جستجو

سياست يعنی مجازات کردن؟

مقاله‌ای برای ديت‌سايت آلمان

اوضاع امروز ايران بی‌شباهت با پايان دوره‌ی صفوی (1694 تا 1722 ) نيست که کشور از چند سو مورد هجوم و غارت بود اما شاه ما، سلطان حسين بيش‌تر اوقاتش را با آخوندها و  زنان حرمسرا می‌گذراند، جن‌گيرها دوره‌اش کرده بودند و اوضاع را به قضا و قدر حواله می‌دادند. بازار سنی‌کشی همچنان رونق داشت، زرتشتيان در تنگنا بودند، معبدها و کليساها و ميکده‌ها بسته شد، دگرانديشان در مضيقه و آزار قرار داشتند، سرداران شايسته و افراد کاردان به دستور شاه يک يک از بين رفتند. و جامعه با عزاداری و مراسم مذهبی و خرافات از رونق اقتصادی و پيشرفت باز ماند.
در مقابل نابخردی حکومت، مردم شروان سر به شورش انتقامجويانه برداشتند، و هزاران شيعه را کشتند و شهرها را غارت کردند، به حدی که شاه عثمانی مداخله کرد و يکی از افراد خود را به حکومت آنجا گماشت. اوضاع جنوب ايران و خليج فارس آنقدر نابسامان بود که هر کس جايی را غارت می‌کرد، و هرکس داعيه فرمانروايی داشت. و مردم پناهی نداشتند. عاقبت ضربه‌ی کاری از سوی افغان‌ها به ايران وارد شد. عده‌ای گردن‌کش و ياغی که تعدادشان به ده هزار نفر هم نمی‌رسيد،  به فرمان محمود افغان به ايران حمله کردند و پايتخت را به تصرف درآوردند.
اين حمله و تسخير چند نکته‌ی عجيب در خود دارد که همواره در تاريخ ما به آن اشاره شده، ولی هرگز از آن تجربه‌ها سودی عايد ملت ايران نگرديده است.
زرتشتيان ايران که از ستمگری شاه به ستوه آمده بودند و می‌خواستند از حکومت وحشت نجات يابند، حمله‌ی نظامی افغان‌ها را ياری می‌کردند.
شاه ايران هيچ اعتقادی به مردم و قدرت آنها نداشت. در مدت هفت ماه محاصره که مردم به قحطی و طاعون گرفتار شدند، شاه در کنار آخوندها عبادت می‌کرد و منتظر لشکريان جن بود که به جنگ دشمنان بروند، و عاقبت وقتی دريافت اجنه کاری صورت نمی‌دهند و شهر تسخير شده، خودش به اردوگاه محمود افغان رفت و تاج پادشاهی را بر سر او گذاشت.
پايتخت ايران يعنی اصفهان در موقع حمله‌ی افغان‌ها صد و ده هزار جمعيت داشت، و عجيب‌تر اين که آن‌همه آدم حتا يک سنگ هم به لشگر متجاوز و غارتگر پرتاب نکردند. اما مردم شيراز و کرمان خارج از فرمان شاه در برابر هجوم افغان‌ها چنان مقاومت کردند که محمود کشته شد و…
رمز دوام دويست و سی ساله‌ی حکومت شاهان صفوي در اين نهفته بود که چون روحانيت را بزرگ‌ترين‌ رقيب‌ حکومت می‌دانستند، لازم‌ ديدند که خود، رهبري‌ دين‌ و دنيا را به‌ دست‌ گيرند. به همين خاطر دين و حکومت در اين دوره ادغام گرديد. اما قدرت‌ بي‌چون ‌و چراي‌ دين حکومتی در‌ برابر قانون‌ فساد قدرت‌، مانع‌ از هرگونه‌ انتقاد و پيشرفت مي‌شد، و همين امر موجبات  انهدام‌ آنها را فراهم کرد.

هرچه زمان می‌گذرد شباهت تاريخی جمهوری اسلامی با سلسله‌ی صفويان آشکارتر می‌گردد. تا جايی که می‌توانم ادعا کنم اگر در آن تاريخ بمب اتم وجود می‌داشت، حتما صفويان نخستين دارنده‌اش بودند، آن هم نه برای اينکه از نظر علمی از جهان عقب نمانده باشند، بلکه فقط به‌خاطر جهانی کردن اسلام به ضرب بمب اتمی!
هرچه زمان می‌گذرد، فاصله‌ی حکومت اسلامی با مردم ايران و جهان بيش‌تر می‌شود. اگر روزی روشنفکران و سياستمداران غرب به جستجوی تعريف‌های تازه‌ای از فرهنگی زيستن يا عرفانی انديشيدن چشم به دهان سران جمهوری اسلامی داشتند، حالا ديگر همه فهميده‌اند که خمينی ظرفيت گاندی شدن را نداشت. او در انجمن مؤتلفه‌ی اسلامی ساخته و پرداخته گرديد، همان انجمنی که
حدود پنجاه سال پيش با ترور يک نويسنده بنيانگزاری شد. جامعه‌ی من خمينی را زاييد، چرا که به او نياز داشت، همچنان‌که آلمان هيتلر را زاييد. و عجيب است که ايرانی‌ها بيست سال آخوندها را تجربه کردند، و بار ديگر در همان قامت خاتمی را زاييدند. اما او هم  نتوانست گاندی شود، حتا اگر می‌خواست نمی‌توانست. پرومته هم نشد، گرچه يکی از ديوخدايان المپ اسلامی بود، نخواست که پرومته شود. ديو باقی ماند و خداييش هم تمام شد! و ديديم که اصلاحات هم با اين قانون اساسی هرگز امکان ندارد.

زمان که می‌گذرد ديگر روشنفکران غربی نخواهند گفت هنوز اميدهايی وجود دارد که اصلاحاتی صورت بگيرد. حالا ديگر همه فهميده‌اند که ما در ايران درد بی‌درمان نداشته‌ايم. کمی حرف ما را باور می‌کنند که اين حکومت ادامه‌ی همان تجربه‌هايی است که جهان  از طالبان و صدام حسين و استالين و هيتلر داشته، و البته با اندکی تفاوت.

حالا ديگر روزنامه‌نگاری در آلمان نخواهد نوشت به حرف‌های عباس معروفی توجه نکنيد، او نويسنده‌ای تبعيدی است که از سر عناد نمی‌خواهد جنبه‌های مثبت بخشی از حکومت را ببيند. او همه چيز را سياه می‌بيند، نقطه‌ی روشنی در نگاهش نيست، و دست آخر اين‌که: رمان‌نويس را چه به سياست!
و من که در ژورناليسم سياسی و اجتماعی و عشقی و بهداشتی و فرهنگی، حضور داشته‌ام، خوب می‌دانم که سياستمداری يک علم توأم با تجربه است. معلوم است که من سياستمدار نيستم، اما چيزهايی نوشته‌ام، و اين نوشتن‌های من برای احراز قدرت نيست. من می‌خواهم نويسنده باقی بمانم. سياست اما برای من عکسی است قديمی که گاهی با نگاه کردن به آن لبخند می‌زنم.
در اين عکس ويلی برانت دارد از راهی شيبدار و خاکی بالا می‌آيد، گونتر گراس در کنار اوست، با پيپش و نگاه پراميدش. در انتهای تصوير گروهی دارند بالا می‌آيند، که يکی از آنها گرهارد شرودر  است. اينها دارند از راهی شيبدار و خاکی بالا می‌آيند که کشورشان را بسازند. سياست برای من اينجور تعريف می‌شود.
اما سياست در واژگان ما با دو معنا آمده است: يکی يعنی کاری که با  آن به قدرت برسی، وگرنه به زندان و مرگ محکوم می‌شوی. معنای دومی البته بسيار با اولی فرق دارد؛ سياست يعنی مجازات کردن، سياست يعنی شکنجه دادن، يعنی به سزای اعمال رساندن.


راستش حکومت جمهوری اسلامی همه‌ی ما را سخت مجازات کرد، انتقام همه‌ی تاريخ را در اين بيست و پنج سال از ما گرفت، به تمام شئونات زندگی مردم دخالت کرد که چی بپوشند و چی بنوشند، کتاب‌های تاريخ و ادبيات کلاسيک ايران را دستکاری کرد، حق نشر و بيان را از ما گرفت، مردم را به فقر و فلاکت کشاند، دموکراسی را مشروط کرد، هزاران را به جوخه‌ی اعدام سپرد و اعلام نمود با گروه‌های محارب حربی برخورد سخت خواهد کرد، ولی ما نويسنده‌ها و روزنامه‌نگاران که محارب حربی نبوديم، ما که اسلحه نداشتيم، ما که قصد احراز قدرت نداشتيم، پس چرا چنين بلايی سر ما آورد که در تاريخ نمونه‌اش را نداشته‌ايم؟ مگر ما جز نوشتن و مثلا معلمی کار ديگری کرده بوديم؟
ده سال پيش در ايران در سرمقاله‌ای که حکم شلاق و زندان را برايم تعيين کرد نوشته بودم: «شما موظفيد شب را مثل روز برای مردم روشن کنيد، نه اينکه روزشان را به شب تار مبدل کنيد… ساختن سد و پل و جاده وظيفه‌ی شماست، حق نداريد سر مردم منت بگذاريد.»
و حالا فکر می‌کنم سياستمداران کاری جز اين ندارند که جاده‌ها را بسازند و از راه‌های شيب‌دار خاکی بالا بيايند. اما چرا در ايران عده‌ای تحت يک ايدئولوژی ضد بشری مردم را سياست می‌کنند؟ و چرا هرچه زمان می‌گذرد شباهت تاريخی آنها  با سلسله صفويان آشکارتر می‌گردد؟
هفته‌ی پيش رييس مجلس در جايی گفت: «همين که ما می‌گوييم آزادی نيست، يعنی آزادی وجود دارد.»
همين. آنقدر مردم آزادی دارند که بگويند آزادی نيست! و هفته‌ی پيش‌تر جنتی در خطبه‌های نماز جمعه که بزرگ‌ترين تريبون نظام اسلامی است، از لشکر جن سخن گفت که نظاميان امريکا را در صورت هجوم، تار و مار خواهند کرد. و بعد يکی ديگرشان گفت: «تأسيسات اتمی را داخل يک کوه علم می‌کنيم.»
حالا ديگر شتاب فزاينده‌ی سران حکومت برای دستيابی به بمب اتمی آنها را از اداره امور مملکت باز داشته است. بمب اتمی يعنی لشکر جن که می‌تواند مهاجمان را تار و مار کند. اما  هيچکس نمی‌تواند هجوم افسارگسيخته‌ی گرانی، رشوه‌خواری، غارت، اعتياد، فرار مغزها، سرکوب مطبوعات، و اعدام انديشه را مهار کند. گرفتاری سران حکومت بيش از اين حرف‌هاست. علاوه بر مجهز شدن به بمب اتمی، دخالت در امور داخلی عراقی‌ها، افغان‌ها، لبنانی‌ها نيز همچنان جزو دستور کارشان است. تنها چيزی که به حساب نمی‌آيد ايران است و سرنوشت مردم.
و همه‌ی اين چيزها مثل زنجير به هم پيوسته است تا کشوری ثروتمند به زانو در بيايد. عده‌ای در باکو قصد دارند آذربايجان ايران را به نفع همسايه‌ی شمالی مصادره کنند، نشنال جيوگرافی نام خليج فارس را به نفع عرب‌ها تغيير می‌دهد، بلوچ‌ها ساز جدايی آغاز کرده‌اند، و سران حکومت ايران به بمب اتم فکر می‌کنند.
نابخردی و ندانم‌کاری‌های آنها شرايطی به وجود آورده که امروزه پرونده‌ی ايران بر ميز کشورهای قدرتمند جهان به عنوان دستور کار و اقدامی عاجل  گشوده‌ است. در طول هشت سال جنگ احمقانه نيروی جوان دو کشور شيعه و همسايه ايران و عراق تحليل رفت، سران دو کشور در راه اين تسويه حساب، مردم و ثروت ميهن‌شان را با دست و دل‌بازی خرج کردند. و زير همين دود جنگ بود که سران جمهوری اسلامی در پستوهای وزارت اطلاعات بنيان ايدئولوژی نظام را استوار ساختند، حالی‌که سناريوی جنگ در يک اتاق تنظيم می‌شد، و قصد اصلی نفله کردن جوانان و توان مالی دو کشور بود.
زيرسازی را  „بوش پدر“ انجام داد تا وقتی „بوش پسر“ به قدرت رسيد منطقه را آسفالت کند. با اينحال سران حکومت ايران حاضر نيستند به خطاهای خود اعتراف کنند، حتا حاضر نيستند از  سرنوشت حکومت‌های آسفالت شده‌ی رومانی، يوگسلاوی، افغانستان، وعراق عبرت بگيرند. با اين تفاوت که مرحله به مرحله تمام دنيا را به بازی گرفته و حتا روزنامه‌نگاران اروپايی را نيز فريب داده‌اند، بی آنکه لااقل در زمينه آزادی‌ انسان‌ها، حقوق بشر، آزادی بيان و نشر
، بهبود اوضاع اقتصادی، احترام به آرای مردم و حق حضورشان در سرنوشت ملی، منع تروريسم حکومتی، کاهش ميزان مرگ و مير در تصادفات، و حتا کم‌ترين علاقه به بهبود آلودگی هوا و محيط زيست، و بسياری مسايل ديگر تغييری صورت پذيرد.

کشور ما مرکز بحران است. و آنها با بحران خودشان را پيش می‌برند، بحران می‌سازند که بازی را عوض کنند، و مردم خسته شده‌اند. سيل مهاجرت به اروپا تمامی ندارد، همه می‌خواهند از آن جهنم فرار کنند، به هر قيمتی می‌خواهند بگريزند. و حالا ديگر احتمال حمله‌ی امريکا به اين فرار شدت بخشيده است. هايم پناهندگان پر از خانواده‌های پاشيده‌ی ايرانی است که بايد سال‌ها در انتظار جواب دادگاه بمانند. و اروپا نمی‌داند با اين معضل چه کند.
مگر اتفاق خاصی بيفتد، مگر خدا کمک کند، حالا ديگر کاری از دست کسی ساخته نيست. حالا ديگر  ايران کشوری است ورشکسته که در بن‌بست وحشتناکی قرار دارد. بر سر سه‌راهی  تصميم؛ سياسی، فرهنگی، يا نظامی؟


1- آيا معضل ايران از راه اصلاحات سياسی حل خواهد شد؟ يعنی تمامی گروه‌های سياسی در سرنوشت آينده‌ی ايران سهم خواهند داشت؟ يعنی حکم اعدام ملغا می‌شود؟ ديگر کسی به جرم انديشه زندانی نمی‌شود؟ من می‌گويم امکان ندارد. رژيم ايران منتقدان داخلی خود را بر نمی‌تابد، چه رسد به گروه‌های اپوزيسيون! جمهوری اسلامی حتا وبلاگ‌نويسان جوان را تحمل نمی‌کند، چه رسد به آزادی احزاب! رهبر حکومت، مجلس اسلامی‌اش را به توپ می‌بندد، چه رسد به پذيرش رفراندوم. نه، راه سياسی وجود ندارد. اگر هم راهی باز کنند، دامی بيش نخواهد بود که باز قربانی بگيرند و مخالفان را سياست کنند.
هفته‌ی پيش رهبر انجمن مؤتلفه اسلامی از ترورهای قهرمانانه‌ای ياد کرد که پنجاه سال پيش يک نويسنده و يک نخست وزير و عده‌ای ديگر با مهارت ويژه‌ای از صحنه‌ی روزگار محو شدند، ترورهايی که اسلحه‌اش را رفسنجانی تهيه ‌کرده بود. و عکس تروريست‌های قهرمان بار ديگر در نشريات حکومتی چاپ شد.
2- آيا گره کور ايران از راه فرهنگی گشوده خواهد شد؟ يعنی مسئولان اداره‌ی کتاب و مابقی ناظران و بازجويان فرهنگی حکومت می‌روند سر شغل شريف خود که همانا لحاف‌دوزی باشد؟ مطبوعات با نقد جامعه و حکومت، شکوفا خواهد شد؟ شومنی را با ساطور قطعه قطعه نمی‌کنند؟  سانسور را از رسانه‌ها بر می‌دارند؟ به دفتر مجلات حمله‌ور نمی‌شوند؟ به قانون خودشان احترام می‌گذارند؟ شاعری را با طناب خفه نمی‌کنند؟ من می‌گويم باور کردنی نيست. امکان ندارد حکومت اسلامی انديشه‌ی ديگری را کنار ايدئولوژی خود تحمل کند. می‌گويد: «سرم را بشکن، نرخم را نشکن!» نرخ اما جز اهانت و ترور و شلاق نبوده است. می‌گويد بچه‌ی خودم را می‌گذارم سينه‌ی ديوار اگر مخالف من باشد.
و ما حالا ديگر نمی‌توانيم يک قدم از کنوانسيون حقوق بشر عقب‌نشينی کنيم. ديگر چيزی نداريم که از دست بدهيم، در تب آزادی بيان می‌سوزيم، و می‌دانيم به‌خاطر حق انسانی‌مان، به‌خاطر نوشتن، به‌خاطر افشاگری، به سرنوشتی غم‌انگيز دچار می‌شويم؛ مرگ؟ و يا باز هم فرار؟
آنها خود را مالک و صاحب ايران نمی‌دانند، وگرنه آبادش می‌کردند. و سوای فلسفه‌ی جهان‌وطنی که اسلام‌شان در جغرافيا تعريف نمی‌شود، حالت راهزنی را دارند که کشور و مردم و اعتبار انسانی تنها وسيله‌ای بيش نيست. وسيله‌ای که هدف را توجيه می‌کند. و به‌خاطر اين ايدئولوژی «برتر» بايد ايران و جهان و انسانيت را به مخاطره افکند. اگر امکانش باشد، کوره‌ی آدم‌سوزی هم می‌توان راه انداخت.
3- وقتی راه اول و دوم بسته باشد، بيست و پنج سال بگذرد، ايران و جهان و انسانيت بيش از پيش در مخاطره باشد، آيا راه حل نهايی برای برچيدن بساط جمهوری اسلامی حمله‌ی نظامی است؟ مگر عراق درست شد؟ فقط آسفالت شد. و مگر افغانی‌ها چه گناهی کرده بودند که دوازده سال طالبان را تحمل کردند؟ آيا نمی‌شد به جای طالبان و بمب‌های امريکايی بر سرشان کتاب و فيلم و اطلاعات می‌ريختند؟ و می‌دانيد ايران چه بهای سنگينی بابت کودتای امريکا عليه دولت مصدق پرداخت؟ کاش دخالت نمی‌کردند و ما را به اين روز نمی‌انداختند! جنگ، جنگ می‌سازد، و آتش جنگ با خون خاموش می‌شود.
و راستش ما در بن‌بست بدی گير افتاده‌ايم. حتا يک نقطه‌ی سفيد هم در ساختار اين رژيم  وجود ندارد.  ديگر راهی نمانده. اين اسکلت با عصای اروپا سر پاست. شايد بتوانيم از اروپا توقع داشته باشيم که از منافع اقتصادی‌اش مدتی چشم بپوشد، و رابطه‌اش را با رژيم اسلامی به نفع مردم و آينده‌ی ايران قطع کند. اين تنها راهی است که از جنگ جلوگيری می‌کند.

*مقاله دوم با نظرهای شما در شماره بعد ديت‌سايت چاپ خواهد شد. اين باب در صفحه من همچنان گشوده است. به قول اسپيد که: «راه‌های بسياری برای گسترش دموکراسی در جهان وجود دارد که دولت بوش به آنها نمی‌انديشد.» ما کارمان نوشتن و افشاگری است. نه به کسی خط می‌دهيم، نه خط کسی را می‌خوانيم. آنچه می‌انديشيم، می‌‌نويسيم. می‌خواهم  از نويسندگان و روزنامه‌نگاران جوان وطنم بپرسم: شما چه نظری داريد؟ آيا دل‌تان می‌خواهد جورج بوش قيم جهان باشد و برای ابقای دموکراسی ديکتاتورها را حذف کند؟

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

36 Kommentare

  1. استاد عزيز شايد در اين بحران جاي گفتنش نباشد اما در سر پر درد من آن كلمه “ انزواي سياسي“ هنوز مثل آونگ، دنگ دنگ مي كند.

  2. باید بگویم که مقاله ضعیفی بود. اوایل آن حتی بیشتر به یک نامه شبیه بود. نامه درد دل. مثل خیلی از نوشته های دوستان مهاجر از شرایط عینی هم به دور بود.

  3. سلام من بهاره رهنمام يروزي سالها پيش پشت عكسي از خودتون نوشتيد برام كه ارزو ميكنيد نويسنده بزرگي شم من حالا 31 يالمه ايرانم و بازيگر شدم اما هنوز به عشق نوشتن نفس ميكشم دارم حسابي مشق ميكنم برام دعه كنيد پدرم سلام ميرسونه نميدونم ما را يادتونه يا نه بابا ونو مياورد گردون بهر حال براي من اون روزا نوجوان روزاي رويايي بود …

  4. با سلام
    از جایی می بایست نقد دوره های متفاوت که گاه شباهت فراوانی با هم دارند و در هر شکلی بیان کرد. اگر نخواهیم تاریخ بارها و بارها چون مهر سیاهی بر بخت پیشانی مان بنشیند چاره ای جز این نیست.
    نویسنده، شاعر، نقاش و فیلمساز همه بطور مستقیم و یا غیر مستقیم تحت تاثیر شرایط اجتماعی و سیاسی پیرامون خویش هستند اگر دغدغه شان مردم باشد.
    همیشه دل نگرانی شما برای نویسنده های جوان این بوده که مورد دسیسه سیاسیون قرار نگیرند و آزاد اندیش باشند. به عقیده من دل نگرانی شما بس بجا بوده و می باشد. نویسنده می تواند نگاه سیاسی داشته باشد اما در قالب نویسنده و نه در قالب این حزب و آن حزب.
    با سپاس

  5. باور كنيد با دلشوره تا آخر نوشته تان را خواندم.با تمام ايماني كه به عقيده و نقطه نظرتان داشتم.با اين كه سال ها پيش از اين با انديشه هاي شما آشنا شدم..اما اعتراف مي كنم كه با دلشوره خواندم.بگذاريد فقط بگويم متشكرم.همين.

  6. عباس عزيز،
    شايد بهتر باشد من اينجا چيزی ننويسم چرا که بزودی هم را خواهيم ديد و بعد در سيبستان حرف زياد زده ام و لينک به حرفهای دوستانی که حرف حساب زده اند زياد گذاشته ام. اما عزيزا دريغم می آيد که نگويم تو ايران را مساوی با حکومت ايران گرفته ای. برای من جای سوال بزرگ اين است که مردم کجايند؟ هر نوع راه حلی از آنها آغاز می شود و به آنها ختم می شود. تو به عنوان نويسنده از حکومت نااميدی اما اگر اميدی بخواهی داشته باشی به کيست جز مردم؟ می دانم که از مردم نااميد نيستی ولی من اين را در تحليل وضعيتی که به دست داده ای نمی بينم. خود آن حکومت از فکر مردم شب و روز ندارد! از خوف مردم در عذاب است و آن را در رفتار واکنشی اش عيان می بينيم.
    ما نبايد از نقش حياتی مردم غافل شويم و اين غفلت را ضربدر تعداد خوانندگانمان کنيم. دوران دولت-محوری که ناشی از انديشه مارکسيستی بود گذشته است. نمی دانم شايد موضوع بخش دوم نوشته ات مردم اند. ولی تا همين جا هم من گزاره های چندی می بينم که فقط با ناديده گرفتن مردم و رشدی که کرده اند و قدرتی که دارند ممکن است نوشته شود. طبيعی است که برای کسی مثل تو که برای مردم می نويسد تاکيد کردن بر مردم نابجا ست اما نکته اين است که تو ممکن است سياست را زياده حکومتی و کار سياسيون فرض کرده باشی. حال آنکه اين فقط ظاهر ماجراست. به نظر من هر تحليلی که بخواهد تصوير نسبتا جامعی از وضعيت ايران بدهد بدون نظری همه جانبه به مردم و تکاپوی آنها و قدرت سياسی آنها يکجانبه خواهد بود و رهزنی خواهد کرد.

  7. مهدی عزيزم، مرسی از مهربانی‌هات. من در اين مقاله فقط از گرفتاری «ما» مردم نوشته‌ام، به قول جان دوس پاسوس مردم من و شماييم. جنايتکار است هرکس که مردم را گله فرض کند،. بيست و پنج سال است که رسانه‌ها فقط در يک جهت کلمه و تصوير توی کله‌ی مردم ريخته‌اند. می‌دانی؟ تلويزيون ايران را يک ستال در اختيار من بگذار، بعد تماشا کن و ببين چه مردم خوبی داريم. نه؟ يک فضا در دانشگاه به من بده، سالی دو نويسنده تحويل ايران می‌دهم. و تو می‌دانی که من عاشق ايران و انسان هستم. (جنايت است؟ بياييد مرا دار بزنيد!)
    در مقاله‌ی بعدی از مردم، يعنی از توان «ما» حرف می‌زنم. مستند، با استفاده از بيش از صد ای‌ميل و شايد بيش از پنجاه کامنت. البته فکر می‌کنم مقاله سومی هم لازم باشد چون اين يارو اين ششلول‌بند امريکايی بيست و سوم می‌آيد برلين، به همين خاطر اين هفته با کانال اول تلويزيون آلمان مصاحبه دارم که برخی حرف‌ها را آنجا خواهم زد.
    کار نويسنده اما جلوگيری از کشتار و جنايت است. اگر بتوانيم اين رژيم ديوانه را (با اين هزينه‌ی سنگين) از خر شيطان پياده کنيم، دهنه زدن به جرج بوش (با حداقل تلفات) دشوار نيست!
    به روشنی گفته‌ام که سه «راه» وجود دارد، و طبيعی است که من به ترتيب از راه سياسی شروع کرده‌ام، چون راه فرهنگی کمی طول می‌کشد، دلم می‌خواهد ايران من از راه سياسی معضل خود را بگشايد تا من مجبور نباشم به جای رمان از اين مقاله‌ها بنويسم.

  8. آقای معروفی عزیز
    هیچگاه با نوشته های شما در این سایت تا این حد مخالف نبودم
    توضیح سیبستان یکی از دلایل نظر من هست و موارد دیگری که مجال نوشتنش نیست. به جز سرنگونی دولت دکتر مصدق که با رها نگاه کردن به عکس کابینه اون ساعتها اشک به چشمم آورده. اوایل به خاطر کینه تاریخی که در ذهنم شکل بسته بود مجال گذر هیچ گزینه دیگری رو به افکار نمیدادم ولی این اواخر مدام دنبال جواب این سوال هستم که با وجود اتحاد جماهیر شوروی در شمال کشور و اپیدمی کمونیسم چه سرنوشت دیگری در انتظار ایران بود. نه اینکه منظورم توجیه عملکرد حکومتهای غربی باشه. که من برای احقاق حقوق از دست رفته تک تک ایرانیها روزشماری میکنم . منظورم بیان نگاهی دیگر به این جمله از متن شما هست که
    „کاش دخالت نمی‌کردند و ما را به اين روز نمی‌انداختند“
    در ضمن من نگاه روشنتری به آینده ایران دارم. از تاریخ چیز زیادی نمیدونم ولی آیا ایرانیها (بعنوان یک ملت) در هیچ تاریخی با این حد عاشق لذت بردن از زندگی تحصیل موسیقی فیلم کتاب مد پیشرفت و متنفر از خرافه و بت پرستی بودن.
    از کشوری که تا 40-50 سال پیش عروسش شب عروسی ابتدا باید با خان و خانزاده همبستر میشد تا جایی که امروز هستیم راه زیادی هست و شاید 25 سال برای گشودن چشمان مردم بر مهمترین عامل بازدارنده پیشرفت (خرافه پرستی که در قالب اخوند و شیعه گری نمود پیدا میکنه) نیست.
    پاینده باشید.

  9. برايم جالب بود كه هيچكس سخنان سخيف اين جناب مورخ!!! را پاسخ نداده است!!! حتما دوستان شان خود ندانسته‌اند. كسي كه بدون هيچ نام و نشان مي‌آيد و به همه چيز ناسزا مي‌گويد و مي‌رود مشخص است كه دستپرورده چه فرهنگي است…فقط جهت اطلاع يك خياباني هست در تهران به آن مي‌گويند خيابان انقلاب. زمان شاه خائن مي‌گفتند شاهرضا! آنجا مي‌شود چند كتاب تاريخي خوب در مورد ايران باستان، يا زباشناسي، يا چگونگي بازنويسي تورات، يا قوميتهاي ايراني پيدا كرد!!! البته شما به نظر مي‌رسد كه هرگز به اينها نيازي احساس نكرده‌ايد و مطالعات عميقتان همگي در راستاي هفته‌نامه‌‌هاي زرد حوادث -با همان هوچيگري و بدون مرجع دقيق يا معتبر- بوده است….
    و تقبل الله!!!

  10. در ضمن آقاي معروفي عزيز اينقدر نااميد نباشيد….ياد شعر اميد افتادم: „…مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟ / صدا نالنده پاسخ داد: / …آري نيست..“
    كه اگر شاهزاده ميگفت“ مرا آيا اميد رستگاري هست“ لاجرم انعكاس صدايش چنين بود:
    آري هست…آري هست….

  11. يكي از مسائلي، كه به هنگام مقايسه حال و گذشته ايران، ذكر نكرديد، فرار روشنفكران ايراني به هندوستان، و حتي به وجود آمدن سبك هندي، كه قابل مقايسه با ادبيات مهاجرت امروز است، مي باشد.
    به نظر من، با توجه به اينكه شما براي آلماني ها مي نويسيد، كه ايران را دقيقاً نمي شناسند، ذكر مصاديق و جزئيات مي تواند بسيار تاثيرگذار باشد.
    به ياد مي آورم، كه آقاي رفسنجاني، به هنگام گلوله باران كردن شهرهاي عراق، در نماز جمعه گفت: اگر ما تا كنون شهرهاي عراق را با توپ نمي زديم، چند دليل داشت، يكي دلايل انسان دوستانه بود، و يكي اينكه برد توپ هايمان نمي رسيد!!!

  12. سلام آقاي معروفي
    نوشته شما و بقيه دوستان را دنبال مي كنم . من تا كنون براي هيچ كس نوشته ايي ننوشتم و تازه با سايت شما آشنا شدم . همه ي ما به گونه اي در مورد مردم حرف مي زنيم كه انگار آنها صغير هستند و حالا يك حكومتي آمده و پدر مردم را در مي آورد . شايد نگاه من كمي بدبينانه باشد و آنهمه به اين دليل كه من با اين مردم در اينجا زندگي مي كنم . مي بينم كه همين مردم با قضاوت هاي سنگدلانه شان چطور راه نفس كشيدن را بر ديگران مي بندند . همين مردم هستند كه حكومت اسلامي توانست 26 سال حكومت كند . مردم ايران دچار تنگ نظري هستند . همه چيز خوب را براي خودشان مي خواهند بدون اينكه زحمتي براي آن بكشند و دچار بيماري خود بزرگ بيني . اگر بخواهيم براي وضعيتمان دنبال مقصر بگرديم شايد خودمان ( مردم ايران) بزرگترين گناهكار باشيم . نترسيم كه بگويئم اشتباه كرديم . نترسيم كه بگوييم هر كدام از ما آب به آسياب حكومت ريختيم تا توانستيم به اينجا برسيم اگر باز همه ي اشتباها به دليل حكومتهاي غربي باشد ، اگر باز فكر كنيم كه جمهوري اسلامي نمي گذارد مردم زندگي كنند همه ي اينها درست است اما براي يك ارزيابي كافي نيست . اگر باز فكر كنيم كه دستي از بيرون خارج از توان ما است كه كارها را مي چرخاند چه فرقي است بين دوره صفويه ! و حرفهاي آقاي معروفي . ما جايي ايستاده ايم كه مي خواهيم ما را نجات دهند باز مثل بچه ها به قيم احتياج داريم . شايد به قول آقاي فرهنگ رجايي نياز به قيم داشتن براي ما ايرانيان ريشه اش به دوران باستان برمي گردد نه به زمان حمله اعراب .
    بيچاره ملت ايران كه گرفتار شاه شدند ، بيچاره ملت ايران كه گرفتار حكومت اسلامي شدند ، بيچاره ملت ايران كه گرفتار …
    اين درست نيست . لازم است يكباره ديگر به خودمان به فرد ، فردمان نگاه كنيم . چرا اينجا ايستاده ايم ؟ حتي در زندگي خصوصي مان نمي توانيم راه حل منطقي و درست پيدا كنيم ؟ زيرا دائم به خودمان مي گويئم بيچاره من كه زنم . بيچاره من كه مردم . بيچاره من كه بچه ام . من كه مادرم ، من كه پدرم . اما ما انسان هستيم و قبل از پيدا كردن راه حل سياسي ، فرهنگي ، نظامي يكبار بايد بدانيم كه ما انسانيم و همه ي اين حرفها در مورد من انسان است كه مي توانيم بينديشم ، تصميم بگيرم و انتخاب كنم .
    ملت ايران ضعيف و ترسو است و به همين دليل اينجا ايستاده . تمام عمرتان ميتوانيد به همه ي حكومتهاي استبدادي فحش و ناسزا بگوييد اما كار با اين حرفها درست نمي شود . من هنوز نمي توانم در كنار همسايه ام با آرامش و امنيت قرار بگيرم . هنوز وقتي در خيابان راه مي روم بايد مواظب مهاجم پشت سرم باشم . ما با هم دشمن هستيم ، همديگر را دوست نداريم و نمي دانيم چگونه به هم احترام بگذاريم . من به اين مردم اعتماد ندارم كه دائم در حال شكايت كردند هستند و مظلوم نمايي مي كنند و در همان حال دستشان در جيب بغل دستي شان است براي چپاول .
    فقط كافي است كمي نسبت به خودمان منصف باشيم . شايد بتوانيم كاري كنيم .

  13. آقاي معرفي عزيز سلام از آنجايي كه شما خواسته ايد نظرات خوانندگان را بدانيد اين يادداشت را مينوسم.
    در ابتدا چند نكته در مورد يادداشت شما و بهد هم نظرم را مي آورم
    قبل از هر چيز تصوير شما از ايران واقعي نيست نه از آن جهت كه آنچه شما گفته ايد صحت ندارد خير بلكه از آن جهت كه اين تصوير كامل ايران نيست تصوير ايران را فقط حكومت ايران توليد نميكند تصوير ايران نيمه ديگري هم دارد كه مردم آن را توليد و كنترل ميكنند بهمين خاطر است كه آدم وقتي ايران ميرود با چنين تصوير سياهي مواجه نيست
    البته در عين حال آنرا تاييد ميكنم چرا كه اين تصوير محصول تجربه شخصي شماست كه ناشي از چفاي غير فابل قبولي است كه بر شما و دوستان شما رفته و البته براي برخي كه در مبان ما نيستند قطعا سياه تر نيز بوده است
    اما وقتي به عنوان يك نويسنده از شما ميخواهند تصويري توليد كنيد بايد اين تصوير كامل تر از تحربه شخصي باشد.
    اگر چه شما به حوادث تاريخي اشاره كرده ايد ولي در ربط آنها در برخي جاها به حطا رفته ايد مثلا در ابتداي مطلب اشاره به تنبلي شاه سلطان حسين كرده ايد و بعد آنرا به بمب اتم ساختن تشبيه كرده ايد كه شباهت صحيحي نيست چرا كه بمب اتم ساختن حهد فراوان ميخواهد و اميد به جن ها نميتواند به آن شبيه باشند
    اين كه شما گفته ايد آقاي خميني ساخته موتلفه است صحت تاريخي ندارد و آقا آنها را تاييد نميكرده و موتلفه ها بعدا مدعي كل انقلاب شدند و نه تنها انقلاب كه آقاي خميني را هم تصاحب كردند ولي ميدانيد كه انقلاب ايران توسط اينها و گروه هاي ديگر مسلح چپ و راست به پيروزي نرسيد
    شايد شباهت حكومت ايران با هيتلر پذرفتني باشد ولي به طالبان و صدام خير/ ما نميتوانيم رهبري كاريزماتيك آقاي خميني را در انقلاب و سالهاي اول بعد انقلاب را منكر شويم بهتر است تاريخ را درست ببينيم تا بتوانيم مسيرمان را اصلاح كنيم همانطور كه گفته ايد بدون شك تمام مردان و البته زنان بزرگ محصول مردم هستند رضا شاه – آقاي خميني و خاتمي همه محصول مردم هستند پس بهتر است همانگونه آنها و تاريخمان را ببينيم و از تجاربمان و محصولمان درس بگيريم نه آنكه آنرا منكر شويم
    اميد همه ما آن است كه بدون دخالت ديگران به دمكراسي دست يابيم و دوباره نيرويي مثل كودتاي 28 مرداد ما را سر جاي اول بر نگرداند / در تاريخ هيچ مردمي فقط با مبارزه يك نسل به دمكراسي واقعي دست نبافته اند . پس بهتر است به جاي نا اميدي نسل بعد از شما راه را ادامه دهند چرا كه به گمانم در تاريخ جايي به نام بن بست وجود و معنا ندارد
    دمكراسي آمريكايي در عراق تفاوتي با ديكتاتوري صدام ندارد چون در هيچكدام مردم نيروي اصلي نبوده اند و محصول نتيجه مردم كوچه و بازار نيوده است. ما نياز داريم كه خودمان دمكراسي را باعث باشيم بقول مرحوم بازرگان آزادي نه دادني است و نه گرفتني بلكه يادگرفتني است
    به اميد آنروز

  14. آقاي معروفي سلام
    من خيلي وقت است به سايت شما سر نزدم ا لينك به مقاه شما امروز وارد شدم من اصلا انتظار جنين مطالبي را از شما نداشتم . شما كه خودتان هم بله !
    من شما را نويسنده مهرباني مي دانستم كه يك شب مهمان خانه عمو عباس بود شبي ديگر در مهماني عليرضا غفاري ديدم وشوخي هاي دوستانه كه عباس گردون مي خرد و توي جوب مي ريزد تا عباس معروفي ور شكست نشود !وروزي ديگر شنيدم مقاله سفارشي شما سر وصداكرده وروزي ديگر خواندم وشبي در همان جمع دوستان از داريوش باقري شنيدم كه پريدي عباس عليرضا ومهدي تاييد كردند و من مبهوت كه چرا نويسنده رمان زيبا ي سال بلوا كه با خواندنش احساس كردم بزرگ شدم يكدفعه به چنين تبعيد خودخواسته اي رفته ؟
    وامروز مطمئن شدم آب و هواي آلمان و پرداختي هاي دولت وحكومت ايران چنان است كه تبعيد خود خواسته را جذاب تر مي كند .زندگي در آلمان براي تبعيدي خوشبختي ككه كتابهايش در سراسر ايران چاپ وتوزيع مي شود شيرينتر از تحمل سختي زندگي در ايران است .
    نوا تهران ايران

  15. از منافع اقتصادي شان چشم بپوشند تا همين يك لقمه ناني هم كه از ته قيف حكومت در سفره مردم مي چكد، قطع شود!

  16. سلام آقاي معروفي عزيز
    بار پيش كه به وبلاگتان سرزدم نوشته بوديد كه مي‌خواهيد مقاله‌ي جديدتان را با استفاده از نظرات همه بنويسم. من هم خواستم تمامي نظراتم را همان‌‌جا برايتان بياورم. اما گفتم اول فكر كنم، مطلب را هضم كنم وبعد نظر بدهم اين شد كه من هم در حد توان خودم قلم‌فرسايي كردم. نمي‌دانم تا جه حد درست گفته‌ام و تا چه حد به بي‌راهه رفته‌ام. اگر به وبلاگم سربزنيد ونظرتان را بگوييد خوشحال مي‌شوم.

  17. نه معروفي عزيز نه عباس جان.نه دوست دور از وطن.آنجه كه نوشته اي نه راست نيست كه غرض ورزي وبي انصافي است.عباس عزيز من تو را دوست دارم و نه تنها تو را كه هر كسي را كه روزگارش را با نوشتن سر مي كند.اما اين نوشته ات بوي تلخي مي دهد آدم مي ترسد كه به باد فنا دهد تو را اين گونه ديدن.گوهر مراد را به ياد آر عباس آن تنها ي غريب دور از خانه را كه طفلك آنقدر به زمين وزمان گير داد و در آخر آنچه كه تباه كرد جان عزيز خودش بود.موافق نيستم عباس كه هم عصبي هستي هم ناراحت وهم ايران را نمي شناسي اين سرزمين را.هم خميني را نمي شناسي وهم از تحليل دوم خرداد مرحوم عا جز ماندهاي………………….دوست ناديده ام مگر در غربت چيز خورت كردهاند كه اينگونه با دو چشم بسته نگاه مي كني.برادر بشين در آن خانه و كاري بكن كه ما دوباره از ديدت يك اثر اربي ذوق زده بشويم.تنها كاري كه از تو بر مي آيد وچه كاري از اين كارستان بهتر.

  18. سلام عزيز!
    پيش مي آيد گاه آنچنان تلخ شويم و آنچنان تشنه، كه خواب آبهاي شيرين پروازمان دهد از دانه به سيبي سرخ.
    پيش مي آيد گــــــــــاه چون نيش زنبور تــــلخ،
    پيش مي آيد گــــــــــاه چون عسل شيرين،
    برايت براي هميشه شيرين كامي و بالهايي بزرگ و كامروا آرزو ميكنم.
    در كوير تفتيده ي مهركش، خنكاي آب همه ي چشمه هاي زلال نثارت باد.

  19. استاد عزيز و مهربانم باز هم سلام
    از آنجايي که از خواندن مقاله تان کمي تکان خوردم باي بگويم که
    نوشته هاي شما به طور کل دو اشتبان داشت
    اول اينکه : از شما انتظار مي رود که کمي قاطعانه تر تصميم بگيرد
    و دوم اينکه: اشتباه شما املايي بود!!!( پدر عزيزم „حتي“ اينگونه نوشته و
    „حتا „خوانده مي شود نه „حتا“)
    بگذاريد در مورد اشتباه دومتان بگونم که کاش هميشه اشتباه هاي ما اشتباه درم بود….
    اشتباه اول بايد بگويم که منطق هميشه نقطه وسطي است که همه به وجود او راي داده اند. و در مقاله شما کمي اين ترازوي واقع پايين و بالا ميشد و مي چربيد.(منظور اي است که حگومت خميني غلط هست را قبول اما حکميت بوش بر ما بيگانه وارترين ظلم است)
    پدر عزيزم باز هم با کمال پر روهي از شما خواهش ميکنم که به اين کمترين اي ميل بزنيد. شايد ديگر از تکرار اين جمله من در تمام پيغام هايم خسته شده باشيد اما اينقدر ميگويم که من از من خسته و شما از من خسته شويد.
    دوست مهربان / پدر دلسوز و اسطوره هموطنم
    اين کمترين افکار خويش را نياز مند دستان مهربان شما ميدانند.
    دوستدار وجود نازنين شما
    الهام
    15ساله
    از ناکجا…

  20. با درود به آقای عباس معروفی
    بیش از هر چیز می خواهم بگویم ـ همانطور که در صحبتی که اخیرا با هم داشتیم ـ هنوز معتقدم از نظر من شما تنها نویسنده برگزیده 25 سال اخیر هستید. حتی اگر پس از این هیچ اثری خلق نکنید، سمفونی مردگان و سال بلوا کافی است تا شما را در جایگاه ویژه ای قرار دهد. اما لازم دیدم چند خط به عنوان دوست و برادر کوچکتر بنویسم، حتی اگر از لحن نوشته ام دلخور شوی. بدون هیچ تعارفی باید بگویم، این نوشته شما نه مرا که خیلی ها را مات کرد. بی شک اگر اسم شما بالای آن نبود، آنرا در ردیف مقاله های روزنامه کیهان لندن یا ذوب شدگان .. می دیدم.
    نوشتید که « … و من که در ژورناليسم سياسی و اجتماعی و عشقی و بهداشتی و فرهنگی، حضور داشته‌ام، خوب می‌دانم که سياستمداری يک علم توأم با تجربه است…»
    استاد عزیز مگر امور دیگر منجمله ادبیات و نویسندگی، علم توأم با تجربه نیست؟ از قضا این دو وجوه تشابه بیشماری دارند. منجمله نویسنده مانند سیاستمدار باید جایگاهش را بشناسد، مردمش را بشناسد و جامعه اش را بشناسد و از همه مهمتر سخنش را بسنجد و آنوقت… با این تفاوت که سیاسمتدار برای احراز قدرت دست به اینکار می زند ـ که شما خود اشاره کردید ـ اما نویسنده برای دستیابی به روح انسانی.؟!
    شما به هر دلیلی این مقاله را نوشته باشید، چنان ناشی گری کردید که به هیچ وجه در شأن شما نبود. اینکه حکومت فعلی با حکومت صفویه مشابهاتی های داشته است، ـ که باز از قضا شبیه بوده و زیاد هم شبیه بوده ـ یک موضوع است و مقایسه ای اینچنینی شما یک موضوع دیگر است. اینکه حکومت اسلامی و بدتر از آن شخص خمینی وابستگی هایی !! با جریاناتی یا جریانی به نام موتلفه اسلامی داشته یک موضوع است و اینکه آنرا ساخته پرداخته جریان موتلفه اسلامی پنداشتید موضوع دیگر، اینکه انتظار گاندی بودن از خاتمی داشتن و اینکه همه اش سخن از رژیم راندن و مردم را فراموش کردن. اینکه این چنین ناامید شدن و این چنین همه چیز را سیاه دیدن و … چه معنایی می دهد، این سخنان را می توان پای چی گذاشت. براستی این درک شما از جامعه، مردم و تحولات ایران است! آیا باور دارید، بایستی مانند گروهی زخم خورده بدبخت چشم به سوی بیگانه دوخت ـ همانها که روزی از جور ستم شاهان چشمشان به تازیان بود و روزی از ظلم و بیداد صفویه به افاغنه ـ اینک نیز از جور آخوندها به امریکا، تا این فرشته نجات بیاید بمب بریزد و آخوندها را ببرد و دمکراسی امریکایی به ارمغان بیاورد، اگر نه این نوشته چه معنی می دهد: «… اين حکومت ادامه‌ی همان تجربه‌هايی است که جهان از طالبان و صدام حسين و استالين و هيتلر داشته، و البته با اندکی تفاوت.»
    چرا می خواهیم فراموش کنیم که تحقق دمکراسی نه از بیرون می آید و نه با تغییر رژیم بدست می آید و نه تقدیم می شود. ضمن اینکه حرکتش کند و بطئی و آرام است. که از قضا حرکتش در جامعه آغاز شده. باز از قضا چندان هم کند نیست. برای همین دشمنان دمکراسی به دست و پا افتاده اند، برای همین است که روزنامه های رامی بندند، سایت ها را مسدود می کنند، کتابها را می سوزانند. قلم ها را می شکنند، زبان ها را می برند، نفس ها را قطع می کنند … اما نبايد ترسيد. نبايد جا زد، چون بایستی توانش را داد، بایستی جورش را کشید، بایستی بهایش را پرداخت . وگرنه نتیجه ای در بر نخواهد نداشت.
    می دانم جفا کشیده ای، اما بایستی خویشتندار باشی. مگر نگفتم که منهم در مدت ده سال « کتابفروشی ام را به آتش کشیدند، اموالم را به یغما بردند. سرمایه ام را مصادره کردند. بیش از بیست بار دستگیر و زندانی شدم که مجموعا دو سال در زندان بودم. دوبار شلاق خوردم و مجبور بودم مدت پنجسال خودم را معرفی کنم و بهشان سلام بکنم و …اما اینها نباید دلیلی شود که احساسی شویم.
    گفتنی زیاد است، اما نمی خواهم سرتان را درد بیارم، این چند خط را نوشتم چون دوست ندارم عباس نازم را مضحکه کنند، دوست ندارم پایش را به چیزی و جایی بکشانند که نه توانش را دارد و نه کار اوست و نه جایگاه اوست. تو با نوشته هایت نه تنها در قلب من که در میان بسیاری از مردم جای داری، قدر آنرا بدان. باور کن که دشمنان همین را می خواهد. اگر روشنفکران ما سیاست نمی دانند، لااقل کمی با هوشیاری عمل کنیم و حرف بزنیم. باز از بخت بد هرچه روشنفکران ما سیاست نمی دانند، آخوندها می دانند، خوب هم می دانند. چند تا نیش می زنند، چندتا زخم می زند، عصبی ات می کند. گیج ات می کند. بعد که چیزهایی گفتی که دلش می خواست. آنوقت می گوید: هان … گوش کنید… بشناسید … مگر تا حال نکرده است. فراموش نکن زیر ذره بین هستی! باید کار خودت را بکنی ، همان که توانش را داری. همانگونه که زندگی را تجسم می بخشی. زندگی انسانی. خودش بهترین سیاست و مقاله سیاسی است. فلان دولت و فلان جریان و … ولش کن. بیاد داشته باش کلمه کلمه نوشته ات. جمله جمله سخن ات را بالا پایین می کنند. هر حرفی بزنی هر سخنی بگویی. می شکافند… برایت آرزوی موفقیت می کنم.
    علی آرام.

  21. من با كتاب سمفوني مردگان با شما آشنا شدم و دردهاي شما براي من بيگانه نبود ,همه ما تا حدودي آنچه بر ما رفته كمابيش درك مشترك داريم.
    ابتدا لازم است كه بگم دكتر سيد جواد طباطبائي در خصوص آنچه شما در مقدمه مفروض خود در نظر گرفته ايد برخوردي كارشناسانه و وسيع انجام داده اند.
    اما واقعيات موجود در ايران مثل خوره مغز افرادي رو كه داراي درك حقيقي از اجتماع خود هستند خورد مي كنه.در ضمن همه ميدانيم چه شده ,ديوارها رو هم ريختيم ,آيا مي توانيم بر مخروبه خود خانه اي جديد بسازيم.من و افراد مانند من نگران از ترسيم فردائي بدتر از امروز براي ايران هستند.
    هر سه راه حل شما كه در ابتدا بيان كرده ايد ما رو گرفتار در بازيهاي زباني مي كنه كه در پايان نمي شه راه حلي جدا از سه راهي بياني شما جستجو كرد.
    گاهي بايد توجه داشت كه درك ريشه ها ما را با راهي رهنمود مي كنه كه فراي سه راهي شما در جستجوي زندگي بهتر بود.
    شايذ يكي از راه حل ها تكيه بر فرد باشه كه مي تونه فراي سه سه راهي شما كاربرد داشته باشه.
    در پايان لازم به ذكر است آقاي بوش زماني عراق را اشغال كرد كه از 1991 تا 2003 تخريب گسترده كرد. اين مي تونه يكي از سه سناريوي موجود براي امريكا در مورد ايران باشه و بايد توجه داشت امريكا تجربه عراق رو همراه خودش داره.
    بااحترام بيش به شما به خاطر پركردن بخشي از فضاي زندگيم به خاطر داستان زيباي سمفوني مردگان.
    امیر.ش

  22. معلم خوب و گرامي« عباس معروفي»
    بر عكس خيلي از آقايان! يا خانم ها ! كه به شما توصيه مي كنند كه در اين وادي گام نگذاريد، من به نگاه تيز بين شما و تلاش تان براي شكستن بسياري از ‹تابو› ها حتي به قيمت انكار شدن! ايمان دارم، و كارتان را و كوشش تان را ارج مي نهم.يادم هست «سيمين دانشور» مي گفت:«وقتي آدم مهاجرت كرد و ريشه اش اينجا نبود نمي تواند محيط و رويدادها را به روشني تصوير كند.»اما من شما را تا حدودي در اين موارد مستثني مي بينم، و اما بعد….
    در حوادث هجدهم تيرماه 78 و خرداد ماهِ پارسال وقتي قداره بندانِ مَركب نشين،« جانم فدايِ رهبر» گويان سر ها مي شكستند و سينه ها مي دريدند، باور كردم كه كودتاي 28 مرداد را به رغم همهِ حرف ها و مستندات تاريخي نه آمريكا يي ها كه همين فداييان! به انجام رساندند .
    من هم مثل خيلي هايِ ديگر بر اين عقيده ام كه آزادي را هيچ چكمه پوشي چه ايراني و چه آمريكايي نمي تواند به ارمغان آورد. اما اين را در همهِ اين سالها فهميده ام و فهميده ايم كه‹ زبانِ›!! آقايان زور است و بس.و مگر نه اينكه همين هفتهِ پيش امام جمعهِ ! اصفهان به اين نتيجهِ گهربار نايل آمده بودند كه بايد شمشيرها را برداشت و همه را به اسلام! دعوت كرد.(!؟!)
    اما استفاده از زور آمريكايي عواقب خوشي در پي ندارد، در افسانه هايِ مذهبي نيز كه تمامِ قدرت در دستانِ خداوند است هر گاه به طور مستقيم در امور بشر دخالت كرده است جز طوفان و رعد و زلزله و خرابي نتيجه اي نگرفته است و به راستي اگر در طوفان نوح! همهِ انسان هاي گنهكار از ميان رفتند، پس چرا ما امروز در بهشت زندگي نمي كنيم!!
    من به قدرت ارادهِ انسان ها بيشتر از هر قدرتِ ديگري اعتقاد دارم.من هنوز راي دادن انسان هايي را كه در خرداد 76 آمده بودند تا كشورشان را آزاد و آباد ببينند فراموش نكرده ام و بر عكسِ خيلي هايِ ديگر اين را توطئهِ آخوندها برايِ ادامهِ حيات شان نمي دانم، چرا كه صداي لرزان «علي محمد بشارتي» (وزير كشور آن موقع) را كه مي گفت:« كاريش نمي شود كرد راي ها را درست ! اعلام كنيد»، هنوز به ياد دارم.تنگي نفسِ خيلي از آقايان را كه با هيچ اسپري و ترياقي! درمان نشد.و صدايِ دو رگه و ترسانِ آقا! را براي تشكر از ملتِ بزرگوار ايران.(!!!)
    اما نا اميدي اين روزها را هم درك مي كنم ،و بيرون آمدن غول ها را از شيشه ها مي بينم ، و مي دانم اگر امروز كاري نكنيم ،فردايِ بدتري خواهيم داشت،ولي راهي بجز استفاده از ‹زور› باقي نمانده است ! و باز مي گويم، به قدرت انسان ها اعتقاد دارم نيرويي كه مي تواند كوه ها را جا بجا كند حتي اگر در زير آن، نيرو گاه هايِ اتمي پنهان كرده باشند،نيرو ها را جمع كنيم و رفراندوم را برگزار كنيم ،با خرج كردن از جيبِ حكومت(!؟!) ، چگونه؟! در 27 خرداد 84 به پايِ صندوق هايِ راي برويم !، با يك ماژيك قرمز برايِ نوشتن يك «نـــه» بر رويِ برگه هايِ راي، در هر كجا كه هستيم داخل و خارج از كشور ، دست در دست هم ، و البته فردايِ آنروز به خيابانها بياييم، برايِ برگزاريِ يك انقلابِ مخملين!.قول مي دهم با قرمز كردنِ همهِ صندوق هايِ راي اين بار نه ترس را، كه مرگ را در چهره هاشان خواهيم ديد. و فرداي آن روز هيچ قداره بندِ موتور سواري نخواهيم ديد.
    اگر امروز اين كار را نكنيم ، شرمندهِ فردايمان خواهيم بود، همان طوري كه اجدادمان را امروز جز شرمندگي چيزي نيست.
    زمان براي يكي شدن و تبليغات داريم ، و كمك، كه اين روز ها فكر مي كنم مي شود رويِ خيلي ها حساب كرد .ما دسترسي آسان و راحت به اطلاعات را نياز منديم و همين.
    من اين را باور دارم ، شما چطور؟!

  23. آقاي معروفي فكر نمي كردم اين قدر بي طاقت با شيد .درست است وبلاگ ملك شخصي حضرت عالي است اما وقتي مطلبي براي همه آنانكه به وبلاگتان دسترسي دارند مي گذاريد حداقل طاقت ديدن وخواندن نظراتي كه مطابق ميلتان نيست را داشته باشيد .شما كه چندين سال است در هواي آزادي نفس مي كشيد وزندگي مي كنيد چرا هنوز ياد نگرفته ايد ؟ چرا شعار مي دهيد ؟ جمهوري اسلامي هم مثل شما فكر مي كند كه مردم را دچار معضلاتي از جنسي كه در بخشهايي از مطالبتان اشاره كرديد , مي كند .
    مرسي
    نوا احمدي
    تهران ايران

  24. خانم نوا احمدی،
    نمی دانم منظورتان از اين کامنت آخری چيست؟ کامنت قبلی شما که بی کم و کاست سر جاش است. همان کامنتی که مربوط به يک مهمانی خصوصی است! و می بينيد که ما در خانه ی شيشه ای زندگی می کنيم.
    نوشته ايد: «و امروز مطمئن شدم آب و هواي آلمان و پرداختي هاي دولت و حكومت ايران چنان است كه تبعيد خود خواسته را جذاب تر مي كند.»
    هرگز نديده ام در هيچ جايی و هيچ ملتی که نويسنده شان را مدام مزدور خطاب کنند و با افتخار سر بر بالين شب بگذارند! به همين راحتی انگ و اتهام زدن، و آرام گرفتن، از اين ميراث حزب توده در شگفتم!
    به خانم والده سلام برسانيد.

  25. آقای معروفی عزیز
    فکر نمی کردم حاصل اظهارنظرهای ما در کامنت مطلب قبلی شما چنین چیزی از کار درآید و دیگر اینکه باورم نمی شود که عباس معروفی هم به علت خارج نشینی دچار بیماری عدم درک فضای ایران شده باشد. متاسفانه مقاله شما علی رغم داشتن نکات صحیح دچار شتابزدگی و احساسات شده است.سعی میکنم به طور خلاصه و مورد به مورد نظراتم را برایتان بیان کنم :
    1- خمینی ساخته و پرداخته هیئت موتلفه نبود . هیئت موتلفه همیشه حامی نهاد روحانیت بود بعد از انقلاب از این سابقه خود و نزدیکی با روحانیون استفاده کرد و قدرت گرفت . با آمدن خامنه ای این مساله شدت یافت تا جایی که آنها با بزرگنمایی بیش از حد و غلو نقش خود در انقلاب امتیازهای زیادی بدست آوردند و حکومت ملک طلق آقایان شد. خمینی ساخته کسی نبود جز باورهای عمیق مذهبی مردم و فقدان رهبری بعد از فوت آقای بروجردی و زیرکی اش در استفاده از زمان در سال 42 . فراموش نکنید که انقلاب را خوب یا بد او رهبری کرد یا حتی تملک کرد و به تدریج تمام گروههای سیاسی را از صحنه کاملا خارج ساخت و این به هوش احتیاج داردو با بازیچه دست هیئت موتلفه بودن کمی ناسازگار است. مگر اینکه دچار توهم توطئه شده باشیم.
    2- مردم ایران بیست سال آخوندها را تجربه کردند به همین دلیل خاتمی را زاییدند اما نه در قامت خمینی. بعد از گذشت بیست سال بسیاری از آنها که به خاتمی رای دادند حالا خمینی را خوب میشناختند . فراموش نکنید که دوم خرداد بیشتر یک نه به آنچه گذشت بود – و خمینی هم جزو گذشته ها – تا یک آری به خاتمی.
    3- درست است که خاتمی بسیاری از انتظارات حداقلی ما را هم برآورده نکرد اما ما با چشم باز به او رای داده بودیم و از او انتظار معجزه نداشتیم می دانستیم او هم آخوند است از حوزه بیرون آمده و از چه تفکری دفاع میکند بعلاوه اگر در ایران بودید تفاوت بین پیش از دوم خرداد را با زمان حال به راحتی درک میکردید این اندک تمام توان خاتمی با توجه به امکانات و شرایطش بود و هر چند اندک است و حرکتی لاکپشت وار اما از رویای پرواز قطعا بهتر است.
    4- “ اصلاحات هم با اين قانون اساسی هرگز امکان ندارد“ قید هرگز در این جمله شما جای بحث دارد این مقدار اندک را هم کسی باور نداشت ولی شد.از اینجا به بعد را هم گذشت زمان ثابت میکند. آقایان در این سالها نشان داده اند که در مقابل فشار چه داخلی چه خارجی کوتاه می آیند البته به شرطی که سمبه پر زور باشد .
    5- “ مگر اتفاق خاصی بيفتد، مگر خدا کمک کند، حالا ديگر کاری از دست کسی ساخته نيست. حالا ديگر ايران کشوری است ورشکسته که در بن‌بست وحشتناکی قرار دارد. “ این اتفاق خاص چیست؟ حمله آمریکا؟ این خدا همان خدای آقای بوش نیست که به او ماموریتی الهی داده است؟ ماهنوز نمرده ایم آقای معروفی ! خدا هم تا آنجا که من می دانم تابحال از آسمان به زمین نیامده است. ایران کشوری ورشکسته نیست این جمهوری اسلامی است که در بن بست است .پس مردم در معادلات شما کجا قرار دارند؟ توده ای هستند بی اثرکه هیچ کاری از آنها بر نمی آید ؟ درست است که ایرانیها اصولا تحملشان زیاد است و به علت محافظه کاری ذاتی دیر دست به حرکت میزنند اما هیچ نقشی برای آنها قایل نبودن نیز اشتباه است.
    6- هیچ تغییر سیاسی یا فرهنگیی یک شبه و سریع السیر امکان ندارد مگر یا انقلاب باشد یا کودتا یا اشغال نظامی . حداقل من یکی مطمئنم که تغییر حاصل از این سه حرکت هر چه باشد اصلاح نخواهد بود. انقلاب و کودتا را خودمان تجربه کرده ایم اشغال را هم داریم میبینیم . آقای معروفی اصلاحات با صبر و حوصله ممکن می شود رفرم به آرامی صورت می گیرد حرکت شتابزده و بنیادی اصلاح نیست انقلابی گری است. فراموش نکنیدآن کشور هایی هم که اکنون به جایی رسیده اند در گذشت زمانهای طولانی در این جایگاه قرار گرفته اند نه یک شبه و یک ماهه و یک ساله. به قول مهندس بازرگان زود تند سریع آنهم از نوع خوبش امکان ندارد.

  26. نمي دانم تا به كي مي خواهيم به خودمان هم دروغ بگوييم. تا به كي مي خواهيم بترسيم. تا به كي مي خواهيم نگوييم و نبينيم.
    در افغانستان و عراق انتخابات آزاد برگزار شد. اگر بعد از انتخابات به آزادي نرسيدند ديگر عرضه و غيرت خودشان است و لي مهم اين است كه ديگر نه از طالبان نشاني هست و نه از صداميان.
    با شما موافقم آقاي معروفي

  27. آيا جامعه ايران شبنه هند بو د تا گاندي بار آورد؟ بالاخره جامعه مقصر است كه خميني و خامنه اي را سر كار آورد؟ معناي مردم سالاري بس چيست؟ از اين گونه تناقضها زياد است.

  28. سلام.با بعضي از حرفهاتون موافقم اما فكر ميكنم در ارزيابي ها دچار مشكل شدين. بنظرم نگاههايي كه بدنبال انسانهاي آسماني ميگردند مشكل ساز هستند.لزومي ندارد از آقاي خاتمي انتظار داشته باشيم گاندي باشد و فكر ميكنم اگر نگاه مردم به شخصي مثل آقاي خميني منطقي تر بود وضع بهتري را پيش رو داشتيم ، مردمي كه در روند انقلاب بسيار فعالانه عمل كردند بعد از روي كار آمدن جمهوري اسلامي به كناري رفتند و براي امام جديدشان صلوات فرستادند چون تنها آمدن شاهي را طلب ميكردند كه به مذهبشان احترام بگذارد فكر ميكنم من و شما هم در اين محيط بهتر از آن نخواهيم شد. دوم اينكه حكومت كنوني را نمي توان كاملا با دوران صفوي قابل قياس دانست به دلايل بسيار كه خودتان هم مطمئنا به آنها واقف هستيد . سوم اينكه آقاي خميني با موتلفه مشكل داشتند و اگر كمي دقت كنيد مي بينيد كه حتي آوردن اسم افرادي مانند نواب صفوي و … هم بعد از به رهبري رسيدن جناب خامنه اي باب شد. به هر حال چه دوست داشته باشيم چه نداشته باشيم به نوعي آقاي خميني تفكر جديدي را در محيط حوزه و مذهبي دوره خودشان آورده بودند كه با نگاه سنتي گروههايي مثل حجتيه و موتلفه در تضاد بود هر چند كه اين تفكر جديد به مرور زمان و به دلايلي به تحجر كشيده شد شايد اين صحبت ها در كليت موضوع تغييري ايجاد نكند اما انتظار ميرود مقالات شما تفاوت عمده اي داشته باشد با مقالات و ارزيابي هايي كه ازديگر گروه هاي مخالف و منتقد حكومت ميخوانيم

  29. خوب، واقعا ایمان آوردم قلمی که بازیگر ماهر قصه پردازی ست لزوما نباید بازیگر موفقی هم در ژورنالیسم باشد. البته واقعا زحمت کشیدید جناب معروفی اما متاسفانه مقاله تان پر از ایراد بود؛ هر چند می توان لابلایش تلاشتان را برای انصاف ورزی پیدا کرد و ستود و ستود…راستی این آخری را نفهمیدم: شايد بتوانيم از اروپا توقع داشته باشيم که از منافع اقتصادی‌اش مدتی چشم بپوشد، و رابطه‌اش را با رژيم اسلامی به نفع مردم و آينده‌ی ايران قطع کند. اين تنها راهی است که از جنگ جلوگيری می‌کند.خیلی لاز م نیست حافظه انسان قوقی باشد. اروپا که هیچ، آمریکا و آسیا ووو همه رابطه ان را حسب دستور سازمان ملل با عراق صدام حسن قطع کردند. آخر چه شد؟ هنوز کسی نمی داند چند ملیون کودک در اثر قحطی رفتند زیر خاک تا قائد اعظم نفت قاچاق وارد کند و جیبش را فربه. این وسط تنها مردمند که به حساب نمی آیند آقای معروفی…

  30. متاسفانه درد ما درد قهرمان خواهي است. دوست عزيزي كه از آقاي خميني به عنوان مبدع طرز تفكر نوين اسلامي ياد كرده اند دقت كنند كه شما اگر كدو حلوايي را هم بر اريكه قدرت بنشانيد و برايش سه تا سه تا صلوات بفرستيد تبديل به غول بي شاخ و دمي ميشود كه فقط با بمب افكن هاي آمريكايي قادر به نابوديش خواهيد بود.

  31. (به پيام) دوست عزيز. اشتباه نكنيد. خميني باهوش نبود همانطور كه هيتلر باهوش نبود. آتش زدن دنيا كه نياز به هوش ندارد! شرايط اجتماعي است كه از آدم هاي ساده هيولا مي سازد. خميني و هيتلر هر دو عاجز از فهم مدرنيسم و در هراس از آن به سر مي بردند براي اينكه توانايي درك اش را نداشتند! حالا چگونه آنها را باهوش بناميم؟! نه خميني و نه هيچ آخوند ديگري نماينده’ فكري جامعه’ ايراني نيست. نماينده’ تفكر ايراني،امثال زرتشت و خيام و حافظ اند. باهوش دانستن خميني مثل اين مي ماند كه عطاالله مهاجراني را متفكر بدانيم! در حالي كه اعدام هاي انقلابي كه بسياري از نخبگان گروههاي سياسي مختلف را به كام مرگ فرستاد و تبعيدها و مهاجرت هاي اجباري الباقي بازماندگان باعث شده است كه مهاجراني لقب پر افتخار متفكر را با خويش به همراه بكشد! درست مثل اينكه تمام اعضاي ليگ حرفه اي فوتبال ايران را اعدام كنيم تا حسن خلو از بازيكنان دسته دو فوتبال، عضو تيم ملي بشود!

  32. آقاي معروفي
    من كه هنوز از نتيجه گيري پاياني شما در اين مقاله در عجبم! بنده تا آنجا كه گفته ايد مشكل ايران، راه حل سياسي و فرهنگي ندارد، موافقم. چون همانطور كه شما هم گفته ايد اين رژيم ماهيت ديكتاتوري دارد و اصلاح پذير هم نيست. آقايان خود را ولي مردم در هر دو جهان مي دانند و به هيچ صراطي حاضر به دست كشيدن از تفكرات باطل خويش هم نيستند. ولي چرا راه حل نظامي را نفي كرديد؟! وقتي راه حل اول و دوم بسته باشد، خوب طبيعتا ناچار به قبول راه حل سوم هستيم ديگر.
    با حسن نيت و احترام

  33. با سلام و احترام خدمت آن دوستي كه از املاي كلمه حتا ايراد گرفته اند بايد خاطر نشان نمود كه بر اساس مصوبه فرهنگستان فرهنگ و ادبيات فارسي املاي كلمات با الف مقصوره به علت ريشه عربي بايد بصورت الف كامل تغيير يابد. مثال : موسي ——–موسا و …………..
    متاسفم كه به جاي نقطه نظرات سياسي نقطه نظرات فرهنگي خود را ارسال مي كنم.

  34. اين كامنت را در آخرين پست تان نيز گذاشته ام :
    همان‌طور كه من به يك انرژي (ميتواند خارجي باشد!) براي اين تغيير وضعيت نيار دارم و بدان معتقد! هر كس ديگري هم ميتواند مخالف آن باشد دم از اصلاحات نرم نرمك و هزار كوفت ديگر بزند! خب بزند! … اصلن راي گيري كنيم ببينيم مردم هنوز توده متراكم بي مغزاند و مي خواهند بدبختي بكشند يا اين كه اين تهديد را (حمله آمريكا) مي خواهند به فرصت تبديل كنند (هر چند به ناچار!)“ ..
    و از قياس مع الفارق تان (حمله محمود افغان با حمله آمريكا!) متعجب شدم!
    ولي از اين‌كه راه‌حل را در اصلاحات و كار فرهنگي نديده‌ايد خوشحال!

    ديگر چه بگويم؟ چه بايد بگويم؟ اصلن چرا بايد بگويم؟ …
    روح مان فرسوده و بيمار شد!
    بگذار اين تنِ ما نيز بميرد!
    بي هيچ مقاومتي!
    بي هيچ سازشي!
    بي هيچ انتخابي!
    من باشم! يا نباشم!
    چه فرق دارد!

    آه!
    ما چقدر تنهاايم!

    آري آقاي معروفي! استاد عزيز و گرامي! نويسنده „سال بلوا“ و „سمفوني مرده گان“ كه شب هاي بي فروغ مان را در دانشكده، در اون سال هاي خفقان و بگير ببند، تنها دست آويزمان بود! … من نيز چون تو مي گويم :
    بي ستاره ام نكن!

  35. خيلي ممنون واقعا دستت درد نكنه.تو مرا به اعتقادي كه به امام خميني و آيت الله خامنه اي داشتم راسخ تر كردي.
    تا كي قصد دروغ گويي داريد؟مردم ما نه به زرتشت كه به اسلام عقيده دارند.
    تو خطابت مي كنم چون ارزش شما شدن نداري.
    بد نيست بداني اين كشور بزرگ فقط تهران نيست.اين جا ايران است.كشوري كه مردمش با وجود سختي كشيدن هنوز مسلمانند.چه مي گويم؟تو كه درد نكشيده اي چه مي فهمي؟تو كه آن روز هاي سخت جنگ را درك نكرده اي چه مي فهمي؟با اين همه ايرانيان هنوز مسلمانند.اين را مطمئن باش.ايران تنها تهران نيست.تهران شهري از ايران است.به اين كه نهايت روزي 1000 نفر از وب لاگت بازديد مي كنند افتخار مي كني؟با همين لشگرت به ما حمله كن.حمله ي فرهنگي يا نظامي يا هر جور دوست داري.ببين كه برنده مي شود.نويسنده ي معروفي هستي كه باش.براي خودت و همان لشگر پوشاليت.
    در نهايت به تر است بداني تعداد كمي از مردم از اينترنت استفاده مي كنند.پس زياد به اين لشگرت نناز.(به آن پنجاه كامنتت.)

  36. با درود
    مقالهء بسیار سودمندی است. مردم ایران و یا هرجای دیگر دنیا وقتی حکومتی دیکتاتوری و فاشیستی بر آنها حکومت میکنند حرفی برای گفتن ندارند حرف زدن به معنای آزادی بیان مساوی خواهد بود با نابودی آن شخص یا آن دسته و گروه. این نوع حکومتها بسیار به یکدیگر شبیه هستند به تشکیل و برپایی حزب نازی در آلمان به رهبری هیتلر اگر نگاهی و یا بهتر مطالعه شود نکات مشابهی را با حکومت فعلی ایران باز می یابیم تشکیل گروه های اس اس و اس آ به مانند گرو های چماقدار جمهوری اسلامی است یا شعارها همان است آلمان برای آلمانیها و در مقابلش ایران برای ایرانیها (ایجاد حس ناسیونالیستی به مفهوم سطحی آن برای بهره بری) قتلهای زنجیره ای همانطور که میدانید هیتلر هم روزنامه نگاران و دگراندیشان را ترور کرد دانه به دانه از بین برد. کشتار جمعی یهودیان که در ایران نقطهء مقابلش را میتوان از وضع بهاییان و اقلیتهای قومی و مذهبی یاد کرد.
    به عقیدهء من شما درست بیان کرده اید. به یک مسئله ای که من در اینجا به آن متوجه شدم عنوان خارج بودن از ایران است و این را بر شما ایراد گرفته اند در صورتی که درست عکس آن است شخصی که در خارج از ایران جریانات بهتر میتواند دنبال کند چرا که فارغ از سانسور حکومتی است و خبرها را ناب دریافت میکند افرادی که در ایران هستند تا آنجا که من میدانم با مشکلاتی فراوانی روبرو هستند. خوب این اطلاعاتی که از جاهای مختلف دریافت میکنید نمای بهتر و روشنتری را در برابر شما میسازد پس بنا بر این نتیجه گیریها نیز صحیح تر است.
    نقش هیئت مؤتلفه و انجمن حجتیه و آنهایی که در این مجامع پرورش یافته اند در جمهوری اسلامی ایران هرگز از نباید و نخواهد از یاد رفت. من اطمینان دارم که روزی (که شاید امروز هم باشد) مردم ایران اینان را به عنوان یکی از خائنین ترین و مزدورترین افراد باز خواهند شناخت و جنایتشان را هرگز فراموش نخواهند کرد.
    تار و پود رژیم حاکم طوری تنیده شده و پایگاه اجتماعی آن بر روی افکاری بنا شده که حتا با تغییر قانون اساسی هم ملت باز شاهد ترور و اعدام انقلابی از سوی گروه های مختلف جهادی و توحیدی زیرزمینی خواهد بود.
    من متأسفانه هیچ راهی بجز راه حل سوم شما نمی یابم زیرا نه سیاسیون ما هدفی دارند و نه پایگاهی در بین مردم. همه هم را از بین برده اند، رژیم حاکم در هرجا تخم نفاق را به سرعت می پاشد و شوربختانه هم میهنانم توجه ای به آن ندارند و بیشتر به دنبال منافع گروهی هستند تا منافع ایران.
    پاینده ایران
    پیروز باشید

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert