انرژی هستهای مدرن نيست
هفتاد سال از انسانيت عقب است
دود مدرن نيست
ماه نخشب مدرن بود
خلفا به آن حمله کردند
به خاکش کشيدند
تاريکی
جهانشان را قورت داد
و نعره کشيدند:
«مشعلها را بيفروزيد!»
مشعلها اما جز دود
ارمغانی برای پنجرهی ما نداشت
اين چيزها يادت هست؟
خدا در تاریکی گريه میکند
و من
از دلتنگی تو
تمام میشوم.
انرژی هستهای مدرن نيست
آدم کشتن مدرن نيست
سنگ مدرن است هميشه
سنگ زدن مدرن نيست
قابيل مرا کشت
و من فکر میکردم همانوقت
پشت پنجره ايستادهای تا بيايم
با گلی گوشهی موهات
و بعد
آمدم؟
..
و من فکر میکردم همانوقت
يک گل برای تو
هر روز مدرن است
گفتم مرا نکش برادر!
و اين تمام آرزوی من بود
گفت به خدا تو را میکشم
و اين تمام عقدهاش بود
و بعد
آمدم؟
دستهام
دست خودم نبود
راه افتاد روی تنت
چشمهام…
يادم نمانده نگاهم روی لبهات
يادم نمانده.
انرژی هستهای مدرن نيست
آتش مدرن است هماره
آتش زدن مدرن نيست
خورشيد هر روز مدرن میتابد
باد هر روز مدرن میوزد
وطن من
اين سرزمين باد و خورشيد
نفس که میکشی
چشمهام
به روشنی قلبت میدرخشد
آيه در آيه
مرا ببوس.


33 Kommentare
در اینجا
تبعیدگاه به تبعیدگاه
سال به سال
ثانیه به ثانیه
موهای پر احساس شرقیمان
آرام، آرام
بر خیابانهای سیمانی غربت فرو میریزد
چه فاجعهی وحشتناکی!
انگار به سوی عریانی روح
گام بر میداریم
شیرکو بیکهس (شاعر کرد)
ترجمه: فریاد شیری
یک گل برای تو٬
یک لبخند برای من
:
سلام.
کاش همه این را می فهمیدند که همه چیز از انسانیت عقب تر است ! استاد ساده نیست ولی باور کنید در حین خواندن شعر به سختی بغض فرو می دادم.
سلام موفق باشيد
مي دانم به نظر من احتياجي نداريد ولي برايتان آرزوي موفقيت مي كنم
به ما هم سري بزنيد
سلام…سلام…سلام
من را به ياد داستاني از یوسف علیخانی با نام “ و قابيل هم بود …“
تکه ای از آن داستان…
هابيل و قابيل!
قابيل پاي تک درخت زانو زده بود و شکر مي کرد که همه چيز از آن هابيل شده و آينده اي آرام خواهد داشت. هابيل اما آمده بود تا نشان بدهد که کيست و قابيل کسي نيست که ديد او دارد رو به درخت، با چشماني بسته، با ماه راز و نياز مي کند. به آدم خبر داد آدم قابيل را نصيحت کرد، آدم قابيل را نصيحت کرد، نصيحت کرد، نصيحت کرد، نصيحت کرد، نصيحت کرد، هابيل قابيل را محکوم کرد به بت پرستي، محکوم کرد به بت پرستي، محکوم کرد به بت پرستي، محکوم کرد به بت پرستي، آدم پشت کرد به قابيل، هابيل پوزخندي زد به قابيل و بلند – که آدم بشنود – گفت: – من داستان جعلي هابيل و قابيل را خوانده ام و کور خوانده اي که بتواني من را بکشي، کلاغ نزاده مادري که تو را ياري دهد در کشتن من. قابيل نمي دانست که اين داستان را چه کسي اولين بار تعريف کرده ، شايد هم کار خود هابيل بوده که مي خواسته جهانگير شود. هيچ نگفت تنها داستاني در ذهنش ديد:
“ کلاغ عصباني وقي ديد که کلاغ مست، او را نمي فهمد، از جا بلند شد و کلاغ مست را که چشمانش کور شده بود و جايي نمي ديد، با سنگ هايي آتشين کشت، بعد هم چاله اي کند و کلاغ مست را در آن دفن کرد….“
قابيل هنوز داستانش را تمام نکرده بود که دو کلاغ شروع کردند به جنگيدن. آن کلاغ قارقارو، کلاغ ساکت را ناکار کرد و بعد چاله اي کند و کلاغ ساکت، براي هميشه ساکت شد.
هابيل همه اين ها را ديد. هنوز داستان قابيل تمام نشده بود که آخرين سنگ را روي قبر قابيل جاي داد و تنها آنچه که از برادر به جاي ماند، چند بيت شعر بود و يک داستان که شروع مي شد: “ و قابيل هم بود …. !
كتاب ها دروغ نوشته اند
وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند
مسيح هم اگر باشي
وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!
(بهنام ناصری)
سپاسگزارم
بهار
بيا ، بيا برويم /
كه در هراس از اين قوم كينه توزم من /
و سخت مي ترسم /
كه كار را به جنون /
و مهرباني ما را به خاك و خون بكشند ………
وقتي تعريف اين شعر شمارو از دوستم شنيدم فكر نمي كردم بيام بخونمش… ولي الان بعد كلي سرگرداني اومدم و دارم مي بينم ضرر كردم زودتر نيومدم… شايد بمب هسته اي تو كشتن از ما هفتاد سال عقب باشه؟ … پايدار باشيد
سلام
اولین سلام بنده را از جانب شهید کوی دانشگاه عزت ابراهیم نژاد بپذیر.
از آشنایی با شما خوشحال می شوم .
منتظر نظرات شما در وبلاگ شهید کوی دانشگاه هستم.
به امید ایران آزاد.
آماده تبادل لینک هستم
امروز روزگار غوغاست….
دلم گرفته بود استاد معروفي!.عاشقانه هاي شما سبكم مي كنه… دلم براتون خيلي تنگ شده!!!خيلي خوبه كه هستين و مي نويسين.
از همان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
هی پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دريغ
آدميت برنگشت…
روزگار مرگ انسانيت است
جناب معروفي ! شما يك مقاله ي خوب را به يك شعر بد تبديل كرده ايد . واقعا باورم نمي شود شعري به اين بدي گفته باشيد .“انرژي هسته اي مدرن نيست و …آتش مدرن است و باد مدرن است و … “ كه نشد شعر استاد عزيز ! من براي شما احترام زيادي قائل بودم و هستم و هميشه شما را كه غربت چشيده ي نوشتن ايد ستايش مي كنم .اينها تعارف نيست چرا كه با اين هويت مجازي نه من نيازي به تعارف دارم نه شما برايتان تازگي دارد كه تعارف بشنويد . بنابراين واقعا از اينكه „شما“ شعري به اين بدي بگوييد ناراحت مي شوم و فكر مي كنم بهتر است آنچه را مي شود در قالب يك مقاله بيان كرد در قالب يك مقاله بيان كنيد .شعر چكيده ي بيان نشدني هاست . نه جملاتي از قبيل كشتن كار بدي است و انرژي هستي ادم را مي كشد و بمب چيز خوبي نيست براي سلامتي و …الخ
سلام وعرض ادب….
سلام…سلام…سلام
„خورشيد هر روز مدرن میتابد
باد هر روز مدرن میوزد
وطن من
اين سرزمين باد و خورشيد
نفس که میکشی
چشمهام
به روشنی قلبت میدرخشد
آيه در آيه
مرا ببوس.“
وقتي اين تكه را خواندم آرزو كردم كاش ايران بوديد…
دلتون هميشه بهاري
راستي قلب بزرگي داريد…
پشت پنجره ايستاده ام…
با گلي گوشه ي موهام
و بعد
مي آيي؟؟؟
نيايي
من از
دلتنگي تو
تمام ميشوم…
چطور استفاده از ذره هاي بنيادين جسم و جان ما اينهمه سال ممنوع بود،حالا حق ملت يادتان آمده آقايان؟
حق به اغوش كشيدن و در آغوش كشيده شدن،حق انتخاب عقيده و ابرازآن،حق حرف زدن و شلاق نخوردن،حق خواندن و انفرادي نكشيدن،
جنابان حفاظت و اطلاعات پادگان امام رضاي مراغه،سرورانم،يادتان هست بهار هفتاد و يك؟ گروهبان دوم وظيفه اي را به جرم!كتاب خواندن چقدر آزار داديد،چقدر انگ چسبانديد بهش:كوموله،هوادار گروهكهاي ضد انقلاب،محارب با خدا…يادتان آمد نه؟درست است بعد از انهمه كابوس و انفرادي و شكنجه آزادم!كرديد،لطفتان فراموشم نمي شود،جوان است و لغزش هاي بسيار،بايد راه درست را نشانش داد،
حاكم شرع گفت: برو پنجره را باز كن،باز كردم،گفت :چه مي بيني؟گفتم سيل مردم را در پياده روها،گفت :دلمشغولي شان چيست؟گفتم :معاش…گفت:افرين!از اين در كه رفتي بيرون سرت را بينداز پايين و زندگي كن…صادق هدايت براي تو زندگي نمي شود،زن نمي شود،خانه نمي شود…
نمي شود كه نشود،مي خواهم صد سال سياه هم نشود آقاي معروفي،دلم به چه چيز خودم و به چه چيز خودمان خوش باشد؟نه بچگي هامان مثل آدم بود و نه جواني مان…كودكي ها كه همه در اعماق گذشت،با“نفرين مادران بي حوصله در گوش و دشنام پدران خسته در پشت“.انرژي هاي سركوب شده آن سالها بماندكه به چه شكل خود را بروز مي داد:قورباغه ها را مي گذاشتيم روي سنگ و با يك سنگ ديگر …ترق…گربه ها را حلق آويز مي كرديم و توله سگها را سنگسار،آستين مان هميشه از خون گنجشكهاي شب تر بود…و بلوغ:سر الاغي را مي گرفتيم و مي كشانديم به خلوتي..و بعد جنگ…كودكان چارده ساله و مهره هاي تكه تكه شده ي پشت،
گلايه نمي كنم،دستي مي كشم فقط بر شانه هاي نحيف آن سالها…
و شانه هاي نحيف تر اين سالهايمان،
سرگردانيم عباس عزيز،سرگردان
جنگ همانقدر لذتمان مي دهد كه صلح…كربلا كربلاي آهنگران همانقدر بي خودمان مي كند كه وداع با اسلحه ي كريس دبرگ،مبارزه براي انرژي هسته اي همانقدر كه براي نداشتنش،تاركوفسكي همانقدر كه مرتضي آويني،…
شرح اين قصه بماند براي بعد
هيچ شده كلمات تو هم يكباره با هم هجوم ببرند طرف خروجي و راه بسته شود اصلا؟اكنون چنينم.
براي آيدين اورخاني: (قسمتي از صليب به روايت هيچكس)
من كه مي دونم خدا يه روز پيدام مي كنه. مي دوني حالا سرش خيلي شلوغه. سربازايي كه اجباري مي برن خط مقدم هر روز داوطلبانه شهيد مي شن. دلم مي خواد انقدر صليب بسازم تا مسيح كلافه بشه و بگه بابا تو ديگه سرويسمون كردي. دو هزارساله بالاي صليب ازمون خون مي ره و تو كيف مي كني؟ >گفتم:
bia
bia baraye degar bar motevaled sho bogzar beshkofad ghoncheye labanat be labkhand .
bgzar bejoshad cheshmeye zolale chashmanat be ashk .
bogzar beroyad gole negahat be eshgh .
nakhan nakhan marsiye talkhe tanhaye ra chara ke besyarand anan ke dar enzevaye khatere khish to ra mikhanand.
میان خدا و بوسه فاصله ای نیست.
سلام جناب معروفی من از نسل شما نیستم از نسل دیگری هستم نسلی سالها دور نسلی که مثل یه جنین عریان توی یه بطری شیشه ای توی آزمایشگاه آدمهای نسل قبل که از اول مرده بوده .من حرف نمی زنم من فکر نمی کنم من فقط نگاه می کنم نمی دونم شاید سالها پیش گوشه ی یه خونه کنار یه عروسک کنار خواهرم مردم . من فقط نگاه می کنم به آدمهای نسل قبلم و هر چه نگاه می کنم می بینم همه از عشق می گن از عشق به وطن عشق به آدمها از عشق به بارون عشق به ما ولی هر چی نگاه می کنم جز نفرت نمی بینم آقای معروفی چرا عشق رو فقط توی داستانهات و شعر هات می بینم ولی وقتی مقاله می نویسی تو هم از نفرت می گی . می گی انرژی هسته یی یعنی همون بمب اینایی که اینجا دائم با اون نگاه های حریص از عشق به وطن می گن همون هیتلر و جنایتکارن می گی انرژی هسته یی مدرن نیست و باد مدرنه آتیش مدرنه و من فکر می کنم از هر چی چیز مدرنه بدم می یاد.
آقای معروفی من فقط به یه چیز فکر می کنم اونم اینه که آدمهای نسل قبل من با عشق بیگانه اند و همشون از چیزهایی حرف می زنن که با باورشون فرسنگها فاصله داره
نگاهى به چالش هاى نقد ادبيات امروز
نقد در بوته نقد
مزدک پنجه ای
جايى خوانده ام: «اولين منتقد ابليس بود و نخستين مخاطب آن انسان» به زبانى ديگر همنشينى ابليس با انسان يك پارادوكس هستى شناسانه محسوب مى شود، ابليس شورشى اى كه برخلاف نرم موجود آدمى را به پرهيزگارى و رستگارى دعوت نمى كند، خلاف آمد چيزى كه از ابتداى هستى پيامبران مبشر آن بودند.بسيارى از آسيب شناسان عرصه ادبيات بر اين عقيده اند كه ادبيات هنگامى راه تكامل مى پيمايد كه آثار ادبى را به بوته نقد بنشينند. كارى كه متاسفانه كمتر در حوزه ادبيات ايران روى مى دهد. به زعم بسيارى ايران امروز بيش از هر چيز براى پيشرفت نيازمند منتقدانى است كه آثار شاعران و نويسندگان را به نقد بكشند؛ هرچند كه به گونه مطلوب، نه خودشان و نه آثارشان شناخته و بررسى نمى شود.
برخى نيز معتقدند عدم وجود منتقد نه تنها متعلق به ايران امروز نيست بلكه در دوران گذشته هم اين مشكل وجود داشته است و در ادامه مى افزايد: اين فرآيند نه تنها متعلق به ايران بلكه در كشور هاى اروپايى و همسايه شمالى خزر نيز ديده و شنيده مى شده است.نگاه سنتى نقد در تعريف آن مى گويد: نقد شناخت ارزش و بهاى آثار ادبى و شرح و تفسير آن به نحوى است كه معلوم شود نيك و بد آن آثار چيست و منشاء آن كدام است.واژه نقد در لغت به معناى انتقاد كردن اثرى علمى يا ادبى، تمييز دادن خوب از بد، آشكار كردن معايب و محاسن سخن و نيز تشخيص محاسن و معايب اثر ادبى است. واژه نقد با معادل انگليسى اش Criticism نيز «ظاهر ساختن عيوب و محاسن كلام» يا «سره كردن» معنا شده است.
در نگاه سنتى، نقاد آثار ادبى كارش اين است كه بين نويسنده اثر ادبى با خواننده عادى واسطه شود و لطايف و دقايقى را كه در آثار ادبى است و عامه مردم را اگر كسى توجه ندهد بسا كه از آن غافل بمانند، معلوم كند و آنها را بدان لطايف و بدايع متوجه نمايد و…
نقاد هنگامى كه دست به نقد مى زند به قولى عذاب دو عالم را برخورد مى خرد؛ چرا كه طبيعى است هر اثر ادبى براساس ديدگاه خاص و منطق فكرى منتقد نقد مى شود. از اين رو منصفانه ترين نقد ها، بى رحمانه ترين نقد ها از ديدگاه خالق اثر به شمار مى رود.
شايد به اين خاطر است كه گوتيه شاعر محبوب فرانسوى در باب منتقدين مى گويد: اينها هنرى ندارند جز اينكه به مانند خفاش خونخوارى به جان مردم بيفتند و آثار آنها را تباه كنند و يا چخوف روسى كه اظهارنظرش درباره منتقدان شهره عام و خاص است.
برخى از شاعران انتقاد را حربه اى براى عاجزان مى دانند كه چون خود توان آفريدن ندارند به خرده گيرى بر ديگران مى پردازند و مى افزايند همان قدر كه بد شعر گفتن خطا است بد داورى كردن هم در باب شعر خطا است.دكتر زرين كوب در باب اين موضوع قصه اى تعريف مى كند كه روزى پسافو در آفريقا داعيه خدايى داشت. يك عده طوطى را گرفت و تربيت كرد و به آنها ياد داد كه دائم بگويند پسافو خدا است. بعد آنها را رها كرد تا بروند و به همه جا پرواز كنند. چندى بعد مردم در همه جا طوطى هايى را مى ديدند كه يك بند زمزمه مى كردند، پسافو خدا است.
حال اين قصه را تسرى دهيد به برخى از روزنامه ها و مجلات ادبى ايران زمين كه گاهى چنين صفتى دارند.متاسفانه يكى ديگر از معضلات ادبيات، جدايى از نكته اى كه در بالا به آن اشاره شد، عدم برخوردارى از منتقدان جريان شناس به مانند سال هاى گذشته ادبيات است. در سال هاى نه چندان دور، ما در عرصه ادبيات از منتقدينى چون رضا براهنى، محمد حقوقى، عبدالعلى دستغيب و جواد مجابى بهره مى برديم. در واقع اگر امروز به راحتى بيشتر زواياى شعر در دهه ۴۰ و ۵۰ را مى شناسيم به لحاظ نقد هاى كارساز اين چنين منتقدينى در آن سال ها بوده است. يا اگر شعر د هه ۶۰ و ۷۰ را تا اندازه اى شناخته ايم به جز نقد هاى جسته گريخته برخى از شاعران، ما شعر را از زاويه ديد عنايت سميعى، مشيت علايى، محمود معتقدى، حسين رسول زاده، كاميار عابدى و چند تاى ديگر و يا در استمرار نقد هاى همان رضا براهنى، مجابى، دستغيب و البته بايد به على باباچاهى هم اشاره كرد. در حالى كه ادبيات امروز ايران با توجه به ظرفيت ها و جريان هايى كه هرازچندى در نقطه اى با عناوين مختلفى چون شعر گفتار، شعر حركت، فرامدرن، فرانو، شعر متفاوط، شعر متفاوت، شعر توگراف به وجود مى آيد، به نظر نيازمند نقد هاى بسيار است؛ چرا كه باز شناختن سايه- روشن جريان هاى روز ادبى نيازمند نگاه منتقدانى آشنا به تاريخ ادبيات گذشته و آشنا به جريان هاى اينچنينى شعر و نيز منتقدانى كه توانايى تحليل و بررسى يك ژانر ادبى را دارند، است.اما بايد اذعان داشت كه ما سابقه نقد نداشته ايم، جامعه شناسى امپراتورى شاهان در ايران جايى براى نقد به جاى نگذاشت وگرنه چه بسا شاعران خوش قريحه اى كه در تعامل با نقد مى آفريدند و آثارشان به نقد زمانه مى نشست، امروز روزگار خوش ترى داشتيم.
سابقه نقد ما به شمس قيس رازى با نگاهى سنتى بازمى گردد و نظريه پرداز بزرگ شعر معاصر نيما يوشيج، در واقع نيما هم شاعرى انقلابى گر در عرصه فرم و محتوا بود و هم نظريه پرداز و منتقدى ارجمند و پس از او خود شاملو با همان مشخصات در صفحات پاسخ به خوانندگان و شاعرانى چون اخوان ثالث در بدعت هاى نيما و… هدف نقد از ديدگاه سنتى آن قضاوت، طبقه بندى و توضيح آثار ادبى است…، هدف از اين توضيح تعيين روابط يك اثر است يا تاريخ عمومى ادبيات با قوانين ويژه اى از انواع ادبى، با محيطى كه در آن به وجود آمده و سرانجام با نويسنده اش، اما نگاه مدرن به نقد امروز مى گويد هر اثر هنرى داراى زواياى عديده اى است كه برخى از اين زوايا را بايد از منظر منتقد شناخت.
در واقع هر متن ادبى داراى خصايص متعددى است كه منتقد براساس فهم و درك خود پى به زواياى نامكشوف آن متن مى برد و بر آن مى شود تا چراغ هاى خاموش متن را، يكى پس از ديگرى در ديدگان مخاطب روشن سازد.
منتقد امروز سعى مى كند براساس داده هاى متن، چالش هاى ذهنى براى مخاطب فراهم آورد. يعنى كاركرد هاى پنهان متن را آشكار سازد، به نوعى ديگر هر متن را براساس ظرفيت هاى همان متن مى سنجند.
متاسفانه يكى ديگر از مهم ترين آسيب هاى نقد امروز اين است كه منتقد امروز از پيش قالب و چارچوبى را در ذهن براساس خوانده هاى خود طراحى كرده است و هر متن ادبى را بر همان معيار، خواهان سنجش است در حالى كه بايد هر متن را براساس ظرفيت هاى خود سنجيد. براى مثال منتقد امروز در نقد يك شعر از فلان شاعر دهه شصت شعر را براساس كاركرد هاى خود شعر و همان دهه نقد نمى كند. مثلاً اين اثر در بحث استعاره، تشبيه، تتابع اضافات، صفت سازى، آشنايى زدايى يا خرق عادت و… چه رويكرد هاى جديد داشته است. بلكه ظرفيت شعر دهه شصت را در قالب ذهنى دهه هفتاد يا هشتاد مى ريزد و از آن شعر كاركرد زبانى، تعليق متنى و آنچه را كه مد نظر در شعر دهه هفتاد و هشتاد است، مى خواهد و اگر آن شعر با معيار هاى سنجش او يكسان نبود از درجه مطلوبيت يك اثر ادبى خارج مى شود.بعضى از ناقدان بدون تامل و مداقه با تكيه بر عقايد خود آن را اصل مسلم فرض كرده، سپس بر طبق همان آرا و نظريات به بحث و نتيجه گيرى مى پردازند و شاعرى را كه بر خلاف نظر ايشان سخنى گفته باشد، سرزنش مى كنند.منتقد امروز با به نقد كشيدن متن ادبى، جهانى دوباره مقابل ديدگان مخاطب مى سازد. به زبانى ديگر ناشناخته هاى متن را بيان مى كند. از اين رو خالق اثر پس از انتشار اثرش وقتى ماه ها مى نشيند و مى بيند كسى به استقبال انتشار اثرش بر نيامده ، خود دست به كار مى شود. برخورد ما با متن هميشه همراه با پنداشتى است كه خود آن پنداشت نيز همراه با تجربياتى است كه در گذشته نسبت به كلام مربوط به آن متن داشته ايم. در واقع براساس برداشت هايى كه از خود متن داريم دست به تفسير ديگر گونه از متن مى زنيم و به قولى در پى شناسايى لذت هايى هستيم كه آن متن به ما خواهد داد.حتى در كار هاى به اصطلاح مدرن و پست مدرن امروز كه بازگوكننده نوعى عدم قطعيت در متن است و به گونه اى فرياد بى معنايى سر مى دهد، منتقد باز درصدد فراهم آوردن چالش هاى معنايى است.منتقد معاصر در هر صورت سعى مى كند با توجه به آنكه در دنياى امروز با عدم معناى مطلق در يك متن مواجه است باز دست به يافتن معناى جديد از متن براساس فهم خود بزند و آن را به ذهن من و تو و… تسرى دهد.در واقع منتقد امروز كارش بازشناسى لذت هاى متن در لايه هاى بيرونى و درونى است. در حال حاضر در مطبوعات، يك متن ادبى به طرق مختلف به نقد كشيده مى شود كه اغلب فاقد روش نقد آكادميك است و بيشتر سلايق نقد كننده را در خود گرد آورده است.
منتقد گاه از طريق خواندن زندگينامه صاحب اثر و گاه از لابه لاى سطرها و گاه تئورى هاى ادبى به اثر مى پردازد و پست و بلند آن را به خواننده مى نماياند.
در نگاه گذشته منتقد براساس بيوگرافى و شناختى كه از تجربه ها و نوع زندگى فردى به عنوان نمونه: فروغ، نيما و سهراب داشته به نقد اثر او مى پرداخته اما امروز با توجه به پديده هايى چون مرگ مولف و غيره، منتقد وقتى كه با يك اثر ادبى از فلان نويسنده آمريكايى روبه رو مى شود و هيچ شناختى از او ندارد پس خود را ملزم مى سازد تا براساس كاركرد هاى متن، در فكر چالش آفرينى باشد. يعنى خود متن در اين ديدگاه و نظريه برتريت مى يابد؛ چرا كه نقد خود خوانشى دوباره از متن است كه در پى شناخت رفتار ها و مناسبات درونى عناصر متن است و شايد از اين رو است كه مى گويد هر متن ساختار و قوانين خود را دارد و در نقد هر متن بايد براساس همان قوانين رفتار كرد چرا كه اگر بر آن اساس رفتار نشود، نقد دچار نوعى ناهنجارى ادبى خواهد شد و خب خود اين ناهنجارى ادبى اثرات سويى را در اجتماع ادبى به بار خواهد آورد.تعريف مدرن نقد مى گويد كار ناقد اين خواهد بود كه به عامه مخاطبان يارى كند تا از راه داورى هايى كه به ايشان ارائه مى شود خود به داورى بپردازند، اين كاركردى مطلقاً و اساساً آموزشى است. به اين طريق ما مى آموزيم كه آثار بزرگ را از آثار كوچك تمييز دهيم.
.ه وبلاگم سري بزن . ميزبان خوبي خواهم بود . منتظر نظراتت هستم .
آب و نان
آهای
آدم های مریخی
نیاندازید سنگ
نمی بینید مگر تکان می دهیم
دستمال ِ سفید
نتوانیم اگر
باد تکان می دهد
ما که نداریم دعوا
انسان ها
بسیار به دیدارتان می آیند
آب دارید اگر
کنار بگذارید
ما
نان می آوریم .
مزدک پنجه ای
جنین
از یک جنین مرده چه می خواهی
تو فقط نقاشی ات را بکش
نکن وسوسه
پیکرم را
بگذار خطوط نا موازی این شعر
راه کند باز
به نقاشی ات
نکن خسته ام
در آغوش توست که
شاعر می مانم
نگیر خنده ام
بوسه ات
چشم هایم
بگذار عاشقانه بمبرم
در نقطه های مرگ
این اسب سرکش
رام شود در وسوسه ات
بگذار
من از تو تنها
یک جنین مرده می خواهم .
30-10-84
مزدک پنجه ای
رشت
سلام…يكي م به قول دوستان نه از نسل شما…يكي م كه هيچ وقت دركتون نكردم نه اونوقتي كه با شوق براي عاليجنابان سنگ انداختين نه اون وقتي كه به نفعشون كاغذ تو صندوقا انداختين…از اين سياستم متنفرم يه روزي فكر مي كردم آفرين به گنجي از تو دستگاه بلند شد و افشا كرد و دربند شد و… يه روز ديدم اونايي كه سنگ گنجيو به سينه زدن رفتن طرف خاكستري ازشونم كه پرسيدم .گفتن سياست همينه ديگه !هنوز نمي فهمي!!! ولي الان مي دونم يه چيزيو مي دونم دوست:اين سركوبام يه روز از اون ور مي شه ديگه برام مهم نيس حرفي كه بنفعمه از دهن كي باشه.. شايدم باشه !..ولي مي دونم كه ميدونم كه اين نوع انرژيو مي خوام هيشكيم نمي تونه بگه نمي فهمي ميدونم كه ميتونم بزنم تو دهنش ميدونم كه هر چيزيو نميشه با سياست و اين چيزا طاق زد..مي دونم كه اهدافتون بلنده ميدونم كه خيلي اذيت ميشينو اذيت مي كننو ووو..ميدونمم كه اين دفعه رو باهاتون نيستم اين دفعه نوبت منه كه بگم …به اميد اون روزي كه همه تو ايران قشنگمون ازش استفاده كنيم با حضور همه عزيزاني كه الان ميونمون نيستن.
كودك درونت يه دختر 14 ساله ست آقاي چهل و چند ساله !
سلام آقاي معروفي
بسيار زيبا بود
لذت بردم
اگر ممكن است به من هم سر بزنيد
ممنون
سلام آقاي معروفي عزيز.
ميدانيد اين نوع نوشتههاتان -اسمشان را نميدانم، شرمنده!- زيباند. ولي ايدههاش تكراري شدهاند. عشقبازي و رنگها و بوسه و خدا و… كمي تكراري شدهاند.
راستي يك سوال داشتم: شما دوازده فروردين پنجاه و هشت به جمهوري اسلامي رأي ”آري“ داديد؟
سلام و سلام
بهتون تبريك ميگم مثل هميشه عالي…
mesle hamishe aali bood
va mesle hamisheh az hemaghate mardim iran dar roozi ke amad delam gerft
ma choghare khafeghanim
اين روزها همه در وحشت جنگ به سر ميبريم ما را با قلم زيبايتان آرام كنيد
عباس جان شعر بسیار زیبا و پر مفهومی بود. به یاد نامه مشترک راسل و انیشتن علیه انرژی هسته ای افتادم.
مائيم كه گه نهانُ گه پيدائيم
گه مومن گه يهود گه ترسانيم
تا اين دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتي در مي آئيم
شعر قشنگيه.ممنون.