مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه میهی؟
میشود وقتی مینویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت میمیرم.
وقتی نيستی
میخواهم بدانم چی پوشيدهای
و هزار چيز ديگر.
تو بگو
چطور به خودم و خدا
کلافه بپیچم
تا بيایی؟
خندههای تو
کودکیام را به من میبخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دستهای تو
اعتمادی که به انسان دارم
…
چقدر از نداشتنت میترسم
بانوی من!
حاضرم همهی دنيا را
ساکت کنم
تا تو در آغوشم آرام بخوابی.
حالا تب تنت را
ببوس روی تن من.
مثل بازی آب و خاک
لجوج و تمامخواه
به تنت بپيچم؟
مثل برکهای زلال
در آغوش زمين
جايی برای خودم
دست و پا کنم؟
خب حالا مرا ببوس
مثل نيلوفر آبی.
موهام خيس خيس است.
بپيچمش به انگشتهای تو؟
نمیدانم.
میخواهم بيايم توی بغلت.
با لباس بيايم؟
نمیدانم.
میخواهم شروع کنم به بوسيدنت.
تا هميشه؟
…
صبح که چشم باز کنم
موهام فرفری شده
اين را میدانم.
جاذبههای تو
تمام نمیشود
تمام میشوم در آغوشت
و باز به دنيا میآيم
با همين تولد مکرر
بهخاطر دوباره ديدنت
میچرخم و میبوسم و نگاهت میکنم
…
چند بار ديگر
زمين دور خورشيد بچرخد
و من خيال کنم هنوز نچرخيدهام؟
آنقدر آرام بوسيدمت
که خدا هم نفهميد
و خوابش برد
دنبال دستهات میگشتم.
تو گم شده باشی
مرا صندلی
به تمدن باز نمیگرداند.
…
گاهی خيال بودهام
گاهی توهم
گاهی تجردی تنها
ميان آدمها
سايهای از خودم
که دنبال تو میگشته.


47 Kommentare
عاشقانه عاشقانه عاشقانه
هيچوقت جرات نظر دادن نداشتم اما اينبار…
باسي جان … خيلي ها اولين كاري كه ميكنند بعد از وصل شدن به اينترنت اينه كه ببينند آيا نوشته ي جديدي ازت روي اينترنت اومده يا نه … حرفي براي گفتن نيست … فقط بايد خواند و لذت برد… منتظر رمان جديدت هم هستيم عزيز جان…
سلام از هميشه بيشتر عاشقيد… خيلي عالي بود… خيلي.
wow!
…
سلام استاد
مثل نیلوفر زیبا بود …
با سپاس
یک هو دلم خواست بگویم چه خوب شد سال بلوا را نوشتید . چه خوب که سمفونی مردگان هست . شاید تنها یک تشکر کوتاه باشد و همین …
واي آقاي معروفي خيلي قشنگ بود خيلي خيلي خيلي. من هنوزم وقتي دلم واسه اوني كه دوسش دارم تنگ ميشه شعر : گفته بودم زير باران بودم تا دير وقت رو مي خونم. دستتون درد نكنه با اين شعراي قشنگي كه مي نويسيد
agar sheer nagi kheili sangintari
جناب معروفی. بنظر میرسد که بخش هایی از روزنوشته های شما از زبان و قلم کس دیگری است. بنظر میرسد که کلام و روح بخش هایی از روزنوشته هایتان با کلام شما متفاوت است. آیا این چنین است؟
هميشه از احتمال ترسيده ايم… حتی تمام عشقمان، در اندوه ِ احتمال است…. اما احتمال ِ چيزی که خواهد آمد، يک است!!!
مي دونيي چيه؟ گاهي وقتها شعر هاتون رو كه مي خونم يك جورايي وحشت زده مي شم كه چطور احساسي كه رو كه هيچ وقت نتونستم به زبون بيارم چطور توسط كس ديگري گفته مي شه
مگر آنسوتر است از اين تمدن خاك پاي تو!!؟؟…
مگر آنسوتر است از اين تمدن روستاي تو!!؟؟…
آقای معروفی
زبان شعرتان بسیار نزدیک به شخصیت های رمان هایتان است، همهً آنها عاشقند ،هر یک محبوبی دارند! آینهً شمایند، مقابل شما ایستاده اند و همیشه تماشایتان می کنند. شعر هایتان را دوست دارم اما نه به اندازهً آنها .
شاد و سبز باشید.
بدم شعر نمي گيا … باس يه خورده بيشتر تمرين كني … ناراحت نشو .دنياي آماتوري نقد زياد مي شه …
مثل هميشه هزار بار خواندني است!
عباس معروفي نازنين! نوشته زير شايد خيلي لمپني باشد. سالهاست از اين نو فضاي ذهني دور شده بودم كه امشب ياد دوستي باز مرا برد تا ميان تمرينهاي شبانه به كاغذ پاره يي بر بخورم كاملن در تضاد با ذهنيت حالايي كه دارم. خدا يش نيامرزد مسعود كيميايي را كه چاقو بر شاهرگ زنان عقيده ما نهاد!
گرد و قلمبه نمي گم. صاف و پوس كنده مي رم سر خط:
تو داشتي حروم مي شدي ولي ناز بانو! مي خوامت.
هه!… خيال ورم نداشته. همينجام. پاهام رو دوختم تو زمين و چشام رو قفل زدم به چشات. دلم رو دادم به درياي خيالت. ديوونه! مي خوامت. ديگه بغل خوابي و نظر بازي و بالا پايين هم نداريم. ديدي حالا خيال ورم نداشته. ده بخند! بخند! غش غش خنده هات ديوونهترم مي كنه. مي خوام سرم گيج بره توي خنده هات و نفهمم چطوري ولو مي شم توي بغلت. مي خوام خودم باشم و خودت. هيشكي ديگه اينجا محرم نيس. محرم منم و تو.
هر كي واسه تموم شدن يه جور شروع مي كنه. يكي تخته گاز مي ره تا برسه ته خط. چند ثانيه هم بيشتر طول نمي كشه. يكي ديگه آسته آسته خودشو تيكه پاره مي كنه. شايد چند سال طول بكشه تا تابلوي ايستِ آخر خط رو جلوي چشاش بگيرن و يهو همه چي سياه بشه يا سفيد. اصلن چه فرق مي كنه؟ اما اين رسيدن كيفش بيشتره چون زجرش بيشتره.
قصهي ماس. حالا حالاها داريم تا تموم شيم خيالت تخت.
مي دوني تو داشتي داغون ميكردي خودتو. قدر منو نمي دونستي. هميشه كه آدم نباس خودش انتخاب كنه. اصلن صلاح تو رو من بهتر از تو مي دونم. هميشه همينجوري بوده مگه نه؟ از سربند فرارت از توي خونهي بابات تا حالا. زير بال و پرت رو گرفتم. ولي تو قدر نمي دونستي. اون همه آدم تاق و جفت كدومشون هم قد من بودن؟
راستياتش حالا باورم مي شه فقط خودم و خودتيم تقصير خودت بود. اگه زياد جفتك نمينداختي و چموشي نمي كردي اونجايي رو كه باهاس بزنم مي زدم نه گلو رو. مال خودم مچه! مي بيني كه مخ من بازم بيشتر تو كار مي كرد. حالا اين نئشگي قشنگه. نم نم ازت خون مي ره تا يواش يواش سياه بشه يا سفيد اصلن چه فرق مي كنه؟ ولي يه دفه اگه سفيد بشه يا سياه درست نيس. درست همينه كه منم.
خيلي مي خوامت. بخصوص حالا كه مات موندي تو چشام. خيلي وخ بود اينجوري زل نزده بودي تو صورتم. بخند ديگه. ده بخند تا ديوونه ترم كني.
نترس! خيال كردي تنهات مي ذارم؟
نه ديوونه! منم دارم ميام.
مگه يادت رفته؟ واسه همينه كه شروع كرديم. اگه بي معرفتي نمي كردي و جر نمي زدي با هم بوديم ولي تو بازم يه قدم زودتر من مي رسي. مرتب كن اونجا رو. اوضاع رو راس و ريس كن كه دارم ميام. بي خود دل مي بسي به اينجا. كيفش به همينه. مي دوني كه شرط رفتنه نه موندن.
محمد عرب زاده
aghaye maroofy. nemidanid cheghadr khoshhalam inja ra peyda kardam…nemidanid cheghadr az khandan e in aasheghaneha lezat bordam ..nemidaanid..nemidaanid.
بيا ساقي، مي ما را بگردان
بدان مي اين قضاها را بگردان
بده مي ، گر ننوشم بر سرم ريز
وگر نيكو نگفتم، ماجرا كن
مرا چون ني درآوردي به ناله
چو چنگم خوش بساز و با نوا كن
همي زايد ز دف و كف، يك آواز
اگر يك نيست از همشان جدا كن
حريف آن لبي اي ني شب و روز
يكي بوسه پي ما اقتضا كن
سعيد از تهران
روزگار روزوار..
عين القضات همداني در بیان حقیقت و حالات عشق چه شیوا و توانا می نویسد:
«ای عزیز… اندر این تمهید، عالم عشق را خواهیم گسترانید. هرچند که می کوشم که از عشق در گذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد، و با این همه، او غالب میشود و من مغلوب. با عشق کی توانم کوشید؟!»
کارم اندر عشق مشکل ميشود
خان و مانم در سر دل میشود
هرزمان گویم که بگریزم زعشق
عشق پیش از من به منزل میشود
… در عشق قدم نهادن، کسی را مسلم شود که با خود نباشد، و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است، هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهند. هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند… کار طالب آنست که در خود، جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی؟ »
(برگرفته از كتاب شکویالغرایب اثر عبداله بن محمد بن علي ميانجي همداني ملقب به عين القضات)
سعيد از تهران
فضاي رئال شعر تون رو ستايش ميكنم. قابل لمس و لطيف….
مرگ بر خودسانسوري….
…. جاذبه هاي تو
تمام نمي شود .
تبريك مي گم
نمي دانم به خودمان يا به شما
اينجا خبرش را خواندم
http://www.isna.ir/main/NewsView.aspx?ID=News-679236
صبح که چشم باز کنم
موهام فرفری شده
اين را میدانم…
قشنگ و دلنشين بود
راستي باسي جان شعرهاي استاد صفائيان را كجا مي تونم ببينم؟
اگه آدرس بدي ممنون ميشم شاد باشي و هميشه جاري
سلام…چقدر شبيه كسي هستي كه شبيه هيچ كس نيست..موفق باشيد …
وه …. چه عشق نابي …استاد ما را به وادي دوست ميرسانيد
عباس عزيز درود .
من هم مي خواستم لينك خبري را كه دوست ديگري دز اينجا گذاشته بودند را بگذارم و بگويم كه چقدر از شنيدن اين خبر خوشحال شدم . هر چند كه در خبر گفته شده هنوز دست ناشر سپرده نشده ! اما باز هم جاي اميدواري دارد براي من و به اين دل خوش كنم كه يكي از همين روزها حداقل يكي از اين رمانها منتشر شود .
اين شعر هم واقعا زيبا بود . مخصوصا شروع شعر كه مرا خيلي هيجان زده كرد . آرام آرام به فكر انتشار اين همه شعر هاي خوب در يك كتاب هم باشيد تا ما آنها را هم به صورت مكتوب داشته باشيم استاد عزيزم .
خوش رنگ باشيد .
سلام استاد
یک گلایه:
الان خبری را که اون دوست „آونگ حاطره های ما“ لینکش را گذاشته بودن را در مورد ترجمه و چاپ کتابهاتون را خوندم :اول تبریک میگم به نوبه خودم….دوم: راستش دلم گرفت — به خودم گفتم آقای معروفی چرا این خبرها را واسه خوانندگان وبلاگش نمیذاره! و ما باید در ایسنا بخونیم— تازه اون هم اگه یکی لطف کنه و لینکش را بذاره—
با سپاس
استادم ،
جسارتا مي شود با وضوي عشق ، به كلماتتان سجده كنم ؟!
گاهی خبال بوده ام
گاهی توهم
گاهی تجردی تنها
میان آدم ها
سایه ای از خودم
که دنبال تو میگشته…
مرا یادت هست؟؟؟
نوشته هاي شما رو واقعا دوست دارم…. بسيار لطيف مي نويسيد
سلام بابا
اومدم بيرون گفتم سلامي بكنم
بابا خيلي تنها شدم خيلي هم كم حوصله . اميدوارم خوب باشي… خوب خوب خوب و زنده باشي . اگر نتونستم ديگه بيام بيرون علي الحساب سال نوت مبارك … بابا هنوز داستان رو برام نفرستادي . راستي شعرهاتون هم خيلي قشنگتر شده … دستمو مي ذارم رو شقيقم … خدانگهدار
علی مهربانم،
من هم پيشاپيش عيد نوروز را به تو تبريک می گويم.
داستانت را به زودی می فرستم.
تنها و غمگين نباشی.
عباس معروفی
كتاب پیکر فرهادتون رو خیلی دوست دارم ، الان دارم می خونمش ، کلی حال می کنم مرسی واقعا …..
آقاي معروفي سلام
مي خواهم بگويم كه شعرهايتان زيباست ولي حقيقت اينكه در حد اين همه تعريف و تمجيد نيست. من قصه ها رمان ها و نثرتان را بيشتر دوست دارم. گاهي هواداران دوآتشه از فرط علاقه آدم را گمراه مي كنند. گستاخي ام را ببخشيد!
🙂
احساسی کودکانه موج می زند از کلامتان که تحسین برانگیز است ..چون پاک بودن را می شود از هر کلام این متن درک کرد ..موفق باشید ..سعی می کنم بیشتر سر بزنم ..لینکتون کردم
واااااااي… واااااااااااييي… میچرخم و میبوسم و نگاهت میکنم…
🙂 چــه زیـبا
شما يك پيامبريد. يك مراد… انها هم كه شعر نيست مثل شاملو اعجاز مي دانيد… پايدار باشيد…
بسي زيبا در روياهاي كودكي و چه تلخ در حقيقت زندگي.
در حال گم شدنم …خوب است ..خوشحالم … كه پيدايم نكنند ، كه اصراري نكنند ، كه بروند ، هر آنجا كه ناكجاست
سلام….سعادت آشنایی رو تازه پیدا کردم …خیلی خوشحالم . از خواندن همه واقعاً لذت بردم….شعر دستها ت قشنگه بخصوص قطعۀ اولش که یه شعر کامله وادامه دادن با اینکه قشنگه اما اونو بیشتر به یه متن ادبی شاعرانه تبدیل میکنه البته این موضوع توی تمام شعرهاتون قابل تشخیصه.شاید برای همینه که اکثراً مقاله ها و داستان ها تونو ترجیح میدن .متن هایی کاملاً صمیمی زیبا وشاعرانه ….. موفق باشید !بایدکتاب هاتونو بخونم امید وارم زود پیدا کنم……
خیلی زیباست … درود بر شما