To provide the best experiences, we use technologies like cookies to store and/or access device information. Consenting to these technologies will allow us to process data such as browsing behavior or unique IDs on this site. Not consenting or withdrawing consent, may adversely affect certain features and functions.
The technical storage or access is strictly necessary for the legitimate purpose of enabling the use of a specific service explicitly requested by the subscriber or user, or for the sole purpose of carrying out the transmission of a communication over an electronic communications network.
The technical storage or access is necessary for the legitimate purpose of storing preferences that are not requested by the subscriber or user.
The technical storage or access that is used exclusively for statistical purposes.
The technical storage or access that is used exclusively for anonymous statistical purposes. Without a subpoena, voluntary compliance on the part of your Internet Service Provider, or additional records from a third party, information stored or retrieved for this purpose alone cannot usually be used to identify you.
The technical storage or access is required to create user profiles to send advertising, or to track the user on a website or across several websites for similar marketing purposes.
54 Kommentare
و من به تو فکر می کنم، پدرم.
روی انتها
یا زیر خاطره
مدفون و خسته
چروک خورده در دستانم آه می کشد
یک خاطره
یک انتها
در انتهای بیست و هفت سالگی، تمام حس عاشقی ام را در اینجا و در پست آخرت می خوانم. چه قشنگ می نویسی. چه حس شیرینی در کلمات تلخت موج می زند. گردون نگری ز قد فرسوده ی ماست. استاد معروفی….
دستانم را باز مي كنم
زير باران دفترِ خاطره
می خواهم گونه هایم را نوازش کنی
با شبنمِ
با نسیم
و با نفس های گرمت
به راهم ادامه می دهم
با توانی مضاعف
از خاطرهِ بازی هایی که می کردیم
مثل هميشه با احساس.
و ممنون که احساساتتون رو با ما سهيم ميشيد.
سلام! آدم گاه در هوای اينجا عجيب نفس تازه می كند.
…
…
…
سال تازه بر شما مبارك! و راستی، چه باورنكردنی وقتی پيام دوستیتان را شنيدم. شاد شدم و افتخار كردم. 🙂
و شما خيس شديد در دفتر خاطره ها و زمين خيس شد از خاطره سنبل نوروزي…
گاه خاطره ها با هر نفس می آیند و می روند. گاه فقط خاطرات در نیمه های شب. در دل خسته تنهایی لالایی می خوانند و صدایشان به گوش هیچکس جز تنهایی نمی رسد. خاطرات در ذهنهای ساکت تنها صداهایی هستند که به گوش می رسند و ای کاش …
و شايد سفر براي رسيدن نيست.
او ميرود و تنها وهمي خاطره انگيز از سايه اش در كنار پيكر مجروحم جان ميگيرد .آغوشي پر از خيال و صداي مداوم اشكهايي كه نبودش را بر من باريد…
خاطرات عشق بر منظر نگاهم نشست.استاد قلمتان هماره سبز باد
اين براي من فقط زيبا نبود
باراني بود
باراني
…
سلام زيبا بود . واقعا خسته نباشي موفق باشي…….
ياحق
سلام آقاي معروفي عزيز. سال نو مبارك. كتابم را از طريق دوستي ديروز روانه كردم و اميدوارم به زودي به دست شما برسد… قربان شما . يوسف عليخاني
آه اسفنديار مغموم/تو را آن به كه چشم فرو پوشي….نميدونم چرا اين روزا همش اين شعر رو زمزمه مي كنم.
هميشه گفته ام كه بشر اختراعاتش يكي در ميان خوب بوده… مثلا قطار خوب بوده… اتوموبيل نه… سينما خوب بوده… تلويزيون نه… ولي بهترين اختراعش همين اينترنت بوده… وقتي فكرش را مي كنم… كه ميتوانم براي آقاي عباس معروفي پيامي بگذارم… روي وب لاگ شخصي اش… چيزي كه شايد بخواند… خيلي ذوق زده ميشوم… باور كنيد… اين در حد يك معجزه است… آقا عباس من سه تا از كتابهايت را خوانده ام… نظرم اهميتي ندارد چون ميدانم خيلي آدمهاي مهمتر از من در رابطه با آنها نظر داده اند… من فقط ميخواهم بگويم… ممنون… ممنون… هيچوقت از كاري كه ميكني احساس بدي نداشته باش… خوش باشي……. و موفق.
و من هم به تو فكر مي كنم،….
باران را دوست دارم ..
امروز هم برف آسمان شهر را رها نكرده است
فكر مي كنم شايد تو داري دلت را خانه تكاني مي كني كه اينطور نفس شهر در سينه ابرها حبس شده .
من در دانه دانه اين برفها عكس دلهاي عاشق فراواني را مي بينم
بس است
تورا به جان گريه هايت قسم
بس است
سلام اقاي معروفي عزيز….در اينه اين نوشته تان نيز باز خودم را ديدم. و البته داستان كوچ را . كه هر كسي اگر خودش كوچ نكرده باشد .كوچ كرده اي دارد. كوچ كرده من نيز به همين صورت رفت. رفت . تا بيشتر در خاطره ام بماند.
سلام اقاي معروفي عزيز….در اينه اين نوشته تان نيز باز خودم را ديدم. و البته داستان كوچ را . كه هر كسي اگر خودش كوچ نكرده باشد .كوچ كرده اي دارد. كوچ كرده من نيز به همين صورت رفت. رفت . تا بيشتر در خاطره ام بماند.
سلام دوست عزیز.
من سعی کردم «راهنمای جامع کسب درآمد از اینترنت و دریافت پول در ایران» رو تهیه کنم. برای خوندن اون به وبلاگم سر بزنید و نظرتون رو بهم بگید.
هر کدوم از دوستان هم که سوالی در مورد این روش داشته باشند من در خدمتم تا توضیح بدم.
در ضمن ممنون میشم اگه به من لینک بدید و بهم اطلاع بدید تا من هم به شما بلینکم.
http://Egoldman.persianblog.com
موفق و شاد باشید.
گم می شوم در خیالت آبی رنگ قدمهایت
ايستادن و تماشاي رفتن ديگري اتفاق خيلي بد بزرگي است. خيلي بد. خيلي بزرگ.
چه تصوير جالبی : خيس ميشوم / و خود را بغل ميکنم ! – سال نو هم مبارک هر چند با تاخير.
سلام . نوشته را امروز (روز رفتن بلند بالايم)11/1/83 خواندم . عالي بود . موفق باشيد و برام آرزوي تحمل رفتنش را كنيد .
و باران چشمها در تنهاييام ادامه پيدا ميکند.
باراني و تنها و خيس و … و خاطرات. اين شعر جز از شما از كس ديگري نمي تواند باشد. مي دانيد كه اين روزها شبيه آيدين شده ايد. نمي دانم , ولي بعضي وقت ها فكر مي كنم كه مي خواهيد بگوييد: خرابي از حد گذشته, برادر!
خورجين تنهايي ام به دوش
سبزه كنار جويباري
بر جانبم
و تفته راهواري در پيش
به جرعه اي ديگر دست نمي يازم
كه مرا با سر آغاز آب ها
ميعاد است
كيا
سلام
درود بر شما.
عباس سال نو مبارک و امید ورام خوش و سر حال باشی.
چند شب قبل فیلمی مستند از احمد شاملو دیدم بعد با خودم گفتم ما این همه مفاخر خوب در ایران داریم اما همه را در بدترین وضع نوازش حکومتی می کنند.!!!!!!!!!!!!!!!!
موفق باشی.
سلام استاد
تمنا داشتم در صورت امکان یکی ار دستنوشته هایم را برای جویا شدن ار
نضرتان برایتان ارسال کنم
که نضرتان حجت است .
اگر لطف شما شامل حال ما می شود بفرمائید به کدام ایمیل بفرستم
مخلص شاهین
شير آب سرد رو باز كردم’ سرم رو گرفتم زيرش.
يه لحظه تمام بدنم بي حس شد.بوي تند ظرفشويي دوباره يخ رو شكند.
آخه داشتم يه ساعت مونده به تحويل سال،سرم رو توي كاسه ظرفشويي ميشستم.اولين روز از اولين بهار دور از وطن.
از اون طرف گوشي تلفن كه گفتي : نوروزت مبارك،احساس گرما يهو ريخت تو اتاق.گفتي همه كارها روبراه ميشه.
روز بعد اومدي ، در رو كه برات وا كردم ،بشوخي گفتي: يه ساله كه همديگه رو نديديم. براي من اما اون روز اول عيد،سردترين،طولاني ترين و خالي ترين روز
خواهد ماند.
اما هميشه اون سقفي را كه به من دادي، بياد خواهم داشت.
بي آنكه بيداد زمان يا بلاي نسيان خللي بر آن بنشاند.
برايت آرزومند بهترين هايم .
نوروزت شادمان.
درويش .
استاد خوب !
چه شيوا قصه مي گويي قصه دل و عشق و تنگ
چندان كه به شكوه در مي آييم از سرماي پيرامون خويش , از ظلمت و از كمبود نوري گرما بخش چون هميشه بر مي بنديم دريچه كلبه مان را , روحمان را ……………..
سلام جناب معروفي.
سال نو مبارك.
من هميشه نوشته هاي وبلاگتان را مي خوانم و البته شما را خيلي پيش از اين و از طريق فعاليت هاي پربار ادبي و …مي شناسم.
خوشحالم كه پيشرفت علم مي تواند مرزهاي سكوت تحميلي را بشكند و فضايي سالم براي گفتگو را موجب شود تا از رهگذر آن با حضور كساني چون شما افكار و انديشه ها بيشتر و بهتر نقد شده و به عمل درآيد.
شاداب و پيروز باشيد.
سال نو مبارك!
سلام اقاي معروفي عزيز . بعضي وقت ها فكر مي كنم حيف نيست كه بر نگردي به كشور . غربت مي پوساند كاش برگردي گردون هم نشد يكي ديگه دوباره شروع مي كني . حتي اگر زخم هايت كهنه نشده باشد حتي اگر دندان سالمي برايت نمانده باشد باز برگردي بهتر است . يك بار تلاش كن يا حق
كي دره بري جون؟ چه كِنده؟ ت حال خاريه؟ ت شعر خلي شكيله . عاقبت خير بو ايشالله.خداحافَظ
چقدر خوشحالم كه وبلاگ شما را پيدا كردم. يك سوال: شما در نوشتن سمفوني مردگان از خشم و هياهو تاثير گرفتيد؟
روسياهي به ذغال خواهد ماند. از اعتراض شما به گندگاوچاله دهانان سپاسگزارم. اگر چه اين همه از دردي كه از بي شرفي حاكمين ديارمان مي كشيم نمي كاهد كه بر ان مي افزايد كه برخي مدعيان ازادي خود دهان را بسته مي خواهند.
سلام…خوبي….its fantastic
آقای عباس معروفی باسلام
1- اگر ممکن است، یادداشتها و خاطرات مربوط به دوره ای که در ایران بودید، بخصوص زمانی که از طرف وزارت اطلاعات تحت فشار و بازجویی بودید را در این سایت منتشر کنید.
2 – آقای بصیر نصیبی هنرمند تبعیدی مقاله ای با نام هدیه جمهوری اسلامی به سرنگون طلبان برلین نشین در سایت گویا درج کرده. در این مقاله اشاره ای به اسم شما و خاتمی به اسم رزا عیسی شده. نظر خودتان را در مورد بصیر نصیبی، خانم رزا عیسی و جشنی که ایشان از برپا کنندگانش بوده و ظاهرا از شما برای شرکت در آن دعوت کرده اند بیان کنید
3 – نظر شما در مورد کنفرانس برلین و ماجراهای پس از آن چیست؟ از بر هم زدن کنفرانس دفاع می کنید؟ نظرتان در مورد شرکت کنندگان در آن چیست؟ البته قبلا نوشته ای از شما در این سایت در مورد کنفرانس برلین خواندم به نظر من گویا نبود..
آدرس مقاله بصیر نصیبی:http://www.didgah.com/march2004/nasibi240320041.htm
از توجه شما سپاسگذارم، پایدار باشید
با سلامی مجدد
استاد معروفی، آقای عباس سماکار نویسنده تبعیدی و عضو کانون نویسندگان ایران در تبعید، مقاله ای در سایت دیدگاه منتشر کرده اند:
http://www.didgah.com/march2004/samakar120183.htm
قسمتهایی از آن به نظرم مهم آمد که در اینجا به آن اشاره می کنم. مراسمی در خانه فرهنگهاي جهان برگذار می شود به گفته آقای سماکار نمايشگاه و جشنواره ظاهراً فرهنگي ديگري به نام «نزديك دوردست» نیز برگذار می شود که در کنار در این مراسم موزه وسائل شخصي خميني نيز برگزار شده است. بنا به مقاله آقای سماکار شما از مدافعان شرکت در چنین محفلی هسید و ادعا كردید: نمايشگاه وسائل شخصي خميني در برلن، حاصل كار چند هنرمند است و مخالفت با نمايش آن، به مثابه مخالفت با آزادي انديشه و بيان است. و از اين رو اعلاميه كانون نويسندگان را نقص آزادي انديشه و بيان دانسته و به همين دليل هم از عضويت در كانون نويسندگان استعفاء داده اید.
ممنون می شوم در این مورد و در مورد سایر مطالب مورد ادعای آقای سماکار توضیح دهید. در مورد این مراسم نیز شرحی بدهید آیا واقعا شما از نمایشگاه آثار خمینی دفاع کرده اید؟
از توجه شما سپاسگذارم..
مي گفتند؛ما هم مي گفتيم:معروفي عزيز…
از اعماق وجودم شايد حالا از تمامي من مي فهمم چرا و براي چه؟
دلم تنگ مي شود براي آن طنين گرم و صميمي كه در سرسراي خالي دلم مي پيچد….كاش مي دانستيد چه قدر برايم عزيزيد….
اين -رفيع- بيشتر به نويسندگان ميدان فاطمي مي ماند تا يك كنجكاو و پرسشگر!
سلام
مثل هميشه از وبلاگتان لذت بردم
اميدوارم سال خوبي را پيش و رو داشته باشيد.
مي آيم، نيستي. چرا؟
…
صدائي آمد …
و من برخواستم.
مدتي گذشت و سايه ها فرمان دادند
و من باز ننشستم
مدتي گذشت و اشباح تازيانه را تقدير كردند
و من باز ننشستم
مدتي گذشت و „سال بلوا“ آمد
و من جاري شدم
ديگر صدائي نمي آمد
و من در حال دويدن آب شدم.
خواستمت
و تو اثبات سكوت كردي
مدتي گذشت
و من افتادم.
داريوش شاهد
كجائيد آقاي معروفي؟
هر چنتد كه ديره ولي سال نو رو تبريك ميگم..
اميدوارم كه نرفته باشيد و باز هم بنويسيد ..
هر وقت وبلاگ شما مي ام دلم مي گيره كه چرا به اين روز افتاديم. آرزو مي كنم هر چه زودتر به وطن برگرديد
بستر خيس چمن بود و سال بلوا ، وقتي بيادت تا سنگسر رفتم ، هواي سرد ،مه تا خاك و دارهايي كه ايستاده بودند ، پايدار و محكم ، حلقه هايي آويزان پي سرهاي پر سودا. تا هستند سودايي در سرها جان نمي گيرد
بايد از همديگر خبردارشويم.دليل اين خواسته چه چيزي مي تواند باشد؟آيا مگر نه چيزي جز رفتن؟
جاده خود مقصده
کتاب سمفونی مردگان را بعد از مقاله زیبا ی خانم ژاله وفا در مورد نفت عراق که در سایت روزنامه انقلاب اسلامی آمده تشویق به خواندم شدن. در آن مقاله از کتاب شما تجلیل شده . شما آن مقاله را خوانده اید آقای معروفی ؟هر دو زيبا بود.ممنون خانم وفا و ممنون اقاي معروفي.
آقاي معروفي
سمفوني مردگان را از طريق مقاله بسيار زيباي خانم ژاله وفا در مورد نفت عراق که در سايت روزنامه انقلاب اسلامي نشر یافته تشويق به خواندن شدم. هر دو زيبا بود . ممنون خانم وفا و آقاي معروفي