.
هرگاه خلقی دچار نفرين شود، دروغ مثل موشهای طاعونی زيرزمينهای شهرش را تسخير میکند تا آرام آرام بنيانهای زندگی و حقيقت را بجود.
خدا نيارد آن روز را که ملتی به دروغ گرفتار شود. دروغ مادر گناهان است، نقابی است بر چهرهی ترس، يک بازی سياسی مادی شهوانیست، و شيطانیست.
هرگاه کسی دروغ میگويد، بايد که چنان تمام وجودش متراکم و متلاطم از اين زهر و چرکابهی قهر باشد تا بتواند يک جرعهاش را به من و تو بپاشد؛ پس ببين چه بلايی سر خودش میآيد، سر وجدان خودش. (البته اگر داشته باشد)
بعدها يک روز که جايی بیدغدغه طبعاً بايد سرخوش و آرام زندگی کند، ناگهان چيزی دلش را میآشوبد، انگار توی دلش رخت چرک چنگ میزنند، از خودش بيزار میشود، بدش میآيد؛ و آنجاست که دست به هر کاری میزند؛
تا دروغ نگويد نمیتواند جنايت کند.
تا دروغ نگويد نمیتواند جنايت کند.
گوشش را بسته تا حرفهای مرا هم نشنود: «هميشه از ترس، نقاب دروغ بر چهره میزنی. دروغ يک قدم به پيش میبردت، اما بعد چنان بر زمين میزندت که زمان و زمين را گم کنی، ندانی راه مرگت کجاست، نتوانی پنهان از بیمرگی شوی…
علف هرز است دروغ. همين که تخم دروغ را بکاری شاخ و برگ میکند و تمام وجودت را همچون علفهای هرز میپوشاند؛ چنان که هيچ نشانی از گلبرگهای انسانیات نمیماند…
برای همين، دنيا و آخرت و زندگیات مثل دروغهايت آشکارا مزخرف و حقير است، مثل خودت.»
برای همين، دنيا و آخرت و زندگیات مثل دروغهايت آشکارا مزخرف و حقير است، مثل خودت.»


58 Kommentare
سلام استاد
شادم از اینکه در صف اول نظرات ایستاده ام تا بلکم در صف اول پاسخ ها باشم.
چه کنیم ما با این جماعت کودتا چی؟
شما بودید چه کار می کردید؟
—————————–
سلام مهدی جان
هزاران کار ميشه کرد. مهم اينه که ما دروغ نمی گيم و صادقانه مبارزه می کنيم
اين به تلاش و پيگيری و ممارست نياز داره
راهشو پيدا می کنيم
استاد مطمئنید که „يک روز که جايی بیدغدغه طبعاً بايد سرخوش و آرام زندگی کند، ناگهان چيزی دلش را میآشوبد“؟
هر دروغگوئی بی وجدان نیست ولی کسی که دورغ را میگوید که حق را برای منافع خودش پایمال کند، آنهم نه یکبار که هر ثانیه هزاران بار وجدان ندارد و آنکه وجدان ندارد و هیچ موقع کسی در دلش رخت نمی شوید. هیچ موقع چیزی دلش را نمی آشوبد مگر همان حرص پست و حیوانی اش. هیچ موقع باز نمیگردد به انسانیت. هیچ موقع اینهائی که نوشتید را نمی فهمد. می فهمد؟
———————–
سلام
راست ميگی. حق با توست
اين چند خط نوشته ی من فقط تجربه ی زندگی و دروغ روزمره ست، مال آدمی معمولی که اگه يه دروغ به رفيقش بگه سه بار تبخال می زنه
يه ديکتاتور که با دروغ اومده بالا با اين چيزا فرق داره.
و راستی چقدر فاصله داريم
اين چيزا همون نکته های مهميه که توی داستان و رمان می زنه بيرون. به کار بستن تجربه ی دقيق از يه شخصيت توی رمان، کار دشواريست، و داستان نويسها بايد به اين دقت کنن
نمیدانم نفرین چه کسی اینقدر کارگر بود که به چنین طاعونی دچار شدیم…و نمیدانم به کدام گناه مستحق چنین نفرینی بودیم،که مادرم همیشه میگوید نفرین بیجا اثر نمیکند…نمیدانم شاید گناهمان همین سکوت بود…
جناب معروفی،شما پست ترین چیزها را هم به زیباترین شکل ممکن بیان میکنید،برای همینهاست که دوستتون دارم…
——————-
شما لطف دارین
و ممنونم
راستی استاد. من گاهی می نویسم. خیلی هم طولانی نیستند. همیشه دلم می خواسته یه اهل فن نظر بده بینم الآن کجای مسیرم. درست دارم میرم یا نه. مثلن همین پست آخرم „توپ دست ما بود“ . خیلی دلم می خواد نظر شما رو بدونم. جدای از همه ی تعریف های خواننده ها ، یه جورایی تشنه ی نقد و نظر یه اهل فن ام. پیشایش ممنون.
———-
سلام علی عزيز
می خونم
ولی نقد بلد نيستم
بعد از موومان سوم „سمفونی مردگان“ ، هیچ وفت به اندازه ی الآن کیف نکرده بودم از قلمتون.
محشر بود
سلام.خوشحالم كه هنوز هستيد كنار ما، همين نزديكي ها و مي نويسيد. استاد من به تازگي موفق شدم رمان فريدون سه پسر داشت رو بخونم.از خيلي قبل داشتم ولي راستش رغبت نمي كردم از نويسنده اي بخونم كه نزديك ما نيست كه ببينه ما چي مي كشيم! ولي با خوندن مطالبتون نظرم عوض شد و براي اين پيشداوري ازتون معذرت مي خوام. اينو گفتم كه دروغ نگفته باشم! ميترسيدم بخونمش و مثل سمفوني مردگان با هاش حال كنم و روم نشه ببعدش بگم حالا اين آقاي معروفي كجاست؟ مرسي بابت همه اون چيزهايي كه به من ياد دادين. از دروغ بيزارم و از دروغگو بيشتر! هنوز با رمانتون درگيرم! استاد بيشتر بنويسيد و به ما در ايران برسونيد. اينجا قحطي فكره! نويسنده هامون دروغ گو شدن، فيلمسازامون دروغگو شدن، خودمونم دروغگو شديم حاليمون نيست، منتظريم. راستي چچطوري ميشه نوشته هامو براتون بفرستم؟ شما اگه حوصله خوندنشو ندارين راستشو بگين!خوب باشيد
——————–
سلام عاليه عزيزم
هيچوقت دوست نداشتم خارج از ايران زندگی کنم، ولی متاسفم که سرنوشتم اينجوری بود
از چيزی که هميشه هراس داشتم سرم اومد
کاش قدرت داستان ما بیشتر از قدرت تیزی شمشیرهای ظالمان بود!
چقدر دست باید بمیرد تا شمشیری از نفس بی افتد ! ..
می دانم
روزگار اینگونه نخواهد ماند ..
عدالتی در پیش است ..
ممنونم استاد.
با مهر
استاد عزیزم امثال ما، علی الخصوص نویسنده ای چون شما که اینطور توانمند است که دست خواننده اش را بگیرد و با خودش ببرد بگذارد در ذهن خودش، یا فراتر از آن، نویسنده ای که هر احساسی را به بهترین شکل روی کاغذ می آورد که آدمی موقع خواندنش میداند که این صرفا یک نوشته نیست، مسلما نمی تواند لحظه ای غیر از آنطوری که گفتید بیندیشد. تعریفش از دروغ پیچاندن واقعیتی ساده و پیش پا افتاده پیش رفیقش است که به قول شما بعدش هم لابد تبخال میزند یا فکرش درگیر میشود. نه اینطور نیست استاد. ما نمی توانیم به خیلی از رذالت ها پی ببریم. فقط میتوانیم ببینیمشان ولی نمی توانیم بفهمیمشان یا به خودمان بقبولانیمشان. ما مال ِ این حرف ها نیستیم. ما را طور دیگری سرشته اند…ما میتوانیم خوب ها را، بد ها را، و معمولی ها را بشناسیم و توصیفشان کنیم ولی بعضی ها هستند که ذاتشان با آن همه رذالت در ذهن ما نمی گنجد چون ما سرشاریم از احساسات. چون ما انسانیم…اگر دروغ بگوئیم تا سه روز وجدانمان درد داشته و اگر ظلم کرده ایم (که نکرده ایم) خود را نبخشیده ایم حتی اگر جبرانش کرده باشیم. ما مال این حرفها نیستیم استاد. حتی شما هم که در توانمندی در نویسندگی استادید و نظیر ندارید، حتی کسی که سمفونی مردگان را خلق کرده است بخدا نمی تواند ذات بعضی ها را توصیف کند. نمی شود. مگر اینکه نظیر خودشان باشی تا ذهن پلیدشان را وصف کنی. استاد اولین بار است که این را به شما می گویم. شما نمی توانید چون یک انسان به معنای واقعی کلمه هستید. چون هنرمندید…
———————-
سلام
راست می گی. نمیشه رفت توی جلد بعضی رذالت ها
چون الفبای اونا رو بلد نيستی
راست می گی
„دروغگو خیانت کار است و خائن ترسو“اگر گفتد این را که گفته بود ؟
بله درست است رئیس دروغ گو یک گروه دروغ گو .
علف هرز هم نيست ، من داستان ِ „هرزه گياه ِ ماجراجو را“ بدجوري دوست داشتم وقت ِ بچه گي
دروغ „هرز“ است …“هرزرفتن “ است…“هرزگي “ ست
بيا اسمش را „دروغ “ بگذاريم تا هر لحظه زندگي „او “ را قي كند…
سلام به استاد عزيزم. دروغ همينطور كه ادم رو به اوج مي بره به زير هم مي بره . من به هيچ دروغي معتقد نيستم يعني همون مصلحتي. دروغگو پست و بي هويت و فراموش كاره. دروغگو رسوا و كم تحمله. وقتي دروغ ميگيم چشمامون كاملا فرياد ميزنه. فكر ميكنيم همه چي مرتبه ولي همه ي كارا تو هم پيچ مي خوره و………………… (عاشق شما)
—————–
انسان ایرانی فرزند راستی و نیکی و پاکیه.
دروغ مال این جماعت راهزن و متقلبه که نمی دونن چه جوری مملکت ما رو غارت کنن
سلام استاد !
به فرموده ئ مولا علي (ع): دروغگو هميشه ذليل است .
چيزي تا زمين خوردن دروغگو ها نمانده . سيلي خدا براي زدن پس گردني توراهه…
——————
خدا از زبونت بشنفه
سلام
« نردبان »
با یک شوخی شروع شد . میرزا گفت : « می خواهم پله های ترقی را یکی یکی طی کنم » . من هم موذیانه گفتم : « من هم چنین قصدی داشتم ، اما متأسفانه نه راه پله ای دیدم و نه نردبانی . شاید باید دنبال بال بود » . بعد هم گوشه ی دهانم را بالا دادم و طرف راست چهره ام مانند پیشانی پدر پر چین شد . شاید از همان لحظه بود که میرزا به فکر نردبان افتاد .
سه ربع ساعت می شد که آسمان چادر سیاهش را سرش کرده بود. حساب آسمان از ما جداست . خورشید که رفت ، تازه خود را می پوشاند . میرزا یک ربع غیبش زد و با نردبانی چوبی به خانه آمد .
میرزا برادر کوچکم بود. دو سال از من به خدا نزدیک تر بود . شانزده سال بیشتر نداشت ، اما پدر از همان لحظه که طفلکی را در گهواره گذاشت ، میرزا صداش کرد تا الآن . کاش او را با نردبان آشنا نمی کردم . هر صبح با نردبان غیبش می زد و سه ربع بعد ، پیداش می شد . خانه مان نزدیک تپه های گوسفندی بود . چوپان ها مدام گوسفندیش می کردند . تک درخت های پر سایه ای داشت . میرزا به همه مان می گفت با نردبانش روی یکی از درخت ها می رود . ما هم توجه چندانی نمی کردیم . یک شب قبل خواب گفتم : « این همان پله های ترقیت بود ؟! » گفت : « قبلاً می خواستم با پولم نقاشی کنم . اما تو که گفتی نردبان ، خوشم آمد نردبان بخرم » .
میرزا صبح که می آمد ، نردبان را به امان خدا رها می کرد و به مدرسه می رفت . یک روز رفتم ببینم چه خبر است . روی نردبان را پر کرده بود از یادگاری . هر جاش را که جستجو می کردی ، تاریخ و کلمه ای می دیدی . مثلاً یک جاش نوشته بود : « 8/12/86 حس موازی » . شب که شد پرسیدم : « حس موازی چیست ؟ » گفت : « یک روز که از خواب بیدار شدم این حس را داشتم . انگار با هیچ چیز رابطه ای نداری » . فرداش تعقیبش کردم . نردبان را به درخت بی سایه ای تکیه داد و روی پله ی نهمش نشست . چیزی هم آنجا نوشت و سه ربع ساعت نشست . انگار لذتی که می برد از لذت سقوط به صعود هم بیشتر بود .
نردبان را گوشه ی حیاط به خدا سپرد و رفت . من هم نردبان را از خدا دزدیم . همان جا رفتم و روی همان پله نشستم . هنوز غریق آن حس دوست داشتنی نشده بودم که پله ی نهم شکست و مرا محتاج بستر و شکسته بند کرد . شاید پله را اشتباهی گرفتم و یقیناً نه آن درخت درخت من بود و نه آن نردبان نردبان من. باید دنبال نردبان خودم باشم .
این هم از پرنده ی پر بسته ی من . با راهنمایی هاتون کمک کنید آزادش کنم .
—————–
مرسی
به موقع درباره ش باهات حرف می زنم
شنيده ام دروغ اين جماعت يعني قانون..
معروفي عزيز نميشه بهشون اهميت نداد، چيزي از درون نمي گذاره ارام بمانم.
سلام
من هم با نظر میم. قاف موافقم. مثلا بزرگترین دروغگوهای تاریخ تا آخرین لحظه خوش و خرم زندگی کردند. مگر صدام نبود؟ 40 سال دیکتاتوری کرد تا آخرین لحظه به خودش هم دروغ گفت، گفت من شهید می شوم. مسخره نیست؟ آنقدر در دروغ غرق شده بود که اگر راست می گفت توی گلویش گیر می کرد.
سلام
استاد ممنونم از راهنماييت
لازمش داشتم
موفق باشين
درود بر خداوندگار آخرین نسل برتر
“ دروغگو دشمن خداست … خدایا چقدر دشمن داری “
(مجید ظروفچی _ سوته دلان )
——————-
يادش بخير، آقا مجيد ظروفچی جوبچی
“ رؤیای کلاغها پرواز مترسک بود“
فریاد می زنم…. تلخ و بلند…. من سیاهم…. همچون اعماق تاریک درونتان….. پرواز مال من است…. آسمان مال من است…. هر تیر چراغ برق… هر سیم سیاه برق…. هر بام خانه…. هر شاخه ی کاج… هر گوشــه ی این خیابان خالـی مال من است…من کلاغی فریاد زنم…. سکوتم…. نگاهم… لحظه لحظه ی روزگارم….. دلتنگ روزهای کلاغیست…. کلاغ بازیهای کودکانه ام…. کلاغ پرهای آشیانه ام…. کلاغ قصه های پر بهانه ام….
راستی من یک کلاغم….. سیاه سیاه… کوچگری از این شاخ به آن شاخه ی کاج…. رقصنده در ارتفاع حقیر بودنتان… پروازگری مغرور و افسونگر…. نگاهم پر خشم و پر کینه…. پرهایم همچون برق تیزی دشنه هاتان…. رویاهایم ســپید تر از خواب کودکانتان… صدایم پر سوز تر از هر ناله ی دلخراش پر خروشتان….
“ مه آلود…. وقتی کوچه ها را طی کنی…. از دور دســت قـار قار من…. سـرما را لطیف همچون شـبنم نرم هوا بر تنت خواهد نشاند“… اما من هنوز یک فریاد سیاهم که بالهایی دارد به وسعت سپیدترین بال فرشتگان….. خوب نگاه کنید به پروانه های آزاد قلبم که از مجرای پیچ پیچ حنجرم پرواز کنان بیرون می جهند و فضای بالا سرتان را زنجیری می شوند برای لحظه ای کوتاه از عشقبازی کلاغهای خسته ی این کوچه باغ…..
مترسک تنهاست….. به یکجا نشینی عادت ندارد….. دلش می خواست پرواز کند…. کاج پیر گفت: تو تنها تکیه گاه هر کلاغی…. شانه هایت ایمن ترین امن گاه این بی امن ترین کوچه باغ است…. و من فریاد زدم….. هنوز هم….. کلاغـها فریاد زدند….. که تلخیم…. تلخ هر چه بادا باد….. بالاتر از سیاهی پرهای ما رنگی نیست…. لبخند پر معنای کاجـها در ذهنم نشست….. سپید بود و هم جنس رویای بچگیهایم که زیر پرهای سیاهم غرور و اصالت را پرواز می کرد……….
مادرم روزی از همین روزها….. پدرم روزی از همین روزها…. آسمان این کوچه باغ را فریاد زدند… و مورچـه ها ی حقیر و پست در یک چشم بر هم زدن تنها یک گلوله ی آلوده به خون پدر را برایم به هدیه گذاشتند.. و من فریـاد زدم: نــــــــــــــــــــــــــه
راستی با این فریاد چند ساله شدم؟
مهم نیست….. اما یادتان باشد که کلاغــها همیشــه رویای سپـیدشـان را زیر پرهای سـیاهشان پنـهان می کنند…. و بـر بلندترین ارتفاع سیاه اندیشه هاتان پرواز می کنند و روی لبخند خیس کاجهای دلتنگ لانه می سازند و مترسک پیر و تنهای این کوچه باغ را هرگز از یاد نخواهند برد…….
“ و ما کلاغها فریاد زدیم: مترسک دارد پرواز می کند“
——————–
مرسی
„دروغ می گی چه کنی، آقاجون؟“
وقتی بچه بودم مرا دروغگو خطاب می کردند حالا که بزرگ شده ام مرا نویسنده خطاب می کنند.
دو تا سوال دارم
اولیش مربوط می شه به داستان منظره باستانی از داستان های دریاروندگان جزیره آبی تر. وقتی داستانت رو می خوندم یاد داستان „پنجره“ افتادم.Window
By Author Unknown
Submitted by Ronald Dahlsten and Harriette Lindsey
from A 2nd Helping of Chicken Soup for the Soul
البته آخر داستان اینو نوشته گفتم که اگه اصلش مال توئه مدعی شی. شایدم خودت قبلاً خوندیش؟!! ولی آخه داستان شما مال سال 68 خودمونه یعنی سال 1989 داستان اینا تاریخ نداره ولی کتاب مال 1995.
شاید خیلی جالب باشه یه ایده به ذهن دونفر یا بیشتر برسه ولی در عین حال خیلی هم وحشتناکه نمی دونم من که وقتی می نویسم و داستانمو برا خودم می خونم خیال می کنم قبلاً یه جای دیگه خوندم؟!!!
دو قضیه رزم آرا در سال بلوا چیه؟ کدوم رزم آرا؟ حاجیعلی یا حسینعلی؟
بوست دارم
ارادتمند
————————
سلام
اون داستان ها همه بین سال های 1359 تا 1374
نوشته شده. منظره باستانی سال 64 نوشته شده. جمله هایی هم که از من بوده و توی کتابهام چاپ شده دیگه مال من نیست، مال مردمه. و به قول جان دوس پاسوس: مردم من و شماييم
سلام.
در جامعه ی بد اخلاق-و نه بی اخلاق-دروغ گویی یکی از پله های ترقی است.
ای کاش ای کاش ای کاش
داوری داوری داوری
در کار در کار درکار
می بود
ای کاش ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
در کار در کار در کار
…
یادش به خیر
باسی جانم دروغ این جا کمترین عمل غیر انسانی متداول است، از لحظه ی که از خانه بیرون می روی تا وقتی باز می گردی، وقتی سر کارت هستی، امتحان می دهی یا داری اطلاعات ننگین را از تویزیون و رادیو می شنوی فقط دروغ است که همیشه هست! باقی چیزها عوض می شوند!
روزهای شلوغی و اعتصاب مثل „1984“ بود! گاهی فکر می کردیم چشم هامان اشتباه می بیند آن همه جمعیت را. آخر تلویزیون فقط فیلم و سریال پخش می کرد!
—————–
اين نظام آخه با دروغ و ترور نطفه ش بسته شده
سلام . به خدا منم منظورم بچه هاي ايروني نبود. من نوكر همه هستم مخصوصا شما . من با شما موافقم. ببخشيد اگه بي احترامي شد. (عاشق شما)
——————
کجا؟ چی؟
درود بر استاد عزیز
چه بر سر ما اومده بر سر این کشور اومده که حاکمانش را یه مشت دروغگو خونخوار جنایتکار با افکار ی پوسیده پر کرده اند…
چه میدونم فقط ارزومندنم که به جای یاس ، درایت بر این مردم حماسه افرین چیره شود…
تا صد درودی دگر بدرود
——————-
سلام ماکپور عزیز
نسل گذشته شانس داشت .دوره ی آنها هیتلر و استالین بودند و میشد گناه همه چیز را به گردن آنها انداخت .امروزه دیگر نه هیتلری بود نه استالینی .به جای آنها همه ی مردم دنیا بودند.(خداحافظ گاری کوپر نوشته ی رومن گاری ترجمه ی سروش حبیبی صفحه ی 96)
————————
کارهای رومن گاری عالیه.
مخصوصا „پرندگان می روند در پرو می میرند“ با ترجمه ابوالحسن نجفی
سلام.ممنون كه جواب داديد. ولي نگفتين وقت خوندن داريد يا نه؟ چطور مي تونم از نظرتون استفاده كنم؟ در ضمن اين آدرس وبلاگ منه خوشحال مي شم اگر سر بزنيدhttp://www.peeleh.blogfa.com
راستي خدارو چه ديدين شايد شما تونستين برگردين ايران و من بتونم بيام حضوري سر كلاستون بشينم. هر چند الان به همينشم راضي ام كه مي تونم كاراتونو بخونم.خدا كنه تصميم نگيرن از اينترنت هم محروممون كنن!
—————————-
من هر روز منتظزم که بتونم برگردم
بهترين داستانت رو برام بفرست
استاد هنوز نفهمیدم چرا داستانی رو که براتون فرستادم نخوندید .
اصلا خبری نشد لاقل نگفتید وقت ندارم . به هر حال
می خوام بفرستم برای مسابقه داستان نویسی .
مثل اینکه دیگر نیست . یا هست مثل دیگر جایزه های ادبی جای دیگر است ما نمی توانیم پیدا کنیم .
در ضمن بفرمایید گل بگیرند این سرور های رادیو زمانه را از سی برنامه اولتان فقط توانستم ده برنامه دانلود بنمایم .
صدای خوبی دارید .
سلام
قبل از همه چیز ممنون .به خاطر شعراتون. من خیلی از شعراتون رو خوندم . نه نه من شعراتون رو خیلی خوندم . یعنی من خیلی از شعراتون رو خیلی خوندم . همون شب اولی که شعراتون به دستم رسید تا صبح نشستم با شعراتون زندگی کردم . خیلی ذوق زده شدم وقتی دیدم یکی حرفای ته دل منو تایپ کرده . میدونین چیه. شعراتون منو یاد زندگی میندازه , یاد بودن , یاد عشق , یاد گیلاس تو یه حوض سرد , یاد امید , یاد خودم, یاد ما . آره شعراتون منو یاد خودم میندازه . هر وقت دلم هوای خودمو میکنه میرم سر وقت شعراتون . خدا خیرتون بده…
———————-
کتاب „نامه های عاشقانه“ يعنی همين شعرها چاپ شده، و تا ماه اکتبر منتشر ميشه
سلام استادم
اول: متفرقه
امسال توفيق اجباري شد و دوبار رفتم همدان. اين بار جشنواره ي شعر و داستاننويسي بود. اتفاق جالبي افتاد كه باعث شد فكر كنم دنيا آنقدرها هم بزرگ نيست. در كارگاه داستاننويسي سر صحبت را با يك خانم باز كردم. تا اينكه كشيده شد به نويسنده ي مورد علاقه. گفتم عباس معروفي. گفت عباس معروفي! خلاصه تا گفتم سورينم گفت كامنتهام را ميخواند. به يكي از شاگردانت برخوردم بنام فاطمه زنده بودي. گفت فكر ميكرده سورين پسر است و فكر نميكرده تقريبا هم سن و سال باشيم. خيلي حرف زديم. سه شب با هم بوديم. دو شب اول را گذاشتيم مخصوص خواندن و نقد كردن.(دست به نوشتنم خوب نيست اما نقد چرا). كلي ايده ي جديد در ذهنم جرقه زده. گفت اگر نوشتنت را جدي بگيري موفق ميشوي باور كن. باور كردم باسي. ديدن فاطمه جهت فكري ام درمورد نوشتن را عوض كرد. از امروز تلاشم را شروع مي كنم… بي خيال مخالفت خيلي ها. به قول فاطمه اكثر نويسنده ها با اين مخالفتها روبرو هستند اما پوست آدم كه كلفت ميشود مي بيني خيلي هم بد نيست.
گفت سلامش را برسانم و تا دو روز ديگر دسترسي به وبت ندارد…
راستي استادم آنجا كه بودم دلم براي تو و نوشتن برايت تنگ شد.از ته دل…
دوم: راجع به اين پستت
خودش دروغش را باور مي كند. دنياش حقير ميشود و وقتي كه مردم باور نمي كنند فكر مي كند آنها احمقند. جالب است استادم. نه؟!!
—————————
ممنون برای سلام ها
کسی که در اين سطح دروغ بگويد خالق تباهی و تبهکاری ست. خودش هم می داند
ساعت ساز شروع می کند و همراه پاندول ، گردن می زند . در پی سکوت ، صدای شعارهای نا مفهموم و سازهای بادی می آید . مرد چرخی می زند . بعد به طرف ساعت ساز می رود ، خیره نگاهش می کند ، کنار صورتش پخ می کند . اما ساعت ساز بی توجه به کار خود ادامه می دهد . بسیار جدی ، خوشحال و با دقت .
مرد : اون پولها مال شماست ؟
ساعت ساز : بله [گردن می زند .]
مرد: من اون ها رو بردارم ؟
ساعت ساز : بر – دا – رید .
مرد : شما آدم محکمی هستین . ولی من به هر قیمتی شده باید برنده بشم .
ساعت ساز : خیال – می – کنین . [یا جدیت گردن می زند ]
مرد : خیلی خب آقای عزیز ، من کارم رو به طور جدی از همین حالا شروع می کنم . و اعلام می کنم که میخوام همه ی مغازه ی شما رو جمع کنم .
[مرد ساکش را بر می دارد . به کنار ویترین می رود .درش را باز می کند و ساعت ها را یکی یکی برمی دارد و در ساک می گذارد . ]
ساعت ساز : من – فریب – ن – می – خو – رم .
مرد : من این ساعت ها ی قیمتی و نازنین رو بر می دارم و توی کیفم می ذارم .
ساته ساز : [سکوت]
مرد:این ساعت های طلا و نقره رو هم بر می دارم . [ ساعت ها را در ساک می گذارد . ]
ساعت ساز : [ در سکوت گردن می زند ]
مرد: من این ساعت های جیبی و قشنگ رو هم برداشتم . حالا شما باید برگردین و مانع از این کار من بشین .
ساعت ساز : شما – فکر – می – کنین – ما – توی – حزب – چی – یاد – می – گی – ریم ؟
مرد : شما دارید تمام ثروت تون رو از دست می دین .
ساعت ساز : مقا – ومت -سر – لوحه ی – رف – تار – ماست .
مرد : می دونین چرا برادرتون لای چرخ دنده ها دنبال حلقه ی مفقوده می گرده ؟
ساعت ساز : نه – نه – نه
مرد : هیچ وقت فکر نکردین چرا دخترش …
ساعت ساز : نه – نه – نه
مرد : یه روزی این چیزها رو می فهمین . یه روزی که خیلی دیره .
ساعت ساز : من – فریب – نمی – خورم .
مرد : من شما رو فریب دادم .
ساعت ساز : برنده ی – اصلی – منم .
مرد : این ساعت های نازنین . باور کنید مدتها بود که برای اینها نقشه می کشیدم .
ساعت ساز : [باخنده گردن می زند] پنج – دقی – قه – گذشت.
مرد : شما اصلا متوجه نیستین که چه اشتباهی می کنین . من شما رو سرگرم کردم که ثروتتون رو ببرم . من شما رو به چیزهای جزیی سرگرم کردم که همه ی ثروت شما رو ببرم اما شما مانع من نمی شین . خالا وقتشه . بلند شین و جلو منو بگیرین .
ساعت ساز : من – فریب – نمی خورم .
مرد : من پول های شما رو هم بر می دارم . [ از کشو همه ی پولها را بر می دارد . ] خب دیگه چی دارین ؟ [چرخی می زند ]ساعت های دیواری . من اون ساعت دیواری ظریف رو هم می برم . [ روبروی مرد یک ساعت از دیوار بر می دارد و در ساکش می گذارد . ] حتی از جلو چشمتون می برم که شما باور کنین شوخی نمی کنم .
ساعت ساز : [ در سکوت و خنده ادامه می دهد ] هه – هه – هه .
مرد : من دیگه این جا کاری ندارم . هنوز سه دقیقه فرصت دارین ، اما گردن بزنین و بازی رو ببرین . من می رم . خدا نگهدار . [تا جلوی در می رود] مانع من بشین دوست عزیز[در را باز می می کند] من دارم می رم . نمی خواین به خودتون بیاین ؟
ساعت ساز : [در سکوت و خنده ادامه می دهد] نه – نه – نه
مرد : خدا نگهدار دوست بسیار عزیز . [از مغازه خارج می شود ]
یک دقیقه در سکوت می گذرد و ساعت ساز همچنان به کار خود ادامه می دهد .
ساعت ساز : تا – چند -لحظه – دی – گه – من – پیروز – می – شم – می – فه – مین ؟
ساعت ساز همچمنان گردن می زند . وقت به پایان می رسد . ساعت ساز از شدت هیجان بالا می پرد و دست هایش را مشت می کند . فریاد می کشد :
ساعت ساز : من پیروز شدم . من پیروز شدم .
صدایش در صدای هیاهو و شعار نا مفهوم جمعیت تظاهر کننده گم می شود . صدای سازهای بادی می آید . ساعت ساز نگاهی به مغازه اش می اندازد . چیزی جز همان ساعت قدیمی لنگری به دیوار نیست . در مغازه را باز می کند . صدای سازهای بادی شبیه صدای یک گاو است که دور می شود . در سکوت ، صدای زوزه ی باد می آید . که شبیه گریه ی یک زن است . زنی از جگر فریاد مرگ می کشد .
ساعت ساز : [با گریه] من پیروز شدم .
——————————
آره محمد عزيزم
تمام اين فصل که طنز تلخی توش جاريه، با گريه و درد نوشته می شد
نمايشنامه ای که سيزده سال دير منتشر شد، و حالا که کم حوصله شده م، در برلين به زبان آلمانی ميره روی صحنه. يک تيم آلمانی اتريشی دارن تمرين می کنن. و ماه دسامبر در یکی از مهمترین تئاترهای برلین اجرا می شه
سلام استاد؛
ممنون که آمدید و داستانم را خواندید.خیلی خوشحال شدم. این دست نوشته ی زیر نوشته ی مارسل پروست رو تقدیم می کنم به شما:
همان بهتر که تمام کرکره های زندگی بسته باشد و حتی روزنه ای رو به دنیای بیرون نباشد.چه دنیای اسرار آمیزی است.عشق در درون وجود ماست نه در معشوق.اما آگاهی به این واقعیت از درد و رنج دلباخته نمی کاهد.
مثل ساعتی دیواری که روزها برایش یکسان است,در بی زمانی مبهمی به سر می برم.کودکی و سرگردانی,جوانی و نیمه بیداری و بیهودگی و پیری…تنها دستاورد های من از گذشت زمان و زندگی یکباره ام است که به چرخش سالها و سر زمینها و سرگیجه ای همیشگی منجر شده است.تنهایی ناشناخته ام آنقدر زیاد است که همگان ؛ جز نامم هیچ چیز از من نمی دانند.و فراموشی به بی رحمانه ترین شکل بر من غلبه کرده است.
„ملرسی پروست؛
خدانگهدار استاد
———————
ممنونم مرد آرام عزيز
کوروش بزرگ :
خدایا ملت من رو از دو چیز دور نگه دار. 1- دروغ 2- قحطی
حالا هر دو بلا بر ملت ایران نازل شده .هم دروغ هم قحطی.دروغ ارزش شده که تازگی ها به اون میگن „زرنگی“ .قحطی رو هم که ما 98% قشر عادی جامعه هر روزه میبینم و لمس می کنیم.
گاهی چقدر با یک مفهوم ساده غریبیم.
چه آمده بر سر ما؟
چرا ما پی اینها راه افتادیم؟
چی شد؟
متن، طراوت داشت.
مرد مختصر.
سلام استاد
هرچه فکر می کنم می بینم وجدان ندارند این دروغگوی بزرگ که کمر بسته است به محو هرچیز که هنوز بویی از انسانیت می دهد. چه کنیم با اینها که حقارت از سر رویشان و خونابه های جنایت از سرانگشتانشان جاری است؟
ممنون که می نویسید دردهایمان را.
اگر فرصت داشتید سری به نوشته های کوتاه من بزنید.
——————
سلام
حتما سر می زنم و می خونم
استاد سلام . خیلی دوسش دارم . کاش می تونستم از نزدیک اجراش رو ببینم .
———————
گويا قراره توی تهران هم بره روی صحنه
چون که بد کردی بترس آمن مباش
زانکه تخم است و برویاند خداش
مولانا
این جمله تاریخی و تاریخ ساز رئیس جمهور موسوی فقط چهار کلمه است:
„اصل نظام مردم هستند!“
اصل نظام مردم هستند…اصل نظام مردم هستند…اصل نظام مردم هستند…اصل نظام مردم هستند…اصل نظام مردم هستند…
و
حفظ نظام یعنی حفظ مردم!
سرفرازی، عزت، آزادی، رفاه، آرامش و آسایش این ملت نجیب که زخمی و داغدیده بدتر از مغولان است!
باید هر چه زودتر باندهای جهل و جنون و جنایت را به زباله دانی تاریخ فرستاد.
دوستان و یاران شبکه های خودگران مدرن را تشکیل و شبکه های مجازی را به „فیزیک محلات“ پیوند زنیم! به هر کارخانه، کارگاه، مغازه… مسجد… پارک… زمین بازی… پاتوق.. کشتزار… تا دورترین دهات کشور!
راه درازی در پیش داریم. اما ما شگفتی قرن را رقم خواهیم زد!
به قول خودتان دیگر نمی نویسم
اگر یادم بماند که باید ننویسم
سلام! خیلی خیلی خوشحالم به اینجا راه یافتم. هر چند این نوشته قلبمو فشرد.
چرا چرا چرا نفرین شدیم؟
تو هم به گرماي ظهرمن از دور دست نگاه كن تا ببيني ان عطش كه از لب هاي نو شا مي ريخت روي پيراهنش در تفت نگاهم چگونه كم مي اورد و در پيچش غربت حسينا تا ابد به فراموشي ترديدمي رود. استاد عزيز سلام همه كتاب هايتان راچند بار با دقت خواندم …چطور مي توانم دستنوشته هايم را برايتان بفرستم ؟از نامه هاي بي جواب بيزارم
—————————-
سلام
می تونید داستانتون رو برام ای میل کنید
چقدر خوشحالم که می نویسی و چقدر ناراحتم که اینجا نیستی. بی هیچ امیدی بی هیچ انگیزه ایی روزنه های دور را می نگرم. تلخ شده ام به دهن خودم هم مزه زهر مار می دهم فکر می کنم اگر این چیزها ر بنویسم تو ناراحت می شوی ولی می بینم تو دلت بزرگ تر از این حرف هاست چقدر خوبی چقدر پر امیدی چقدر مثبت اندیشی چقدر کوشایی و چه نویسنده خوبی هستی این آخری را که حتماً خودت خوب می دانی و من چقدر ناراحتم چقدر تلخم چقدر ناامیدم چقدر بی انگیزه ام. آدم فکرش را هم نمی کند دنیا چه خوابی برایش دیده. وقتی یک روز صبح از خواب بیدار می شوی ومی بینی که دروغ مثل طاعون به جان همه افتاده ودارد یکی یکی میکشد و روح انسانی را تبخیرمی کند وتفاله ی آخرین احساسات انسانیمان را هم بیرون می اندازد. کاش بودی واز نزدیک می دیدی چه به روز آدم می آید وقتی دروغ را با چماق می خواهند به تن آدم جوش بدهند. از اینجا ودر اینجا چه میشود گفت من جز اینکه احساسات بیرون بریزم کاری بلد نیستم باید یاد بگیرم وقتی توی سرم می زنند سرم را بالا بگیرم و من هم توی چشم ظالم نگاه کنم و حقیقت را بر فرق سرش بکوبم تا از صدای حقیقت خفه شود.
———————-
کیان عزیزم سلام
پيش از همه چيز ازت ممنونم. و به هر حال می خوام بگم آره همه کاری کردم و همه چيز رو به لقای نويسنده شدن بخشيدم، مراقب بودم که معمولا پشت ميز کارم باشم تا توی فضايی که منو از نوشتن دور کنه. و دلم می خواست کنار مردمم باشم، کنار شماها، و خب می بينی که اصلاً همه چيز برنامه ريزی شده تا صداها رو خفه کنن. و من سی و هشت ساله بودم که پرونده کاری ام توی کشورم بسته شد.
با اينحال اينجا که اومدم خودمو ادامه دادم، و امروز با اينهمه دروغ و تقلب و جنايت می بينم که ما بازی رو برده ايم. اونها از وحشت دست به کشتار مردم بی دفاع می زنن، از ترس جنازه ها رو پنهانی می برن دفن می کنن، از ترس هی دروغ پشت دروغ.
ما برنده شديم کيان. غمگين نباش، خشمگين باش
همه چیز تکراری است این روزها، خبرها، آدمها، عکس ها، سال ها، …
„هواپیما سقوط می کند. آدم سقوط می کند. باور سقوط می کند. تو سقوط می کنی من سقوط می کنم“
من اعدام می شوم. تو اعدام می شوی. ما بارها اعدام می شویم و „هنوز زنده ایم“
از صبح تا شب در شهر گم می شویم، در گرد و غبار، دیده نمی شویم.
خوک ها هجوم می آورند،
گوشت گران می شود.
مرغ گران می شود.
نان گران می شود.
برنج ها قد می کشند، هندی می شوند.
میوه ها غریبه می شوند، چینی می شوند.
خدا گران می شود. خدا ارزان می شود.
آدم ها اعتراف می کنند، به زنده بودن.
آدم ها پاک می شوند، برای زنده بودن.
آدم ها می میرند، برای زنده بودن.
من زندانی می شوم. تو زندانی می شوی.
من می میرم. تو می میری و „هنوز زنده ایم“
دزدی می شود. قتل می شود، آب آلوده می شود، آب آلوده می خوریم، قاتل می شویم.
من تو را می کشم تو مرا می کشی “ مرا ببخش“
سفرهای ورزشی لغو می شوند، ما برنده می شویم.
پل خواجو نو می شود.
یوزپلنگ ها تشنه می شوند.
اسکناس ها درشت می شوند.
سوگندها دروغ می شوند.
ماشین ها گران می شوند، ماشین ها ورشکسته می شوند.
کوه ها آسفالت می شوند.
ستاره ها چیده می شوند.
چشم ها سانسور می شوند.
دست ها شطرنجی می شوند.
موشها نروژی می شوند.
بنیانا می میرد، تامینا متولد می شود که بمیرد.
سهم ما کاهش می یابد.
سهم ما افزایش می یابد.
سهم ما از صادرات جهانی کاهش می یابد. سهم ما از واردات افزایش می یابد.
سهم هواپیماهای روسی در سوانح هوایی ما افزایش می یابد.
هواپیماها اضطراری فرود می آیند.
هواپیماها اضطراری سقوط می کنند.
مسافران اضطراری می میرند.
مسوولان اضطراری دروغ می گویند.
من و تو اضطراری گریه می کنیم.
من و تو پیر می شویم.
خدا تنها می شود.
من کناره گیری می کنم .
تو کنار نمی روی…
…هیچی
آب که میخوریم می گوییم سلام بر حسین، لعنت بر دروغ گو.
————————
آب زياد بخوريم
سلام باسی از جان عزیز ترم
دلم تکه تکه شده می خواهد ببیندت می آیم پیشت آخر فقط نمی دانم بعد از دیدنت آرزویی برای ادامه دادن می ماند نه جز دیدنت چیزی نمی خواهم
………..
راستی عزیزم می دانی در آنسوی مرزهای فاصله انداخته بینمان چه به من دادی؟
تو را دوست داشتن یک دوست خوب به من داد
………….
گفته بودم که به مسابقات کشوری داستان نویسی می روم
اتفاق جالبی رخ داد
من نشسته بودم ردیف دوم که دختری به روی صندلی جلویی ام نشت
سورین همه را گفته دیگر چه بگویم
هی گفتی می آیم می آیم و نیامدی در عوض که نه ولی تا اطلاع ثانوی سورین آمده تا از عشقهای مشترکمان با هم بمانیم
می دانی که عشق مشترک تو هستی
تو که نیامدی هنوز ولی قول می دهم من و سورین می آییم جا که هست آنجا مزاحم نباشم باسی جان
…….
و این دروغ کاش وجدان درد بیاید به سراغ دروغ گویان ولی نمی دانم چرا هر چه سرم را با چشمهای باز فرو می برم در شوری خلیج شهرم تر نمی شود فقط می سوزد
دوستت دارم
———————
سلام فاطمه عزیزم
آره. باخبر شدم که جمع تان جمع بود. همين حلقه های کوچولو را که حفظ کنيد، بعدها کارها می شود کرد. حلقه های کوچولوی شعر داستان هنر ادبيات، يا هرچی. حلقه ها را که به هم وصل کنی عمو زنجيرباف بازی می کنيم.
خوشحالم که همه داريم کار می کنيم. ادبيات داستانی باتيد يه تکون اساسی بخوره. کمک کنين همه.
و مرسی برای لطفت
کاش باور می کردیم که ما در طول تاریخ دروغ گفته ایم….. انگار اصلا انسان برای دروغ گفتن آفریده شده است…. نکند روزی برسد که دروغ بیاید و بگوید همه چیز دروغ بود؟!
من نگرانم…. نگران همه ی آینه ها…. نگران درختهای بی زبان…. نگران سینه ی پر حرف مادربزرگها… و حتی نگران قارقار کلاغها…. کلاغهایی که یک عمر فریاد زدند و هیچ کس حرفشان را باور نکرد….
هنوز ده دقيقه به ساعت پنج مانده بود و من زود رسيده بودم. معنيش اين بود كه حالا بايد ده دقيقه اضطرابش را تحمل مي كردم.هميشه سر قرار دلهره داشتم. نگاهي به پياده رو انداختم. تا چشمم كار مي كرد نديدمش.
خيابان زيبا بود. خيابان وليعصر هميشه زيباست. عريض با پياده روهاي پهن كه تك و توك عابري كه گه گاه از آن مي گذرند توي عظمتش گم اند.و درختها. درختهاي بلندي كه از تنه به اندازه ي عرض خيابان با هم فاصله دارند و آن بالا سر خم كرده اند و به هم رسيده اند.مثل دو تا آدمي كه پيشاني هاشان را آرام به هم چسبانده باشند و نگاهشان پايين باشد. خيلي دوست داشتم يكبار بروم بالاي يكي از اين درختها. مي خواستم ببينم شهر از آن بالا چه جوري ديده مي شود.آنجا روي يكي از شاخه ها حتمن كبوتري زندگي مي كند كه صبح به صبح مي رود دنبال آب و دانه. و وقتي برمي گردد آرام در لانه اش مي نشيند پايين را نگاه مي كند احساس امنيت مي كند و خوشحال است از اينكه آدمها بال ندارند و با آن بالا كار ندارند.
و حالا در زمستان روي درختها حتي يك برگ هم نمانده بود.مثل اينكه يكي رختشان را كنده باشد.لخت ِ لخت. چوب خالي. و هنوز زيبا.مثل وقتي يك آهنگ پر ساز و صدا را توي خانه ات با پيانو بزني و بخواني.يعني تا اين حد ساده اش كني كه فقط يك آكورد بماند و ملودي اصلي و باز هم زيبا باشد.من عاشق سادگي ام
—————-
امشب توی وبلاگت کمی چرخيدم
استاد عزيز سلام.دو روز است كه شروع كرده ام كه يك داستان بنويسم.و حالا كه چند صفحه نوشته ام دوست داشتم كه يك تكه از آن را براي شما بفرستم.حالا چند سوال برايم پيش آمده كه مي خواستم اگر اشكالي نداشته باشد ازتان بپرسم.استاد يك نويسنده ي تازه كار آيا حتمن بايد با داستان كوتاه شروع كند؟ يا مي شود از همان ابتداي كار يك رمان يا داستان بلند بنويسد؟و اينكه اصولن فرق داستان و رمان در چيست؟ و اينكه شما توي درسهاي داستان نويسي تان گفته بوديد يكنفر يا شاعر است يا داستان نويس.يعني گفتيد اگر يك نويسنده جوان يك داستان و چند شعر براي من بخواند بهش مي گويم كه شاعر است يا داستان نويس.مي شود مرا هم راهنمايي كنيد؟ ببخشيد كه زياد سوال كردم
———————–
بهتره که با داستان کوتاه ساختارها رو تمرين کنی، بعد برو سراغ رمان
جریان این تشابهات خشم و هیاهوی جناب فاکنر و سمفونی مردگان چیه؟!
سلام استاد !
من قاصدكي توي مشتم دارم كه همه ئ آرزوهاتان را بر آورده خواهد كرد …..خوشحال مي شوم امضائ شما هم پاي آرزوهايم باشد.
“ قاصدك „………داستاني است كوتاه كه نياز به خوانش شما دارد.
ممنون.
————–
می خونمش حتما
و آنها دروغ گفتند و هزار ساله شدند…. هزار هزار سال بیشتر از ما….. و ما دروغ نگفتیم و از یاد رفتیم…. شاید این آخرین قصه باشد از هزار قصه ی زندگی…. شما اینطور فکر نمی کنید؟
————————
گويند که زاغ سيصد سال بزيد، و گاه سال عمرش از اين نيز درگذرد
عقاب را سال عمر سی بيش نباشد
لطفا همگی بياين شعر عقاب خانلری رو پيدا کنين بذارين توی وبلاگ تون
زيباست
دو تا سوال پرسیده بودم. این دفعه یه دونه می پرسم.
البته دیگه مسئله ام این نیست که کدوم رزم آرا؟ حاجیعلی حسینعلی حسنعلی رضا یا منوچهر؟ حسینعلی.
چرا رزم آرا؟ چرا حسینعلی رزم آرا؟
باز شد دو تا.
ارادتمند
————————
مگه ميشه آدم اينهمه سوال داشته باشه ولی خودش اسم و نشونی نداشته باشه؟
دروغ بد بوست…….
پنجره ام باز است باد سردی می آید تو هم بیا ،بیا کنار پنجره ام نفس بکش.
باد خنک ، هوای تازه. می گویی بوی بد می آید؟
بوی بد؟ بوی لجن جوی آب؟
نه. نه ، عادت نداری هوای تازه را بو کن. نه هوای کف جوی را…..
دوست دار همیشگی ات سید محمد جاویدان.
راستی یک نمایش رادیویی دیگر هست که تا چند وقت دیگه آماده میشه… مثل مصاحبه که 2سال پیش فرستادیم…. دقیقا به کجا باید فرستاد؟
—————-
بفرست برای خودم
سلام استاد.
رسم لوطی گری نیست اگه التفاتی به سیاه مشقمان نداشته باشید.استاد دانش آموزی حساب کن.
آن روز همه، عجیب بودند انگاری
آن روز همه عجیب بودند انگاری. چهل عدد نان سنگک با ضرب آهنگ قدم های آن جوان ریشو می رقصید توی دستهایش که گه گاه نقطه ای فیروزه ای که روی انگشتش آرام گشته بود پنهان می شد و گاهی هم آشکارا همراه ضرب آهنگ قدم ها جایش را تغییر می داد. آدم هایی که در آن گرگ و میش سراپا سیاهی بودند و مجنون وار می دویدند و بخار دهانشان بر می خاست و پخش می شد توی آسمان. آسمان هم سراپا سیاهی بود.سکوتی محض کوچه را در بر گرفته بود. صدایی گنگ خانه اش را آکنده بود.ناله و شیونی که امان پیرمرد را بریده بود. صدایی دهشتناک. لمبر می خورد. می پیچید توی اعصابش که تک تنها در آن ویرانه، منتظر، روی ویلچر آرام گرفته بود.
نمی توانست تاب بیاورد. نمی توانست نشنود. دنبال کرد رد صدا را. ولی بی فایده بود. چه است هم چه صدایی؟ که است؟ همین ها بود که اعصابش را ریز ریز کرده بود. گویی رخت می شستند توی دلش و مغزش بازار مسگر ها شده بود. دیوانه شده بود انگار. شیون ها آشنا می آیند. گویی سالها پیش شنیده بود هم چه صدایی. ضرب صدا آشنا بود.
آن روز جمعه بود که برای دوا درمان اجیرش کردند برود زندان کمیته مشترک. کمیته ی مشترک ضد خرابکاری. همین ناله را آنجا شنیده بود. در اثنای بگو بخند با رییس زندان بود که همان صدا بار دیگر آرامشش را برهم زد. صدا از درز و رخنه های سلولها برمی خواست و یک دست می شد و بند را می گرفت. بعد می پیچید توی راهروها و دم آخری لمبر می خورد و می رفت درون اتاق رییس.
خنده هایش را خورد، همانند امروز چشم هایش رد صدا را گرفت. چند بار خودش را نزدیک کرد و فحش را گرفت به جان آنهایی که روز روشن گرم جنایت بودند. آفتاب بالا زده بود و زندان تاریک و نمورش را روشن کرده بود و حالا پیرمرد گیج و منگ کنار پنجره جستجو می کرد رد صدا را.
_ آقا نکن؟ کشتیش؟! آهای؟! او…؟! کیه؟
شروع کرد و چشمانش را ریز کرد روی ویلایی های روبرو. گردنش همین طور چرخ می خورد و مردمک چشمش وامانده بود و کند و کاو می کرد. چلچله ها گرم کرده بودند و نوایشان با آن صدا در هم تنیده می شد. چشمش می آمد که روی بوق سر در مسجد قفل شد. صدا از آنجا بود.
صدا از آنجا بود. طبقه ی اول زندان. بند آخری چسبیده به حمام. آن روز هم رد صدا را که یافت بی درنگ دست برد ساعت جیبی اش را از جیب پشتی کتش درآورد و ساعت و تاریخ را نگاه کرد.
هفت صبح جمعه، پانزده بهمن 1353
هفت صبح جمعه، پانزده بهمن 1368. ساعتش را بست و بار دیگر نزدیک پنجره شد. این بار صورت شش تیغه ی پیرمرد نمناک بود.
سید محمد مهدی آقامیری 30/5/1388
————————-
مرسی خوندم
استاد عزیز ماه زمضان بر شما مبارک
با مهر
سیدمحمد مرکبیان
——————–
مرسی عزیزم
امیدوارم برای ایران دعا کنی
سخت ترین و عذاب آورترین چیز برای یک انسان اینه که به خودش دروغ بگه و جالب اینجاست که کمن آدمایی که به خودشون دروغ نمیگن،منم با این که از دروغ متنفرم ، ولی حالا که 20 سالم شده و به گذشته نگاه می کنم ، می بینم همش دروغ بوده ، رشته ای که برای تحصیل انتخاب کردم ، چیزایی که یه روزی برام مقدس بوده ، آدمایی که فکر می کردم قهرمانند و خیلی چیزای دیگه . می دونم که اکثر هم نسل های من همین جورن و دیر یا زود به همین نتیجه میرسن . به نظرم شما از اون آدم هایی هستید که به خودشون دروغ نمی گن ، می خواستم از شما به عنوان کسی که خیلی براش احترام قائلم بپرسم که به نظر شما کسایی مثل من که در اوج جوانی به همچین نتیجه ای میرسن چی کار می تونن بکنن؟؟؟؟؟
ممنون
وای به حال وقتی که آدم مجبور بشه به خاطر زنده ماندن دروغ بگه، اون وقته که زندگیش یک دروغ آشکاره
جشنواره سراسري شعر دانشگاهي الغدير برگزار مي كند
هفتمين جشنواره سراسري شعر دانشگاهي الغدير با محوريت موضوعي امام علي (عليه السلام)در تاريخ 11/9/88 واقع در دانشگاه آزاد اسلامي واحد خميني شهر برگزار مي شود
مهلت ارسال آثار :23/8/88
سايت جشنواره :www.alghadir7.com
دروغ نفرت انگیز و زشته هر جا که باشه…نمی دونم چرا همه به این حرفم که یه دروغ کوچک میتونه باعث بزرگترین دروغ ها بشه می خندن اما من هیچوقت اولین قدم رو بر نمی دارم … عشق به انسانها از بین میره
nanayeto.blogfa.com