تاريخ زندگی ما گستره ی کاغذ است.
به پهنای آن رنج می بريم، خرد می شويم، می دويم، بازی می کنيم، تنها می مانيم، می ميريم، و وقتی گذشتيم در پرونده ی بشری خط می شويم؛ دقيقا مثل لبه ی کاغذ.
ساسانيان در مساحت بزرگ شدند و فرو ريختند، مغول ها در مساحت تاختند و محو شدند. کودکی در مساحت شب ترسيده بود، مادری پسرش را بدرقه می کرد، تمام شب بيدار بود، و صدای جنگ از دروازه ی تاريخ محو می شد، انگار که اصلا نبوده است، انگار کسی نمرده است. جايی کسی می خواست خون کسی را بريزد، در مساحت نفرت. کسی صدای چکاندن ماشه را می شنيد، و تا تمام کند، پرواز گلوله را در مساحت عمرش طی می کرد، و بعد فرو می غلتيد، انگار که نايستاده بوده، خواب بوده و داشته کابوس می ديده. جايی دختری از نردبان بالا می رفت تا شادی اش را در مه نشان دهد، انگار يک عمر عنکبوت قالی نبوده است. ماه در سياهی راه می رفت. کسی در باجه ی تلفن فرياد می زد: الو، الو، مامان! نمی دانست کجاست، نمی دانست چرا آنجاست، از سرما می لرزيد، و بخار دهنش در پهنه ی شب لمبر می خورد…
دلم می خواست از مساحت بروم بيرون، کنار محيط بايستم، شانه ای بالا بيندازم، به آن خط نازک نگاه کنم و بگويم: تمام شد، همه چيز تمام شد.


19 Kommentare
اول اينكه خيلي مبارك كه كتاب زيباي سمفوني مردگان به تاتر تبديل شد و جاي كلي تاسف كه ما از ديدنش محروم شديم:(اين مطلب در مورد مساحت و محيط هم جالب بود ديد قشنگيه
از دور هم اگر به خط نگاه كني آنوقت آرزو مي كني كاش برگردم شاىد بشود كاري كرد شايد
چه تشبيهات جالبي:) حتي نمي دونم اسمش تشبيه يا چيز ديگه!
يك استادي هميشه ميگفت : نميشه تاريخ رو با جفرافي عوض كرد… من سالها پيش به اين جمله مومن شدم و حالابا همه ي ايمانم به محيط عمد دارم مساحتم را عوض كنم شايد بتونم به اون خط نازك با آرامش بيشتري فكركنم…
واي ! من پيكر فرهاد رو تازه خوندم بعدش اتفاقي به اين جا رسيدم امروز!
سلام/ ولع انسان براي زيستن و… نمي گذارد آدم كنار بايستد آقاي معروفي….
مرسي ي ي ي ي كاش هميشه همينطور بنويسي
يا بايد خوبه خوب باشي .يا بده بد تا ديده بشي.
در محيط ايستادن يعني درحاشيه بودن و اونوقت اصلا ديده نشدن.ولي شما كه در همه چشم اندازها هستيد!
salam
ma piramun boudim, az khat aslan birun nemirim. ruzi wali khat ye noghteh misheh basi khan.
dastet dard nakoneh. kheily ziba bood.
من نمي دونم چرا از بچگي هر چي معلم داشتشم خواستن هي مساحت تو كله ي ما بكنن.مساحت دايره مربع لوزي…مساحت پاكستان اروپا…حا لا هم بايد مساحت اين محيطي رو كه بايد توش باشم بدست بيارم وگرنه خط مي خورم/خوردم
من در حجم گير كرده ام رها شدنم توان سه مي خواهد .
اي كاش مرگ پايان بود … وقتي جنگي آغاز ميشود ديگر پايان نمي يابد …
سلام . اميدوارم سبز باشيد . راستش اين اولين باري بود كه توفيقي دست داد تا سري به سايت شما بزنم . لذت بردم . من هم دورها قبر كوچكي دارم كه بي اتاق و حيات خلوت نيست . سري بزنيد مفتخر خواهم شد .
بيرون زمان ايستادن!
I was 20 years old man when I was reading „Gardoon“ later I missed it when Mr. Maroofi couldn’t live anymore in Iran. After that I missed something on my mind, somebody, something I don Know exactly. Today accidently I find the name of Maroofi again. I was justat 10 when I read “Samfoniye Mordeghan”.I’m very happy today. My mind has got relax. I’ll read again from him
با عرض سلام
قبل از هر چيز از شما بخاظر وب سايت زيبا و مطالب جالبي که مي نويسيد تشکر مي کنم .
من هم يک وبلاگ دارم که خوشحال مي شم به آن سري بزنيد و در صورت امکان لينک آن را روی سايتتان بگذاريد.
http://www.shakkak.blogspot.com
اما مساحت هنر محیط نداره و زمان رو نمی شناسه.نه؟؟
salam khondam jaleb bod
khoda hafez
salam
I looked4 you many times and finaly after many years ,..
maybe you don’t remember me,……. i was one of
Gardun’s reader and i sent many letters for Gardun i ‚m realy happy that i can read your writings again!