جستجو

هميشه فصل آخر

 

در سال 2005 خانم بتينا شته‌شر (Bettina Stecher) برای پايان‌نامه‌ی دانشگاهی خود که روی رمان سمفونی مردگان و تم برادرکشی کار کرده بود، مصاحبه‌ای با من انجام داد که تا امروز فرصت نکرده بودم بازخوانی‌اش کنم. جزو همان کارها و داستان‌های منتشر نشده گوشه‌ی کامپيوتر خوابيده بود. برای انتشارش بعد از سه سال و خرده ای شايد هيچ مناسبتی وجود ندارد اما فکر کردم ممکن است به درد برخی از خوانندگان سمفونی مردگان بخورد يا دانشجويانی که روی ادبيات معاصر کار می‌کنند.

 

1 – بتينا شته‌شر: آن‌طور که من خوانده‌ام، برادرکشی در فرهنگ اسلامی، جوری که در بين اروپايی‌ها مرسوم است، پسنديده نيست. چه عاملی محرک شما برای پرداختن به اين موضوع بوده؟

عباس معروفی: تاريخ پر از برادرهايی است که به دست برادر کشته شده‌اند. و تاريخ بشری مختص يک منطقه يا کشور نيست، متعلق به تمامی جوامع بشری است.

برادرکشی در فرهنگ ايران و اسلام نقش پررنگی دارد. اسطوره‌ی هابيل و قابيل چنان در ذهن جامعه نقش بسته است که کودک به محض تولد آن را از پدر و مادرش می‌شنود. اين خاطره‌ی تلخ بين برادرها همواره جزو حافظه‌‌ی جمعی بشر بوده است، و مختص غرب يا شرق نيست، يک درد بشری است برای تمام اعصار.

در تورات و انجيل و قرآن اسطوره پسران "آدم" با قدرت هنری بيان شده تا با اين هشدار انسان دستش را به خون برادر آلوده نکند، و همين يک داغ را به عنوان ارثيه تا آخر عمر مثل يک جسد در چمدانی بر دوش بکشد، شوربختانه اما داغ بر داغ انباشته می‌شود.

تاريخ اسلام سراسر برادرکشی‌های بی‌صداست، به همين خاطر اسطوره‌ی برادرکشی را از تورات و انجيل وامدار است.

هرچه حسادت پررنگ‌تر باشد، جنايت فجيع‌تر رخ می‌دهد. هرچه در شاهی مقتدرتر بوده‌اند، برادر را عجيب‌تر کشته‌اند. تاريخ ايران را نمی‌توان برابر با تاريخ اسلام شمرد، گرچه اسلام هم در تاريخ ايران عبور کرده، اما گذشته‌ی ايران بسيار گسترده و پرشکوه است.

حضرت "آدم" به عنوان انسان نخستين در ايران باستان مردی است به نام کيومرث (آن که می ميرد)، اما  او دارای دو فرزند به نام های هابيل و قابيل نيست، و اسطوره‌ی برادرکشی ايران ربطی به اسلام ندارد. غمنامه‌ی پسران فريدون است در شاهنامه‌ی فردوسی که از اسطوره‌ی پسران آدم کم ندارد.  فقط شکلش متفاوت است، برادرکشی‌اش اما فرقی ندارد.

فريدون‌ سه‌ پسر داشت‌: ايرج‌ و سلم‌ و تور، كه‌ جهان‌ را بين‌ آنان‌ تقسيم‌ كرد. ايران‌ را كه‌ بهترين‌ بخش‌ بود به‌ ايرج‌ سپرد، يونان‌ و روم‌ و شام‌ را به‌ سلم‌ داد، و توران‌زمين‌ را به‌ تور. اما سلم‌ و تور به‌ ايرج‌ حسد بردند، دوستانه‌ او را دعوت‌ كردند، و در جنگي‌ از پاي‌ درش‌ آوردند.
تاريخ را می‌نويسند که آيندگان عبرت بگيرند، و بدانند چه بر گذشته‌ی آنان رفته است. ما بر ميز امروز رو به سوی آينده می‌نويسيم، و گاهی لقمه‌ای از گذشته می‌آوريم که آن را سر ميز امروز بخوانيم. اتوموبيل را شايد بر اساس همين ساخته‌اند؛ با شيشه‌ای بزرگ به سوی جاده‌ی مقصد، و چند آينه برای ديدن گذشته.  

وقتی بچه بودم در دبستان با داستان غم‌انگيز ديگری از تاريخ ايران آشنا شدم که به شدت مرا تحت تأثير قرار داد. داستان کشته شدن برديا به دست برادرش کمبوجيه.

کمبوجيه شاه شد، اما به قيمت کشته شدن مخفيانه‌ی برادرش برديا. اين داستان غم‌انگيز پسران کورش شديداً مرا آزار می‌داد، هنوز وقتی به آن فکر می‌کنم بر اين باورم که شايد با همين قتل بود که سرنوشت کشور ما تغيير کرد، شايد هم با کشته شدن ايرج ما به تيره‌بختی افتاديم.

 

2 – برايم بسيار جالب است که شما از يک انگيزه منسوخ و قديمی استفاده می‌کنيد تا قصه‌ای مربوط به قرن بيستم بنويسيد. در اين‌ مورد چه می‌گوييد؟

انگيزه‌ی منسوخ؟ تاريخ، درازای فرهنگ بشر را با خون برادرها رنگين کرده است. در تاريخ آنقدر برادرها خون همديگر را ريخته‌اند که نمی‌توان از بين کشتگان تصوير برادر را از برادر باز شناخت. آدم‌ها به خصوص مسلمان‌ها آنقدر همديگر را برادر خطاب کرده‌اند و آنقدر همديگر را کشته‌اند که فلسفه‌ی برادری مخدوش شده است. ما در زمان جنگ ايران و عراق با چشمان خود ديديم که چگونه برادرها کمر به قتل فجيع همديگر بسته بودند، و آتش انتقام فرو نمی‌نشست.

انگيزه‌ی نوشتن رمان سمفونی مردگان هم خبری بود که در روزنامه خواندم: برادری به خاطر سی و چهار هزار تومان (حدود 34 يورو) سر برادرش را بريد. به همين سادگی؟

 

3 – آيا از قصه‌ی هابيل و قابيل تورات هم الهام گرفته‌ايد؟

تورات، انجيل، و قرآن هميشه برای من کتاب مرجع بوده‌اند. بجز قصه‌ی مريم و عيسی که در قرآن به شکل ديگری روايت شده، و بجز تفاوت برخی نام‌ها، روايت اسطوره‌ها معمولاً نزديک به هم است. جوری که می‌توان آنها را از هم بازشناخت.

در تورات، سفر پيدايش باب چهارم آمده است: «و آدم زن خود حوا را بشناخت، و او حامله شد و قائن را زاييد، و گفت مردی از يهوه حاصل کردم. و بار ديگر برادر او هابيل را زاييد. و هابيل گله‌بان بود، و قائن کارگر زمين. پس از گذشت ايام قائن هديه‌ای از محصول زمين برای خداوند آورد، و هابيل نيز از نخست‌زادگان گله‌ی خويش و پيه آنها هديه آورد، و خداوند هابيل و هديه‌ی او را منظور داشت. اما قائن و هديه‌ی او را منظور نداشت. پس خشم قائن به شدت افروخته شد و سر خود را به زير افکند. آنگاه خداوند به قائن گفت چرا خشمگين شدی و چرا سر به زير افکندی؟ اگر نيکی می‌کردی آيا مقبول نمی‌بودی؟ و اگر نيکی نکرده‌ای پس گناه بر درگاه در کمين است و مشتاق تو. اما تو بر آن مسلط شوی. و قائن با برادر خود هابيل سخن گفت و وقتی در صحرا بودند قائن بر برادر خود برخاست و او را کشت…»

اسطوره هابيل و قابيل در روايت‌های مختلف اسلامی دراماتيک‌تر است و با عناصر زندگی نزديک‌تر. به خصوص که پای زن هم به ميان می‌آيد، و با حسادت که جزو خصلت‌های بشری است ساختار باورپذيری می‌سازد. مثلاً در کتاب حبيب‌السير چنين می‌خوانيم:

«قابيل با خواهر توأم خود "اقليما" متولد گرديد، و پس از وی هابيل و خواهر توأمش "لبودا" زاده شدند. پس از آنکه آنان به حد بلوغ رسيدند، آدم اقليما را نامزد هابيل کرد، و لبودا را نامزد قابيل.

قابيل از قبول اين امر سرپيچی کرد و گفت: من هرگز در مفارقت خواهر همزاد خود، اقليما که در حسن و جمال يگانه است، از پای ننشينم. سرانجام آدم هابيل و قابيل را گفت که قربانی کنند و قربانی هريک قبول افتد، اقليما او را باشد. قربانی قابيل مورد قبول واقع نشد. اين امر خشم او را بيش‌تر نمود و هابيل را به کشتن تهديد کرد. هابيل گفت: خداوند قربانی را از پرهيزگاران می‌پذيرد، و اگر تو به آهنگ کشتن من دست به‌کار شوی، من دست نگاه می‌دارم، زيرا از خدا می‌ترسم. قابيل همچنان در کمين هابيل بود تا روزی او را بر سر کوهی خفته يافت. سنگی برداشت و او را با ضربه‌ی سنگ از پای درآورد. سپس جنازه‌ی او را برداشت و حيران و سرگردان به اين طرف و آن طرف می‌کشيد و نمی‌دانست که با آن چه کند. ناگاه دو کلاغ پيش چشم او به نزاع مشغول شدند، يکی از آن دو، ديگری را کشت، و با منقار خويش زمين را گود کرد و لاشه‌ی کلاغ مرده را زير خاک پنهان ساخت. قابيل از مشاهده‌ی اين صورت درسی فرا گرفت و به دفن جسد برادر پرداخت.»

 

4 – نقل قول از قرآن در اورتور رمان سمفونی مردگان کامل نيست. آيا با اين کار می‌خواستيد انگيزه‌ی اصلی رمان را نشان دهيد؟

کافی بود يک قطره از اين درد ازلی در اين سمفونی بچکانی تا هر چهار موومان اين رمان را رنگی کند. مثل يک ملودی که درد را در تمامی اثر منتشر می‌کرد، تنها به عنوان اورتوری برای برادرکشی همين مزه‌ی کوچک کافی بود. چيزی که با آن بگويم باور مردم سرزمين من از برادرکشی چيست. همين.

 

5 – آيا قصد شما از توصيف "تراژدی خانوادگی" بيان نمونه‌ای از بسياری خانواده‌های ديگر در ايران است؟

نهاد خانواده هنوز در ايران محکم‌ترين نهاد اجتماعی است. گرچه پايه‌های اين نهاد در لجن فرو رفته و عنقريب بناهای بسياری را به کام می‌کشد، اما شايد می‌خواستم از همان سال‌های جوانی هشدار داده باشم که برادر تخمه‌فروش برادر شاعر را کشت. و بعدها هوشنگ گلشيری مقاله‌ای نوشت با عنوان «چه کسی برادر شاعر را کشت؟» و از اين درد ناليد و کمی هم از وضعيت رمان و ادبيات داستانی ايران حرف زد.

شايد از همان سال‌های جوانی می‌خواستم به جامعه بگويم که پايه‌های زندگی‌ خانوادگی متزلزل است، هرچند پيوندهای عاطفی هنوز سر در گردن هم دارند، هرچند مادرها تلاش می‌کنند خانواده نپاشد، اما ريشه‌ها آفت‌ زده است. و توفانی به سرزمين ما افتاده که تا درخت‌ها را بی‌برگ و بی‌بر نکند، و ريشه‌ها را از خاک در نياورد، دست از سر ما بر نمی‌دارد. ما می‌مانيم و تنه‌های شکسته و شاخه‌های خردشده و تخمه‌فروش‌های برادرکش.

 

6 –  شما خود را يک نويسنده‌ی سياسی می‌دانيد؟

هرگز نويسنده‌ی سياسی نبوده‌ام. اما در ژورناليسم سياسی حضور داشته‌ام.

 

7 –  خود را چه نوع نويسنده‌ای می‌بينيد؟

من در ادبيات داستانی بيش‌تر به ترکيب ادبيات کهن با فرم‌های امروزی وفادارم؛ ترکيبی بين زبان آرکاييک و آرگو، و ساختن واقعيتی بين تخيل و رويا و افسانه.

 

8 – برای نوشتن اين رمان محرک معينی داشتيد؟

اين رمان هم مثل بقيه‌ی کارهايم محرک‌های خودش را داشته است. نمی‌دانم.

 

9 – آيا تنها تخيلات است که در کار رمان دخيل است يا قدری اتوبيوگرافی هم در آن وجود دارد؟

هر نويسنده‌ای در نهايت خودش را تعريف می‌کند. با اينحال رمان‌نويس هرچه کمتر حرف بزند، چشم و گوشش را باز کند، تصويرها و صداها را در ذهنش مرور کند پخته‌تر عمل می‌کند.

من تمام عمر ادبی‌ام را با اين چشم‌انداز طی کرده‌ام که واقعيتی بين تخيل و رويا و افسانه بسازم. برخی از تصويرهای "سمفونی مردگان" خواب‌های من است، خوابی ديده‌ام و آن را عيناً نوشته‌ام، اما خواننده نمی‌تواند دريابد که کدام تصوير از رمان واقعيت است، کدام تکه خواب است، و کدام بخش تخيل. بی‌مرز کردن اينها کاری است که عمرم را به پاش صرف کرده‌ام. و اينکه خواننده‌ی کتابم از تصويری به تصويری ديگری قدم بگذارد بی‌آنکه خستگی مسير را حس کند. انگار از رويايی به رويای ديگر می‌غلتد، بی‌آنکه از خواب بيدار شود. تلاشم را کرده‌ام، حالا چقدر موفق بوده‌ام، اين را به  خوانندگانم وامی‌گذارم.

 

10 – من تا به حال رمان فارسی مثل اين نخوانده بودم. فکر می‌کنم که سر نخ بسياری از بازی‌های شما را نگرفته‌ام. آيا فکر می‌کنيد که رمان شما (شايد هم به دليل نوع ديگری از روايت) در خارج از ايران طور ديگری فهميده شود؟

وقتی اثری به زبانی ديگر ترجمه می شود، چيزهايی را از دست می دهد. طبيعی است که بسياری از بازی‌های زبانی و تداعی‌های تصويری در زبان آلمانی ديده نشود. مثلاً جمله‌ای در سمفونی مردگان بارها تکرار شده که از نظر موسيقايی با آنچه در آلمانی می‌خوانند متفاوت است.

«کلاغ های سياه خدا می‌گفتند برف، برف!» برف در زبان ترکی يعنی غار، و کلاغ ها می‌گويند: غار، غار. اين در يک فرم موسيقی بازی و تداعی با ملودی اصلی کار است، يعنی همانجا که کلاغی برادرش را کشت و زير خاک پنهانش کرد. اما در زبان آلمانی برف يعنی شنه (Schnee). و يادتان باشد هيچ کلاغی تا به حال نگفته (Schnee).

 

11 – واکنش‌ها در برابر اين رمان در ايران چطور بود؟

سمفونی مردگان يکی از بداقبال‌ترين رمان‌های ايران بوده که من می‌شناسم. بارها اين کتاب به خاطر اسم من توقيف بوده يا اجازه‌ی انتشار نداشته. بارها قرار بوده فيلمی از آن ساخته شود، (مثلاً داريوش مهرجويی چند سال روی اين رمان کار کرد، و قرار بود بدون فيلمنامه آن را بسازد، يعنی از روی کتاب بگيرد، هم برای سريال و هم برای فيلم سينمايی. اما به اسم من حساس بودند و اجازه ندادند.) حکومت همواره نام و اثر آدم‌هايی مثل مرا می‌سوزاند، حتا اگر به دستش بيفتم خودم را هم می‌سوزاند، شايد چون سرکش بوده‌ام، و با دلم و برای دلم کار کرده‌ام، نه بر اساس مصلحت‌ها و مقتضيات.

من آدمی هستم ضد جنگ و صلح‌جو، آدمی بسيار آرام، نظير شخصيت آيدين، اما ضايع شدن حقوق بشر را در کشورم بر نمی‌تابم، برادرکشی را تاب نمی‌آورم، حمله به کتابفروشی و دفتر مجله را تحمل نمی‌کنم، جيغ می‌کشم، حتا اگر موجب شلاق خوردن و سوختن و حذفم شود.

از سويی سمفونی مردگان موضوع پايان نامه‌ی دانشگاهی بسيارانی بوده است، و متأسفم که بايد بگويم اگر هندی يا آلمانی بودم رمان و ادبياتم با اقبال ديگری مواجه می‌شد. ايرانی‌ام و همراه بقيه‌ی مردم کشورم دارم به رعشه‌های پايانی يک حکومت ايدئولوژيک نگاه می‌کنم و درد می‌کشم.

با اين حال واکنش خوانندگان سمفونی مردگان را از خوشان بپرسيد، از مردم ايران.

 

12 – و چرا آلمان را به عنوان تبعيدگاه انتخاب کرديد؟

و چرا آلمان را به عنوان تبعيدگاه انتخاب کردم. می دانيد؟ تبعيدگاه مثل عشق فرصت انتخاب نمی‌دهد. برای مهاجرت يا ازدواج فرصت هست که آدمی مطالعه کند، خود را وفق دهد، و راه بيفتد. برای کفش خريدن و ازدواج کردن و بسيار چيزها حق انتخاب وجود دارد، اما برای فرار و رسيدن به يک جای امن، آنهم در فرصت کوتاهی که من داشتم، دقيقاً پذيرفتن از سر ناچاری بود. تنها راه بود. تبعيدگاه مثل مرگ امری است محتوم. مثل عشق، حادثه ای است گريزناپذير.

عجيب اينجاست که تبعيدگاهم را دوست دارم، و از مرگ می‌گريزم هنوز، به ويژه حالا در اين روزها به شدت از مرگ می‌گريزم. دليلش را روزی برايتان خواهم گفت.

 

13 – در حال حاضر روی چه موضوعی کار می‌کنيد؟

اين روزها مشغول ويرايش نهايی رمان «تماماً مخصوص» هستم. رمان چهار بستر دارد؛ ايران، پاکستان، آلمان، و سوئد. يک رويا هم دارد؛ عشق. درد هم دارد؛ تنهايي.

«تماماً مخصوص» رمانی است که از نگاه يک روزنامه‌نگار به نام عباس ايرانی در برلين روايت می‌شود. فضا سال‌های تلخ سرکوب گروه‌های سياسی است و فرار و سفر و تنهايي. انسان مي‌گريزد اما به کجا؟ گزيری نيست، مرگ در آستانه نگاه مي‌کند، و عشق دست‌هاش را کاسه‌ی صورت کرده که زندگی را تماشا کند، و گريزی نيست. اين رمان در چهل و هشت فصل از زبان عباس ايرانی روايت مي‌شود. پايانش را هنوز ننوشته‌ام. هميشه فصل آخر را در نسخه‌ی نهايی مي‌نويسم. هيجان اين کشف را دوست دارم. 

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

58 Kommentare

  1. سلام آقای معروفی عزيزم، بی‌اندازه شاد شدم وقتی آمدم و ديدم مطلب جديد گذاشتيد و خوشی‌ام بيشتر و بيشتر شد وقتی مصاحبه‌ی
    پر‌محتوای شما را خواندم. سمفونی مردگان كتاب بی‌همتايی است كه هيچوقت از ذهن من خارج نمی‌شود و پيوسته با من است و من ذهن زيبای شما را ستايش می‌كنم كه تنها مخصوص خود‌ِ شماست اين نوع‌ ِ نگاه.
    از صحبت‌هاتون خيلی چيزها ياد گرفته‌ام، حرف‌های شما وادارم می‌كند كه بيشتر و بيشتر مطالعه كنم و هميشه مرا به ژرفای زندگی هدايت می كنند.
    مرسی به خاطر همه‌ چيز.
    پرستو

  2. آقای معروفی عزیز!
    1)مگر برادر کشی در بین اروپائیان امری پسندیده است؟ که این دانشجوی اروپایی از شما میپرسد:
    بتينا شته‌شر: آن‌طور که من خوانده‌ام، برادرکشی در فرهنگ اسلامی، جوری که در بين اروپايی‌ها مرسوم است، پسنديده نيست.
    2)چرا فکر می کنید شما شبیه آیدین هستید؟ مگر کسی شما را کشته است؟ خوشبختانه شما زنده اید و پر از انرژی و اهداف مقدسید، و البته هنوز فرصت دارید.
    من فکر کنم فقط پس از مرگ میتـوان گفت چه کسی قابیل است چه کسی هابیل.
    قابیل کم آورد وگرنه شاید هابیل میشد و البته بالعکس.
    تا لحظه ی مرگ فرصت هست.
    امیدوارم که هر دم از نفس های ما یک فرصت باشد برای قابیل نشدن وگرنه همه یک روز یک جورهایی هابیل بوده اند چون هابیل زاده شده اند.
    —————————————
    دوست گرامی
    پرسيده ايد: «چرا فکر می کنید شما شبیه آیدین هستید؟ مگر کسی شما را کشته است؟ »
    و من می پرسم مگر کسی آيدين را کشته بود؟ و مگر آدم ها بعد از مرگ شبيه کسی می شوند؟ و مگر ويژگی های فردی آن آدم را من ننوشته ام؟ آيدين دهها عيب دارد، مثلاً واگذارنده است، و خب من هم اينجوری ام. اگر چيزی با پرنسيپ های من نخواند، اگر باغ ارم باشد، وامی گذارمش.
    در ضمن اين خانم هرگز نگفته برادرکشی در اروپا امری پسنديده است.
    دوست خوبم
    سالهاست که نوشته های شما را (چه در وبلاگ قبلی چه حالا) می خوانم، چقدر خوب بود اگر کمی هم دقت می داشتيد. شما معمولاً محو يک جنبه ی کار می شويد و اصل ماجرا را از کف می دهيد.
    تو رو خدا دقت کنيد. وگرنه در داشتن نهاد هابيلی شما شک ندارم. يک تکان به خودنان بدهيد، يک خانه تکانی، شانه هاتان را بيندازيد بالا، و از اول شروع کنيد.
    موفق باشيد
    عباس معروفی

  3. استاد گرامی سلام
    از چهارشنبه پیشین که پست قبلی را گذاشتید تا به امروز، هر روز وبلاگ شما را چک کردم تا نوشته ای تازه از شما بخوانم ..
    راستی شاید بخندید اما یکی از دوستانم، همان کسی که نوشته ی“خط خطی های پاییزی ام“، را برایش نوشته بودم خواب من را دیده! خواب دیده من کمی شکسته تر از امروز، زمانی که با میان سالی دست و پنجه نرم می کنم، کنار جوی آبی نشسته ام و روزنامه می خوانم. او به کنار من می آید و می گوید: چه می خوانی؟ . و من صفحه ای از روزنامه را به او نشان می دهم، عکس من و شما در کنار هم وقتی که کتابی نوشته بودم ..
    انشاالله خیره ..
    بگذریم .. فقط دوست داشتم این خوشحالی ام را با شما تقسیم کنم .
    یک چیز دیگر .. این نوشته ی شما را که خواندم احساس کردم سوار بر ابری کنار شما این راه را آمده ام و از همینجا احساس خستگی راه، نفس ام را برید ..
    کاش شرایط به گونه ی دیگری بود .. مثلا شما ایران بودید …
    در آخر نوشته ی شما از خواندن جمله ای به هیجان آمدم “ و از مرگ می‌گريزم هنوز ؛ به ويژه حالا در اين روزها به شدت از مرگ می‌گريزم. دليلش را روزی برايتان خواهم گفت.“ آن روز کی است ؟
    —————————————
    محمد عزيزم
    سلام، يادت باشد که ساختن يک دوره ادبی بی حضور بسياری آدم ها ممکن نيست، آدم های بی شماری در ساختار يک رمان يک شعر يک دوران سهيم اند. اميدوارم به زودی ببينمت.
    خوب باشی
    عباس معروفی

  4. استاد ممنونم از راهنمایی شما.
    به گفته ی شما عمل کردم و در حال خواندن دایی جان ناپلیونم؛ البته قبلا هم خوانده بودم اما نه به این دقت..
    راستی اگر به دبی آمدید من را فراموش نکنید.
    پایدار باشید.

  5. سلام.
    استاد معروفی عزیز شنیدن خبرهای موفقیت شما در غربت نوعی تسلای خاطر ماها هم هست. این که مثل هولدن کالفیلد از هیچ کاری خوشمان نمی آید. این که همیشه ی خدا چیزی کم داریم. نه پایمان را یک مین لعنتی به دو نیم کرده است و نه خمپاره ای دست هایمان را. همیشه با کوچک ترین بهانه ای افسرده گی… بگذریم.
    تقریبن دو ماه پیش برای خریدن „سمفونی مردگان“ کتاب فروشی های رشت را زیر پا گذاشتم. گفتند دیگر منتشر نمی شود، ممنوع است. اما خیلی اتفاقی پیدایش کردم. انتشارات ققنوس – چاپ 87 . نمی دانم نسخه ی اصلی است یا جرح و تعدیل دارد.
    جالب است تا این لحظه کتاب را نخوانده ام. نمی دانم شاید تنبلی باشد، اما فکر نکنم یک جورهایی آمادگی کامل برای غرق شدن در صفحات کتاب را ندارم و… پیرورز باشید.
    ——————
    سلام
    خدا را شکر کن که سالمی، خدا را شکر کن که می بينی، فقط چشم هات را نبند.

  6. واژه هايتان به درد مي خورند, شوق مي دهند, نفس مي دهند, اما هرگز جاهای خالی را پر نمی کنند… دست ما و شما كه نيست. تمام.

  7. سلام
    و ما چه قدر راحت و زيبا لبخند ميزنيم .وقتي ميخوانيم برادري به خاطر 35000 تومان برادرش راكشت و پشت دست گاز ميگيريم و سر پايين مياندازيم و تف ميكنيم و ميگوييم : خدا را شكر كه ما تو فاميلمون كه ازين آدما نداريم
    ولي تا گوش كار ميكند از اين خبرها ميشنويم.تا چشم كار ميكند در هر روزنامه اي بيشترين كاغذ ها صرف صفحه ي حوادث ميشود.
    فكر نميكنم در هيچ جاي دنيا به اندازه ي ايران زنها را براي حفظ بنيان خانواده به تحمل كثافت و لجن دعوت كنند.
    از اينكه به وبلاگم سر زديد هم ممنون.باز هم بي تابانه منتظر نظرات شما هستم

  8. باز هم سلام
    در مورد استقبال از رمان سمفوني مردگان در ايران بايد بگويم 2 سال پيش من اين كتاب رابه پيشنهاد 4 كتاب فروشي در انقلاب خريدم . با اين جمله كه اگر بخواين 1 كتاب خوب به من معرفي كنيد فقط يكي جوابتون چيه؟ 4 نفرشون بلافاصله گفتند سمفوني مردگان

  9. استاد محترم جناب آقای معروفی
    ده سال پیش زمانی که تازه به تربیت معلم رفتم سمفونی مردگان شما را مطالعه کردم وبسیار لذت بردم. گاهی مینویسم ، شعر هم می گویم و امیدوارم که بتوانم حرف هایم ر ا به گوش همه برسانم.
    یک دوبیتی دارم که خوشحال می شوم نظرتان را به وبلاگم ارسال کنید. جسارت است ، ببخشید.
    دل بی همزبانم را شکستند
    چراغ آشیانم را شکستند
    وچون فریاد کردم درد خودرا
    به بی رحمی دهانم را شکستند
    خدانگهدار

  10. مامانم دو هفته ای هست که آلمانه. ازش خواستم بیاد کتاب فروشی تون و ببیندتون. اما پرسید چرا؟
    راستی چرا من اینقدر ایده هایتان را کله تان را نوشتنان را نگاهتان را دوست دارم استاد؟
    نمی دانم!
    خیلی بی تاب خواندن تماما مخصوص هستم
    سمفنی مردگان من تنها کتابی ست که هر وقت کسی امانتش بخواهد
    نمی دهم! بلکه فورا یک نسخه به او هدیه می کنم

  11. سلام و درود
    چقدر زیبا بود این لحظه که از دوستی خواستم کتابی معرفی کند تا عادت خواندن را، که سالها پیش بنا به تغییر شرایط و خلق و خو از دست داده بودم، زنده کنم. و او „سمفونی مردگان“ را پیشنهاد داد. چقدر زیبا تر این لحظه که خیلی اتفاقی و در حالیکه کتاب هنوز تمام نشده به اینجا کشیده می شوم و این مصاحبه ای را می بینم که از عمر آن هم چند سالی گذشته. هر دو انگار باید با هم اتفاق می افتاد. این یک رویداد بی نظیر است برای من.

  12. سلام استاد عزيز.وقتي سمفوني مردگان را خواندم روزها همچنان محسور قلم شما بودم پس مجبور شدم بازهم آن را بخوانم و به هر كس كه اهل خواندن است آن را معرفي كنم.
    نوشته هاي شما بي نظير است.به اميد روزي كه در ايران كتابهايتان را چاپ كنيد.

  13. سلام م م م م م م م م
    كلا اين حرف م حرف عجيبيه ! خيلي هم عجيب !
    اي بابا حالا كه كشف شده زمين گرده و بعدش چيزي مثل جاده درست مي شه و بعد آسفالت اختراع مي شه تا ادم ها بتونن مخ هاشون رو بريزن روي هم و هواپيما رو اختراع كنن تا من برم فرودگاه يك بليط بگيرم مثل يك آدامس شيك از مغازه ي سر كوچه بعد بيام ديدن يك نويسنده ي دوست داشتني و كلي با هم حرف بزنيم البته شايد هم نشه حرفي زد مگه هميشه به كلام ختم ميشه ؟ بعضي وقت ها باد بيايي و ديده بشي و بري همين اونوقته كه بعد همه ي اين اتفاق ها اختراع خطرناك آدم به اسم مرز كشف مي شه و من خودم و تو رو توي يك آينه پشت قفس مي بينم با خودم مي گم اه خيلي افتضاح شد اونوقته كه از ناراحتي مي يام پشت كامپيوتر و مي بينم كه نه مي شه كه نزديك شد مي شه كه ديده شد اما … مجازي چيزي شبيه تصور محض .
    —————————————-
    سلام اسا
    فکر خيلی خوبيه. با انارام راه بيفتين بريم برلين رو با هم تماشا کنيم.

  14. چرا هميشه توي هر حرفتان حتما بايد اشاره اي به گلشيري و تاييد او داشته باشيد؟ احساس خيلي زشتي به ادم ميدهد اين كارتان. انگار كه هنوز بزرگ نشده ايد! گيرم كه مثلا ايده هايي مشابه داشته ايد اصلا گيرم كه شما خود گلشيري نه بزرگتر از او هم بوده ايد. كه چه؟؟ تو را بخدا بزرگ شويد!!
    ————————————-
    خانم ويدا
    گلشيری معلم من بوده، رفيقم، همراهم، همکارم.
    هيچوقت نياز به تأييد شخصی نداشته ام، ولی وقتی در زندگيم، در خواب هام، در اتاقم حضور داره، چه کنم؟ من برای زشت و زيبای حس شما که زندگی نمی کنم. همون کودکم، همون نوجوان، همون پسری که گلشيری در جاهای مهمی در زندگيش تأثير داشته.
    هنوز خوابش رو می بينم، هنوز براش دلتنگم، و هنوز متأسفم که نيست. به همين خاطر هرجا که از نوشتن بگم، از گلشيری هم ياد می کنم.
    اما از اينها که بگذريم، در نقل قول گلشيری چه تأييدی وجود داشت؟ جز اينکه من اشاره کردم اين حس در بين ديگران (از جمله گلشيری) هم وجود داشته، اون هم برای دکترآربايت يک نفر که ميره توی بايگانی دانشگاهی در آلمان، تأييد ديگران به چه دردی می خوره؟ .
    و نمی دونم چرا اين مسئله شاخ تون می زنه.
    شما قمست گلشيری رو خط بکشيد. حتا اگر خواستيد روی من هم خط بکشيد.
    با احترام
    عباس معروفی

  15. سلام اقای معروفی
    خوشحال شدم نظر لطفی به ما جوانان کردید و از راهنمایی شما هم بسیار ممنونم.
    به امید خدا شماره چهارم نشریه را تا اخر آذر میخواهیم اماده کنیم ،بسیار خوشحال میشیم اگر مطلبی را برای چاپ برایمون بفرستید.
    راستی قراره(اگه بزارن) یه نمایشگاه کتاب تو سنگسر برگزار بشه بخاطر همین یه صحبتایی با انتشارات ققنوس کردیم که اگر غرفه ای به ما تو نمایشگاه دادن، کتابهای شما را تهیه و در نمایشگاه عرضه کنیم.
    خیلی خوشحال هستیم از جواب استاد
    موفق باشید
    ————————————
    سلام عزيزم
    برات يه داستان می فرستم.
    اميدوارم يک کار درباره ی سنگسر آماده کنم.
    فقط يادت باشه کتاب علی اکبر صفائيان رو هم در نمايشگاه بذاري: «بانوسنجاقک بنفش» نشر پژواک کيوان، تهران، 1385 به دو زبان فارسی و انگليسی
    در ضمن به ياد نازنين کيانوش حيدريه در نمايشگاه چيزی از نوشته هاش يا شعرهاش منتشر کنين لطفاً
    ممنونم

  16. دوست عزيز شما را بازي وبلاگي دعوت كرده‌ام. خوشحال مي‌شوم كه در اين باره بنويسيد. لطفا در صورت نوشتن لينك را در وبلاگ بگذاريد تا امكان چندصدايي بودن متن ميسر گردد.
    ———————————–
    زمينی عزيزم
    سلام
    طرح موضوع شما به نظر من اهميت بسياری دارد، به ويژه پس از دو حمله و دو جنگ و دو ضربه ی مهلک که از عرب ها خورده ايم، ما می توانيم از زوايای گوناگون به اين مسئله نگاه کنيم.
    بله. اينها تمرين های مهم دموکراسی و تولرانس و تمدن است.
    ممنونم از شما، و به زودی می نويسم.
    عباس معروفی

  17. استاد من همیشه وقتی به وبلاگ شما می آیم نظرهای دیگران هم نگاهی می اندازم تا شاید در جواب آنها حرفی و یا نکته ای گفته باشید که در بهتر نوشتن کمکم کند ..
    نوشته ی یکی از مخاطبین را دیدم و افسوس خوردم که… و دلم گرفت
    شاد باشید.
    _________________________
    محمد عزيزم
    سلام
    چند کلمه از نوشته ات را حذف کردم. مرا ببخش
    و تو که گاه به آن زيبايی می نويسی، آيا به کميت فکر می کنی يا کيفيت؟
    دلم می خواهد يک داستان بنويسی، ولی قوی. و همينجور يکی يکی پس انداز کنی برای ادبيات ايران. پرقدرت شروع کن، و پرقدرت بمان

  18. نااميدانه مينگرمت ! عباس ! كاش اينقدر معروف نميشدي و مي ماندي !
    ميدانم ! ميدانم !
    سرت شلوغ است !
    ولي بدان ! كسي در گوشه ي زمين ! ميپرستت !!!

  19. سلام آقاي معروفي
    خوشحالم كه آمدم و نوشته بوديد.
    دلم فشرده مي شود وقتي مي خوانم. آدمها به خصوص مسلمانها همديگر را بسيار برادر خطاب كرده اند و بسيار كشته اند.
    دلم درد دل مي خواهد. نمي دانم چرا وقتي اينجا مي آيم فكر مي كنم مي توانم بنشينم و دردل كنم. مرا ببخشيد. مصاحبه جالبي بود. ممنون
    ——————————————–
    مريم عزيزم
    سلام
    هرگز برای تفريح ننوشته ام، گرچه هميشه از نوشتن لذت برده ام.

  20. سلام
    مسابقه ي قلم زرين هرسال برگزار ميشه؟ ميشه لطف كنيد بگيد دقيقا چه روزي؟ و اينكه آيا امسال هم برگزار شده يا من دير فهميدم.
    ممنون
    ————————————–
    سلام
    به خاطر مسائل مالی، اين برنامه به تعويق افتاد، ولی به زودی اعلام خواهد شد.
    شايد در سال 2009

  21. سلام آقای معروفی عزیز
    ببخشید که سؤال بی‌ربط می‌پرسم ولی مدتی هست که به دنبال معنای شعر „تنها صداست که می‌ماند“ فروغ می‌گردم. البته سه‌تا مطلب پیدا کردم اما به نتیجه نرسیدم.
    http://iranianantiglobalists.org/maana.htm
    http://www.etehadchap.org/foroogh.html
    http://www.behnama.se/Frokh%20FarokhzadT.php
    منظور فروغ از عبارت‌های زیر چی بوده؟
    „کیفیت محیط کشتی زهدان ماه سلول های فاسد را خواهد کشت“
    „زوزه ی دراز توحش“
    „تبار خونی گلها“
    ممنون بخاطر وقتی که میگذارید
    موفق و سربلند باشید

  22. سلام آقای معروفی عزیز
    بنده مدتی‌است بدنبال معنای شعر „تنها صداست که می‌ماند“ فروغ می‌گردم،‌اما متاسفانه به نتیجه‌ای نرسیدم. ممنون می‌شم اگر به بنده کمکی کنید تا معنی عبارت‌های زیر رو بدونم
    „راه از میان مویرگ های حیات می گذرد کیفیت محیط کشتی زهدان ماه سلول های فاسد را خواهد کشت“
    „سوسک“
    „خوشه های نارس گندم“
    „تبار خونی گل ها“
    ممنون بخاطر وقتی که میگذارید
    موفق و سربلند باشید
    ——————————–
    عزيزم رضا
    برای معنای دقيق اين واژه ها کمی وقت می خواهم. اين روزها به شدت درگير تماماً مخصوص هستم. تا هفته ی ديگر همين جا برات می نويسم.

  23. سلام آقای معروفی:
    می خواستم بدونم اجازه هست چند تا از داستانامو واستون بفرستم تا نظرتونو بدونم؟ تو مرداد براتون ایمیل فرستادم که جوابی دریافت نکردم نمی دونم نباید می فرستادم یا داستانم خیلی بد بود؟
    —————————–
    لطفاً بهترين داستان تون رو برام بفرستين.
    ممنون!

  24. سال بلوا مي نويسي؟آخر نمي گويي سرم گيج مي رود؟ماتم مي گيرم؟و پابپاي نوشآفرين مي گريم به حال حسينا…چرا نويسنده ها تا اين اندازه بي رحمند؟ نمي دانم شايد حتي خودت هم نمي داني چه چيزي را بتصوير كشيده اي…
    ———————————–
    کاش فرصتی می داشتم که هفت صفحه از اين رمان را حذف کنم، و دستی به سر و گوشش بکشم.
    احساس می کنم در مجموع هفت صفحه اضافه دارد. و حيف.
    عباس معروفی

  25. سلام آقاي سمفوني مردگان!
    راستش هيچوقت به اين فكر نكرده بودم كه با شما از چه چيزي صحبت مي كنم … بگذاريد لكنت زبان دلم را ساده كنم برايتان: اگر نويسنده بخواهد در داستانش از معشوقه اش كنده شود شما چه راهي را به او نشان مي دهيد؟

  26. سلام
    خوشحالم خيلي زياد اولين باره وبلاگتون رو پيدا كردم و سرمستم از اينهمه كلام از عباس معروفي از نويسنده سمفوني مردگان…
    نياز به راهنمايي تون دارم در مورد فيلمنامه نويسي
    من رشت زندگي مي كنم و هميشه مي نوشتم و مي نويسم
    فكر مي كنم مي تونم فيلمنامه نويسي رو بهتر و كاملتر از شعر تجربه كنم بخاطر ذهن سيال و قدرت روياپردازيم
    فكر مي كنيد مناسب ترين روش چيه
    كتاب ؟ چه كتابي؟ كلاس ؟ كجا ؟ حوزه هنري؟ workshopها ؟
    ممنون ميشم اگه راهنماييم كنين عباس معروفي عزيز

  27. سلام خيلي عالي بود
    بعضي سوالها رو منم مي خواستم بدونم
    واز خوندنشون لذت بردم
    راستي اينجا تو بين رمان خونا از هر كي بپرسي سمفوني مردگانو خونده ميگه آره محشر بود
    تو تموم كتا بخونه ها هم دو نسخه شايدم بيشتر ازش هست
    راستي نمي آييد به من سر بزنيد
    يعني فكر مي كنيد خوندن داستانهاي يه داستان نويس كوچيك ايراني كار بي خوديه؟؟
    حتا ارزش يه نگاه يا يه نقد رو هم نداره ؟؟
    يعني داستا ن نويساي بزرگ همه اين طور از داستان هاي تازه كارا ميگذرن ؟؟
    موفق باشي و زنده تا پا يان آرزوهاتون
    ———————————
    سودی جان سلام
    داستان خوب می تونه مال هر کسی باشه، مال يه داستان نويس تازه کار، يا يه نويسنده ی قديمی. و داستان خوب خودش خونده می شه.
    اميدوارم پرقدرت بنويسی
    عباس معروفی

  28. سلام
    بي مناسبت است، اما تقدیم به شما
    ………………………………………
    مادر جان
    آنجا در آن کنج خاک گرفته ی اتاق
    به جستجوی چه چیز هر روز
    روزی چند بار
    رو به دیوار دولا و راست می شوی؟
    مادر خدا آنجا نیست
    خدا در خط به خط شعرهای سهراب است
    خدا لا به لای نتهای موسیقی موتزارت است
    و خدا در چهره ی زیبای آن دختر باکره است
    که هر روز با نگاهش
    مرا تا مسیری طولانی به دنبال خود می کشد
    ———————-
    ممنونم
    چه حس خوبی به من داد

  29. خواهان حذف کدام صفحات از کتاب سال بلوا هستید؟
    این را می پرسم چون برایم مهم است چون من با این کتاب زیسته ام .پیچ خورده ام.دلم نمی خواهد کسی عوضش کند حتی اگر شمای نویسنده باشی.ببینید…هزار سال عمر مفید داشته باشید ولی وقتی می نویسید و چاپ هم می شود و مخاطب می خواند دیگر نویسنده مرده است و کتاب است که حرف می زند.و کتاب هم نمی تواند خودش را حذف کند.آن هم به پهنای هفت صفحه!
    ————————————
    دوست خوبم
    همه ی حرفهای شما حق است. نويسنده تا زمانی که با اثر کار می کند، چشمش کور بايد همه ی کارهاش را تمام کند، و ديگر حرف و اما و اگری نداشته باشد و کتاب را به نشر بسپارد، وقتی کتاب منتشر شد، نويسنده يک سنگ قبر است.
    من اينجا به عنوان يک خواننده وارد شدم، و يادم هست دو سال پيش که آن را خواندم، فکر کردم چقدر خوب بود اگر می شد يک جا يک جمله، يکجا دو سطر، يکجا يک عبارت را حذف می کردم، که حدوداً يادم هست هفت صفحه می شد. ولی حيف که نمی شود.
    حالا که بيش از ده بار چاپ شده، و زمانی بر آن گذشته، اين کار شدنی نيست، ولی مثل يک آرزو از ذهنم گذشت و آن را نوشتم. همين.
    قصد حريم شکنی نداشتم.
    و باز هم از احساس و توجه تان ممنونم.
    و اين را هم بگويم: آنجا که خواننده، به نفع اثر يا در نقد اثر حتا نويسنده را جا می گذارد، زمانی است برای سرمستی.

  30. سلام استاد
    خواهش می کنم . شما نوشتن بی فکر من را ببخشید.
    از دیروز تا حالا فکر می کنم واقعا کیفت کار خیلی مهم تر از کمیت است .. و من ..
    شاید تلاشم و حساسیتم در نوشته هام دیده نشه اما باور کنید در درونم درگیر یک جنگ عظیم ام .. هی می نویسم و پیش می روم و هی پاره می کنم و فکر می کنم ..
    البته باید صادقانه بگم از اینکه دست و پا می زنم تا اثری را آنگونه که باید خلق کنم و خودم را آنگونه که باید بسازم ، لذت می برم …
    و این را از ته دل می گم .. حضور شما در همین جمله هایی که برایم می نویسد بعد ایمانم به خدا بزرگترین قوت قلب منه …
    ممنونم ..
    راستی من همیشه وقتی دل می گیره می نویسم … امشب هم دل گرفته بود و نوشتم .. باز هم ممنونم ..
    آزاد و شاد باشید .

  31. آقاي معروفي
    چرا مي گين كاراتو بفرست و من دوبار مي فرستم و حتي نگاه هم نمي كنين چه برسه به جواب ميل دادن؟
    به قول نصرت رحماني:
    آن دم شاعر خواهی بود که پا بر فرق تاج و تخت آوازه کوفته ای و از نکبت ننگ و نام فراغت یافته ای.
    آن لحظه که خط فراموشی بر شجره نامه ی شهرت کشیده ای، آن لحظه
    كاش حداقل زمان قديم بود .

  32. آقاي معروفي
    چرا مي گين كاراتو بفرست و من دوبار مي فرستم و حتي نگاه هم نمي كنين چه برسه به جواب ميل دادن؟
    به قول نصرت رحماني:
    آن دم شاعر خواهی بود که پا بر فرق تاج و تخت آوازه کوفته ای و از نکبت ننگ و نام فراغت یافته ای.
    آن لحظه که خط فراموشی بر شجره نامه ی شهرت کشیده ای، آن لحظه
    كاش حداقل زمان قديم بود .

  33. واقعا خوب نيست كه چون حوصلتون نمي رسه كاراي نو بخونين ور مي دارين بعضي آدرس ايميل ها رو ان ابل مي كنين كه كامنت بذارن
    خوب بگين حوصله مبتديا رو ندارم….چه اصراريه
    تو اين دنيا آدما مي خوان همه چي باشن

  34. عباس معروفی عزیز
    سلام.
    ممنون که برای ما حرف می زنی ،می نویسی و یادمان می دهی چطور ببینیم و بنویسیم. روی بعضی حرفهات تامل کردم و دوباره خواندم. فکر کنم سوال و جواب بند نهم چکیده آموزش داستان نویسی این سو و آن سوی متن بود. نمی دانم شاید.
    “ هر نويسنده‌ای در نهايت خودش را تعريف می‌کند. با اينحال رمان‌نويس هرچه کمتر حرف بزند، چشم و گوشش را باز کند، تصويرها و صداها را در ذهنش مرور کند پخته‌تر عمل می‌کند من تمام عمر ادبی‌ام را با اين چشم‌انداز طی کرده‌ام که واقعيتی بين تخيل و رويا و افسانه بسازم. برخی از تصويرهای „سمفونی مردگان“ خواب‌های من است، خوابی ديده‌ام و آن را عيناً نوشته‌ام، اما خواننده نمی‌تواند دريابد که کدام تصوير از رمان واقعيت است، کدام تکه خواب است، و کدام بخش تخيل. بی‌مرز کردن اينها کاری است که عمرم را به پاش صرف کرده‌ام. و اينکه خواننده‌ی کتابم از تصويری به تصويری ديگری قدم بگذارد بی‌آنکه خستگی مسير را حس کند. انگار از رويايی به رويای ديگر می‌غلتد، بی‌آنکه از خواب بيدار شود“
    اینکه از نگاه خواننده درباره سال بلوا گفتی برام ملموس بود فکر کنم بارها قبل و بعد از انتشار نوشته را مرور می کنی. معمولا چند بار و با چه فاصله زمانی می نشینی و نوشته ات را قبل از انتشار ویرایش می کنی؟
    باز هم ممنون که این مصاحبه را اینجا گذاشتی و فرصتی دوباره برای یادگرفتن دیدن و نوشتن از نگاه عباس معروفی به ما دادی.
    معروفی بمانید.

  35. سلام استاد عزيز
    اين مصاحبه را كه خواندم ياد اون مصاحبه اي افتادم كه با شما داشتم…يادتونه كه تو روزنامه اعتماد
    و يادم افتاد چقدر دلم براي شما و كتاب فروشي كوچك و آرامتان تنگ شده.
    حتما بهتون زنگ مي زنم تا صداتون رو بشنوم…
    من هنوز هم منتظر انتشار شعرهاي قشنگتون هستم و اون رمان هايي كه تموم نشدن.

  36. عباس معروفی عزیز.
    سلام.
    گفت:“این هم از عباس معروفی که این قدر تعریفش را می کنی، دیدی اصلا تو را ندید؟ “
    گفتم:“ عباس یک نفر است و کسانی که دوستش دارند و با کلمه هاش زندگی می کنند هزاران نفر. بخواهد به تمام حرفها و نوشته ها جواب دهد کی برای من و تو تماما مخصوص بنویسد؟ شاید هم ندیده، نوشته که طولانی باشد اول و آخرش را می خوانی. “ لبخند زد.
    نوشته بسیار کوتاهی برایتان فرستادم. حرفهام را اینجا نوشتم. نامه یک فایل pdf ضمیمه دارد. اگر فرصت کردید و دیدید با نقد و نظری هرچند کوتاه خوشحالم کنید. دوست دارم بدانم چقدر در کلاس داستان نویسی یاد گرفتم.
    معروفی بمانید.
    ———————————–
    برات نوشتم داود عزيزم
    به من زنگ بزن لطفاً

  37. سلام استاد گرامي.
    از اين كه اين دنياي مجازي به ما اجازه مي دهد تا همه چيز را از هر جاي دنيا داشته باشيم خوشحالم!
    از كامنتهايتان فهميدم كه انتظار زيادي است كه چشم به نقد داستانم از جانب شما داشته باشم اما مي توانم يكي از شعرهايم را از اين راه دور به شما هديه كنم، باشد كه مقبول افتد:
    (براي ساكنان ديار غربت)
    انديشه‌ي سيب
    من در اين انديشه
    كه تو آيا آنجا
    سيب سرخي داري؟
    كه سر سفره‌ي نوروز گذاري؟
    سيب شهرت موزون
    رنگ آن سرخ و قشنگ
    بوي آن هم اما؛
    رنگ سرخي دارد؟
    اين طرفها باغي است
    به تو هم نزديك است
    دست كن در سبد خاطره‌ها
    سيب سرخي بردار
    بر سر سفره گذار…

  38. عباس معروفی عزیز.
    سلام.
    هیچ چیز نمی توانست اینقدر خوشحالم کند. گفت و گویی غیر رسمی بین شاگرد و معلم. این صدای گرم قبلا برایت داستان خوانده فقط. حالا روبروت نشسته و با تو حرف می زند. معلم جاهایی را که شاگرد خوب مشق نکرده می گوید:
    „دقیق باش. جزئیات را بنویس. مواد اولیه داستان برای همه یکی است. تنها باید ذوبش کنی و ضرب خودت را بزنی. می توانی نقره ضرب کنی یا طلا. یک داستان بنویس اما طلا باشد و تا سالها بماند نه اینکه وقتی خوانده شد و مدتی گذشت فراموش شود. همینگوی جایی که می خواهد از اسلحه و کشتار حرف بزند می گوید: تفنگ وینچستر کالیبر…وبعد از اثری که این اسلحه گذاشته، من حتی اگر ندانم وینچستر و کالیبر اسلحه چه معنایی دارد می فهمم باید اسلحه پرقدرتی باشد و یا بورخس نشانی خیابان چهل و هشتم پراگ را می دهد. نشانی ها را دقیق بده و بگذر. این هم مهم است که خواننده را خسته نکنی با تکرار. نشانی ها را بده و بگذر.“
    ممنونم بابت دقت، توجه و نکته هایی که یادآوری کردی. باید بعضی درسهات را دوباره مرور کنم.
    راستی این را هم توی مصاحبه ات دوست داشتم:
    „تبعيدگاه مثل مرگ امری است محتوم. مثل عشق، حادثه ای است گريزناپذير.“
    به امید دیدار.
    معروفی بمانید.
    ————————-
    من هم از تو ممنونم

  39. آقای معروفی عزیزم، رمان سمفونی مردگان شما را تا به حال هفت مرتبه خوانده ام، و در واقع این کتاب یکی از مهمترین آن کتاب هایی بود که آتش شوق نویسنده شدن را در من بر افروختند. هر کجای دنیا هستید پیروز و سر بلند باشید. ارادتمند، رضا ولی یاری

  40. سلام استاد .از شما خواهشي دارم من دانشجوي موزه داري هستم و روي طرح احياي كافه نادري كار مي كنم به نظرم انسانهايي مانند شما چيزهاي زيادي در اين مورد مي دانند خوشحال مي شم اطلاعاتي از اين قبيل در اختيارم قرار دهيد يا مطلبي در اين مورد در وبلاگتان منتشر كنيد
    ———————————–
    سلام
    اميدوارم وقت آن را داشته باشم.
    ولی بد نيست نگاهی به کتاب عارفی در پاريس نوشته ی کامران بهنيا، نشر گردون برلين، بيندازيد.
    عباس معروفی

  41. سلام آقاي معروفي
    گفته بوديد به وبلاگم سر ميزنيد . داستان جديدي دارم. فقط واقعا برام جالبه بدونم چرا نظر نميديد؟ مگه ميشه يه داستان رو خوند و بعد بي تفاوت از كنارش گذشت. ؟ 2 حالت داره يا داستان خيلي خوبه. يا خيلي بد. اگه خوبه ميگين خوبه به همين روش ادامه بده. اگه بده ايراداتش رو ميگين من درست ش ميكنم.
    مگر اين طور نيست كه نقد كوششي بي غرضانه به منظور آموختن و اشاعه ي بهترين آموزه ها و افكار دنياست؟ البته نظر من نيست نظر ماتيو آرنلد اين است. من آماده ي ياد گيري هستم البته اگه شما آماده ي آموزش دادن باشيد.
    ——————————————
    سلام
    متأسفانه من وقتم بسيار کمه.
    گاهی وقت نمی کنم غذا بخورم. شبی نيم ساعت برای خوندن چند وبلاگ وقت ميذارم و می گذرم.
    برای ماندن و از زندگی حذف نشدن ناچارم روزی 16 ساعت کار کنم. شما چی؟

  42. سلام
    كاملا قانع شدم.نه 16 ساعت . خيلي كمتر .از زاويه ي ديد خودم و با اوضاع به سامان خودم حرف زدم .پس اگه وقت كرديد داستان جديدم رو بخونيد.خوشحال ميشم

  43. عاشقانه‌های ناب را
    برای کسی می‌سرايند
    که شعله‌ی اميد
    در چراغ انتظار
    پت پت کند
    و فانوس راه
    خاموش و آويخته باشد
    به ديوار.
    من اما
    برای تو
    کلمه کم می‌آورم
    بانوی من!
    شعر بلد نيستم.
    وقتی آمدی
    با چشم‌هام می‌گويم.

    روز جمعه در مهماني خانومي اين شعر را خواند و نام شما را برد. فكرم را خيلي مشغول كرده بود. (شعر را مي گويم! ) امشب گشتم و اين شعر را پيدا كردم.اصلا نمي دانستم شعر هم مي گوييد.سمفوني مردگان را سالها پيش خوانده ام و امشب دوباره دلم هواي آن را كرده است.
    خيلي هيجان زده شدم.
    موفق باشيد.

  44. همیشه تصورم این بوده که این دنیای مجازی مثل کاغذی نقاشی شده می ماند که آدمها میچسبانند روی صورتشان که هیچکس پشت آن نقاشیها را نبیند.
    اما شما با این وبلاگ…
    شما یک تکه شیشه چسبانده اید به صورتتان. همین اندازه شفاف

  45. سلام اقاي معروفي سمفوني مردگانتون را به سفارش دوستي مطالعه كردم جالب بود زيرا از فضاي يكي از شهرهاي ايران به زيبايي استفاده شده ما نيازمند هين هستيم كه از شهرهاي خودمان بخوبي استفاده كنيم يكي از راههايي است كه نثر ايران را شكوفا خواهد شد.از شما متشكرم

  46. سلام بر شما
    ما در زنجان ، در جمعی 20 نفره قرار است بعد از مطالعه «سمفونی مردگان » آن را در نشستی بررسی کنیم و حس ها و حرف ها یمان را در گپی دوستانه، باهم در میان بگذاریم.
    من مطالب این صفحه را هم به اطلاع دوستانم میرسانم.
    نتیجه نشست چند نفری مان را برایتان می نویسم.
    ———————————————
    بسيار ممنونم

  47. با خواندن نوشته های شما دیگرکاملا مطمین میشوم که هیچکس در هیچ زمانی نخواهدتوانست فرهنگ وادب ایران وایرانی را تغییردهد
    دکترمیری

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert