دوباره ميزم را تميز کردم، کاغذهای اداری و سياسی و بانکی و الکی را ريختم کنار. ميز را کاملاً خلوت کردم که خانم شهرزاد تشريف بياورد بنشيند و حرکت قلم را روی کاغذ دنبال کند.
گلهمند بود، دو سه ماهی فرصت نبود ببينمش. داشت قهر میکرد. میدانم که اين آخرين بار است رخصت میدهد. اين بار اگر پيگير ننويسم و رمان را امضا نکنم، ديگر رهاش میکنم. میدانم.
يک يادداشت کوچولو از مدتها پيش روی ميز افتاده بود. سه ماه پيش توی قطار نوشته بودمش. همين حالا آن را به جای اصلیاش در رمان منتقل کردم. منتظرم که شهرزاد برسد و آن را بخواند:
يانوشکا دراز کشيده بود و از پنجرهی مورب به آسمان نگاه میکرد. چراغ را خاموش کردم، نور کمرنگی از پنجرهی سقف به درون میريخت. نگاه کردم، برف هنوز روی شيشه ننشسته بود. هنوز همه جای اتاق مهتابی بود. صورت يانوشکا هم مهتابی بود. گفتم: «يادت میآيد که آن شب هيچ رقم گرم نمیشدی، بعد آنقدر گرمت بود که هی میگفتی پنجره را باز کن؟»
گفت: «يادم بيار.»


41 Kommentare
عباس جان سلام
یادداشت کوتاهی که نوشته بودی باید به چیزی تبدیل شود که می خواهی. خوشحالم که تصمیم گرفتی آن را تمام کنی. منتظرم متن نهایی آن را بخوانم. برایت آرزوی بهروزی می کنم.
علی آرام
سلام جانا!
مثل اينكه نم نم باران بهاري باريدن گرفته،
پس با زايش لذتبخش دردهاي جديديت جانا، منتظر هبوت شكوفهها و سبزهها در كويرمان ميمانيم.
مبارك باشد اين باروري.
استاد عزيزم,
شما آنجا پشت ميز تازه خلوت شده از روزمرگي نشسته و حكايت مي نويسيد و شهرزاد كه روي ميز نشسته به آهنگ قلم تان گوش مي دهد.
اگر سر را برگردانيد, آنجا پشت پنجره اتاقتان صورتي چسبيده به شيشه كه ميخواهد صداي قلم شما را بشنود و به شهرزاد نشسته بر ميز كه قصه را تا به انتها مي داند, غبطه ميخورد .
شاد زيد …
مهر افزون…
آره يادمه!
ياد داشت كوچكتان ، هزار و يكشب بود !
salam, i guess this is for those who have forgotten who they were … and now they are like those fish in Forough’s poem
نگاه كن كه در اينجا زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه ميداري ؟
شهرزاد ما کی خواهد آمد فکر میکنید؟
سلام..راستي چي شد چند وقت قبل گفته بوديد كه داريد مياييد ايران؟ طياره گيرتون نيومد؟
خيلي چيزها هست كه بايد يادم بياوري. وقت تنگ است عباس جان. بنويس
دل فولادم
————
ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا.
رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
*
فکر می کردم در ره چه عبث
که ازین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
و بگیرد مشکلها آسان.
و جهان را داند
جای کین و کشتار
و خراب و خذلان.
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.
از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
ـــ ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون ـــ
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.
(نيما يوشيج)
بهار کردن دلها چه کار دشوارست.و عمر شوق چه کوتاست بین ادمها.میان تک تک گلها غمی سرخست .و غم به وسعت دریاست بین ادمها……………….خوشحالم که اینجام و نوشتهای زیباتونو می خونم دوس داشتی بیا کلبه منم….www.daryam10.persianblog.com
يادم بيار………عالي بود…مثل نگاهی که خیلی طول نمی کشد اما به کفایت کشیده می شود…درست مثل صورتی که مهتابی باشد و بشود یادش آورد…می شود؟
خبر خوبي بود. موفق باشيد.
سلام استاد.
من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم.
زيبا و خواندني است.
از آخرين يادداشتتون لذت بردم چون به من هم فضاي خوبي براي نوشتن داد.
راستش بعضي موقع ها مينويسم.
خوشحال ميشم به منم سري بزنيد.
و البته نظر استادي بدين.
از اينكه هستيد و مي نويسيد بي اندازه خوشحالم.
سلامت و زنده باشيد.
سلام آقاي معروفي عزيز !
چند سال پيش كه سريازي بودم دوستي داشتم به غايت دوست !
در پايان دوران سربازي ام بهم گفت : من هم با تو يك دوره سربازي را گذراندم .
حالا من هم به شما مي گويم : من هم با شما دارم قدم به قدم يه داستان مي نويسم . گزارش هاي شما از كارتان چنان مرا درگير داستانتان كرده كه خود را جزئي از آن مي بينم .
همواره شاد باشيد و عاشق
تا بعد
نميدانم چرا تصميم گرفتم بعد از سالها برايت بنويسم…
تند و تند فلاش بكها در جلوي چشمم ر}ه مي روند
روزهايي را به خاطر مي آورم كه آمده بودم ميدان امام حسين و آن نشريه گردون
كه البته براي من در مركز زمين واقع شده بود
معروفي عزيز مرا به ياد نمي آوري …ولي مگر من مي توانم فراموش كنم
كه مرا به منزلت دعوت كردي تا برايمان كلاس قصه نويسي بگذاري
سفارش عكس دادي اتوبوسها تازه زنانه مردانه شده بود و من عكس گرفتم
از همان زاويه ها كه خود خواسته بودي كه اي كاش نمي گرفتم
شماره بعدي گردون رفت براي هميشه رفت و من اين خبر كيهان را كه تورا محكوم
به شلاق كرده بودند ده ها بار كپي گرفته بودم و 000
و ديگر چه جز آنكه دلم براي گردون تنگ شده است …
دلم براي استادم عباس معروفي عزيز تنگ شده است…
مي داني اين روزها كتابهايت را براي هزارمين بار مي خوانم
به اميد آنكه روزي برگردي00000
اقاي معروفي: بهنود در رابطه با شما نوشتهمطلبي نوشته خوندين…
بنويس …چرا كه اميد در دست شاعر و نويسنده است . بنويس چون بايد يادمون بياري ( حالا هر جور كه بلدي) اما استاد چه جاي خواندن منظومه هاي عرفانيست در آن زمانه كه نيرنگ فرهنگ مي شود
چشمه ئي،
پروانه ئي، و گلي كوچك
از شادي
سر شارش مي كند
و ياس معصومانه
از اندوهي
گران بارش:
اين كه بامداد او، ديري است
تا شعري نسروده است.
چندان كه بگويم
«ـ امشب شعري خواهم نوشت»
با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود
چنان چون سنگي
كه به درياچه ئي
و بودا
كه به نيروانا.
بنويسيد استاد، تا همیشه، که تمامی حجت هستن ما „کلمه“ است…
کاش، ای کاش من هم از ماه بار بر دارم…
سلام استاد
خیلی خوبه.هرچند که ….ولی آدم نباید خودخواه باشه.شما بنویسید ما یه جوری می خونیمش.
منتظريم.
سلام.
نمی تونم نگم که: از نظر من «هزار و یک شب» و «شهرزاد» بهترین ها و دوست داشتنی ترین ها هستند!
سال ها پیش، «شهرزاد» کورساکوف رو مطالعه کرده بودم! یعنی هم شنیده بودم هم مطالعه کرده بودم. نمی دونم چی باعث شده اون اثر هم تا این حد بی نظیر خلق بشه؟ ممکنه تاثیر خود شهرزاد و هزار و یک شب بوده باشه؟ استفاده مستقیم یا غیر مستقیم از «شهرزاد» و تم اون، جرات می خواد… اما وقتی استفاده می شه، اثری زیبا خلق می شه… البته با رعایت مقدمات بنیادی خلق اثر!
یعنی ممکنه این افسون، زیر سر خود «شهرزاد» بوده باشه؟
شهرزاد زنده است. زنده تر از ما که ظاهرا زندگی می کنیم حتی…
سلام عمو جون
تو هم هي اشكم رو دربيار
بي معرفت احوالي از ما نمي پرسي
از قاسم كشكولي و كار بزرگي كه آغاز كرده هم حمايت كنيد لطفاَ
http://kashkoli.blogspot.com
شاد باشید که ما پیروزیم
هوای حرف تو باز ما رو برد به سرزمین مقدس…
سلام دوست عزيز. چقدر خوب است كه انسان بتواند به ياد بياورد.و چقدر زيباتر آنكه بتواند آن لحظه ها را دوباره به ياد بياورد.چقدر خوب بود كه ميان ما انسانها اينهمه فاصله نبود و چه بهتر اگر خود اين فاصله ها را ايجاد نمي كرديم. چقدر دلم ميخواهد خيلي چيز ها را به ياد بياورم.
و دوباره تماماَ مخصوصاً… و دوباره حضور خلوت انس…
بودنتان با قلمي اينچنين..مايه دلگرمي نوشته هاي سرد من است
اميدوارم هميشه ميز ات تميز باشد و شهرزاد راه خانه ات را در هر كجا كه باشي بلد باشد
سلام
اميدوارم طعم آزادي را روزگاري همه تجربه كنيم
به منم سر بزن منم به خواننده هات اضافه شدم و با وب لاگت همراه
سلام
بنويس تا ثابت كني كه هستي.راستي… چه احساسي داري وقتي با خودت مي انديشي كه صفارهرندي وزير فرهنگ كشورت شده؟؟فرهنگ؟شريعتمداري؟صفارهرندي؟
راستي!! به روز هستم استاد!
يادداشت هايتان موسيقي دل انگيز زنده بودن است استاد….
سلامم:)
جذاب ترين و هوس انگيز ترين كار دنيا اينه كه به ياد بياري يا به ياد آوردن آدمهايي كه زيبا فكر ميكننو تماشا كني.بخوني. بشنوي.اين همه قرن .اين همه ……..
با درود . اميدوارم آخرين رمان شما در ايران هم چاپ شود. موفق باشيد
عجب … هميشه كارهاي شما را خوانده ام آقا از سالها پيش كه شايد هم ده هفده سالي بشود تا حالا . شما هم بياييد اگر زندگي و …زندگي اجازه دادند شما هم بياييد ترجمه هاي مرا بخوانيد.
علي رضا سعادت
تو مثل معجزه
دروقت یاس و نومیدی
ظهورخواهی کرد…….
میدانید شهرزاد همیشه رو اون میز پر از خوشبختی نشسته , با دست هاش گرداگرد شما یه قصر شیشه ای ساخته تا شما فارغ از هر اشوبی با تماما عشق بنویسید و بنویسید تا شهرزاد از نوک قلم شما بنوشد و زنده بماند که اب حیاتش است.
بدون شما شهرزاد میمیرد…
monsiur maroufi.
vaghti avazato mikhunam yade un! mioftam ..yade garmash.
baram az garmaie un avaz kon!
Ezzat Ziad ghazale
تنها شاعران مي توانند كودكي خويش را اينگونه به ياد آورند .و تنها شما مي توانيد اينگونه از خويش و عشق بگوييد.
سلام ,
خواستم به ياد شهرزاد بيارم كه هر روز كلي آدم ميان اينجا, توي اين سايت , دنبال آقاي معروفي مي گردند .
مي شه آقاي معروفي رو پس بياري!!
شاد زي..
مهر افروزن …
سلام
من هر چند وقت يكبار دلم تنگ مي شود ميايم اينجا سلامي مي كنم
پونه ی عزیز
اقای معروفی سالها تو ایران بودند
سالها تو المان بودند
وسالها برای خیلی از ادمها تو کشورهای مختلف داستان خوندند.
پس متعلق به همه ی این ادم ها هستند و هیچ کس نمیتونه اون رو ازاین همه ادم بگیره.
اما
اقای معروفی حق دارندشهرزاد روتو خلوت اتاقشون راه بدن که اروم اروم رو میزشون بشینه و یه عالمه قصه تو گوششون زمزمه کنه
کسی چه میدونه شاید این شهرزاد یه شبح باشه یا یه هاله ازمه و دود
فقط خوداقای معروفی میدونه اون چیه؟یا کیه؟
در هر حال ما هممون اقای معروفی رو دوست داریم
برای همیشه…..
سلام ,خدمت تمام مخلوق هايي كه نوشته من را مي خوانند.
يك خواهشي داشتم اگر دوست داشتين اين نوشته من بخوانين البته متن كامل رو نمينويسم ولي نظرتون به اي-ميل ام بزنين [email protected]
ممنون.
ساعت چه بيتفاوت ميگذرد از هر ثانيه
پاييز در همين نزديكي است نقش نمناكش به شيشه پنجره ام مي بارد
و چه تنها است نگاهم
مرگ كي هم آغوش من خواهد شد
من كي دچار ابديت تاريك و كمي نم خواهم شد
كسي از مادر بزرگ نپرسيد عاقبت كلاغ قصه ها چه شد؟
تنهايي يك كلاغ در زمستان چيست؟
ايا كسي قارقار كلاغ را ترانه ميداند؟
مرگ چه زيباست اي كاش بعد از مرگ باز هم باران ببارد
از چه كسي بپرسم ايا قانون سنگ فقط شكستن حجم سكوت شيشه هاست؟
راستي كسي از قانون خدا ميداند؟
اگر سكوت رنگ قانون فرياد بود
اگر گريه از قانون خنده تبعيت ميكرد
اگر سفيد همرنگ قانون سياه بود
چه كسي ميخواست بگويد شب سرد است كلاغ ها كجا رفتند
خدا سردش نشود