مسابقه داستان نويسي بهرام صادقي به مرحله ي ديگري رسيد. چهل و چهار داستان در معرض قضاوت و رقابت قرار گرفت.
از ميان 354 داستان کوتاه، 44 داستان به سوي قضاوت هاي تازه خيز برداشته اند، همه چيز دارد به شکلي خودجوش به شمايلي داستاني بدل مي شود. ارتباطات دارد در اندام ادبيات خلاقه نقش ايفا مي کند.
آنچه در صفحه هاي اينترنتي مي نويسند و مي نويسيم، و به دست موج مي سپارند و مي سپاريم، همان نامه هايي است که کبوتران نامه بر به مخاطب مي رسانند. جغرافياي زمين با حضور دشمنان بشر تغيير مي کند، راه ها طولاني مي شود، فاصله ها بعد نجومي مي يابد، و بطري ها بر آب، تقدير اسرار دل آدم ها را رقم مي زند. وقتي اخلاق و قانون و برخي از معرفت بشري فرو مي ريزد، چرخ هاي ديگري به کار مي افتد.
دارند داستان مي نويسند، دارند موقعيت و اضطراب هاي بشري را ثبت مي کنند، مي توان کوچه اي از آدم ساخت و به احترام آنانکه از راه مي رسند کلاه از سر برداشت. اين راه را پاياني نيست.مسابقه خود بهانه است تا بنويسند و بنويسيم و بنويسانيم .
وقتي بعد ها از دور نگاه کنيم خواهيم فهميد که چند درخت کاشته ايم.

www.khabgard.com


10 Kommentare
رويداد هفته و دعوت از وبلاگستان فارسي
هفته نامه اي تين ايجر و ميني ماليستي در راه است
در رويداد هفته بنا را بر اين گذاشته ايم تا به تدريج با اعضاء بلاگستان فارسي پيوند هايي را برقرار کنيم و از پيشنهادات و آراء و مطالب آنها در نشريه بهره جوييم. تصورمان اين است که مي توان از وبلاگشهر تحريريه اي حرفه اي را برگزيد که در کنار تحريريه اصلي رويداد فعاليت کند و اين سبک جديدي است که تجربه کردن آن منوط به همکاري و همياري اعضاء فرهيخته وبلاگستان فارسي است.
ضمن استقبال از دریافت مطالب شما جهت اطلاع بیشتر به آدرس
http://www.fazlinejad.com/special.asp?id=133
مراجعه فرمایید.
سلام خدمت استاد بزرگوار وارجمندم
استاد محبت شما شور اميد را در وجود من روشن ساخت .استاد نمي دانم چگونه از محبتتان تشكر كنم .دستتان را مي بوسم .ما روزي را اميد داريم كه شما را در ميهن آرياييمان ببينيم .
روزي نسيم آزادي بر اين خاك وزيدن خواهد گرفت و با آمدنش پيام عشق ونيكي در جامعه آفت زده ما طنين انداز مي شود .آينده روشن ما در سايه آزادي فراهم مي شود .آزادي يك رويا نيست حقيقتي شگرف است شايد بتوان گفت كه معناي زندگيست .
با كمك شما روزي به جامعه اي آزاد وبري از سياهي مي رسيم
قلمتان سبز باد
سلام. همه چیز یک داستان است …
در جزيره هايمان نشسته ايم و با هزار اميد بطري ها را به آب
مي اندازيم.وگاهي يكي از آب مي گيريم.اين بار برايم چد دانه سرو در بطري بگذار.دانه تو با نم صبح گاهي من…حتما وقتي از دور نگاه كنيم براي
درخت هايمان كلاه از سر بر مي داريم.
عباس آقا سلام، غروب پر دردي بود و دردش دارد استخوانم را مي تركاند.دست ياري به طرف ات دراز مي كنم .بي بي سي برنامه ي خاصي دارد كه به موضوع ايدز درايران اشاره مي كند و گفت و گويي هم با مبتلايان اين درد بي درمان.امروزش سينه سوزان بود .جواني كه دارد فوق ليسانس مي خواند و آرزوي استادي دانشگاه را در سر دارد سال هاست كه به اين بيماري و چيزي ديگر مبتلاست.
سال ها پيش ماموران مخلص نظام در داخل و خارج محموله اي آوردند از خون هاي آلوده به هزار مرض و گستراندند در كشور .اچ آي وي و هپاتيت تنها دوتاي آن ويروس ها بود.آنان كه به خون نياز داشتند مبتلا شدند با اين خون هاي آلوده به يكي يا مثل اين جوان فعلي به هردو و يا بيماري هاي ديگر و دست ها رو شد و محكمه اي برپا شد براي مجازات و احقاق حق و به رسم نظام جمهوري اسلامي ، عدالت گم شد و هيچي به هيچي.
بسياري مردند و شصت نفري مانده در ظاهر كه يكي شان همين جوان است.كه باخانواده درگير تامين هزينه ي درمان اندو گله اي هم ندارند.مصرف كننده ي اين داروها به خوراك نيازدارند براي تقويت و حقوق هشتاد هزارتوماني پدر باز نشسته مجال تقويت پسر را نمي دهد.و پسر باز هم غم ندارد.درد بزرگش نداشتن كامپيوتر است براي ارتباط با اينترنت و هم صحبتي با مبتلايان به اين درد در سراسر جهان و بده بستان براي انتظار مرگ كشيدن آسان تر و جوان از خريد آن محروم
نمي دانم شدني ست يا نه ، بيست نفري هركدام پنجاه يورو به حساب خانه ي هدايت بريزند و شما جميع مبالغ را به كامپيوتري مبدل كنيد و ابتدا هم از طريق دوستان اتان در بي بي سي نشاني جوان رعنا بگيريدو در صورت درستي كار برايش ارسال شود.نمي دانم يا در ايران تهيه شود.
كاش مي توانستي برآن همه بار حل اين را هم بگذاري .مرا ببخش حضرت عباس .كسي را جز تو نداشتم براي اشاره
اگر احساس كردي بي ربط است حذف اش كن اين نوشته را
جا افتاد اين كه اگر تاييد شما به ما هم خبردهيد
فطروس عزيز و مهربانم،
يک ماهي بيشتر است که داستانت را خوانده ام، اما در جستجوي زماني، دو ساعتي مي گردم که درباره ي آن با تو حرف بزنم. مرا ببخش، تا همين چند روز آينده که خودم سراغت را بگيرم.
در اين مورد که نوشته اي تحسينت مي کنم، و همين جا با تمام وجود در کنارت هستم تا يک کامپيوتر براي جوان قرباني، براي اسماعيلت تهيه کني. بله. من هم با تو شريک شده ام، شانه هاي ما بايد جاي بسيار داشته باشد براي جوانان ايران که سرشان را به سنگ نگذارند، ما مي توانيم آخرين آرزوي يک جوان را بر آورده کنيم، ورنه آرزوها مي ميرند.
ما بچه هاي اميديم، ما دست هامان به هم زنجير شده، در خون همديگر شناوريم، در سرنوشت يکديگر تاب مي خوريم، و در جان همديگر بافته مي شويم. من آماده ام. بقيه ي کارها با خودت.
حدود سي – چهل نفري بايد بشويم که با هم به ملاقات جوان رعناي مبتلا برويم، دسته گلي، و يک کامپيوتر که جوان مان آخرين حرف هاش را بزند. و اين هم شماره حساب من و نام بانک من و … لطفا بنويسيد که براي چه منظوري پول فرستاده ايد تا من تکليفم با اداره ي ماليات، و نيز حرف و حديث هايي که تمام عمر از آن گريخته ام و هرگز دست به چنين کاري نزده ام، روشن باشد.
Abbas Maroufi
910166358 :Konto. Nr
BLZ; 10050000
Berliner Sparkasse
dar goshi as berlin dar khiyaban kant cheragi ba emkanati nachis roshan ast .bacapiyuteri hamishe eshral,dastgahe foto kopi montasere tamir, khodash dunyai shode ke har kas as an bidarigh bare mibarad, hamin.
استاد عزیز، خوشحالم که زحمت های شما به عنوان یک معلم که براستی برازنده ی شماست در این مسابقه ی فرهنگی نیز به بار نشست. برای شما آرزوی سلامت و آرامش فکری برای ادامه ی کار قشنگتان دارم. شعری هم نوشتم که تقدیمتان می کنم. امیدوارم بپسندید.
نه گذر آرام جویبار را می مانی
و نه غوغای عاصی آبشار را
هم بلندای غرور بینالود
هم فرودست تواضع شورآبی
گاه
تفسیری ساده داری
زلال چشمه ی کوهساران
و گاه وهم آلود
پیچیدگی تنیده ی جنگل
در شامگاه
× × ×
عطش را از تو آموختم
راحت گریه
شناسایی باران را
و تماشای ماه
از میان شاخ و برگ
× × ×
من بید گمنامی بودم
بازی نسیم تو بود
با دست های آویخته ی من
که به مجنونی ام شهره کرد
با ما به ازين باش که با خلق جهانی