——-
مامان گفت: «همین، کاری باهات نداشتم، فقط خواستم بگم همونجا که هستی بمون.» حرف زدنش گاهی راز مانند است. چیزهای دیگری میگوید، حرف، تعریف، و آخرش لابلای خداحافظی اصل حرفش را جوری میزند که انگار قبلاً باهات اتمام حجت کرده. گفتم: «من بی اجازهی شما کارهای خطرناک نمیکنم، مامانجون!» و از همینجا دستهاش را بوسیدم و گوشی را گذاشتم. قلبم فشرده شد، چیزی داغ از چشمهام زد بیرون. و چه یادم آمد که تمام دیشب را توی خواب گریه کرده بودم.
توی خانه بودیم، ایران. خانه را اولبار بود که میدیدم، ولی خانهی ما بود، از کتابخانهها و کتابها و تابلوهای نقاشی فهمیدم که خانهی ماست. و چقدر شلوغ بود، همه بودند، کمی آنطرفتر، و یا در اتاقهای دیگر.
وسط آن اتاق بزرگ یک پسر دوسالهی شیرین با مژههای تابدار توی بغل مامان نشسته بود، و مامان هردو دستش را روی سینهی پسرک جوری روی هم گذاشته بود که انگار میترسد الان پر بکشد برود آسمان هفتم، یا برود از پلهها بیفتد، یا چی؟ گاهی خم میشد صورت پسرک را میبوسید و به من نگاه میکرد: «هوم!» یعنی نگاه کن، عین دوسالگی خودت. یادت هست؟ نه تو کجا یادت باشد؟ چه خوب شد آمدی. پسرک را ببین! هوم. دوباره لُپ پسرک را بوسید. فکر کردم همیشه یک هوم مامان یعنی یک عالمه حرف. نه؟
تو آنجا ایستاده بودی با پیرهن سبز کمرنگی که خودم نمیدانم از کجا برات خریده بودم. نگاه میکردی. هیچوقت اینهمه خوشحال ندیده بودمت. خوشحالتر از تابستان پیرارسال. سهتار را از لب کتابخانه برداشتی، و همانجور ایستاده شروع کردی به نواختن.
پسرک محکم توی بغل مامان نشسته بود. لبخند محوی توی نگاه و صورتش بود که دلم براش میرفت. تا چشمش به من میافتاد نگاهش را میدزدید، و من مبهوت آن مژههای تابدارش بودم که ته دلم را میریزاند. داری با من چکار میکنی؟ پسرم! چرا نگاهت را ازم میدزدی؟ پسر ما بود ولی کی به دنیا آمده بود که من نبودم؟ کجا بودم؟ سفر؟ زندان؟ یا چی؟ نمیدانستم، ولی حالا دیگر آمده بودم و این را از رفتار تو میفهمیدم، از صورت خوشحال مامان؛ از نگاه خجالتی ولی شوخ پسرکم که هی خودش را از من میدزدید، و مژههای لببرگشتهی بلندش داشت دیوانهام میکرد. اینهمه شباهت آخه؟ به چشمهای تو نگاه کردم. قلبم فشرده شد، چیزی داغ از چشمهام زد بیرون.
بیرون هنوز تاریک بود، یک چیزی مثل منطق خواب به من میگفت تمام این تاریکی را باید گریه کنی تا هوا سپید شود، سپید و آفتابی؛ مثل صورت پسرک.


Eine Antwort
گاهي به نظرت داري روی کاغذ فرياد مي زني ولي بعد به خودت مي آيي، مي بيني فقط چوپاني كلمه ها را کرده ای. چند وقت است كه خواب دنباله دار عجیبي مي بينم. بين اين شب ها یکی از خواب ها گم شده است و من نمي توانم ماجرا را درست بفهمم. توی باغي سبز و قديمي با حوض و آفتاب محكوم به مرگ شده ام ولي آزادم که راه بروم و منتظر باشم. خواب گمشده را تو مي داني كه قرن ها از من دوري. فکرش را بکن؛ تو جايي هستی و چیزی را که من نمی دانم پیش توست. مرگ را قبول مي كنم چون تو جايي سالهای سال بعد منتظرم هستي. مي دانم حواست نیست. من با آب اينهمه حرف زده بودم، غرقم كرده بود یا اگر نصف اين را تو منتظرم بودي من تا حالا برگشته بودم.
——————–
عجب ذهن پیچیدهای. آفرین قشنگ مینویسید