——-
اولین تصویرها دویدن است؛ سر به دنبال تو در دشت دویدن و اسیر گرفتن. تو میدوی که اسیر شوی، من میدوم که اسیر بگیرم، خود چنان اسیر توام که نمیتوانم چشم ازت بردارم. آن کوهها شانه کشیدهاند دویدن و خندیدن ما را تماشا کنند. شاهدان بلند عبوس ابرها را پس میزنند که چیزی از قلم نگاهشان نیفتد. میدویم میدویم با صدای بلند میخوانیم: «ای وای بر اسیری… که از یاد رفته باشد… در دام مانده باشد… صیاد رفته باشد…»
اگر پیشتر از خیالت در آغوشم خندیدی، اگر بیشتر از آرزوهات احساس امنیت کردی، اگر مستانهتر از شراب در ذهن هستی شناور شدی، اگر… اگر… اگر… میشود خندههات بچرخد در کوه برگردد به جان چشمهات؟ میشود شانههای ما بالاتر از کوه قرار بگیرد؟ میشود بیقرار سخت در آغوشم بگیری دنیا را سخت نگیری؟ میشود خیال کنی کوه بهت اخم کرده، به من پناه بیاوری؟ میشود ادای کوه را دربیاورم اینجوری؟ روی گوشوارههات نجوا کنم: کوه که اخم نمیکند، خورشیدکم! قیافهاش اینجوری ست، ببین! میشود بگویم عزیزکم! نترس، دنیا همین تویی؟ حالا بلند بخند که ازت عکس بگیرم. میشود؟
اصلاً میآیی برویم نپال؟


Ein Kommentar
چقدر نوشته هاتون قشنگن!
آدمو به رویا می برن و وقتی تموم میشن، آدم دوباره به دنیای تاریکش برمی گرده.
من هنوز سمفونی مردگان شما رو نخوندم. اما خوندنش آرزوم شده.
خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم.
همیشه موفق باشید