نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی، درخت دو تا میشود، پاهای من هم چهارتا میشوند. زلزله هم میآيد. اورهان هم مست میکند.
با يک انگشت همهی دنيا را میشود تکان تکان داد. بروم جلو آينه، صورتم را نزديک آينه بگيرم و با صدای بد بگويم حرامزاده، حرامزاده! با صدای ته حلق. حرامزاده بيا حلالت کنم. حلال حلال من به آسمان است. جنگ. شما دو نفر آنطرف، ما اينطرف. بگرد تا بگرديم.
پل پيروزی کی بود؟ يادتان باشد آقايان! آتش جنگ با سرمای مسکو خاموش شد. تازه مهم اين است که رمانتيکها باز هم به قدرت میرسند. چراش را از من نپرسيد، از دلتان بپرسيد. میبينی برادر؟
پدر میگفت فرزند بدکار به انگشت ششم ماند که اگر برندش رنج برند، و اگر بماند زشت و بد کردار باشد. نقطه سر خط. ما هم نوشتيم و آمديم سر خط…
(خطابهی آيدين، سمفونی مردگان، موومان چهارم)


108 Kommentare
سلام استاد
تازگي ها مهتاب شده ام
ماه امشب به تماشايم آمده بود
شما هم بياييد 🙂
خوشحالم
مثل اينكه باز هم از اولين ها شده ام
اي بسا اخرين
سمفوني مردگان
سمفوني مردگان
سمفوني مردگان
تنها كتابي كه براي درك عظمت شما كافي بود
و من
يك شبه آن را تمام كردم.
آقاي معروفي…
خاطره زنده مي كنيد؟!
(فكر نمي كردم يه روز انگشت ششم بشم!)
سلام
استاد عزيزم مشغول خواندن امريكايي ارام هستم
ومثل هميشه همه خوبها وخوبي ها را از شما دارم
راستي منتظر شاهكاري كه قولش و داديد هستيم
چقدر نوشته هاي شما ارامش بخش نه اصلا روحبخش هستند
مرسي به خاطر انچه در حق هموطنانتان انجام مي دهيد
هر چقدر ترسيده باشم باز تو خداي مني …
تو خداي مني .
هميشه باشيد.
سلام
چقدر دلم براي شعرهاتون تنگ شده… مدتهاست شعر جديدي از شما نخوندم. دلم…
“ دست هات!
دست هات را از من نگير
وقتي شيفته در روياهام
دنبال تو ميگردم
چيزي ته دلم زير و زبر ميشود
سرم را توي بغلم ميگيرم
حيف كه نيستي
حيف كه براي من شمع هم نميتواني روشن كني!“
سلام,
اینجوریه دیگه.این آیدین هم مثل آن „زخم ها“ ی هدایت در بوف کور شده. همه ما یه جورایی در درونمون یک „آیدین“ داریم که چیزخورش کرده اند و نه میمیره و نه درمون میشه!
باسی جان! این چه خوره ای بود که به جون نسل ما افتاد و اینجوری همه شدیم “ گنگ خوابدیده“ و این دنیا هم کر؟
نمیدونم اگر این „سمفونی مردگان“ نبود, من چه مرحمی روی زخم این دل می گذاشتم!
به امید دیدار
مرسده
سلام استاد
خوشحالم ميكنين اگه يه سر به وبلاگ من بزنين
داستان قطار جز اولين جسارتاي من تو نوسيندگيه
تو وبلاگم هست
دوست دارم نظرتونو بدونم…
هيچوقت اورهان را دوست نداشتم و هنوز عاشق آيدينم و ته دلم به آيدا فكر ميكنم كه چرا…؟
سال بلوا هم برايم گنجي است و شما …
موومان چهارم و جنون آیدین…آیدین تنهایی اش متعالی بود و راز طبیعت را می دانست…
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
دلت بهاری
درود استاد عزيز
سمفوني مرده گان شاهكار است. بدون شك. پيكر فرهاد را هم دوست دارم و دريارونده گان را. اما سال بلوا را نتوانستم بيش از يك بار بخوانم. فرم توي چشمم مي زد اگر چه نوشتار همان عالي هميشگي است.
گفته بودم شخصيت اصلي سكوت هاي موازي اسم اش آيدين است؟ گفته بودم آيدين را از كتاب شما بلند كردم؟
كاش بودي و اينجا مينوشتي. اما نه…
نمي دانم قلم نمي چرخد يا دستم … به گذاشتن نقطه…شايد هم رفتن سر خط …
راستي استاد سر خط ميرويم يا مي آييم…؟
….فقط، این است که چشم های پدر عادت کرده بودند و از فرط ِ عادت، خيالشان برده بود که اين پنج انگشت ِ ديگر، زشت نیستند…..
مي دانيد.!؟ در سن و سال من كه باشيد حال و هوا جور ديگري مي گذرد استاد معروفي.براي من جورش با سمفوني مردگان و پيكر فرهاد و سال بلوا جور ديگري شد.آنقدر كه درياروندگان را نيمه تمام گذاشتم مبادا نوشته هايتان تمام شود.آنقدر كه آخرين نسل برتر مي شود برتري تو نسبت به محيط اطرافت.مي شود گنجت.آخر در سن و سال من كه باشيد حال و هوايتان جور ديگري است.
سمفوني مردگان تنها كتابي است كه
هميشه توي ذهن من زنده مي ماند.
هر بار كه اسم شما مي اد
بي اختيار ايدين و همه جا مي بينم.
اميدوارم هميشه سلامت باشيد .
مگه میشه آیدین و حرفای معنی دارش رو که به دیوانگیش نسبت میدادن از یاد برد.
واقعا چطوری خلقش کردی عباس معروفی؟
سلام
من خيلي وقته با سايت و نوشته هاي شما اشنام. هميشه خوندم ولي چيزي ننوشتم…چراش را هم نميدونم!نوشته هاتون را خيلي دوست دارم.ميدونم الان احتمالا ميگين:حرفاي تكراري…نميدونم شايد حق دارين.شايد! اما خب اين تنها حقيقتيه كه وجود داره و منم فقط چيزي را كه وجود داره مينويسم.
استاد معروفي عزيز،سلام.
سمفوني مردگان اولين كتابي بود كه از شما خوندم.بعدش پيكر فرهاد و الان هم دارم كتاب آونگ خاطره هاي ما ي شما رو مي خونم.چند وقت پيش رفته بودم فردوسي كفش بخرم اما اصلا حواسم به كفش ها نبود،همه جا دنبال كافه فردوسي مي گشتم،جايي كه يه آدم نابيناي موقر جلو درش با آكاردئون مشغول نواختن آهنگ روزگار نقش و نگاران باشه!
اميدوارم هرجا هستين شاد و سالم و دلخوش باشين.
منتظر كارهاي بعدي شما هستم،بي صبرانه!
میدونی اوسا وقتی رمانتو برای چندمین و چندمین بار میخوندم
اونقدر حسودیم شد که………..
آخه منم میخوام نویسنده بشم
شما و امثال شما اینقدر دست نیافتنی نوشتین که امیدی واسه همچهو منی نمونده
سموفنی مردگان شاهکاره
به جون مادرم نمیخوام چاپلوسی کنم
سمفونی مردگان شاهکاره
و این اعصاب منو به هم میریزه
Abbas, u r just gr8! I come to see your blog every other weekend and I feel relaxed, no relaxed is not the word…..I feel better! yes Better is the word…..Thank you Abbas.
Just another think , Your „Symphony of the deads“was the only book I cried when reading and I confessed to my psychologist while crying that I am ashamed of myself…..I got relaxed when I was out of my Doc’s office! it was about 4 years ago.
I never said thank you to u, though I always come here.
Thank you sir.
سلام استاد
من سمفوني مردگان رو خوندم و خيلي هم لذت بردم از اون روز به بعد به هر دوستي مي رسم توصيه مي كنم حتما كتاب شما رو بخونه.
قبلا توي وبلاگتون شعر هم مي گذاشتيد . دلم براي شعر هاتون تنگ شده
بگذار دل جايي گير باشد
دلگير نباش!
سلام استاد
اين كتاب تنها كتابي است كه به صد بار خواندن مي ارزد و من هفت بار كلمه به كلمه اش را خورده ام….
خب ايميل شما را ندارم و داستاني نوشته ام كه بايد شما بخوانيد و خودم كه گاهي از آيدين تر شدنم مي ترسم…اما از زبان اورهان برادر كش است ….كجا بفرستم ؟هان؟
من عاشق اين كتابم .. باهاش زندگي كردم …..
( آدميزاد بايد بگويد آب و بخورد …. بگويد نفس و بكشد وگرنه مرده است )
دلم میخواد این کتابو داشته باشم اما نیست چرا ؟ یه بار خوندم اونم از کتابخونه گرفتم .
جدي شما به هيچكس سر نميزنيد ؟؟؟؟؟؟
بازم سلام
يادم رفته بود آدرس وب سايت رو بذارم.
سلام
عالي است .عالي.خودتان بهتر از هر كس ميدانيد كه عالي است.
در پانزده سالگي خواندن رماني مثل سمفوني مردگان آنقدر زبيا بود كه هنوز هم بعد از يك سال مزه تك تك كلماتش زير دندانم است
اخي! مثل نوستالوژي ميمونه اين سمفوني مردگان واسه من! وقتي ميخواندمش به پيشنهاد يه دوستي كه هيچ وقت نتونستم ببينمش! دوستي كه اين قدر تحت تاثير اين كتاب بود كه اسم پسرش رو گذاشت آيدين!
من با تك تك جمله هاي اين كتاب اون روزها زندي كردم
…
زمستاني سخت و طولاني در پيش است
زمستاني كه هيچ گاه از ياد نخواهد رفت
ديگر چه ميتوان گفت جز اينكه
لباسهاي زمستاني ات را فراموش نكن!
دلم تنگ شد واسه اين كتاب…
وقتي كتاب مرگ رنگها رو ميخواندم كه نقد سمفوني مردگان بود وقتي كه نقشه حركت آيدين رو ديدم حس ام خيلي عجيب بود!
سلام .من عاشق کتاب سمفوني مردگان هستم و شايد 15 بار خونده باشم.بيشتر از همه از دوقولوها خوشم ميياد كاش مي شد براي من ميل ميزدين
عطر وحشی باد »
سلام بانو ، …
وجيه تر شده ايد انگار . گونه هايتان كشيده تر شده ، اما همان ملا حت ديروز را دارد . لب هايتان سرخ تر ، تب دار تر ، جانسوز تر … آه ! چه مي گويم ! .
هنوز چشمانتان همان شعله هاي پيشين را در خود نگه داشته . مي سوزاند جان و جسم آدمي را ، اما روح را بال مي بخشد ، پر پرواز . لابد فكر مي كنيد ديوانه شده ام . شما هم بانو ؟ !
بانو . هميشه حرفي توي گلويم زخم شده بود ، نگذاشتم سر باز كند . تا اندك اندك در جانم رسوخ كرد . بگذار حالا فرياد كنم اين درد را . يادتان مي آيد ؟ اولين روز ، اولين بار كه چشمم اسيرتان شد ؟ يادتان مي آيد ؟ نگاهتان گرهي به پايم بسته بود!
براي اولين بار حس كردم شوري در من دميده شد . حس تازه اي بود كه نمي شناختمش . دلم مي خواست همان جا پاي ضريح چشمانتان زانو مي زدم ، همه ي كج روي ها و بيراه رفتان هاي دل را مي گريستم . دلم مي خواست از روي ترحم كه شده دستي روي موهايم مي كشيديد . شانه هايم را مي فشرديد : كه مرد كه گريه نمي كند كه !
ببخش بانو ، ببخش كه مدام بين كلامم ، لاي نوشته هايم باد مي آيد . اين روز ها بد جور سرفه امانم را بريده. نفس كه مي كشم همه جا بوي تو را دارد اما تا مي آيم ريه هايم را از عطر وجودت سيراب كنم … .
بچه كه بودم مادرم مي گفت : «هميشه لقمه قد دهانت بردار ». حق داشت بانو . شما براي من خيلي زياديد و من ، من در مقابل شما خيلي كم . آنقدر كم كه به چشمتان نمي آيم . دارم ديوانه ميشوم . خانه اين روز ها بد جور بوي رطوبت گرفته . اشكال از اين بيد مجنون است . زيادي ريشه دوانيده . آنقدر كه ديوار خانه را دريده . شما خودت را ناراحت نكن ، من كه اصلا خانه نيستم . من اسير بادم ، پروانه اي رها شده در باد . هر جا نسيم عطر تو را دارد ، من خودم را رها مي كنم تا به تو برسم . يادتان مي آيد بانو ؟
نه ! شما نمي دانيد . شما كه از دلم خبر نداشتيد ، هميشه حرف هايي كه دلم مي خواست بگويم و توي گلويم گير مي كرد ، اشك هايي كه دلم ميخواست به پايتان بريزم و پلك ها پاسباني مي كرد . پيشاني من به سجاده عادت داشت و چشمانم را طوري تربيت كرده بودم كه ايمانم را بر باد ندهد ، غافل از اينكه با دل دست به يكي مي كنند و … كار از كار گذشت بانو !
آنروز هم مثل هميشه سر به زير داشتم ، چشمانم قدم هاي بر نداشته ام را دنبال مي كرد كه شما را ديدم . يادتان هست ؟ باران بود . كوچه خيس از اشك آسمان . آب بالا آمده بود و كفش هاي من پر از آب . من داشتم تند و تند قدم بر مي داشتم ، تقصير شما بود كه عكستان توي آب افتاد . چانه ام بي فرمان بالا رفت ، پنجره ي پلك هايم بي آنكه بخواهم رو به شما باز شد . دل فغان كرد و عقل حيران ماند . فكرم دهان باز كرد : « بانو گريبانتان بوي پيچ امين و الدوله مي دهد ! ديشب در باغ خوابيده بوديد ؟! »
آي بانو ؟ فكرتان داشت ديوانه ام مي كرد . عكس چشم هايتان را روي همه ي ديوار هاي خانه تصوير كرده بودم . مادرم بي آنكه ديده باشدتان ، عاشق چشم هايتان شده بود . گفته بودم كه نمي ديد . آدم ها را از روي عطرشان مي شناخت ، من را از روي برجستگي هاي چهره ام . وقتي اندوهي داشتم ، خط بريل مي شدم انگار ، نديده مي خواند از چهره ام . از خط هاي پيشاني ام مي خواند كه دارم پير مي شوم . از شمار مو هاي سرم . تصوير چشمانتان را هم از روي ديوار خواند . اما من به خط برجسته اي ننوشته بودمتان !!! شايد عطرتان را حس مي كرد . ! و من همه ي عمر با خودم انديشيدم ، من چرا بوي هيچ عطري نمي دادم !. حتي بوي مرداب ، بوي برگ هاي پاييزي بوي جنگل باران خورده . يادتان مي آيد بانو ؟ وقتي اسمم را شنيديد خنده تان گرفت . گفتيد : « بهتان نمي آيد باران باشيد . صحرا بيشتر به شما مي آيد . »
صحرا مادرم بود .راستي عجيب نيست ؟ صحرا باران بزايد ؟ !
خانه ام اين روز ها خيلي تنگ شده بانو . بيد مجنوني كه همه ي عمر عاشقش بودم دارد آزارم ميدهد .كاش هرگز پاي اين درخت نمي خوابيدم . گفتم كه .مبادا خودتان را ناراحت كنيد بانو ؟ آنروز كه خوابيده بودم پاي درخت چقدر از ديدن خودم لذت مي بردم . يك رنگي شده بودم . رنگ چشم هاي شما ، كبود . و بوي عطر مي دادم براي اولين بار . عطر وحشي جنگل ، عطر بغض باران ، عطر وحشي باد .
حيف مادرم چشم نداشت ببيندم . حيف كه نبود تا ببويدم . مرگ باران هميشه كابوس صحرا بود . مبادا اشك بريزي بانو ، هرچند اشكي كه از چشمان زيباي شما سرازير شود ديدن دارد . بايد رگه هايي از آبي كبود داشته باشد ، به ماه گونه هايتان كه برسد رنگ آسمان ميشود و كنج لبان ارغوانتان كه بنشيند شراب . رنگ و عطر و طعم شراب . با اين همه حالا كه به لب هاي تشنه من نمي رسد ، چه لطفي دارد ؟! من كه گفتم پلكتان را خسته نكنيد .
بانو ؟ جواب نامه هايم را كه نمي دهي ، اندوه عالم روي سرم خراب مي شود ، لا اقل بند نگاهت را ازروي دلم بردار تا رهايم كني .
حق داري شما . نامه ای كه به خط باران باشد روي دفتر آب ! هيچ كس حتي چشمان زيبا و جادويي شما قادر به ديدن آن نيست . حتي انگشتان با ذكاوت مادرم ، كه همه چيز را مي خواند . حتي نت هاي برف روي بند رخت را .
گريبانتان بوي پيچ امين الدوله مي دهد بانو و گيسوانتان … .
ببخشيد . من تا به حال چنين عطري به مشامم نرسيده بود . چقدر زيبا شده ايد بانو . انگشتانتان كشيده تر شده ، قامتتان قدري باريك تر، پخته شده ايد بانو . همه چيز در وجودتان جا افتاده . مثل شراب شده ايد . سكر آوريد حالا كه مي بينتمتان . به حالتان قبطه مي خورم بانو . خوش به حالتان كه شب ها سايه اي همراهي تان مي كند . خوش به حالتان كه وقتي توي برف قدم مي زنيد ، جاي پايتان قدري گود مي شود . خوش به حالتان كه اينقدر آزاديد . من اين همه نامه مي نويسم ، اين همه حرير آب را خط خطي مي كنم كه بگويم كه اگر ديگر سر راهتان سبز نمي شوم .تا از قدم هاي متبركتان بوسه بردارم ، از شما دورم . خيلي دور . اما شما هميشه با منيد . در وجود من حل شده ايد . آميخته ايد با من . با من ! با باران !.
و ما در اولين پاييز با هم فرود خواهيم آمد . روي درخت ها ، روي آب ، روي باغ ، روي سر دختركي چشم كبود كه هر روز از كنار پنجره ي مردي عبور مي كند . و مرد سجاده را رها مي كند ، چانه اش ناخود آگاه بالا مي رود پنجره ي پلك هاش باز مي شود و فكرش دهان باز مي كند ، بي آنكه خودش حرفي زده باشد :
« ببخشيد بانو ! گريبانتان بوي پيچ امين الدوله مي دهد .ديشب در باغ خوابيده بوديد . !!!»
…
سربلند
و
سلامت باشید استاد…
دلم هواي آيدين را كرد …
استاد!
حرفم تكراري هست…
كتاب هاي شما به من خط فكري داد….سارا
بي شك سمفوني مردگان و اورهان و آيدين توي ديد من و توي ذهنم و حتي شخصيتم خيلي تاثير داشته .
يادمه پانزده ساله بودم كه خواندمش و از آن موقع تا كنون سه بار خواندمش
عجب شاهكاري بود . دست مريزاد معروفي جان دست مريزاد .
چخوف اگر مي دانست پسري كه روزگاري نوشته هايش را بازنويسي مي كرد روزي جنين شاهكاري خلق مي كند مطمعنن به خود مي باليد و شايد جاودانه تر مي شد .
راستي پيكر فرهاد را دوباره خواندم و اين بار خيلي خوشم آمد فكر كنم تاثيرش در متنم پيداست .
جاودان بماني
ماهي سياه
چرا اينقدر دير به دير آپ مي كنيد استاد.شعر هم كه ديگر نمي گذاريد.
سلام سمفوني مردگان را در نوجواني خواندم هنوز بعد از سالها آن را در ذهن دارم حسش را همه آن غوغايي را که در من برانگيخت۰ زيبا بود و هنوز هست.
واي… زندگي من با اين كتاب رنگ جديدي رو تجربه كرد… عاليه عاليه….
پارسال تابستان دو بار سمفوني مردگان را خواندم.دفعه دوم براي اين بود كه روايت داستان كمي برعكس بود و من كتاب را يكدفعه نخوانده بودم. به هر كه مي شناختم اين كتاب را معرفي كردم و هر كه دم دستم بوده كتاب را امانت دادم كه بخواند و همه شگفت زده مي شدند و من از شاديشان شاد ميشدم.كتاب هنوز دست به دست مي چرخد تنها چيزي كه خوب يادم مانده اين است كه مادرم كتاب را دو روزه خواند و حسابي گريه مي كرد….هق هق …
سلام استاد ارجمند .. دراکولا در بخار اورانیوم …اولین مجموعه ی شعر دیجیتال در سه زبان فارسی انگلیسی و فرانسوی منتشر شد با یک شعر از این مجموعه به روزم ومنتظر نظر حضرت عالي
آپ نمیکنی اوسا؟
آپ کن دیگه!
منتظریمممممممممممممممم
قشنگ ترين هديه تولدم تو 20 سالگي
بارها و بارها بلند بلند خوانده ام و گريسته ام.
سلام عمو عباس!
مي دانم سرت خيلي شلوغ است.اگر بخاطر ازدياد كار نمي تواني داستانم را بخواني, باشد مهم نيست. فقط لطفا بهم بگو.
كوچيكت وحيد.
سپاسگزارم.
وحيد عزيزم،
برات همان روز اول ای ميل زدم.
داستان کودکانت خوب بود، کمی به صيقل نياز دارد.
بايد مثل جواهر بدرخشد که تشخيص ندهند اصل است يا بدل، اما از تلالو اش خيره شوند.
عباس معروفی
سمفونی مردگان را چند سال پیش عیدی گرفتم. چند روز قبل از عید از برادرم. آن 29 اسفند ابری در اتوبوس تهران به تبریز یکی از لذت بخش ترین روزهایی بود که داشته ام. آنروز از صبح که اتوبوس راه افتاد تا شب که به خانه برسم با آیدین و اورهان و با سمفونی مردگان زندگی کردم. آنروز خوب را مدیون شما هستم و برادرم.
با درود و احترام
استاد عزیز.
سمفونی مردگان / پیکر فرهاد / دریاروندگان…. / رمی / سال بلوا / کارهایی هستند که من از ما خوا نده ام. بهترینشان از دیدگاه من به عنوان یک خواننده معمولی داستان سمفونی مردگان بود. تا قبل از موومان اول قسمت دوم همش در این فکر بودم که آی آیدین من و آی ایدین من… و خودم رو با شخصیتش همراه کردم و تا حدود زیادی یکی. ولی در قسمت اخر همه چیز رو روی سرم خراب کردید استاد. همه چیز رو. با اینکه از گفت و گوهای ابتدای داستان میشد به این نتیجه رسید ولی جریاد مرموز داستان منو تو خودش حل کرد یا بهتره بگم له. خوشحال میشم شما هم مثل استاد رضا قاسمی داستانها و رمانهایی رو که به نظرتون شاهکار میاد تو وب سایت خودتون یا همینجا منتشر کنید. راهنمایی از شماست و قدم برداشتن از ما.
به شخصه به عنوان خواننده اي معمولي قدرت كارهاي شما رو در صحنه ها و نيز در شكست زمان و مكان و نيز تغيير زاويه ديد به كمك تغيير راوي ميدونم.
يكي از داستانهاي كوتاه خودم را به نشاني شما كه در اين سايت قرار دارد ميل كردم.
ممنون ميشم نظرتون رو بدونم
همیشه پاینده باشید و استوار.
به اميد رمانهايي جديدتر و زيباتر از شما.
اقای معروفی عزیز سلام
بخشی از روزگار دانشجویی ام با سمفونی مردگان سپری شد و از این بابت سپاسگزارتان هستم .
ممنون می شوم اگر از کوچه ی شیدایان هم گذر کنید . احتمالا پشیمان نمی شوید . چشم انتظارتان هستم
تا بعد
سلام و عرض ارادت.
حالا كه ميبينيم كه بايد كه ببازيم پس چه بهتر با ديوانگي
دادا درد ميآورد به ما سر بزنيد
سلام آقاي معروفي نوشته هاتون معركه است ارزش دهها بار خوندنو داره يه سئوال ؟ چطور احساسات يه زن يه ديوونه و حرفاشونو ميسازين اين مثل يه معجزه ميمونه ؟ من معتاد كتاباتونم همين
سلام متشكرم كه اظهار نظرم رو خوندين اما كاش مي شد آدرس ايميل شما رو هم داشتم.آخه من خبرنگار هستم .و دارم رو موضوع زن در آثار عباس معروفي كار مي كنم دوست داشتم خودتون هم راهنماييم كنين
[email protected]
سمفوني مردگان يكي از بهترين هايي بود كه خواندم! استاد قلمتان … قلمتان…!
سلام آقاي معروفي
(بي مردگان خنديدن و رقصيدن با باد راز همان شبي است كه من باريدم.بر رگان تو و اين جهان.)
اين نوشته كوتاه را به شما استاد عزيزم تقديم مي كنم.من عاشق كتابهاي شما هستم. اي به قول دايي ام آنجا هم دستي به قلم دارم و داستان هايي مي نويسم.خيلي دوست دارم از نظرات شما استفاده كنم.خيلي خوشحالم به اين جا آمدم.
يادمه اين كتابو كادوي ولنتاين دادم به عشقم.بعد از مرگش يه عالم عكس پيدا كردم كه با سمفوني مردگان گرفته بود و من نديده بودم.چرا؟نمي دونم.يادمه بعد از خوندن اين كتاب گفت…حس مي كنم …مرگو حس مي كنم…
سلام استاد اطلاع نداشتم روز نوشت داريد خيلي مطالب اينجا جذابه اميدوارم اينجا هميشه بنويسيد.
سلام.
باعث افتخار من است اگر دفترچه ام را ورقي بزنيد.
چه قدر بده که آدم حس کنه داره لای صفرهای روی چند تا کاغد گم میشه…چه قدر بده که ادم بدونه آسمون تمام شهرهای دنیا همین رنگیه…چه قدر بده که ادم دیگه به هیچ چیز اعتراض نداشته باشه…چه قدر بده که آدم یه عالمه دل تنگ باشه و به سفسطیدن بیافته که سر خودش کلاه بزاره…چه قدر بده که آدم یادش بره وقتی نرگس بو میکنه چشماشو ببنده…چه قدر بده که همه چیز بد بشه….چه قدر بده که ادم آخرین ریسمانو از دست بده…چه قدر بده که آویز بودن…اونگ شدن تمومی نداشته باشه…
چه قدر بده ادم بفهمه ول معطله…
سقوط آزاد …فکر کنم باید خیلی خوب باشه…می شمارم…از اخر…شمارش معکوس…
ببخش …می شه؟
در يكي از سخنراني هاي گلشيري شنيدم نويسندگاني كه مهاجرت مي كنند و مخصوصا اگر آن مهاجرت اجباري باشد ديگر نمي توانند مثل قبل بنويسند
رمان آخرتان را هنوز نخواندم اميدوارم اين مساله براي شما درست نباشد
سلام استاد عزيزم نمي دونيد من چقدر شيفته ي ذهن و زبان شما هستم.سمفوني مردگان چقدر غم انگيز بود فكر كنم هركس كه يه خورده اهل دل باشه حس مي كنه بخشهايي از زندگيش با زندگي آيدين پيوند خورده. داستانهاي شما به من حس نوشتن ميده لبريزم ميكنه از كلمه.مخصوصا داستان پيكر فرهاد كه باور كنيد اين روزها اگر تو كيفم نباشه نمي تونم بيرون از خونه بمونم اگه هر شب كنارم نباشه نمي تونم مقاله هاي دوره ي ارشدمو تنظيم كنم.هر وقت دلم مي گيره لابلاي كلماتش خودمو گم مي كنم …
راستي روي يه مقاله متمركز شدم درباره ي سال بلوا.نمي دونم براتون اهميتي داره يا نه؟
من تا به حال خيلي بهتون ميل زدم ولي جواب هيچكدومو ندادين ولي اميدوارم لااقل به وبلاگم يه سر بزنيد.خيلي دوست دارم نظرتونو درباره ي داستانهام بدونم.اميدوارم كه خيلي منتظرم نگذاريد اگرچه كه:“انتظار كه چيز بدي نيست،روزنه ي اميدي ست در نا اميدي مطلق.من انتظار را از خبر بد بيشتر دوست دارم.“…اين جمله ها را يادتان هست؟ از كتاب پيكر فرهادتان توي ذهن من مانده.
هميشه قلمتان سبز باد.
Mak pour Salam
Samphoni mordegano ro az khodet gerefteh bodam
fekr mikonam bad az salijan deraz kharej bodan behtarin hediyei keh gerefteh bodam in ketab bod. che shakari bod chand bar khondamesh vali hargez forsat nashod ba khodet beshinam va rajeh be in ketab sohbat konim
zaheran ketab jadidi chap kardid mishe to sitetoon bezanid az koja mishe tahiyeh kard .
ta rozegar khosh
Ali
گریه کن
بگذار دریایی نباشد
شورهزارکویر
و سفیدی چشمان مرا
هراسی نیست
سلام
سالهاست رمانی مثل سمفونی مردگان نیومده و این یعنی به یاد موندن تک و تنها در قله داستان نویسی…سورمه …سورمه….سورمه ….یادش بخیر
برای نوشتن این کامنت دو دل بودم ولی گفتم شاید جوابی بیاید از آنسویی که زمانی خود شاید مثل من و من ها بوده است
با هزاران بدبختی در انتشاراتی گمنام (نگیما) و با جرح و تعدیل زیاد ارشاد، کتاب شعرم با عنوان “ گاهی مرا به نام کوچکم بخوان“ چاپ شد .
برای پخش به مشکل برخوردم و هیچ موسسه پخش و هیچ کتابفروشی حاضر به حتی امانی گرفتن کتابها نشد
به دنبال بازگشت سرمایه نیستم، دوست دارمکتابم حداقل توسط اهل آن و اساتید فن خوانده شود ولی وقتی همه را در کارتون چیده ام کنج اتاقم ، چگونه میشود؟
كامنتهايي كه تو يه ماه گذشته برام گذاشته شده بود رو دوباره مرور كردم كه اونايي رو كه نسبت به خريد كتابم (گاهي مرا بنام كوچكم بخوان) ابراز تمايل كرده بودن، پيدا كنم و بهشون بگم كه بعد از سه هفته تلاش، فقط يك كتابفروشي (البته كتابفروشي كه چه عرض كنم) قبول كرد فعلا ۱۰ تا از كتابام رو اماني با شرط ۴۰ درصد اون ۶۰ درصد من، بزاره تو مغازه تا ببينيم چي ميشه. آدرسش اينه : كتابفروشي نشر شهر-بلوار كشاورز-ضلع جنوبي پارك لاله-تلفن ۸۸۹۷۸۱۶۸ . راه ديگه خريد هم اينه كه آدرسشون رو بصورت يه كامنت واسم بزارن تا كتاب رو تقديم كنم
اگه جایی بشه خودم بیام و بخونم و نظرات رو بشنوم هم عالیه
شما تو کدوم موردش میتونین کمکم کنین؟
آقای علی صالحی
می بينيد که وضع کتاب وکتابخوانی خوب نيست، با اينحال اميدوارم از طريق اينترنت بتوانيد کتاب تان را بفروشيد.
ولی بيش از هر چيز به کتاب بعدی تان فکر کنيد.
عباس معروفی
آپ كن اوسا
لطفا
لطفا
سلام.
يه سر مي آی به سوالم جواب بدی؟
سلام استاد.نيک نواخته بودطد آنقدر که مردگان ابدی هم مسحور نوای سازتان شدند.اينجا همه محتاج موسيقی اند .حتی اگر همنوايی شبتنه ی ارکستر چوبها باشد و يا سمفونی مردگان..نه ببخشيد کشتگان ابدی .
استاد جای شما در ارکستر سمفونيک اینخاک فراموش، شده واقعا خاليست….
سلام استاد،
این آقای علی موذنی واقعیت را نوشته یا چون داستاننویس است، دستکاریش کرده؟:
http://www.aineha.com/37/pen.htm
(البته یادم هست که گفته بودید: «آدم که به هر چیزی واکنش نشان نمیدهد.»)
سلام و درود بر هموطن غربت نشين
رضا آشفته در خلوت خود به صلح می اندیشد و آرامش که آرزوی هر انسان آزاده ای است . متاسفانه دیگرانی هستند که در سایه دنیاداری می کنند و برای تصاحب بیشتردنیا ترفندی کار آمدتر از جنگ نمی ببینند .
این اشعار و اندیشه ها را به مصلحان و آزاد اندیشان جهانی هدیه می کنم . به امید صلح و آزادی برای همه !
سلام استادای لحظه ی زلال(1)
یادت هست؟آن روزها که من بودم و تو و سادگی و قدری نور از جنس آفتاب؛ بی هیچ چیزی که میان ما باشد، حتی بدون یک حرف ربط که بخواهد میان مان فاصله شود.یادت می آید؟حالا اما این حرفها و ربطها آنقدر میان من و تو تکثیر شده که دیگر نمی بینمت و نمی بینیم.
ای لحظه ی زلال، ای نقطه ی عطف هر آنچه زیبایی ست!واژه هایم اما از تو و بوی تو سرشارند. از متن حضور تو بر می خیزند و تو مسیح کلمه یی، مسیح هرچه هست، مسیح من…انگار که درست روبروی من، روبروی لحظات من ایستاده ای و هر لحظه ی من تو را زندگی می کند. مثل ترجیع بندی هستی که بیت آخرش هی تکرار بشود، هی تکرار بشود… و چقدر خوب می شد اگر همه ی ابیاتش همان یک بیت می بود که هی تکرار بشود، هی تکرار بشود… هی تکرار بشود.
چند بهار از تو دور شده ام؟ چند زمستان بی تو در برف تنهایی مانده ام؟ و چند پاییز برگ ریز دیگر تا شکوفایی بی دریغ لحظاتمان خواهد بود؟آیا دوباره لحظه ی بی فاصله ای میان مان خواهد بود؟
احتمالا اين شروع داستان جديدم خواهد بود.نظرتون چيه؟
خانم شباهنگ
داستانت را کمی زودتر شروع کن، بعد اين چيزها را هم لابلاش بگو.
سلام
يوسفي شدم كه در سال بلوا داره با پيكر فرهاد همخوابگي ميكنه
بريده اي از متني كه براي مادرم تو وبلاگم گذاشتم. (با تاثير از پيكر فرهاد)
سکوتم را به پای فراموش کردنت نگذار، با همه همین گونه ام. ترجیح می دهم در برابرت سکوت کنم تا بگویم به آخر خط رسیده ام، که دیگر بریده ام، که دیگر توان مبارزه ندارم و از همین روست که به کنجی در آمده ام و می گذارم تا هر چه که می خواهد بشود، بشود.
از درد لعنتی این قد کشیدن است که می خواهم تو را به زنی بگیرم و شب را در آغوشت به صبح برسانم، آغوشی که هنوز بوی کودکی هایم را می دهد، بوی سفیدی شیره ی جانت را، ولی نمی توانم و این یعنی اخلاق.
پس بر من حق دار اگر بخواهم دوباره به درونت باز گردم، جایی که می توانم دوباره دست هایم را روی گوش هایم بگذارم و زانوهایم را در بغل بگیرم و آرام در خود مچاله شوم و از گرمای تو برای زیستن استفاده کنم، اما این را هم نمی توانم و این یعنی طبیعت.
سلام ! من حبیب محمدزاده هستم . این وبلاگ ( http://www.peoce.blogfa.com ) برای مطالعه ی عزیزانی که در برنامه نقد مجموعه کتابهای پ ، ث ، پ و ث چهارشنبه ی همین هفته ۱۱ بهمن ساعت ۲ تا ۶ عصر فرهنگسرای بهمن تالار فرهنگ ، که توسط نشریه ادبی عروض برگزار می شود ، حضور می یابند
سلام استاد
با سمفونی مردگان زندگی کرده ام و با پیکر فرهاد به سوگ هدایت نشسته ام
کاش پیش ما بودید و ایتجا قلم می زیدید استاد در حال حاضر د ارم دریا روندگان جزیره آبی تر را می خوانم و از دور به شما دست مریزاد میگویم انشااله سالها زنده باشید و بنویسید.
استاد اگر جسارت نباشد می خواستم از شما درخواست کنم وبلاگم را لینک دهید البته اگر صلاح دانستید
به شادی
سلام اقاي معروفي .مي دانم كه شما عباس معروفي هستيد و عباس معروفي يعني سمفوني مردگان و سمفوني مردگان يعني ادبيات داستاني ما و سمفوني مردگان يعني يك كتاب براي تمام نسل ها براي تمام فصول براي همه ي موومان هاي مرده ي در ذهن .
خوب آقاي معروفي عزيز اگر وقت كرديد سري هم به وبلاگ من بزنيد . نوشته ي اخرتان شبيه نوشته ي آخر من است ! گر چه اين روزها از هر نوشته و از هر متن تنها بوي متعفن جنگ مي ايد .
نام وبلاگم نان روزانه است در بلاكفا . نام ورودياش ايميلم است بدون خط فاصله .
منتظرتان هستم .
موسيقی میگذارم کف دستم
فوت میکنم برات
:
پس چرا نيستی؟
حالا کجا دنبالت بگردم
در اين نيمهشب؟
سلام.
مي دونيد ققنوس „سمفوني مردگان“ روچاپ كرده؟
نظرتون درمورد „مهنازكريمي“ چيه؟ قشنگ مي نويسه،
„سنج وصنوبر“ رو ازش خونديد؟
از حسین پارتی تا ٨مارچ سرخ!
٨مارچ امسال. نه به حجاب! ستم بر زن موقوف!
نه به مبم اتم!
نه به تحدید نظامی!
زنده باد آزادی بارابری!
http://sharareh-n.blogfa.com
سلام
هیچ وقت فکر نمی کردم یکی از نویسنده های مورد علاقه ام دوست صمیمی دایی و پسرخاله هایم از اب دراد.
اقای معروفی من دخترخاله ی کوروش و کسری خیرخواهان و خواهر زاده ی کیومرث و بختیار اژند هستم.
وقتی داشتم با حرارت از داستان های شما که برای چندمین بار خونده بودم برای خاله ام تعریف می کردم بهم این موضوع را گفت در حالیکه من چند ساله که با کتاب های شما اشنا هستم .
شاد باشیدوپیروز
بهاره
بهاره عزيز،
سال هاست که دلم برای کوروش و کسرا تنگ شده، لطفاً از طريق ای ميل از همه با خبرم کنيد. از آقای خيرخواهان، از خانمش، از کيومرث و بقيه.
کرمان هستند هنوز؟
مرسی
عباس معروفی
سلام استاد گرانقدر
به فرموده شما به انتشارات ققنوس رفتم ولي مثل اينكه كتاب „فريدون 3 پسر داشت“ رو ديگه چاپ نميكنند. ممنوع الچاپ شده استاد. اما „سال بلوا“ و نيز „پيكر فرهاد“ رو از آنجا خريداري نمودم.
خواهشا اگر نسخه اينترنتي و يا متن اون كتابتون رو در اختيار داريد منو راهنمايي كرده و يا لطف نموده و برايم ايميل بزنيد.
خيلي خيلي ازتون ممنون و متشكرم.
انشاالله كه هر چه زودتر اون اثر بديع و ماندگاري كه قراره بنويسيد رو به رشته تحرير در آورده تا ما از جملات زيبا و دلنشين آن نيوش كنيم…
سلام استاد عزیز فرم داستانی که اولش را توی وبلاگتان نوشته بودم؛ کلآ تغییر دادم :و ترجیح دادم توی ایمیلتان بفرستمش. البته اگر فرستادن ايميل ناراحتتان می کند یا وقتتان را می گیرد بگویید دیگر نفرستم. در غیر این صورت ممنون می شوم حتما نظرتان را بدانم.
سلام
فقط میتونم بگم محشر … محشر…
چند بار این رمان رو خوندم هنوز هم تازگی داره !
شاد باشی
تنهایی…
سلام استاد بسیار بسیار بزرگوارم
افسوس میخورم که دیر با آثار شما آشنا شدم اما این یکی از بهترین اتفاق های زندگی من بودو کلمه کلمه نوشته هاتون غم و شادی من.
من خیلی دلم براتون تنگ شده…. خیلی زیاد.
دوست دارم باهاتون حرف بزنم، میدونم من رو نمیشناسید ولی من انگار همه عمرم زیر سایه تون بودم.
وجود شما به من قدرت نوشتن (زندگی) داده. وجود شما واسه دنیا یک نعمته.
آقای معروفی عزیزم یه داستانم رو براتون میخوام بفرستم، اگر وقت داشتید منت میذارید بخونید.
مراقب خودتون باشید .
سلام استاد عزيزم.واقعا ممنونم از محبتي كه فرموديد و جوابي كه داديد. راستش يك سوال داشتم آن هم اينكه با توجه به اينكه شما در خارج از كشور زندگي مي كنيد، ديدگاه غربي ها نسبت به امام حسين و عاشورا و همينطور عزاداري ها چيست؟ با سپاس
سلام جناب معروفی تبریک می گویم.
پیکر فرهاد باز هم تجدید چاپ شد.
دوستان می توانند از انشارات ققنوس این کتاب را تهیه کنند.
داستان تازه اي از من به نام عطر سيگار از سايت خزه منتشر شده. اميدوارم لطف كنيد و بخوانيد. ممنون.
زندگي ماحکايت آن يخ فروشي است که درگرماي تابستان يخ مي فروخت چند ساعتي گذشت رهگذري ديد يخهاي اوتمام شده پرسيد: خريدند تمام شد؟ يخ فروش دردمندانه گفت: نخريدند و تمام شد
چرا نمي آپيد ؟!؟؟!؟!
با تشکر از کار زیبایتان
در صورتی که تمایل داشتید به ما سر بزنید و ما را جزو لینکهای خود قرار دهید
سلام آقاي معروفي
خيلي دوست دارم نظرتون رو در مورد نوشه هايم بدانم
خوشحال مي شوم سر بزنيد
منتظر آپیم
منتظر
سلام….گفتم شايد خوب باشه بعد از مدت ها اينجا يه كامنت بذارم هرچند به آيدين هيچ ربطي نداشته باشه….اما خب اينم خطابه ي منه….منم يه نوشام ديگه مگه نه؟! حتما باسي بودن سخته اما هيچ وقت فراموشي به بار نمياره..!!! توي آخرين ميلم اولين داستانمو فرستاده بودم كه يهو بووووم….نمي دونم چي شد…اما وقتي دلتنگ بشم „ركو ييم “ هست كه بخونمش…يادش بخير…بابا هم حتما دلش واسه شما تنگ شده…نمي دونم
سلام
اميدوارم خوب باشی. من هم دارم خوب ميشم.
به بابای مهربونت سلام برسون.
عباس معروفی
سلام
پیش منم بیا
منتظرم
سلام آقاي معروفي
شما به به عدالت ايمان داريد.
ميخواستم نظر شما را در مورد واقعه عاشورا و نهضت حسيني بدانم. ميخواهم بدانم آقاي معروفي نويسنده روشنفكر متفكر چه نظر و ديدگاهي درباره رويداد تاريخي عاشورا دارند.
من زندگي را تكه تكه خون زاييدم مرده هاتان را به من بسپاريد . زن مرده زا تشنه ي بچگي كردن تو دامنش شده . باسي سر نميزني ؟
سلام بر شما
من دلم مي خواهد يك كار آكادميك روي كار هاي شما انجام دهم يك دانشجوي دكتري هم زير دستم كار مي كند اگر ممكنه خودتان يك ايده بدهيد.ممنون مي شوم
بدرود
سلام عباس جان:
نمي دانم چرا اينقدر بچه هاي بدكار بدبختند…چرا هيچ كس ازشان نپرسيد كه مي خواهند بيايند يا نه…اصلا مگر از ما پرسيدند كه مي خواهيم بياييم يا نه؟
همه’ما چقدر بدبختيم!!!
سلام استاد
خوشحالم از اينكه پيداتون كردم
تمام نوشته هاتون رو خوندم
به منم سر بزنين
به روزم
سلام 🙂
من همون پرنده ام که بالای شورآبی تک می پرید
همون که آیدین دوست داشت
همون که نماد „یه چیزی“ بود
همون…
روزهاي سختي ست . آنقدر سياهي مي بينيم. آنقدر درد كشيدن قصه هر روزه مي شود كه… همه سياهند. نباشي … كاش لااقل ناي حرف زدن مي گذاشتند..
چه بر سرمان مي آيد؟ هرروز فرو ريختن اقتصادمان را مي بينم. هر روز موسيقي و ادبياتمان بيشتر به انزوا مي خزند..هر روز بيشتر بر خاطره ي خنده و خنديدن غبار مي نشيند…
داستان هايي كه اين روزها در ايران چاپ مي شوند را مي خوانيد؟ شايد بد نباشد تحليلي كلي از شما بر آنها بخوانيم!
سلام آقاي معروفي
چند بار آمدم ولي نظر ندادم. به خودم بيشتر بر مي گشت
ولي وقتي اين آيدين را ديدم نتوانستم جلوي خودم را بگيرم.
سمفوني مردگان… پيكر فرهاد… رمي… خب بايد معروفي فرقي داشته باشه…
ازل تا ابد را هم خواندم. نمي دانم بگويم يا نه… اين كه خواندن ان براي اكثر خوانندگان سمفوني مردگان لازم است يا نه؟؟؟؟
خودم كه خيلي حال كردم. خيلي دستم را گرفت. باور نمي كردم روز اول…
فريدون سه پسر داشت را با اين ديد خواندم… بيشتر لذت بردم…
حالا هم منتظريم اين كتاب آخر يه جوري به دستمان برسد. حالا پي دي اف يا اينكه خداي نكرده!!! در ايران چاپ شود. آخر مي دانيد… من نگران كودكاني هستم كه كتاب نمي خوانند…
سلام به عزیزترین آقای دنیا
حتما“ سرتون خیلی شلوغه و خواسته ها تکراری…
شما حالتون چه طوره ؟
دوریمون اگر عادت بشه می کشدمون، اگر عادت نشه از نفس می اندازدمون..
خیره میشم به عکس خودم تو چشمای خودم گوشه آیینه، یادم میاد زندگیمون بیشتر از خالی ها نیست….
بازم یک خواسته تکراری: استاد من داستانم رو چند بار واستون email کردم ، میشه اگر هنوز نگرفتینش لطفا“ محبت کنید آدرستون رو بهم بگید؟
خیلی ممنونم.
شاد و تازه باشید.
[email protected]
سلام
در دنيا هر كسی آنقدر فرصت پیدا می کند که تفاوتی را ایجاد کند. ما را به نبودنت میهمان نکن.
دلت بهاری
خرابي از حد گذشته اخوي… بايد بار و بنه رو بست…
هي هي. يادش بخير يه روز يه استاد عزيزي بود كه 15 روز 15 روز آدمو تنها نميگذاشت.
خوبين؟؟؟؟
اي بابا چرا آپ نميشه اينجا آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟
آقاي معروفي سلام
اين لينك رو ببينيد حتما ، http://www.baztab.com/news/59623.php
زنده باد زنده ياد عباس معروفي
سلام.من يك داستان براي اورهان نوشتم….از زبان اورهان برايتان فرستادم…براي شما بود و به شما….دامنم را گرفته بود كه يا بنويس يا بنويس….حالا نوشتم …دوباره بفرستم به كجا؟ من دارم آيدين مي شوم لامصب جواب بده!
[email protected]
سلام استاد . باورم نمیشود دارم با خودتان حرف میزنم . من عاشق آرثارتان هستم . سمفونی مردگان و پیکر فرهاد دو شاهکار انکار نشدنی هستند . دعا کنید یک روز من هم بتوانم مثل شما بنویسم .
راستی استاد من نویسنده ی (عطر وحشی باد) هستم . «مریم حسنوند »
چرا پای نوشته ام اسم خودم نیست ؟! اصلا این زهرا خانوم کیه پاشو کرده تو کفش ما ؟! این ناقابل رو ما نوشتیم . و احتمالا این عزیز اون رو از وبلاگ ما کش رفته : (لئورا) http://www.leora2005.persianblog.ir
آرشیو مهر 85.
حالا که پیدایتان کرده ام خیلی دلم میخواهد به دفتر کوچک من هم سر بزنید . یعنی می شود ؟! افتخار میدهید ؟ دست نوشته های حقیر را می خوانید ؟
من از امروز تا همیشه چشم به راهم استاد .