جستجو

حسینا

——–

مامان گفت تو چرا باز موهات سفیدتر شد؟ چرا اینقدر لاغر شده‌ی؟ خوب بودی که.

شانه‌هام را جمع کردم و لب برگرداندم، یعنی نمی‌دانم. و مامان نگاه ازم برنمی‌داشت. خودم می‌دانستم شکسته شده‌ام. مامان گفت غم داری. غم را که نمی‌توانی قایم کنی، می‌توانی؟ باید به رسمیت قبولش کنی، بغلش کنی، بوسش کنی. این که هرچی غمت زیادتر شود، کارهات هم زیادتر شود، یعنی سرت را کرده‌ای توی آخور کار، هی می‌خوری… می‌خوری… بعد یک جایی از پرخوری می‌افتی. نمی‌گویم کار نکن، کار جوهر آدمی ست، اما خوشحال باش و کار کن. غم پیرت می‌کند.

و من دلم گریه می‌خواست. سرم را کردم توی آخور دست‌نوشته‌هام که مامان آورده بود. یعنی این که حواسم به تو هست، گوشم به تو هست، تو بگو. من فقط این‌ها را نگاه می‌کنم.

چرا غم داری؟ مامان! با من حرف بزن…

… دست‌نویس‌های سال بلوا، همان‌ها که در رمان نیامد، و من حذف‌شان کردم: … حسینا را در مریضخانه خوابنده بودند. مریض بود. روز به روز لاغرتر و پیرتر می‌شد. آب می‌شد. اما نمی‌دانستند مرضش چیست. نمی‌توانستند تشخیص بدهند.

دکتر ملک گفت: «مریضخانه ساخته‌اند که مریض محتضر را بخوابانند، نه مجنون را.» و من دلم می‌خواست حسینا را در خانه‌ی خودمان بخوابانند. اگر خوب شدنی ست خودم براش شوربا درست کنم و دواهاش را بدهم، و اگر ماندنی نیست در خانه‌ی خودمان رو به قبله‌اش کنیم.

زمستان بود. برف بدی آمده بود. این دو هفته فکر و خیال و بی‌خوابی مثل دیوانه‌ها شده بودم. او مریض بود و من آب می‌شدم. دلم می‌خواست گوشه‌ی خلوتی پیدا کنم و بزنم زیر گریه. دلم می‌خواست برای غصه‌های خودم بمیرم. اما نه او خوب می‌شد، نه من می‌مردم. مدام دست‌هام می‌لرزید، و موهام دسته دسته سفید می‌شد.

دم غروبی یک ظرف شوربای برنج و سبزی براش پختم و بردم مریضخانه. پرستار غریب بود. نمی‌خواست راهم بدهد. گوشه‌ی چادر را کشیدم تو صورتم. خودم را کشیدم در سایه‌ی چراغ. صدایم را کلفت کردم. گفتم: «من مادر حسینا هستم.»

«مادر؟ مگر مادر داشت؟ خیلی خب. بیا برو تو.»

توی اتاقش تنها بود. رو به پنجره داشت آخر آسمان را نگاه می‌کرد، یا هیچ چیز را. گفتم: «حسینا!»

گفت: «آخ هی.»

دکتر ملک گفته بود روی سینه‌اش آجر بگذارید زود تمام کند، خلاص. و من دلم می‌خواست سرم را بگذارم روی سینه‌اش…  

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

3 Kommentare

  1. صحافترازاستادعباس
    زورم که هرگزبه نوشتنش نمی رسدسن من فقط کتاب نوشته اماکنج دلم گرم است که لااقل ازاوصحافترم.استادعباس ده پانزده سال است که باتکنولوژی مدرن صحافی کتابهایش راهم میکندامامن سی سال پیش که مدرسه ابتدایی می رفتم صحاف شدم آنهم بدون آموزش بی امکانات. پدرکه مردجنگ وبمباران بودوفقروفلاکت..دانش آموزش خوش پوش دیروزامروزدستفروش امروزشدناچار برای گذران زندگی یک خانواده شلوغ به چندین کارمشغول بود.دراین میان برای خودهم دفتردرست میکرد.توان خریددفترکاهی هم دیگرنبوددناچارچندبرگ باقیمانده دفتردوستان راباچسب خودساخته به هم الحاق می کردواگرجلدقشنگی داشتندنیزهم.ازآنموقع صحافی راشروع کرد.ازهمسایه ای آموخته بودبنزین راروی فیبربریزی چسب خوبی حاصل میشود.چسبش هم ابتکاری بودمنگنه اگرلازم بودبامیخ جای پایه هاراسوراخ می کردومنگنه بازشده دفتری رادوباره ازآن عبورمیدادومجددادوسرآن راخم میکردهمه چیزبی عیب ونقص بودجزصفحاتی که بعضاخطوط یارنگشان باهم نامتقارن بود.اماآخرهردفترمشابه بودکه شعاریکسان داشت. وحدت کلمه.گاه برای صرفه جویی مشق خودراکمرنگ منوشت تابتواندشب آن راپاک کندودوباره روی برگه هابنویسداماهمیشه شانش یارش نبودکه معلم بامدادآنراخط بزندگاهی خودکاربودوغیرقابل پاک کردن گاهی هم به قول استادعباس توپوکی به کله اش میزدکه پسرمیمیری به مدادت فشاربیاوری پررنگتربنویسد.دلش خون بودازدست آقای معلم.آیدینی بودبرای خودش. باخودکاری که جوهرنداشت روی برگه های سفیدمی نوشت کاش زودتربزرگ میشدم ومن هم توپوکی به کله معلم میزدم که آقاچرانمیفهمی ندارم.گاه باهمان خط نامرئی انشائ پردردی می نوشت وگرنه دق میکرد.میدانست که فقط خودمیتواندآن رابخواندوخداکه هم نامه نانوشته خواند.امایکروزکه معلم باعصبانیت دفترش راضبط کردفهمیداوهم تنش به خداخورده وتوانسته نائوشته اش رابخواندچطوری؟خدامیداند.دیگرازآن روزسرزنش وپس کله نزدورفتارش عوض شد.ماننداستادعباس به اوهم گفتنتدتودیگرهیچی ننویس امااین کجاوآن کجا.آقای علی نژاددرسی سالگی به استادعباس گفت دیگه هیچی ننویس.آقای معلم درنه سالگی گفت دیگه هیچی ننویس البته به استادعباس بزرگ رمان راگفتندوبه پسرک مشق شب.پسرک بزرگ شدودستش به اورسیدامابجای آرزوی بچگی دستش رابوسیدزیراکه آن معلم پیردانش آموخته بودبه این جوان امروز.مگرمیشودمریدمعلم خودنبود.دیگران اگربدی بیاموزنداوسوادونیکی بماآموخته. امام علی خودفرموده هرکس کلمه ای بمن بیاموزدمرابنده خودکرده است.مابندگان عالمان خودیم.بقول مارکزفقیداین هم کرمی بودتوکله وبایدمیامدروی کاغذ.چونکه قابل تعریف نبود.

  2. با درود:
    من نمی دانم و نمی فهمم که چرا این قدر تو ناراحتی ؟ اندوهگینی ؟ تو که می توانی بنویسی ! خوب هم بنویسی! هر بار که می ایم توی سایتت ، دلم می گیرد…. قدیم ها که می شناختمت ، این طور نبودی! …

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert