
من و دوستم وحيد مقدم (درياروندگان) پارسال تصميم گرفتيم کتاب „مسيو ابراهيم و گل های قرآن“ اثر اريک امانوئل اشميت را با هم ترجمه کنيم. روزی دو سه ساعت در „خانه ی هدايت“ و در بين کارهای ديگر، ترجمه را به پايان برديم و برای نشر ققنوس تهران فرستاديم تا منتشر شود. در زمستان گذشته خبر انتشار اين کتاب به وسيله ی نشر ققنوس در اختيار مطبوعات قرار گرفت و در ليست کتاب های در حال انتشار هم آمد.
کتاب در دست انتشار است و اگر آفت نخورد يا تگرگ امسال سردرختی ما را نريزد، پاييز امسال کتاب بر پيشخان کتابفروشی ها عيان می شود. ما چيزی در اين کتاب نمی بينيم که قلب کسی را جريحه دار کند، برعکس هر آدمی با خواندن „مسيو ابراهيم و گل های قرآن“ لبخند خواهد زد، شايد هم به اين فکر برسد که ما در مقدمه نوشته ايم؛ يعنی کوتاه در باره اين کتاب:
سقوط آخرين نشانه های بربريت قديم، يعنی تقسيم رسمی و قانونی انسان ها به دلايل ايدئولوژيک و نژادی در سال های انتهايی قرن بيستم از يک طرف، و از سويی برچيده شدن مرزهای خبر و ارتباطات در پی انقلاب الکترونيک، نويد دستيابی به دنيايی بهتر، انسانی تر و آزاداتر را می داد. اما واقعيت های تلخ در آغاز قرن بيست و يکم نشان از برپايی ديوار های ديگری داشت. جنگ های قومی مذهبی، رشد بيکاری و جنايت، افزايش بی رويه ی جمعيت، فقر، تشديد شکاف طبقاتی، فاصله ی هر چه بيشتر شمال وجنوب، نابسامانی های محيط زيست، همه و همه ما را به عبث بودن اين اميد واهی می رساند، و اينکه رسيدن به صلح و امنيت جهانی، به دنيايی فارغ از تبعيض نژادی و طبقاتی، کاری ساده نيست.
و اما در عوض چه کارساده ای می تواند باشد در اين جهان، يافتن يک دوست آن هم از جنمی ديگر. در عين حال چه زيبا و چه سؤال برانگيز می تواند باشد يک دوستی.
و در اين جهان، دوست شدن يک نوجوان يهودی از „کوچه آبی“ در محله ی يهودی نشين، در پاريس با پيرمرد به ظاهر عربی که مسلمان هم هست چه عجيب می تواند باشد! دوستی که هرچند پير است و عرب، اما هميشه برای تو ست و با تو، چه در لحظه های روشن زندگی و چه در تاريک ترين دقايق تنهايی. پيرمردی که بر خلاف ظاهر و شغلش راز خوشبختی و لبخند را می شناسد و به تو می شناساند. اين دوستی هرچه باشد و بين هرکه باشد، در هر زمان و مکانی برای جهان ما بزرگ است. برای جهان مطلق ها و پيشداوری ها، جهان سوزاندن تنها به اين گناه که از قبيله ی ديگری هستی، جهان دريدن به اين جرم کوچک که به راه و مذهب ديگری تعلق داری و …
و چه زيباست در اين جهان که يک دوستی کوچک اين ارمغان بزرگ را برايت داشته باشد، که بدانی تعلق به مليت و مذهبی ديگر جرم نيست، که بدانی عرب بودن حتما مساوی با عرب بودن نيست، که بدانی حتا برادر داشتن هميشه مساوی با داشتن برادر نيست، و عاقبت بدانی کوچه آبی که سال هاست در آن زندگی می کنی آنچنان هم آبی نيست.
يادداشت مترجمان
و اين هم شروع رمان:
مسيو ابراهيم و گلهای قرآن
وقتی يازده سالم بود، سر خوکمو بريدم و رفتم سراغ نشمه ها. خوکم یه قلک بود از جنس سراميک. براق، نقاشی شده با رنگ هايی مثل رنگ استفراغ، و يه شکاف که از اون سکه ها داخل می شدن، بی اينکه بتونن از اون تو خارج بشن. اين قلک یه سره رو بابام برام خریده بود، چون عين درکش از زندگی بود: «پول واسه جمع کردنه، نه واسه خرج کردن.»
توی شکم خوکه دويست فرانک بود، حاصل چهار ماه زحمت.
يه روز صبح قبل از اينکه برم مدرسه، پدرم گفت: «موسی، نمی فهمم چرا هميشه پول کم می آد… از حالا هر چی می خري بايد تو دفتر حساب و کتاب خونه وارد کنی.»
پس که اينطور! حالا که هم توی مدرسه و هم توی خونه مدام به من امر و نهی می کنن که بشور، بپز، بخون، خريد خونه رو به کولت بکش، حالا که توی یه آپارتمان بی در و پیکر تاريک، خالی، بدون محبت زندگی می کنم، حالا که بيشتر برده ام تا پسر يه وکيل بی مشتری و بی زن، حالا که بهم تهمت دزدی هم می زنن، خوب پس چرا دزدی نکنم؟
درد سر ندم، دويست فرانک توی شکم خوکه بود، درست قيمت يک نشمه تو کوچه بهشت. پولی که آدم اگه می خواست مرد بشه باید می سلفید.
پااندازها شناسنامه می خواستن. با اين صدا و هیکلم _ باد کرده عینهو يک گونی شکر _ از اينکه گفتم شونزده سالمه شک کردن. بعید هم نیست که اين همه سال منو با زنبيل خريد در حال گذشتن و بزرگ شدن ديده باشن.
ته خيابون، کنار در ورودی، يه خانم تازه کار وايستاده بود، گوشتالو و خوشگل، مثل يه عکس. پولمو نشونش دادم، خندید و گفت: «يعنی تو شونزده سالته؟»
«آره، از امروز صبح.»
با هم رفتيم بالا. نمی تونستم باور کنم. بيست و دو سالش بود، از من بزرگتر بود، و حالا مال خودم بود. بهم یاد داد که چه جوری خودمو بشورم و چه جوری عشق بازی کنم…
البته خودم می دونستم، اما گذاشتم حرفشو بزنه که خوش باشه، علاوه بر اين از صداش خوشم می اومد. زنگ صداش يه کم لجباز بود و کمی غمگين.
تمام مدت نيمه بيهوش بودم. آخر سر موهامو نوازش کرد و زير گوشم گفت: «بايد بر گردی و يه هديه واسه م بياری.»
اين می تونست تمام خوشی مو به باد بده. هدیه ی کوچک يادم رفته بود. همينو کم داشتم! من يه مرد بودم، مردی که بین پاهای یه زن غسل تعميد داده شده بود. زانوهام چنان می لرزيد که به زحمت می تونستم خودمو روی پاهام نگه دارم، دردسر شروع شده بود. اون هديه کذايی رو فراموش کرده بودم.
تندی برگشتم خونه، خودمو انداختم توی اتاقم، اطرافمو نگاه کردم، تنها چیز باارزشی که می تونستم برداشتم و یکراست به کوچه بهشت دويدم. خانمه همونجا دم در ورودی وایستاده بود. تدی* ام رو بهش دادم.
تقریبا همين روزها بود که با مسیو ابراهیم آشنا شدم.
از وقتی یادم میاد مسیو ابراهیم پیر بود، همه تو کوچه „آبی“ و کوچه “ فابورگ- پواسونير“ می تونستن به خاطر بيارن که مسیو ابراهیم همیشه این مغازه خواربارفروشی رو داشته. از هشت صبح تا نیمه های شب بین صندوق پول و وسایل بهداشتی چمپاتمه زده بود و از جاش جُم نمی خورد. یه پاش توی راهرو بود و یه پاش زیر قفسه کارتن های کبریت. روی پیرهن سفیدش روپوش خاکستری می پوشید. دندون های عاجش زیر سبیل نازک و باريکش برق می زد. چشم هاش مثل پسته سبز و قهوه ای بود، و از پوستش که پر از لکه های پيری بود روشن تر.
می شد گفت مسیو ابراهیم آدمی ست جا افتاده، شاید به اين خاطر که دست کم از چهل سال پيش تنها عرب محله ی یهودی ها بود، یا شاید به این خاطر که همیشه لبخند می زد و کم حرف بود، شاید هم به خاطر اينکه خودش رو از گرفتاری های زندگی، به خصوص از نوع پاریسی ش عقب می کشید.
هيچوقت از جاش تکون نمی خورد و هميشه روی چهارپایه اش مثل یک شاخه پيوند خورده می نشست. هیچوقت هم جلو کسی _ حالا هر کی _ قفسه هاش رو پر نمی کرد، و همیشه از نیمه های شب تا هشت صبح غیبش می زد و هیچکس نمی دونست کجا می ره.
من هر روز خرید می کردم. درست کردن غذا هم با من بود. فقط کنسرو می خریدم، چون غذا پختن با اونا آسون تر بود. هر روز می رفتم خريد، نه به اين خاطر که جنس تازه بگيرم، بلکه به این خاطر که پدرم فقط برای همون روز پول می ذاشت. وقتی شروع کردم به دزدی از پدرم تا
به خاطر شکی که به من داشت ازش انتقام بگيرم، دزدی از مسيو ابراهيم رو هم شروع کردم.
اولش کمی خجالت می کشیدم اما برای اینکه بتونم با وجدانم کنار بيام، موقع پول دادن با خودم فکر می کردم «چه اهمیتی داره؟ اون که عربه!»
هر روز توی چشم مسیو ابراهیم نگاه می کردم و این به من جرئت می داد که توی دلم بگم: «چه اهمیتی داره؟ اون يه عربه!»
«من عرب نیستم مومو، من از هلال طلايی ماه می آم.»
چيزهايی رو که خریده بودم، جمع کردم و درب و داغون از مغازه زدم بيرون. مسیو ابراهیم می تونست فکرمو بخونه! پس اگه می تونه فکرم رو بشنوه، حتما می دونه که ازش دزدی می کنم. روز بعد قوطی کنسروی کش نرفتم اما پرسیدم: «این هلال طلايی ماه چی هست؟»
باید اقرار کنم که تمام شب پیش خودم مجسم کرده بودم که مسیو ابراهیم روی نوک هلال طلايی ماه نشسته و توی آسمون پر از ستاره پرواز می کنه.
«اسم یه جائيه، از آناتولی تا ایران، مومو!»


28 Kommentare
نقش اين اقاي پیر که با این جوون یهودی دوسته…. رو عمر شریف بازی کرده….نمیدونم میدونید یا نه؟؟؟؟
ما هم که اهل همين حوالی هستيم، خشنوديم از انطباع آثار ترجميدهی ملکوتيان!
قبلهی اهل ترجمه!
هيچ گاه خسته و هيچ زمان مانده نباشيد.مشتاقم كه پژواك هم انديشي و همكاري ملكوتيان را ببينم روزگار اگر بگذارد……
اين خبر به نحو شيرينی مرا شگفت زده کرد. آفرين بر شمايان!
دوستار،
مهدی
و چقدر از اين پيرمردها در زندگي تكرار ميشود بي آنكه بدانيم و بفهميم.چه ساده ميگذريم از كنار خودمان حتي…
سلام
اميدوارم حالت خوب باشه
اول اينكه اگه بخاطر وجود اسم اون مرحوم در كتابم بخاطر كدورتي كه با هم داشتيد از من ناراحتي مي خوام بدوني نه شما نه ايشون و نه غزاله عليزاده و نه تموم اون كساني كه در شكل گيري شخصيتم و اموزشم حظورن نقش داشته اند را من هيچ وقت از ياد نمي برم و هميشه نامتون را به نيكي ميارم اين را از خودتون ياد گرفتم
از شما انتظار چنين برخورد سردي را با كسي كه افتخار پسر خواندگي شما را دارد ان هم به اين چنين دليلي نداشتم اگر مورد ديگري بوده حتما ميل بزن وبگو
و دوم
يكي از دوستان خوب وبا استعداد من دختر خانمي است
به نام مريم سادات گوشه ايشان با تخقيق فراوان توانسته اند راز هاي شخصي هدايت كه در جاي جاي بوف كور نهفته بوده است دست پيدا كنند
كه بصورت كتابي تا دو روز ديگر پخش مي شود
فقط بگويم مارسل پروست ايران 4 فرزند داشته كه من با نوه پسري او ديدار داشته ام
مطلب مهاجراني ات عالي بود افتخار مي كنم فرزند شما هستم
به اكرم مينا وسارا و مهرگان سلام برسان
فيلم داگويل اثر فن تريه با بازي كيدمن را حتما ببين
پسرت محسن(افشين)
سلام آقاي معروفي … بي صبرانه در انتظاريم ….. پس به سلامتي هر چي نگرگ نيامده ….
اقاي معروفي , در يكي از مجلات شما اقايي به نام بازرگان مقالاتي تحت عناوين “ تفاوتهاي زن و مرد “ چاپ مي كرد . ايا اسم دقيق او ( يا اگر وبسايت دارد )را مي توانيد برايم بنو يسيد و يا اگر خبر داريد مقالاتش چاپ شده يا خير ممنون شما هستم .
سلام
«پيشخان» يا «پيشخوان» آقای معروفی ؟!
که هر که بی هنر افتد نظر به …
شاد باشيد
آقاي معروفي! از يك طرف ادعاي جنگ و مبارزه با جهموري اسلامي داري و مدعي دمكرات بودن هستي، از طرف ديگر كامنت جماعت را پاک می کنی. اینقدر سعه ی صدر که باید داشته باشی که مرد، دستکم اینجا.!مگر شک داری به خودت؟
به آلماني دان عزيزم. سلام دارم و عرض مي كنم كه احمد شاملو شعر فدريكو گارسيا لوركا را بدون آنكه حتا اسپانيولي بداند طوري ترجمه كرد كه وقتي من دانشجوي هنر در اسپانيا آن را ديدم و خواندم و با صداي شاملو هم شنيدم مات ماندم. براي ترجمه خوب فقط نياز نيست كه زبان بداني. بايد به روح و روان صاحب اثر هم آشنا بود و اين را هيچ كس بجز هنرمندان و نويسندگان پر كار نمي داند. نبايد چيزهاي جزئي را سر راه خلق چيزهاي بزرگ قرار داد. تصدقت شما هم وطن خوب و ناديده محمود دهقاني
اعترافات رئیس جمهور آمریکا ، پیرامون جنایات جنگی تروآ و افشای راز قتل بانو کاساندرا / نمایشنامه ای از فرید قدمی در ادب فرمت / بروزیم و منتظر /
چه دوستي قشنگي را ترجمه كرده ايد. منتظر كتابتان مي مانيم
پيدا كردن ردپايي از تو..اين صفحه ها را كه تو مينويسي مثل هديه اي در آستانه هزار سالگي به خودم تقديم ميكنم و اين بهترين هديه ايست كه تا كنون گرفته ام….نامت بلند باد!
دوستی؟ آنروزها که غم نان نبود مرا توی دفتر روزنامه مسلمان و مسیحی و کمونیست و لائیک و که و که همه دور یک میز می نشستیم و من که جوجه ای بیش نبودم دور تا دورشان می چرخیدم و جیک جیک می کردم… با آن همه درد، با آن همه زندان کشیدنهایشان، با آن همه مبارزه ،اگر دوستی نبود دشمنی هم نبود.اما حالا اینجا همه داعیه ی مسلمانی دارند و روزی هزار هزار بار سر خدا به هم می پرند. بیچاره خدا. خیال دوستی هم شیرین است.دریغا „شیرآهن کوه مردا / که تو بودی“.
سلام . شاعرم و با دردهايي كه داريد مانوس . بگذاريد درد هاي بسيارم را با اين شعرم خلاصه كنم
به پيشينه ام كه مي نگرم
يك بيلاخ بزرگ مي آيد
پيشاني ام را وجب مي كند
…… مي كند
و مي رود
هر وقت به اين نتيجه رسيدم بدبخت ترين قشر اين جامعه قشريست كه بيش از ديگران مي فهمند به ياد اين گاتاي اوستا افتادم :
خوشبخت كسي ست كه براي خوشبختي ديگران تلاش مي كند
هنوز در نتيجه گيري عاجزم ولي …. يك خواهش بزرگ اگر وقت داشتيد به وبلاگم سر بزنيد . اين تنها دلخوشي ما در اين جامعه كاملا دموكرات است
دستبوستان
حميدرضا احمدي
سلام….لطفا سايت امروز “ عصر نو “ را بخوان!….باز معرفت من!
قربانت: دوست داشني برايم . ميل بزن!
آقاي معروفي عزيز سلام.هنوز منتظر ايميلتون هستم.اما يه سري مطلب هم در و بلاگم نوشتم.اگر وقت كردين يه سري بزنين.ممنون.
هرکه بگويی بوديم
مگر آنکس که تقديرمان بود
پا می چرخانم
پا می چرخانم رو به سمتی که سمتی نيست
و سايه ی سياهم چون هول
بر سرتاسر زمين پهن می شود
سر درگريبانی بشر جاودانه باد!
salam
daram khafe misham aghaie maroufi delshorei be janam oftade ke mapors,….chera man in hame sal az shoma bi khabar boodam ?
la’nat be hame jaie in donya
dast ham milarze bavar konid modatha bood behetun ehtiaj dashtam be neveshte hatun ammma,…….
begzarim ,..baratun do bar email zadam amma zaheran javabi baram nadarid ,..be har hal man delam mikhast ke shoma dokhtaretun ro ke omidvar boodid roozi shaer bebinidesh`va 10 sali mishe ke nadidid ro be yad biarid(vaghti ketabe peikare farhad ro behem dadid toosh in jomle ro neveshtid:baraie dokhtaram sara omidvaram ke shaer bebinamash“) rasti bad nist baratun scan konam va befrestamesh ,..
age email addressi darid ke beshe inkaro kard khoshhal misham
bi nahayat doostetun daram va delam baratun tang shode
sara
آي آدمها كه در خارج نشسته ايد..
يك نفر اينجا
دارد مي دهد آن…
با سلام
آقای معروفی ، بی تردید بخاطر دارید که چندی پیش برگردانی فارسی از مسیو ابراهیم و …. را برایتان ، البته پس از گفتگوی تلفنی با شما فرستادم.
با صراحت باید بگویم که اگر عدم تمایل شما را حس میکردم دست به این کار نمیزدم. در واقع این خواسته خود شما هم بود. چرا که شما هم در حال ترجمه ان کتاب بودید.شما حتی گفتید که که دارای امکان برای چاپ هستید، البته تصحیح شدهِ آن. دستنوشته ها را برایتان فرستادم، و دیگر از شما چیزی نشنیدم ، از بقیه قضایا می گذرم، سؤال من از شما این است، چرا حتی پاسخی به ایمیلی که برایتان فرستادم هم ندادید.
ایا فکر نمیکنید که حداقل یک توضیح به من بدهکارید؟؟
با احترام
نادر شهیدی
بر گردون توفيق سلامت باشيد.
چی می شه گفت به کسی که قادره با نوشته هاش حتی روح آدمهایی که از جنس خودش نیستن رو ببره به هر جایی که می خواد….
هزار بار ساکت اومدم و رفتم، اینبار نشد….
بي صبرانه منتظر پخشش هستم و تجربه ي لذت خواندنش.
سلام. خیلی خوشحالم که با این صفحه و اعجوبه ی معاصر جناب عباس معروفی آشنا شدم. به همین خاطر به خودم تبریک میگم!!!! حتماً دوباره به مهمونیتون میام.
آقای معروفی عزيز
پس از مطالعه ی مطلب شما درباره ی “ مسيو ابراهيم و گلهای قرآن“ گفتم جهت اطلاع شما به عرض برسانم که برای مطالعه ی ترجمه ی اين اثر نيازی نيست که مشتاقان تا پاييز امسال صبر کنند تا “ بر پيشخان کتابفروشی ها عيان شود.“
ترجمه اين اثر هم اينک بر طبق اخلاص گذاشته شده و هر کسی ميتواند آن را روی سايت: http://www.ketabesiavash.de به ترجمه ی حسين منصوری بخواند.
ارادتمند
يوسف اسکندری
جناب يوسف اسکندری
خوب است که شما وزير فرهنگ باشيد تا نياز نويسندگان را تعيين فرماييد.
يک کتاب يک قورت و نيمی که اينهمه جنجال و بحث ندارد! اينهمه کتاب با ترجمه های مختلف روانه ی پيشخان ها می شود، اما به محض اينکه ما خبر انتشار کتاب „مسيو ابراهيم و گلهای قرآن“ را در همين وبلاگ نوشتيم، هزار ماشالله چقدر مدعی پيدا کرده! يکی دو نفر می خواستند صلاحيت بنده را احراز کنند يا مثلا اجازه بفرمايند کتابی ترجمه کنم! آن هم با لحن و کلام آزاردهنده و سراسر خشونت و بی تربيت. يک نفر هم شرمش نشده بود که از من امتحان زبان آلمانی بگيرد.
ما يک سال پش „مسيو ابراهيم و گلهای قرآن“ را ترجمه کرديم و با نشر ققنوس هم قرارداد بسته ايم و کتاب مراحل فنی اش را می گذراند.
از يک ماه پيش هشت بار ايميل آقای حسين منصوری را به پيوست ترجمه شان دريافت کرده ام. و خوشحالم که ايشان هم کتاب فوق را ترجمه کرده اند.
ترجمه من و وحيد مقدم از اين کتاب اما دارای تفاوت هايی در لحن و نثر است که امضای ما بر پای آن می نشيند.
لطفا اجازه دهيد کتاب با ترجمه ی ما نيز منتشر شود. آخر آزادی است و من فکر می کنم گروهی اين، گروهی آن پسندند.
در ضمن من قصد دارم به زودی „دن آرام“ ، „شازده کوچولو“، „شعرهای پاول سلان“ و „نامه های کافکا“ را ترجمه کنم، و می دانم که قبلا همه ی اينها ترجمه شده اند. يک ديوان حافظ هم به سعی من به زودی روانه ی بازار می شود. و اين ناز و نياز به خودم مربوط است.