هم به خداحافظي نرسيدم …. يك دوست خوب برايم اين مسيج را فرستاد . من هم براي شما تقديم مي كنم . پدر شما بزرگترين يادگار را از خود بجاي گذاشته : عباس معروفي عزيز ….
مرگ نسيمي است وزنده از جانب بهشت تا روح عطر آگين عزيزمان را در امتداد خنكاي آرام شب براي ضيافت صبحي ديگر تطهير كند . غروبش را باور نكن او رفت تا همانند آفتاب در حلقه اي از طلوع هاي بي پايان و در سرزميني تازه تولد يابد . روانش در فروغ باد
درود
من نيز تسليت عرض مي كنم مرگ عزيزان خيلي سخت ولي…
نمي دونم چي بگم
درود بر خداوندگار غمگین فریدون و فرزنداش
هیچ نمی توان گفت در وصف این داغ
هیچ نمیشود خواند از پس این اشک
امید به هیچ نمی توان داشت جز صبر
در جشن دلتنگی تان ….
هیچ نمی شود گفت …
تسلیت
روحشان شاد
لحظه اي چند بر اين اوج كبود
نقطه اي بود و دگر هيچ نبود
——————————-
تسليت مي گم و اميدوارم شادي داشته باشيد.
گل فرستادم
سلام استاد عزیز جناب اقای معروفی
رویایی که مرا میدواند .تکاپویش زنده ماندنم را مهر میکند .برای وصالش ثانیه های غمگین نگاهم ،دقایق را بی تاب میکند .میگویند رویای شیرینی است ازادی ، و همراهی که با او یکه تازی میکند .برابری
که دیار من بی نشان از این نام اشک بر شانه های تاریخ میریزد .
دیروز نگاه منتظر پدری به در بود تا شاید رهگذری برای امدنش کوچه را ابپاشی کند.افسوس
وامروز فرزندی در دیاری که خاک غربت بر سر دارد اشک به دیدگان میشوید .متاثر شدیم استاد
روحش شاد باد .
متاسفم
اينا چه ها كه نكردن! دور نگه داشتن پسر از پدر هم …
سلام عباس آقای معروفی . از سرزمین دلاوران و از دیار پدری در گذشت عزیز دلتان را به شما تسلیت میگوییم ما را در غم خود شریک بدانید
استاد بزرگوار شعر کوتاهی نوشتم
فکر کنم شما دوستش داشته باشید.
البته برای شما ایمیل سفارشی هم چون همیشه زدم
با مهر
باز دیر به سراغتان آمدم. بلد نشدم هیچ گاه چه بگویم. تسلیت. راه گفتار نمی دانم. اما اندوهتان اندوه ما نیز می شود. ما نیز دلمان برایتان تنگ شده است. ما در این سوی شما در آن سوی. همه در انتظاریم. خورشید را سرانجام سر برآمدن خواهد بود.
استاد ارزوي صبر برايت دارم.
ونترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست مرگ درآب وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ درذات شب دهکده ازصبح سخن میگوید مرگ باخوشه انگور میاید بهدهان مرگ درحنجره سرخ گلو میخواند ….
سید عباس عزیز سلام وعرض تسلیت
امیدوارم بقا عمر شماوخوانواده محترمتان باشد
ضمنا تسلیت پدرم سید جلال معروفی را نیز بهشما عرض مینمایم
آقا معروفی نازنین
بغض دارم برایت…
تنها بغض دارم و آرزوی آرامش…
با عرض تسلیت امیدوارم روزی به وطن باز گردید
استاد تسلیت می گویم…
تسليت مرا هم پذيرا باشيد /فرق پدر درديست عظيم/كاش كه اينان بروند و لااقل سايه شما بر سر مادرتان و فرهنگ اين مملكت در همين خاك باشد بر سرشان و سرمان./
سلام.
نگران مان کردید.کجائید؟
یک : تسلیت
دو : کتابهایتان را میخوانم اکثرا
سه : درود
سلام استاد نازنینم.
نمیدونم چی بگم که خودتون ندونین.
اما دلم میخواد بگم که چقدر روح این پدر بزرگه که از پشتش یه همچین پسری به دنیا اومده.
ایستاده در مقابل این روح بلند و با احترام در مقابل پدر نازنین استادم نازنینم.
میدونم که مثل کوه استوارید ولی واسه دل خودم تسلیت میگم بهتون.
سلام
استاد عزیزم خیلی ناراحت شدم از این مصیبت وارده
امیدوارم خدا صبرشو بهتون بده تسلیت عرض می کنم
خیلی سخته خصوصا که پدر موجودی نیست گه هرگز جایگزینی از نظر حسی برایش پیدا کرد یگانه است و بیکرانه…………
از صمیم قلبم تسلیت می گم و دستتان را در دست می فشارم .
روحشان شاد…و روانشان درآرامش باد.
سلام پدر داغدارم.
نمی دانم حالا من به شما تسلیت باید بگویم یا شما…
سرور عزیزم دارم به جمله یی از هدایت بزرگ می اندیشم:
به نظرم مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند…
ودر جایی دیگر که می گوید:مرگ بهترین پناه دردهاو غم ها و رنج هاو بیدادگری های زندگانی است.خدا سایه تان را از سر خانواده تان کم نکند الهی.باقی بقایتان.
تسلیت همسرم را هم پذیرا باشید . می گوید : خیلی خیلی مراقب خودتان باشید که ما جز شما کسی را در این دنیای سفله پرور نداریم…
با سطهای بغض کرده از این همه غربت ، تسلایتان می گویم آقای معروفی عزیز .
حق با پدر شما بود . رفتن و فقط رفتن و نه در این جا بودن که طعم گس مرگ تمام هوایش را انباشته .
عباس معروفی عزیز سالها ست هر عزیزی که می میرد متاسف می شوم که چرا یکی از ستمگران جمهوری مقدس نمرد به جای او. چند هزار نفر دیگر باید بمیرند تا نوبت به اینها برسد؟ جهان جاودانه نیست. خوشا به حال او که سبکبار برود بی آنکه ستمی کرده باشد و دندانی شکسته باشد و جفایی کرده و آبرویی ریخته باشد. خوشا به حال سبکباران. خوشا آنها که مرگ شان با اندوه یاد می شود. مرگ عزیزان وقتی در غربت هستی سخت تر است. بادا که مرگ پدر تو آخرین مرگ باشد پیش از دیدن مرگ ستمگران. تسلیت مرا بپذیر.
درود
..
تسليت استاد گرامي
باور کن رستگاری نزدیک است
روی همین کرسی باور های ساده است
که می توان فنجان چای داغ خورد
روزی از همین روزهای خدا
تیاتر چندش آور حاکمان تمام می شود
و سبد سیب ترد
را به بارگاهت پیشکش خواهند کرد
تو تنها کاری که می کنی
باور نکن
همین
برای ِ نگاه ِ آخر ِ پدر
پنجره ای باز نقاشی می کشم
. . .
روحشون شاد و آروم
استاد وقتی از احساس می کنم از این دنیای مجازی دورید دلم می گیرد . انگار تنها می شوم.
روزهای سختی را می گذرانید می دانم . اما به قول مادری “ خدا هرآنچه را که از آدم بگیرد ؛ صبرش را هم می دهد “ .
با مهر
حالا همدرديم
پدرم رفت ولی . . .
از خدا پرسیدم: معنی بابا چیست ؟
با پدر فرقش چیست ؟
اصلا از ریشه و بن صرفش کن !
ای خدا واژه ی بابا تو بگو نقشش چیست ؟
از خدا پرسیدم:
پدرم وقتی رفت
دلهره یا عطشی از ته قلبش نگذشت ؟
از خدا پرسیدم: جای بابا چه کسی می گیرد ؟
ای خدا بعد از او گریه ، غم کار من است ؟
التیام دل من کیست خدا ؟
چه کسی پشت و پناه دل بیتاب من است ؟
چه کسی بار غم او ز دلم بردارد ؟
چه کسی روی دلم مرهمی از جنس بشر بگذارد ؟
پاسخم داد خدا گوش کنید:
پاسخش محکم بود
پاسخش جنس نفس های بهار
پاسخش بی غم و بی ماتم بود
مردی از جنس شقایق ها را
و جدا از همه آدم ها را
شعبده ، معجزه ای زیبا را
برده از عمق دلم او همه ی دلزدگی ها ، همه سختی ها را
او همان یک نفری ست که اندوه مرا دزدیده
او همان یک نفری ست که غم هام ازو خشکیده
او همان یک نفری ست که خوبیش نگنجد به کلام
از همان هاست که عالم به خودش کم دیده
معنی بابا را با همین یک نفر او معنا کرد
فرق بابا و پدر را خوب بر من فهماند
عشق بابا را خوب در دلم نجوا کرد
پدرم رفت ولی بابا هست
پدرم رفت ولی جای محبت هایش
جای هر کوشش بی پروایش
جای دلگرمی غم فرسایش
در جهانی که به ندرت بتوان مردی یافت
یک نفر هست که نامش باباست
مثل بابای شماست
پدرم رفت ولی بابا هست . . .
salam
tasliate mara darin bikhanemani va bipanahi bepazir
با اينكه تو همه برنامه هاي بابا بودم بيمارستان، خاك سپاري و تدفين ،مراسم ختم ، ولي بعد يك ماه هنوز باورم نشده كه رفته. فكر نمي كنم شما هم باورتون شده باشه ، مخصوصا اينكه چندين سال باباجونو نديديد.
من كه رفتنشونو تعبير به سفر كردم اينطوري كمتر اذيت ميشم.
تسليت ميگم همدردي منو بپذيريد
دردواره پدرم
سلام .
تسلیت و همدردی منو بپذیرید.
آیا در“ فیس بوک“ خودتان هستید یا مثل خیلی از دوستان بزرگوار دیگه ازتون مشابه سازی شده؟!
این روزها به همه چیز شک داریم!
اگه ممکن باشه برام یه ایمیل بزنید.
Dear Mr. Maroufi
Please accept my condolences and sorrow in the loss of your blessed father.
Sincerely
Ramin
بر مردگان خود مینگریم
با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار میکشیم
بی هیچ خنده ای
تسلیت میگم استاد!!!!!
خیلی زیاد
مرگ پایان کبوتر نیست ….
مرگ پایان کبوتر نیست …
سلام.
امیدوارم که سوء تفاهمی پیش نیومده باشه.
ممنون می شم دوستی ام را بپذیرید.
منتظرم.
به تسلای دل غمزده ات میگویم
این تو را بس باشد
کاشنای دردت
نه همه کس باشد
سلام آقای معروفی عزیز ،
همین حالا توانستم بروم به وبلاگ شما و مطلع شدم از این خبر درد ناک! حق دارید وقتی می گویید باید گریست. درک تان می کنم.
بسیار متاسفم! وقتی دوریم درد ها صد برابر می شود…چون کسی از خانواده و دوستانمان را نداریم که با آنها غممان را تقسیم کنیم..برایتان آرزوی صبر و تحمل دارم.کاش می توانستم برای شما کاری کنم.
با مهر و به امید روزگاری خوب
یاسمن
دلم گرفته
کجایی؟
بعد از عبور فاصله ها را شناختم….
بی را شناختم من و با را شناختم…
سلام بر مرد به خلوت رفته عباس عزیز.انجا جمعه ست و نمیدونم چرا یادت کردم .و این دعا مدام در ذهنم تکرار میشه:اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير.عباس عزیز گرچه خیلیها فکر میکنن رفتی که آزاد باشی اما میدونم که گاه بیرون از قفس بودن برای خوکرده ها سته.برای رهایی تو ای بزرگ دوست داشتنی دعا میکنم. رویاهاتو از دست نده از طرف:جواد هرمس
باشد که مردگان جاودانه در آرامش بیارامند
در انتظار پیوستن ما
salam. ghalban tasliyat arz mikonam. mikhastam begooyam be nazare manyeki az behtarin nevisandegane irni hastid
با سلام
خواستم بگم که آونگ خاطره های ما مجوز گرفت و احتمالا آذر یا دیماه امسال اجرا در دانشگاه اراک و بعد در جشنواره دانشجویی اجرا میشه. فکر کنم اگه پیگیری بشه ممکنه در یالن کارگاه تئاتر شهر اجرا بگیریم. امیدوارم
به تسلای دل غمزده ات می گویم
این تو را بس باشد
کاشنای دردت نه همه کس باشد
ما را در اندوهتان شریک بدانید. روحشان غرق در شادی.
سلام
باسي فردا يكشنبه است، و ما همچنان چشم به راه كارگاه داستان
سلام
اگه میشه فایل دانلود مصاحبه تون رو با بی بی سی بزارید
ممنون
توی این قاب سه تا دست هست و سه تا نیست. غائله اما پشت دو دستی که هست به پا شده؛ آقای باسی مشغول لمس نخ تسبیح است؛ زل زده به چاه که چطور دانه های تسبیح را می بلعد و سیر نمی شود. دست دیگری که هست نشسته روی شانه پدر که جای دستهای خودش امن است و با یک دنیا امید زل زده به همانجا که آقای باسی دارد نگاه می کند…
آقای معروفی عزیز
تسلیت میگم…
اینها تا کی هستند
ما تا کی دستهای شما را نبینیم…
صمیمانه و فروتنانه تسلیت می گم، به شما استاد معروفی بزرگوار
امیدوارم خداوند به شما صبر و به آن مرحوم، آمرزش عطا کند
حقیقتاً اندوه بزرگیست
کاملاً درکتان می کنم
سلام استاد….
بي نهايت تسليت…..
درود معروفي عزيز:
راستش من مدتها نيامده بودم .نه اينجا نه آنجا نه هر جا نه حتي سراي خودم…
زيبا هواي حوصله ابري است…!
من امدم تا بخوانم از شما كلامي چند اما …
حضور خلوت انس گرچه سبز است ، رنگ ماتم گرفته واژه واژه اش را…
من نمي دانم چه درديست انچه اينروزها بر دل شماست اما به پاكي احساسم سوگند كه دوست دارم كنجي بنشينم و از غم بر دلتان ، اشك بريزم…
من پدرم را دوست دارم شايد مغرورانه بگويم بيشتر از همه ي دخترهاي دنيا كه پدرهايشان را دوست دارند و من هميشه در خيال از روزي ترسيده ام كه برود …كه بروند …
من نمي دانم چه غمي است بر دل شما!
من نمي گويم درك مي كنم !
من نمي گويم مي فهمم چه مي كشيد…
من تنها مي گويم
از دور ، خوب مي دانم غم ژرفي است…
با ذره ذره ي وجودم از اين راه دور ، تسليت مرا بپذيريد هم چنان دلم را كه بيش از هر لحظه ، براي شما غمگين شد.
بماند كه پدرتان تا زماني كه بخواهيد با شما خواهد ماند…
خواهد بود…
فروغ ف
شهر گنبدهاي فيروزه اي
مشرف به لب تشنگي زنده رود مرده!
راستي!
از سفر آمده بودم
هگمتانه و بيستون و تاق بستان ، باباطاهر و عارف
كردستان و درياچه زريوار…هم ميهنان كرد ايرانم …
رسيدم ،ديدم اين هفته ي به عبارتي ديگر در بي بي سي شما خواهيد آمد .
شاد شدم!
سلام استاد بزرگوار
باعرض تسلیت – گرچه این تسلیت ها هیچ ثمری ندارد ودوری وغم ندیدن را مرتفع نمی کند.
مرغ سحر ناله سر کن شام تاریک مارا سحر کن
عباس آقای معروفی درگذشت پدر عزیزتان را به شما تسلیت میگویم . ما را در غم خود شریک بدانید
مشتاق دیدار پسر دایی
سلام استاد
تسليت عرض مي كنم
نميدونيد چه بلواي اينجا
بزرگترین ترس در غربت ماندگان تلفنی است مثل این.
و همیشه یک روز می رسد
تسلیت می گویم
اوپاره ی ز پیکر من بود…نه من پاره ی زپیکر او بودم
تسلیت استاد
تسلیت میگم
آقای معروفی من که فقط از راه سایت و کتاب هاتون با شما آشنا هستم
ولی خوب میتونم با آثارتون ارتباط برقرار کنم . بی صبرانه منتظر برنامه ی بی بی سی فارسی هستم
باز هم تسلیت میگم
من و پدرم یک سالی هست که با هم حرف نمیزنیم
آخه بدترین توهین رو به دخترش گفت و خجالت نکشید
خیلی خوبه که شما به پدرتون احساس خوبی دارین
و این حس دو طرفه است
سلام استاد نازنينم
بارها از ترس رفتن پدرم گريه كردهام، اما ميدانم كه هنوز نميدانم رفتنش چه دردياست.
براي قلب مهربان شما و روح بزرگ پدرتان، از خدا آرامش ميخواهم.
سلام استاد.
هیچ خبری ازتون نیست.
دلتنگ شدیم.
Salam jenabe Maroufi. khoshalam ke shoma ro dar VOA didam va ba afkare vatan parastane shoma ashena shodam. shaeri delsookhteh va vatan parast, ma be shoma eftekhar mikonim. arezooye salamati baraye shoma va khanevadeh mohtaram daram.
همدلی من را بپذیرید…..جنس این درد را می شناسم…
استادم سلام. دلم هوايت را كرده. كجايي پس؟ سفر رفته اي؟ اعتصاب كرده اي؟ تنهايمان گذاشته اي؟ استادم، خواستم نيايم چند وقتي و نظر ندهم تا حالت بهتر شود اما ديگر طاقت نياوردم. كاش ميشد بگويي سكوتت چه معنا دارد استاد. كاش ميشد حرفي بزني… نگرانت هستم. استادم، كاش به جمله اي دلم را آرام كني. كاش!
استاد کجاین؟ ..
سلام استاد
تسلیت می گویم.
.
.
.
استاد چند تا از داستان هایم را برایتام به آدرس ایمیل رادیو زمانه فرستادم.
به دستتان رسید؟؟
آقاي معروفي عزيز
لطفا بنويسيد…
غم ننوشتن شما براي ما
عين غم مرگ پدر براي شما
مريم
من تو کامنتی قبل تر تسلیت عرض کردم گرچه تسلی بخش نیست!
راستش آقای معروفی من واقعن به شما افتخار می کنم. درسته که نوشتن این موضوع بی ربط اینجا مناسب نیست… اما جای بهتری به نظرم نرسید!
من تازه کتاب „سمفونی مرگان“ شمارو خوندم و از امشب „پیکر فرهاد“ رو شروع کردم… واقعن شاهکار بود. شما خیلی متفاوت نوشتین توی این کتاب های این چند سال که تازه دارم می خونم… این پست رو هم تازه نوشتم بعد از خوندن کتاب شما:
http://cup-of-coffee.blogfa.com/post-185.aspx
بازهم امیدوارم در این غم صبور باشید…
عباس معروفی عزیز/بسیار عزیز
همه برای شما و بغض و اشک هایتان ناراحت اند
اگر این جا بودید می دیدید.
برایت صبر آرزو می کنم و بهترین ها را هم
چرا که این همه داستان به جهان اضافه کردی.
خدایش بیامرزد
و تسلیت.
بلافصل ترين مظاهر طبيعتند
روح تمامي پدران و مادران شاد باد…
استاد تسلیت مرا پذیرا باشد .
استاد امروز كه ديدمتان
آن همه مهرباني و خوبيتان را
…
چقدر دلم گرفت كه دوريد. چقدر دلم گرفت بخاطر آن غربت ِ لعنتي ِ اجباري…
…
چه اندازه حرف بود در لحن ِ آرام و دلنشينتان
چقدر دوستتان داريم.
هميشه افتخار ايران و ايراني هستيد، مرد ِ بزرگ. چه اينجا، چه آنجا.
سلام استاد
هنوز هم مطمئنم که فقط من نوشته هاتونو حفظم
منتظر یه دونه نظر شما
درود استاد
عباس عزیزم این شعر محبوب ترین شعر منه تقدیم به نویسنده ی محبوبم : بنجشک چگونه لرزد از باران چون یاد کنم تو را چنان لرزم
یاد معروفی بزرگ گرامی
پدر
ای رفتگار گذشت
ایوب را الف – تای تحمل
کوه را سپیدی سر تو آموزی
واقعاً چقدر من بدبختم که نتوانستم به موقع با شما ابراز همدردی کنم!
اما جناب آقای معروفی عزیز
وقتی نویسنده ای بغض می کند
هیچ کاغذی یارای قرار ِ متن ِ دردش را ندارد
مرا نیز در غم خود شریک بدانید
مازیار
خدایش بیامرزاد.
روحش شاد که چنین پسری تربیت کرده.
وقتی نوشتید: „در ايران، هر روز به ديدنش میرفتم. دفتر گردون نزديک مغازهی پدرم بود، هفت سال، هر روز به ديدنش رفتم.“ به یاد آیدین دوست داشتنی و مهربان افتادم، آیدین تبعید نشد از دیارش بلکه از خودش تبعید شد… در کنار پدر ولی دور از اوف پدرش جان سپرد. دلتان همیشه پیش پدرتان بود و او در کنار شما جان سپرد
خدایش بیامرزد
تسلیت واژه کوچکی است برای غم از دست دادن عزیزان، آنهم عزیزی مثل پدر، و آنهم در شرایطی که حتی سر مزارشان هم نتوانی بروی.
سلام به تنها پيغمبر زندگيم. استاد برنامه رو ديدم. و صدا تون رو شنيدم. براي از دست دادن پدرتون ناراحت و متاسفم. و شبي نيست براتون دعا نكنم كه خدا صبر به شما بده. فقط خواهش مي كنم اينجا بياين و بنويسين. چون ما هم بدون شما در وطن تنها هستيم.( عاشق شما)
سلام
من، عباس معروفی رو از داستانهاش و این وب سایت می شناختم.
زمانی که داستان سمفونی رو در کارگاه داستان نویسیمون نقد می کردیم بیشتر باهاش آشنا شدم.
اما بعد از دیدن مصاحبش با بی بی سی فقط می تونم اینو بگم که :
الحق معلوم شد که سر سفره خونواده بزرگ شدی!!!!!!
با عرض سلام
من پارسال کتاب بر پیکر فرهاد شما رو خوندم ، و خیلی خوشم اومد ،مخصوصا که کتاب صادق هدایت رو هم خونده بودم ، بعد دو شب پیش که شما رو در bbcدیدم ، الان اسم شما رو پیدا کردم و سایتتون رو دیدم ، این شعر رو تحت تاثیر کتاب شما نوشتم ، البته نمی دونم شعر باشه یا نه ، نفهمیدم کجا سایت می شه میل زد اینجا گذاشتم . ممنون ، و موفق باشید .
سه گانه برای پیکر فرهاد ……
1)…..
شعر می دود میان پنجره
تو همه هجای شعر می شوی …
_و تمام سلول های مرد …
عشق تو رو تکرار کنان
ارتعاش می کند ……_(نجوا)
پنجره را بگشا !
برای التهاب و صدای باران …
آوای شعر باش ….
…..
2)
فتنه میان چشم های تو بود
بی گمان در تلاطمی دور…
در تقابل رنگ های سفید و قرمز چهره ات …
مثل موج های مبهمی
که دور من می چرخند ..
و تمام ذرات ذهن حس می کردند ….
وقوع فاجعه را ….
.
3)
کوزه بر روی تاقچه
و عکس تو
بر آن
و عکس من بر آب …
مثل یک خاطره
در میان شن ها
و دست های گلین
کنار چشمه …
آرامش مختوم …
و کلام نا بهنگام ….
از دورتر تا حال …
از لب کوزه تا لب تو …
عاقبت خاک ره کوزه گران …..
20.11.87
salam ostad aziz
marg pedar daghe bozorgi bar del migozarad omidvaram in dagh har che zodtar taskin yabad mosahebatoon ra toye bbc didam man ke kheyli behetoon alaghe dashtam ama ba didan mosahebe eradatam be shoma
sad chandan shod.
be nazare man ba hich kodam az nevisandegan irani ghabel moghayese nistid.
سلام استاد
تسليت مرا بپذيريد.
خدايش بيامرزد
قصه چشم های شما
سلام آقای معروفی. تسلیت مرا هم بپذیرید. جالب است که من هم می خواهم درباره پدرم مطلبی بنویسم. من هم یکی از بیننده های ویدیوی شما در برنامه به عبارت دیگر بی بی سی بودم. اولین بار بود که تصویر و صدای شما را می دیدم. گفتنی هایی در چشم های شما بود که باعث شد این مطلب را برایتان بنویسم.
اول اینکه در نگاه شما همان چیزی را می دیدم که در نگاه پدرم هر روز می دیدم. شما همان چیزی را نگفتید که پدرم هیچ وقت نگفت. اگر حوصله اش را دارید آنچه در مورد پدرم می نویسم را بخوانید. پدرم احتمالا متولد 1308 بود. متعلق به قومی بود که نام تمام اجداد خود را و سرگذشتشان را تا عهد کریمخان می دانستند. قومی که در دهستان زردلان در سمت غرب کرمانشاه زندگی میکرد. اگرچه بچه یتیم بود بالاخره برای خودش مالکی شد. زمانی تا قبل از اینکه خانه اش را همان سال انقلاب به کرمانشاه بیاورد چه مزرعه ها که صاحب نشده بود و چه آهو و غزال که شکار نکرده بود. در سال 1375 بخاطر یک پدرکشتگی که از زمان قتل برادرش در دهه بیست ادامه پیدا کرده بود و جانش در خطر بود به شهریار در نزدیکی تهران آمد. دوباره سعی کرد زندگی را سروسامان بدهد، تا حد زیادی توانست اما غمی نگفته در چشمانش بود، انگار چشم هایش دوردست ها را می جستند؛ زمین های گندم و خشخاشی که با باد می رقصیدند، درخت های بلوطی که اگر خشک می شد پر از عسل بود، آهوانی که زمستان ها از گرسنگی بدون ترس در نزدیکی خانه های آنها پرسه می زدند، چشمه هایی که برایشان گاو سر می بریدند، اسب هایی که در دشت جولان می دادند، دعواهای که او یاد گرفته بود چگونه داوریشان کند، زن و بچه ای که برای آنها خستگی ناپذیر بود و کوهستانی که مهربان، بی رحم، دوست داشتنی، بی انتها و پر از خاطره های دور و نزدیک بود. پدرم دلباخته آن روزها بود و دلباخته سرزمینی که گرچه شباهت زیادی به گذشته نداشت از آن دور بود. پدرم در دهم فروردین 1386 چشم هایش را برای همیشه بست. نگاه شما بی شباهت به نگاه پدرم نبود، هیچوقت معنی تبعید را نفهمیدم ولی با دیدن شما فهمیدم ما هم یک تبعیدی در خانه داشتیم اما نفهمیده بودیم. پدرم این اواخر خیلی بزرگ شده بود خیلی چیزها می دانست و نمی گفت. می دانست چگونه باید زیست، چگونه باید زندگی ساخت، چگونه باید عشق ورزید، کجا باید چشم پوشید و کجا باید سماجت کرد اما دیگر دیر بود و عمر به او این اجازه را نمیداد. هیچوقت شکایتی نداشت و تا جایی که می توانست کمتر بد کسی را گفت. شاید منتظر مرگ نیز بود اما نه خیلی، آرزوهایی داشت که برآورده نشده بود کارهایی داشت که انجام نداده بود و گذشته ای داشت که دوستش داشت. دنیا را دوست داشت اما دیگر دیر بود. پدرم چشم هایش مثل چشم های شما حرف ها داشت. چشم هایتان مهربا ن بودند و صبور اما نگفتنی های زیادی داشت. نگاه شما ناامیدانه نبود اما حسرت گذشته ای را می خورد که خوب یا بد برایتان زیستن در آن دلچسب تر بود. حسرت سرزمینی را می خورد که دوستش دارید سرزمینی که می دانید چگونه قشنگ و زیبا می شود گرچه شاید هیچوقت نبوده است، اما به هرحال چشم هایتان بوی خوشبوی وطنی را داشت که به آن متعلق هستید.
دوم آنکه در همان دهستان زردلان، کوهی به نام کاژور (به فتح ژ و واو) هست که بعد از تپه هایی و جنگلی کوچک از درختان بلوط، دامنه ای خاکی با شیب تند و سپس صخره هایی بلند و سر به فلک کشیده دارد. هر وقت از آن منطقه کسی می میرد که در آنجا بین مردم، نامی آشنا دارد و هویتی مشترک با آنجا دارد چند روز قبل از مرگش تکه ای عظیم از آن صخره های کاژور، از کوه جدا می شود و می افتد طوریکه صدایش را همه می شنوند و تا مدتی جایش بر سینه کوه پررنگ می ماند و تازگی دارد بعد هم که با خود کوه یکدست میشود. درختان بلوط پایین کوه شکسته می شوند و مردم آنها را می برند تا در چاله های زغال بگذارند. این اتفاق شاید هر بیست سال یکبار بیفتد ولی یک هفته قبل از مرگ پدرم، تکه ای از کوه جدا شد و داغش در سینه کوه ماند. پدرم در شهریار مرد و همانجا دفن شد اما همانقدر که یاد سرزمینش را نگه داشته بود سرزمینش هم او را فراموش نکرد و به سوگ او نشست. پدرم سرزمین کوچکش بود و من نمی دانستم. آنها یکی بودند و با هم عمری را شادمانه زیسته بودند و هیچ یک، دیگری را فراموش نکرده بودند.
آقای معروفی عزیز، از مرگ حرف نمی زنم از چشم های شما می گویم، شما در صفحه ی بیست و چهار اینچی تلویزیون ما، خود ایران بودید. شما برای من ایران هستید و ایران هم یعنی شما. غصه نخورید حتی اگر از یاد مردم بروید کوچه ها و خیابان ها، کو ه ها و دشت های سرزمینت فراموشت نکرده اند. چقدر گریه کردم وقتی چشم های شما را دیدم هنوز هم گریه می کنم. شاید آش را زیادی شور کرده ام ولی باور کنید چشم های شما همه آن چیزی را گفتند که نگفتید، از همه بی مهری های سرزمینت خبر دادند و از همه دلبستگی ات. من هیچکدام از کتابهای تان را نخوانده ام فقط گاهی به وبلاگتان سر زده ام و آموزش داستان نویسی تان را خوانده ام. چیز زیادی از شما نمی دانم ولی در صفحه تلویزیون انگار سال ها بود که می شناختمتان.
و سوم؛ نمی دانم چرا احساس کردم شما همان پنجاه سالگی من هستید یعنی علی سالاری در بیست و شش سال دیگر. برای این مورد دیگر دلیلی ندارم شاید حتی یک لحظه ام را مانند شما زندگی نکرد ه ام. مهم نیست. چشم هایتان را دوست دارم و بدانید که اگر برای پدرم دیگر دیر بود اما برای شما هنوز زود است. چشم هایتان سراسر امید بود و حسرت؛ انگار شما هم می دانید چگونه باید زیست اما دست هایتان بسته است. اما اصلا نگران نباشید شما قلمی دارید که جادو می کند حداقل در نوشته های وبلاگتان این را دیده ام و در درس های داستان نوسیتان تا حدودی خوانده ام. در کاغذ سفید هم میتوان زندگی ساخت و در قصه هم میتوان زیست. غلط های نوشتاری را بر من ببخشید. بعد از این بیشتر می خوانمتان.
پایدار باشید
دوستدار کوچکتان
علی سالاری
———————–
علی سالاری عزيزم
اميد چشم های من برای شما
سلام
خیلی این قسمت از زندگیتونو خوندم
همش میگم کاش چیز دیگه ای بود
از تسلیت گفتن متنفرم
ولی هیچی نگفتن هم بی تفاوتی بود
ببخشید که اینقدر دیر
از این حادثه اونقدر ها ناراحت نیستم
شاید به این خاطر که پدرتون از قانون آدما رفته
رفته جایی که فقط قانون خداست
بدون مزاحمی به نام آدم
من هم برای بدرقه ی آدما اومدم
اومدم بدرقه ی اونا که رفتن
حکم انتقالشون صادر شد از تن
اونا رفتن رفتن از قانون آدم
ولی من اسیر این ابن زیادم
تنها ناراحتیم بیشترو بیشتر تنها شدن شماست
کاش زودتر این صفحه خاطره بشه
و کاش شبی به بدرقه ی من بیاین
پس بالاخره آمديد
من يك داستان نوشتم. از مبارزه هاي اخير. از يك مبارز… نقطه ضعف زياد دارد البته. ميخواهم بگذارمش روي وب. اندكي ترس دارم استادم…
سلام عمو جان
من به وحید (انارام ) گفتم که پدرتون به دیار باقی رهسپار شدند، او ناراحت شد ، و باید بگم که سرش این روزها خیلی شلوغ است ، و خواست از طرفش ازتون عذرخواهی کنه که نتونسته بیاد و سری بهتون بزنه اما ما همیشه به یاد شما هستیم و در مورد شما و دوستان خوبمون صحبت می کنیم .
دوستتون داریم.
با احترام ، آسانارام.
با سلام وعرض تسليت خدمت استاد
روحشان شاد!
با عرض سلام و تسلیت خدمت شما استاد گرامی
اینجانب خواهر زاده ی حسن فدایی ( شاعر مجموعه شعر ارغوان ) هستم
امروز که مصاحبه ی شما با BBC را برای ایشان شرح می دادم بسیار ابراز دلتنگی کرد
به سراغ آرشیو مطالبش رفت و مصاحبه ی شما با ایشان در شماره ای از ( گردون ) را پیدا کرد و من هم خواندمش
از من خواست که برای شما کامنتی ارسال کنم و ضمن عرض تسلیت ، پیام دلتنگی ایشان را به شما برسانم
من با سال بلوا و سمفونی مردگان شما را می شناختم اما صحبتهای دایی ، شخصیت شما را برای من آشناتر کرد و غولی را که زمینه ی ادبیات از شما ساخته بودم چند قله بالاتر برد
استاد عزیز
برای همه چیز ممنون
برای سوجی دیوانه مان
برای اورهان
برای آیدا
برای آقای آبادانی
برای دکتر معصوم
برای حسینا
ممنون
اين شعر هم پيش كش ميكنم به شما (يكي از اولين شعر هاي من هست)
براي من , براي تو
نه براي رفتن , براي ماندن
نه براي چشمانت , براي نگاهت
نه براي قطره ايي اشك , براي براي باران
ما را در غمتون شريك بدونين
آقای معروفی سلام علیکم ..امیدوارم خداوند به شما صبر و به آن مرحوم والامقام اجر عنایت کند .. دیشب مصاحبه شما را با بی بی سی دیدم و سخت شیفته افکارتان شدم.. من دبیر هستم وعاشق نوشتن .. پدرم نویسنده است .. ولی تا به حال جرأت نوشتن متن های عنوان دا ر را پیدا نکرده ام .. حرف هایتان احساسات درونیم بود و به دلم نشست .. امشب به وبلاگتان آمدم و نوشتن را از شما خواهم آموخت .. من نیز طعم تلخ غربت را چشیده ام هر چند که اینک در ایرانم .. امید غربت به پایان آید و از وجود شما در وطن بهره بریم ….. ارادتمند .. یک معلم
استاد عزیزم باسی جان. برادرم به من زنگ می زند: بی بی سی رو ببین. و من از دیدن تان چشمانم اشک آلود می شود.
استاد، تسلیت بابت نازنین پدر از دست رفته.
شما قهرمان اسطوره هستید. فرق قهرمان ها با غیر قهرمان ها چیست؟ قهرمان ها هم خم می شوند ولی نمی شکنند. خم می شوند ولی باز کمر راست می کنند، و هیچ کس هرگز نمی فهمد که آنها هم خم شده اند، بارها و بارها.
بسیار مشتاق دیدار.
خودم براي خودم احترام قائل نيست
كسي كه مي كشدم با گلوله قاتل نيست
به هيچ نعش كشي جر من اعتماد نكن
ميان فاعل و مفعول حد فاصل نيست
سلام دیشب شمارادرbbc وشب قبل ازان استاد شجریان را VOA دیدم هردو تاثیر گذار وعالی بودیدوافتخار ایرانی ازاده هستید .مایه مباهات مایید.درود بر شما. بانهایت تاسف فوت بدربزرگوارتان را تسلیت میگویم.
باز هم سلام
سلام استاد
هرچه با خودم کلنجار رفتم،دیدم نمیتونم ازتون بخوام که بنویسید…،دیدم خودخواهیه…دیدم آخه عباس معروفی هم برای پدر همون باسی کوچولو بوده…،خیلی خیلی خیلی خودخواهم اگر ازتون بخوام بنویسید و بگم برای تسکین دردتون ،چاره نوشتنه؛و شما اشکبار بنویسید و من هم این میون،زیرکانه از استشمام رایحه ی نوشتار دردتون نفس تازه کنم و با قلم درد شما،همه ی دردهای عالم را فراموش کنم…
امشب ادب مقاومت(تفنگت را زمین بگذار) را گوش دادم،با همه ی پارازیت ها و قطع و وصل های صدا…
استاد نازنینم،
شما شهرزاد قصه گوی مائید…سکوتتون کشنده ست…
درود
با عرض تسلیت …
من قبلا داستان نوشتم . به زبان کردی . در ضمن شعر هم . اما یک چند وقتیه دستم به نوشتن نمیره . احساس میکنم هیچی بلد نیستم . احساس میکنم حماقت تمام تنم را گرفته . کرختم . اما با این حالم هم مدام طرح یک داستان بلند آزارم میده . نمیدونم کی و از کجا شروع کنم . همه اش برای شروع امروز و فردا میکنم و بی نتیجه . کاش با شما مینشستم مفصل و بهتان گوش میدادم . کاش میشد با شما حرف میزدم . با شما دوست میشدم . من در بانه زندگی میکنم . بانه… این سر دنیا … کردستان . کلاه سرم گذاشتم تازگیها تا یادم باشد 30 سالم شده و تنها خودم هستم که کلاه سرم میذاره .
تا دیدار ……
آقاي معروفي من را هم در غم خود شريک بدانيد
سلام آقای معروفی
تسلیت می گم خدمتتون.
استاد عزيزم. كجاييد چرا نمي نويسيد؟ باور كنيد ما هم در غمتون با شما اشك ريختيم. گريه كرديم. نكنه قطره اي بشيم و از چشمتون بيفتيم.؟؟ استاد عزيزم اينو بدونين كه مردمي پشتتون ايستادن. منتظر قلم شما. ( پدري كه فرزندي شما از اوست جايگاهش كمتر از بهشت نيست). ( عاشق شما)
تسلیت میگم آقای معروفی.
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد…
سلام آقای معروفی عزیز
تسلیت میگویم و برایتان آرزوی آرامش دارم
ممنون که مینویسید. ممنون که با این غم چنین زیبا مینویسید مثل همیشه
آه اگر آزادی سرودی می خواند……..
بادرود بر استاد معروفی
قبل از هرچیز واز ته دلم خودم را با شما و خانواده عزیزتان همدرد میدانم و تسلیت میگویم
ای کاش هرچه زودتر این زاغان شوم شرشان کم شود.
هنوز می نفسم در میان شهر شما…
عباس معروفی عزیز تو بی شک بهترین و آزادمرد ترین نویسنده تاریخ ایران هستی خواهی بود و خواهی ماند نام جاویدان تو در تاریخ ثبت خواهد شد کسی که درد مردم دارد قطعا هنرمند و ادیب واقعی است کاش در میان ما بودی کاش
نگاه ساده ما را از عشق میدزدند
شبانه مثل ستونهای لخت پرسپولیس!
و میدانم که دلت با ماست و قلبت در ایران وطنت میتپد…تو جاویدان هستی استاد من
دوستدار همیشگی شما
رضا صحرایی
استادم داستانم را با مقابله ي با ترس لعنتي گذاشتم توي وبم. تقديم به تو و جوانان ايرانم. قدم رنجه كن و…
آقای معروفی عزیز ! تسلیت منو بپذیرید.
چند روز پیش که شما رو از شبکه بیبیسی دیدم ، هر چند که از دیدنتون خوشحال شدم اما دلم خیلی به درد اومد.
چهرهتون پر از غم بود نه تنها غم فراق پدر که درد غربت ، درد تبعید و هزاران درد دیگر در هم آمیخته بود…
دلم گرفت از این همه ظلمی که در حق فرهیختگانی چون شما روا میدارند
فقط تاسف میخورم و تاسف…
امیدوارم روزهای روشنی در پیش داشته باشید.
آقای معروفی عزیز
وقت تسلیت گفتن که می شود همه واژه ها را از یاد می برم… بلد نیستم چیزی بگویم که در خور باشد اما همیشه میگویم مراقب نزدیکترین مونس در گذشته باشید. این روزها برای او سخت دشوار است.
فاصله ها که زیاد شد دردها شکل عظیم تری به خود می گیرند.
تسلیت…
جناب معروفي عزيز
تسليت ماراپذيراباش…برايتان سلامتي وصبر ارزو ميكنم
اي كاش، خدا، آذرِ شيوا ميشد!
فردينِ بشر، دوباره شيدا ميشد!
سلطانِ غريبِ قلبهامان از نو
بر پردهي شهرِ قصّه … غوغا ميشد!
درود
می خواهم این عبارات آرام کننده باشد – هر چند صحبت های نمی تواند وقتی عکس پدر را می بینید درمان به درد به خوری باشد اما افسوس. با تمام سوزی که در سینه تان است. شبیه آب باید بود بروی آتش! ناراحتی شما را درک می کنم. به زودی نامه ای دیگر به شما خواهم فرستاد.
جبر شد
سکوت ِِسرزمین ِخویش را اختیار…
سرد ِ صبر شد
انتظار شد
او که
با قیام هر جوانه ی بی وقت
دوباره بارها
بهار شد
او که…
تقدیم به پدرتان
…
با سکوت
ترک غرور می کردم
و حدس زدنش مشکل نبود که
سکوت شما طولانی است
می دانستم
تنهایتان نمی گذارند
من ِمغرور هم تاب نیاوردم
بغضم را فرو خوردم
که بنویسم که
سکوت
تنها گذاشتن نبود
عزیزی را
…
کیان
معروفی جان بنویس بنویس دوباره که توی غربت این روزها نوشته هات آراممان می کند…
راهپیمایی سبز روز قدس
سر اومد زمستون،شکفته بهارون
گل سرخ خورشید اومد و شب شد گریزون
آفتابکاران آماده اند.
سلام.استاد نظر گذاشتن برای شما کمی جسارت می خواهد اما من به خودم اجازه دادم.خیلی دوست دارم نظرتون را در مورد آثارم بدونم.خوشحال میشم سربزنید در ضمن من هم داستانی به نام پدر دارم اگر سرزدید حتما بخوانیدش.همیشه مانا…
سلام آقای معروفی
ما را در غم خود شریک بدانید.
پرنده رفتنی است
پرواز را به خاطر بسپار.
خدایش بیامرزد.
عباس معروفی عزیز……. عمو عباس…… استاد داستانهای تنهایی من…… باز هم سکوت می کنم به احترام رفتن پدر….. به احترام یک عمر خون دل خوردنش….. به احترام یک عمر زحمت کشیدنش….. به احترام یک عمر سکوت کردنش…. یه احترام خستگیهایش….. مثل همه ی پدر ها….. سکوت می کنم و تنها نگاه می کنم به سکوت تلخ این روزها که چه سنگین می گذرد….. من هنوز هم نمی توانم مرگ را باور کنم؟ مرگ خودم را نمی گویم….. مرگ هر عزیزی را…… دلم گرفته….. مثل دل تو….. مثل دل همه ی آنهایی که اشک پشت پلکهاشان دزدکینگاه می کند…. اما انگار بازیش گرفته باشد نمایان نمی شود……. خدا پشت پرچینهای سبز و بهار دستهاش در انتظار اوست……
سلام آقای معروفی.
آیا شما توی فیس بوک عضو هستید؟
یک نفر با اسم abas marufi اون جا پروفایل درست کرده. از اون جایی که فکر کنم شما اسم خودتون رو این جوری تایپ نمی کنید یک مقدار شک کردم و خواستم ازتون بخوام اگه خودتون نیستید اعلام کنین. چون یک مقدار فیس بوک امنیتی هست و ممکنه اگه پروفایل تقلبی باشه٬ برای دوستانی که به لیستشون اضافه تون کردن مشکل ایجاد بشه.
با تشکر
————————
سلام
من عضو فيس بوک نيستم، و فعلا قصد ندارم عضو شوم
مدتها بود که گرم تیمار پدر بیمارم بودم و از دنیا دور. گرچه در همین حین نگرانی و دوری یک بار در عبارت دیگر فانی دیدمت و اکنون که سراغت آمدم دیدم در اندوه پدر زانو بغل کرده ای در این متن. یادش همیشه گرامی ست و تو نیز نامش را نکویی داده ای به خلفی.
قربان قلمت
منصور مومنی
خدایش بیامرزد و شما پاینده باشید.
فکرمی کنم یکی از دشوارترین تجربه های زندگی این باشد که عزیزی در نبود ما بمیرد. به خصوص اینکه ما در هوای دیدن و بوییدن آن عزیز خیلی شوریده باشیم. اما همه این ها، همه این مجموعه غریب و مهجور نویسنده را می سازد.
مرگ تنها دوران ابدی خاطرات را متوقف می کند اما حتی نوک ناخن هایش به آن حضوری که در جهان درون شما با تصاویر بدیع کودکی می گردد نخواهد رسید.
من از نوجوانی با آثار شما آشنا هستم. آثار بی شک منحصر به فرد شما.
پایدار باشید…
مرا ببخش پدر…
آخر فهمیدم
روز مبادا یعنی چه!
آنهمه عشق خرج این قلک چینی کردی…
فصل خشکسالی بوسه ،
قلکم را شکستم…
نمی دانستم،
روز مبادا درد دارد!
درد…
مثل واکسن کزاز…
کزاز گرفته قلب من
به اواز یک قناری
مورچه های بازیگوش می رقصند،
زیر پوست قلبم
مرا ببخش پدر!!!
…………
باسی… متاسفم…
شانه های من برای تو…
صبوری کن رفیقم
متاسفم….
————–
مرسی الهه ی عزيزم
سلام…بعضی از مطالبتون رو خوندم…گیرایی خاص خود را داشت…ممنون…
سلام عمو باسی.
باید ببخشید که اینقدر دیر به دیر بهتون سر می زنم
هل خوردم تو زندگی.
بهتون از صمیم قلبم تسلیت می گم و برای شما از خدا آرزوی صبر می کنم.
درود استاد
اول اينكه تسليت هم هرچند دير را بپذيريد. .
دوم من مي خواستم بدونم شما كتاب “ ازل تا ابد“ الهام يكتا كه درونكاوي سمفوني مردگان است رو خونديد يا نه
و نظرتون در مورد مقالات اين كتاب چيه؟؟
در يك پست در وبلاگتون يا حداقل به صورت ايميل اگر نظرتون را بدونم ممنون مي شوم
سلام عباس جان ، خیلی مخلصیم ، با یه کار جدید به روزم و امیدوار به خوانش تو
با سلام به شما
برایتان شکیبایی و بردباری آرزو میکنم.
.tasliat be ostadam
سلام معروفی عزیز !
بعد از مدت ها با 5 اپیزود به روزم .
نخند آقای ژکوند
شاید بهار را بشود زندانی کرد
پیچک ها اما
میله ها را سبز خواهند کرد .
منتظر نقد و حضور سبزتان …
بدرود !
خیلی وقت است اسم شما را جز بازدید کنندگان ندیده ام
فراموش که نکرده اید .
فقط آمدم سلامی عرض کنم
و عرض شاگردی
اگر لایق باشیم .
سلام
چه خوب که شما آقای معروفی هستین
.
یک قسمت از داستانم رو توی وبلاگم نوشتم. خوشحال میشم شما بخونیدش.
…قاصد روزان ابری
داروگ!
کی میرسد باران؟
تسلیت.
همیشه یادتونم.
دلم گرفت استاد
همین .
یاد شما بودم باز .
یک شعر از من تقدیم به شما .
/
سالها پیش
همان سالهای قبل
وقتی زمان هم نبود
عجیب
دلم هوای خواندن „پنجره ای رو به حیاط “ را داشت
ولی
نه پنجره ای بود
نه حیاط
یادمان دادند برویم مکتب
مکتب ما حیاط نداشت
پنجره ها را سوزانده بودند
که کسی بیرون را نگاه نکند
مکتب تمام شد !
آمدیم خانه
حیاط را سوزانده بودند
که کسی سالها پیش رو به یاد نداشته باشد
آرام پشت ميز تحريرم روي صندلي نشسته ام. زل زده ام به مونيتور.خانه ساكت است. بي اختيار شروع ميكنم به سوت زدن. از صداي سوتهاي خودم ترس برم مي دارد. شبيه حرف زدن ديوانه ها شده. شبيه حرف زدن پوري شده. ديگر سوت نميزنم.
پوري خواهر نوشين بود. وقتهايي كه آنجا تلفن مي كردم صدايش مي آمد. بلند بلند مي خنديد و حرف ميزد. دري وري ميگفت. خنده هايش مو را به تن آدم راست مي كرد. من مي ترسيدم. يك بار با نوشين حرفم شد. به او گفتم ديوانه. گفتم تو هم مثل خواهرت ديوانه اي. گفتم اصلن ديوانگي توي خانواده تان ارثيست. به پوري گفتم ديوانه.
همان شب خوابش را ديدم. خواب پوري را. توي خواب ميديدم كه عاشقم شده. هر جا ميروم دنبالم مي آيد. مي ايستد، خيره ميشود به من و لبخند ميزند. مي خواستم از دستش فرار كنم اما نميشد. هر جا مي رفتم مي آمد.
اسمش پوري نبود. خودم اسمش را گذاشتم پوري. هيچوقت اسمش را نپرسيدم. هيچوقت نديدمش. حالا هم كه خيلي وقت است نوشين رفته اما پوري هست. يك گوشه از ذهنم جا خوش كرده. گاهي وقتها مي بينمش. يك گوشه ايستاده، زل زده به من و لبخند ميزند. انگار مي خواهد بگويد، به من گفتي ديوانه؟
قرار بود چیزی ننویسی.چرا دوباره پپدات شد وطن فروش.دیدی ایران تکون نخورد به کوری چشم دشمنان ایران اسلامی.خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست.ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.
سلام آقای معروفی.
تسلیت می گم من رو هم در غم خودتون شریک بدونید.
استاد این روزها توی این فکرم که پست بعدی شما چی می تونه باشه ..
یک حس غریبی دارم.
راستی سلام .
با مهر
با درود و تهیات فراوان
در حقیقت مرگ پدرتان مرگ پدرتان است. درک دقیقی آز آنچه نوشته ای نمی توانم داشتن حال آنکه در سنی بسیار کمتر از شما آنزمان که وابستگی هایم بیشتر بود مرگ پدر را ملاقات کردم که بسیار سرد بود. گرچه مرگ با مرگ فرق دارد و پدر هم با پدر. لیکن اگر درد است برایت، امید فراموشی خواست من برای شما!
غرض از مزاحمت تنها نکته اینکه من هرچه گشتم پیدا نکردم آدرس ایمیل تان را در این انکر الهیبت اینترنت! اگر مقدور است بفرستید!
زیاده عرضی نیست منتظر جواب می مانم.
گورکن
——————————–
[email protected]
هیچ چیز مثل از دست دادن پدر نیست. انگار آدم از ریشه اش تبر خورده…
تسلیت مرا بپذیرید.
با سپاس.
ص م
جناب معروفی من هم مثل همه دوستداران ادب و فرهنگ ، به عنوان یکی از علاقه مندان شما تسلیت می گم ..
سلام جناب معروفی
تسلیت میگم
روح پدرتان شاد
…….
سوی بالا شد و بالا تر شد راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر ان لوح کبود نقطه ای بود و دگر هیچ نبود.
عباس جان خدا پدرت را رحمت کند . دیروز تهران قیامت بود . فقط جایت خالی بود . به امید دیدار
سلام استاد
خوشحالم که بلاگتونو پیدا کردم اگر اجازه داشته باشم با افتخار لینکتون می کنم چند روز پیش که مصاحبه شما از bbc پخش شد دلم گرفت که چرا ما که دوست داریم روزی نویسنده بشویم از داشتن اساتیدی مثل شما باید بی بهره باشیم امیدوارم حداقل از راه دور بتونم از محضرتون استفاده کنم و یاد بگیرم
متشکرم
روح پدرم شاد به استاد چنين گفت
فرزند مرا هيچ مياموز بجز عشق
روحشان شاد
سرزنده باش
تسليت مرا بپذير
سفر كرده اي و
كودك باور من گمان ميكند كه
خواب ديده است
اي كاش…………….
تعبير خواب كودكم
قصه آمدنت ميشد
با زهم تسليت ياد روزي اوفتادم كه به مصيبت شما دچار شدم و چه صعب روزي و چه سخت سالي
سلام/
به خاطر مرگ عزیزتان متاسفم.
سلام آقای معروفی….دیشب کتاب سال بلوا رو تموم کردم….زیباترین کتابی که در این 20 سال زندگی ام خونده بود…..و من گریستم….به جای نوشا که دیگر رمقی برای گریه اش نمانده بود گریستم…..
تسلیت میگم بابت پدرتون…..تسلیت میگم….از صمیم قلب….
پدرتون راست گفتن….تا اینها هستن نیاید….اینها هیچ چیز سرشون نمیشه….
به قول میرزا حسن….جامعه رو با ظلم نمیشه اداره کرد….
ممنون…..
سلام استاد گفتگویتان را با بی بی سی دیدم غم غربت در شما موج میزد ….بدرود پدر….در غربت ….ما هم غریبیم استاد …هر یک به گونه ای..روزنامه نگاری شاعرم که گه گداری نمایشنامه کار میکنم (همه کاره وهیچ….)سال گذشته نمایشی با عنوان کاندید کار کردم که پس از یک اجرا توقیف شد ..بد جوری توی ذوقمون خورد من وحدود 20تا جوون تنگستانی که این کار رو مرتکب شده بودیم…. اگه به ما سری بزنید مایه مباهاته…پایدارباشید…افتخار ایران…..
درود بر شما
بيقراري؟
زخمهايت زَهرهريز و كاري است؟
رويِ خطِّ انتظاري؟
آخرِ اين قصّه هم تكراريِ تكراري است؟
نه! نميخواهم بگويم حق ندارم يا نداري، نازنين!
امّا
كمي
گوش بر قلبِ غريبِ قطرههاي ازنفسافتادهْ سرگردانِ باران ميگذاري؟
اشكِ چشمانِ خدا
در تسلّاي كدامين دل
چنين
بر شانهي شب
جاري است؟
استاد سلام . چرا مطلب جدیدی نمی نویسید ؟
درود
کجایی دوست مردم من؟
کجایی همراه شب ستیزی جوانان ایران؟
ما هنوز هستیم ماهنوز سبزیم ما هنوز زنده ایم ما هنوز می نویسیم ما هنوز امیدواریم. ما هنوز دلبسته ی زنده گی هستیم و جان می دهیم. ما هنوز چشم براه واژه هایی هستیم که استخوان های شکسته مان را مرهم می شود. چشم براه نوشته هایی هستیم که گریه های شبانه مان را به لبخند بامدادی بدل می کند.
عباس معروفی! چرا نمی نویسی؟ ما را میان این بیابان تاریک سرد تنها نگذار!
سلام عمو جان
شاید باورت نشه عمو جان که من تاقبل کشف این نکته که چطور مرگ پدر رو به دوش هایم بکشم ؟ همیشه و هر روز دلتنگ دیدن اش و دل نگران احوال بیمارش و تقلای هر چه زود تر کارهایم رو انجام بدهم تا برم دیدن اش رو دارم ، به حدی که این استرس موجب شروع میگرن از ابتدای چشم باز کردن ام در صبح تا انتهای شب می شود . تا همین چند روز پیش با خودم گفتم آسا تو که همیشه برای هر چیزی راه حلی پیدا می کنی و خودت رو قانع می کنی ، حالا چرا خودت رو ول دادی ؟ از خودم تعجب کرده بودم ، آخه همیشه با خودم می گفتم من می تونم سر مزار عزیزانم خودم رو کنترل کنم و اشکی نریزم ، می تونم این رو بپذیرم که ما متولد شدیم و ما خواهیم رفت . به همین سادگی اما در همون کشفیات خودم که برترین چیز انسان و تنها مزیت او بر سایر جانداران و طبیعت ، همین اشک ریختن و احساس داشتن و چیزی مثل یاد و خاطره رو داشتن است و حس انسان دوستی اوست . فهمیدم نه، ما انسان ها خیلی و خیلی بزرگ و پیچیده هستیم و این زیبایی ماست و باید بهش افتخار کنیم . واسه همین دیدم که نه من هم همون روز اشک خواهم ریخت مثل همه ی آدم ها که برچسب مرده دوستی گرفته اند اون روز حتما خودم را به خاک خواهم مالید و زار خواهم زد و شاید هم بی هوش شوم ، اما این واقعیت است که برای خودم ساخته ام ، که پدر نمی میرد ، پدرو از درد رها خواهد شد ، پدرم دیگر هیچ نگاه سنگین و هیچ دل شکستگی ای رو حس نخواهد کرد، پدرم از سنگینی تن راحت خواهد شد ، پدرم آزاد می شود ، و این تنها تسکین من برای آن روز خواهد بود .
عمو جان از دور و دور این جا ، تو را دوست خواهم داشت .
و ما تو را دوست خواهیم داشت .
———————
آسای خوبم
غم نبينی
عاشقتم عباس آقا . همین. اگر بدونی چقدر عاشقتم. دمت گرم گرم گرم
جناب آقاي معروفي
با سلام،
تسليت من را بپذيريد و من را در غم خود شريك بدانيد. چه روزهاي خوبي بود روزهايي كه من كوچك بودم و با پدرم به مغازة پدر شما ميآمديم و ساعتها پدرم با پدر شما گپ ميزدند آنها بسيار دوستان صميمي و نزديكي بودند و من خردسال لذت ميبردم. حال هر دو از دنيا رفتهاند و يادشان براي ما باقي خواهد ماند. روحشان شاد.
—————————
آره مهرافروز نازنين من
راه رفتن پدرت مثل راه رفتن صادق هدايت بود
سکوتش هم
يادشان بخير و اميد که تو و بچه هات خوب و سلامت باشيد
استاد با عرض تسلیت
دلمون برات تنگ شده ……. بنویس .
چقدر دلم گرفت استاد. توي اين مواقع آدمها خالي مي شوند از كلمه. واقعن چيزي ندارم براي گفتن غير از تسليت. اگرچه كه با هر تسليت آدم بيشتر مي فهمد كه مجبور است باور كند مرگ عزيزش را.
طنين صداي شاملو توي گوشم تازه مي شود انگار كه: هر مرگ اشارتي است به جهاني ديگر!
دعا مي كنم كه شما زنده باشيد و پايدار استاد
سلام آقای معروفی.
عرض ارادت.
غم درگذشت پدر را به شما تسلیت عرض می کنم.
شیفته ی پیکر فرهاد هستم.
وجود اساتیدی چون شما برای ایران همیشه جاوید ما نعمته.برای شما آرزوی سلامتی و سرافرازی روز افزون می کنم.
سلام استاد
راستش نمی دانم چه باید بگویم. انگار همه باید پشت این پنجره بنشینیم و به سروی نگاه کنیم که قد می کشد و در جایی بالای پنجره گم می شود. بعد که جلو می رویم و پنجره را باز می کنیم بوی گند می آید،بوی ماندگی،بوی غربت. انگار باید هر لحظه منتظر باشیم تا مادر زنگ بزند:
((مامان، حالا چکار کنيم؟ بگو.
گفتم فقط براش گريه کنيد.))
متاسفم آقای معروفی.
یادتان باشد که آیدین و اورهان و آیدا و مجید امانی و…(فرزنداش شما) در ایران،در همه جای دنیا هستند و جای شما را پر می کنند. هرچند کاش خودتان اینجا بودید.
*
راستی داستان جدیدی نوشته ام که امیدوارم توسط شما خوانده شود. سعی کردم ایراداتی را که در داستان قبلی فرموده بودید را برطرف کنم.
منتظر نظرتان هستم.
مرگهای تلخ – مرگهای شکلاتی رنگ و تلخ مزه . مرگهای ناکافی … متاسفم زیاد .
برگرد مرد…
با روحی بی تاب و قلبی پرتپش
چشم خیلی ها اینجا به چشمان توست.
مبادا زیاد بگریند!
برگرد… باسی معروف!!
برگرد/
سلام
نمی دونم چقدر باید سرزنش بشم که تا حالا شعر عقابو کامل نخونده بودم .
چقدر راست بود !
و چقدر درشت
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
این بیت با تمام زیباییش اذیتم می کنه
منتظرم کارگاهتون زنده بشه تا من دوباره زندگی کنم
درست تو کارگاهتون
حالم از وطن فروش بهم میخوره ننگ بر تو
استاد معروفي ِ عزيز
كاش مي نوشتيد از استاد پرويز مشكاتيان…
او هم پدر ِ سنتور ِ ايران بود.
اين سكوت طاقت فرساست. قشنگ نيست. ما چشممان به شماست.
„در چه تنهائي سوزناكي…
حالا همه تنهايند، سازهايش، چهارمضراب هاي ذهنش، ما، زمين…“
از این زانتیا نگرانم !!!!!
abbas e maroufi ye azizam ,oomadam inja ke adrese emaileto peyda konam va bet begam ke delam kheyli barat tang shode yade derakhte sang miyoftam ziyaad injaa oomadam aval in ahang halaa in khabar … man ham daram ba to gerye mikonam
zeinab
آقاي معروفي خيلي دوستت دارم…
امروز اينجا جاي خيلي ها تو ايران خاليه
امروز چقدر تنهاييم
آقای معروفی عزیز
تسلیت تسلیت تسلیت
در غربت چنین خبری را شنیدن خیلی سخت است.
مرا به عنوان دوست نادیده شریک غم خود بدانید
استاد چرا نمي نويسيد…؟
Ba arze salam va ehteram khedmate Ostade arjmand, aghaye Maroufi aziz, ba inke kheyli dir khabare az dast raftane pedare geramietan ra shenidam vali vazife khod danestam ke be onvane yek hamvatan va doostdarane shoma in ghame varede ra be shoma va khanevade mohtarametan tasliat arz konamomidvaram ghame akharetan bashad, Ostade aziz. Salamat va shad bashid
سلام استاد
تسلیت می گویم.
استاد عباس معروفی عزیز
امیدواریم سفر پدر گرامیتان، آخرین رویداد ناگوار برای شما و عزیزانتان باشد.
یادشان گرامی باد و آرزوی تندرستی همیشگی برای شما.
البته باید یاد مردی را که انسان متعهدی چون شما را پدر است، همیشه گرامی داشت.
لیلا رحیمی
بختیار ظهری
لطفا چیزی بنویس
مرگ مضاعف، درد مضاعف. می دانم تنها در غم شما شریک بودن کافی نیست که شریک غم همه اید.
امید که دل نویسنده زنده باشد.
هميشه استادم
تسليت عرض مي كنم..
چه اتفاقی باید بیافتد که آشتی کنی عزیزم؟
روحشون شاد…….
آقای معروفی چشم به راه نوشته ی جدیدی از شما هستم ….
سلام استاد عزیزم .واقعا غبطه میخورم ما چه عزیزانی داریم و فرسنگها از انها دوریم از بابت بدرتان بسیار متاثر شدم ناگهان چقدر زود دیر میشود تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی….من عاشق سال بلوا هستم …سمفونی مردگان …کاش در این کشور بودید اما نه …..چه خوب شد رفتید عباس معروفی شدید اگر اینجا بودید در اوج برواز هدف تیر وکمان کودکان بازیگوش میشدید……استاد از شما فرسنگها دورم ….اما هر روز کنار من قدم میزنید اینجا سال سال بلواست….سال سال بی رحمی…..ما را تنها نگذارید استاد به من هم سری بزنید که دلخوش شوم در این بیرحمی ها به دست نوشتهای دلخوش شوم ……شبتان ارام
سلام استاد عزیز
صد دفعه اومدم این مطلب نوشتم پاک کردم و گفتم نباید الان این رو بنویسی به هر حال الان اونقدر غمگین هستند که همچنان باید سایتشون عزا دار باشه
و بقیه هم نگفتن ولی باز نتونستم از روی خودخواهی جلوی خودم رو بگیرم
مرگ پدرتون قطعن خیلی غم انگیز بوده
و حالا این سکوت غم انگیز تر
کاش به نوشتن ادامه دهید
این غم تان را اندکی شاید بکاهد
و ما از این ننوشتنان دو چندان غمگینیم
برگردید و شروع کنید
با تمام غمی که دارید شروع کنید شاید نوشتنتان این جا کمی غم تان را کم کند
ببخشید بابت این همه …..من (لغتش را نیافتم یا شاید این قدر لغت بود که نشد بزارم)
پدرم می گفت قدیما…
سلام جناب معروفی
از صمیم قلب تسلیت می گویم.
لطفا غمتان را با نوشتن بر زمین بگذارید . شاید هم در اینگونه مواقع تنها باید نشست و فکر کرد و گذاشت تا زمان به آرامی بگذرد و مرهمی بر دلهای داغ دیده مان بگذارد.
پاینده باشید
سال های پیش که نوشته های شما را این جا می خواندم نوجوان بودم… تهران بود و من مدرسه می رفتم…
حالا امسال من هم مانند شما و مانند بسیاری مخاطبانتان در دیار غریبم… امروز دلم تنگ شده… نمی دانم چرا دلم برای شما تنگ شده……..
سلام
من اشک را بر گونه های شما نمی پسندم . دلم می خواهد بخندید . مرد که گریه نمی کند . چه بشود که مردی گریه کند ، و شما چقدر درد دارید .
با همین هاست که میشه تحمل کرد .
شاید بتوانند بکشند و باعث کشتن شوند …
ولی باز هم دوستتان داریم و هم خدا با ماست و هم …
خدامی آمرزدش حتما
ما با نوشته های شما دلخوشیم و نمی فهمم چرا تنهایمان گذاشته اید. برایتان نوشته ام را کپی کردم در این جا و می دانم پر رویی است ولی نسل من به نوشتن شما نیاز دارد. می خواستم بدانید سردمان است به اندازه سرمای سمفونی مردگان سرد است به خدا. عباس معروفی عزیز کمک کن همه چیز دارد فرو می ریزد. اگر این بهای سنگینی که مردم از جان می دهند بی ثمر شود چه اگر این دور سیاه تاریکی دوباره برود سر خط چه؟
„پاییزهای سرنوشت من هم هنگام بوده با مهر ماه. پاییزهای دشواری که به زمستانی سخت می رسید. با دستان کبود از سرما و چشم های از نگرانی بیرون زده یک کودک دبستانی پشت درهای سنگین فولادی در انتظار ملاقات والدینم نمی دانستم که هفته آینده اش به همین جا می رویم یا به گورستان. روزهای سه شنبه به دیدار عمو و دایی زخمی شده از جنگ می گذشت! ناهنجار بود پاییزهای من ولی خالی از امید نبود مدرسه می رفتم و هیچ کسی ندانست که خانه ما خالی است و من سرگردان. من قهرمان نبودم یک کودک دبستانی ایرانی بودم که از بمباران جنگ هم جان به در بردم و حتی پس از ضربه موج انفجار و دهشتناکی نمای پاره های سیمانی که ماهی حوض خانه را کشته بود امیدوار بودم و آرزوهایی داشتم. این کودک نوجوانی اش را با ادبیات بزرگ شد و آرمان های بزرگی داشت که در دبیرستان به شدنی بودنشان شک کرد و از پیرامون خود کناره گرفت. ولی نیروی زندگی جریان داشت و جوانی و عشق او را زنده نگهداشت.
این روزها خانه پدر و مادر دارد، هرقدر می خواهیم گلدان در ایوانک خانه می پروریم، خانه و اتاقم همه اش کتاب است، ولی قلبم از امید تهی شده. گویی دور تباهی مرا با خود به گرداب می کشد. زندگی به سراشیبی افتاده است یا من رمق ندارم؟ خیانت و جنایت فزونی یافته یا من بریده ام؟
این ها را ننوشتم که دل کسی برایم بسوزد یا قهرمان کوچک سینمایی به چشم تان ظهور کند. برای نوشته دوستی یادداشتی نوشته بودم که وقتی دوباره خواندمش و تاریخش را دیدم زندگی ام را دوباره خوانی کردم. یاداشتم را در زادروزم برای او نوشته بودم! دوستی دیگر با نگرانی از چرایی یادداشتم پرسیده بود و فکر کردم شاید اگر درباره اویی که منم بنویسم شاید روشن شود که این ساختمان، این آدم دارد در گودالی فرو می ریزد. شاید موقتی است یا واقعا عمیق! افسردگی است شاید دلمرده گی است شاید آشفته گی.
زندگی ام پای آرمان هایی گذشته است که شاید تیر ماه امسال باقیمانده اش هم در گورستان آرمید. من اعتراف می کنم: در این روز و روزگار من یک اشتباه بزرگ بودم! “
————————-
سلام واحه جان
افسردگی اگر افسار پاره کند تو رو به جای خوبی نمی برد.
افسارش را به دست بگير، کمی ورزش کن، کمی داد بزن، کمی موزيک، و خودت را از ميدانش بکش بيرون
بعد هم به افق نگاه کن و باور داشته باش که آنجا چيزهای روشنی هست
بخشی از آن روشنی مال توست
سلام بر عزیز دلم…
باسی خوب….
دلم برای نوشته هات تنگ شده….
سلام آقای معروفی عزیز
با غزلی کوتاه بروزم
خوشحال میشم تشریف بیارید تا از نظرات ارزشمندتون استفاده کنم
یاعلی
سلام عباس معروفی عزیز درگذشت پدر بزرگوارتان را تسلیت میگویم. من دانشجویی هستم که به آثار شما بسیار علاقه مند هستم. تمام آثار شما را خوانده ام.
———
سلام
مرسی که آثارم را می خوانید
درود …
با خواندن این پست دلم برای تمام کتاب های شما تنگ شد !
خدایش بیامرزد …
زنده و پاینده باشید
————–
ممنونم
سلام آقای معروفی، اولین بار است که وبلاگتان را می بینم که متاسفانه با خبر درگذشت پدرتان روبرو شدم. امیدوارم روزی که بر می گردید، روز آزادی باشد.
خيلي دير رسيدم ، متاسفم ، بستري بودم و اصلا نتونستم سر بزنم ، بعد از اين مدتي که نبودم امشب آنلاين شدم و طبق معمول صفحه ي شما رو باز کردم ، متاسف شدم ، جدي ميگم ، نميتونم تصور کنم چه حالي داشتين ، ميدونم خيلي سخته ولي اينم ميدونم که شونه هاي پر تحملي دارين ، از خدا ميخوام که نزاره کمرتون خم شه ، دوستتون دارم .
و هیچکس نگفت که : پـدر، پرواز را آموخت تا دوباره تو را در آغوش گیرد .
روحش قرین ِ رحمت و یادش جاودان باد
الهام
شیراز
Abbas Jan az samim ghalb behton tasliat migam
ali az fanlandi
سلام جناب معروفی
خیلی متاسفم بابت فوت پدر گرامیتون
پدر منم 5 ماه پیش بدون هیچ سابقه ی بیماری با سکته از دست رفت
هنوز عزادارشم واشک امونم نداده توی این چند ماه
خیلی سخته ومیدونم داغ دل از دل بیرون نمیره با تسلیت دیگران
امیدوارم همدردی منو بپذیرید
http://p30city.net/member.php?u=20
خوشحال میشم به اینجا سری بزنید استاد
سالم و با سعادت باشید
————-
ممنونم از لطف شما
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:
روزي از راه رسيد-
كه پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سينه تنگ-
اشك در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانكاه نداشت
سينه اش سنگين بود-
قوت آه نداشت.
با نگاهي ميگفت:
پس از آن خستگي و پيري و بيماريها-
دفتر عمر پدر را بستند
اي پسر جان، بدرود!
اي پسر جان، بدرود!
لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه-
اثري هيچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حيرانش را
بست و ديگر نگشود.
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:
sdqsdpe http://www.bestgoodsite.info/ – Windows 7 Key ynjjbrr http://www.bestgoodsite.info/ – Windows 7 Key dlhliwv http://www.bestgoodsite.info/ – Windows 7 Ultimate Product Key cadvqhh Windows 7 Ultimate vsfgzbb Windows 7 Key qrikkgx Windows 7 Ultimate