——
… نه، تو زندگي نميكني، تو فقط گذر ميكني، و آمدنت هيچ شادماني به همراه نميآورد.
ميخواهم گريه كنم. صدا را ميشنوم: «اين را بگو، بگو كه تو صندوقچه را شکستهاي. اين لطف را در حق من انجام بده و بيش از اين آزارم نده.»…
محاكمه ادامه پيدا ميكند. حالا نوبت شاهدهاست. كارگر جنگل، ژاندارمها، افسر تجسس، سرگروهبان، همگي شهادتشان را دادهاند. همچنين استاد نانوا N و همسرش اليزابت هم چيزهايی گفتهاند. هيچکدام چيزی نميدانستند. استاد نانوا بدون عذاب وجدان نظر مرا در بارهی كاكاسياهها ناگفته نمیگذارد. او تندترين سرزنشها را در برابر افكار مغشوش من به زبان میآورد، و قاضي هم تمسخرآميز او را برانداز میکند، اما جرئت ندارد حرفش را قطع كند.
اينك مادر Z را فرا ميخوانند. از جايش بلند میشود و جلو میرود. قاضي بهش تذكر میدهد كه او ميتواند از شهادتش چشم بپوشد، اما او وسط حرفش میپرد چون که ميخواهد شهادت بدهد. حرف ميزند، وليكن پوشیهاش را برنمیدارد. چيزی ناخوشايند در چهرهاش خوانده میشود. توضيح میدهد که Z بچهاي ساكت، اما خشمگين است، خشمش را هم از پدرش دارد. هيچ وقت مريض نبوده و فقط بيماريهاي معمولي بيخطر بچهها را گرفته. بيماريهاي رواني هم در اين خانواده پيش نيامده. نه از طرف پدر و نه از طرف مادر.
ناگهان خودش حرفش را قطع کرده و میپرسد: «آقاي قاضي، آيا اجازه دارم يك سؤال از پسرم بکنم؟»
«خواهش ميكنم!»
به سمت ميز دادگاه میرود، قطبنما را به دست گرفته رو به پسرش میكند. میپرسد: «از كي قطبنما هم داري؟» و اين مانند سرزنشی گزنده طنين میاندازد: «اما تو كه هرگز يكیش را هم نداشتی، حتا ما با هم جر و بحث كرده بوديم. پيش از رفتنت به اردو، چون كه گفتي همه دارند، فقط من ندارم، و من بدون قطبنما راهم را گم میکنم. پس اين را تو از كجا آوردي؟»
Z به مادرش خيره میشود. مادره پيروزمندانه رو به قاضي میكند: «اين قطبنماي او نيست، و قتل را كسي مرتكب شده که اين قطبنما را گم كرده!»
سالن پر از همهمه میشود، و قاضي از Z میپرسد: «ميشنوي که مادرت چي گفت؟»
Z هنوز هم به مادرش زل زده. آهسته میگوید: «بله، مادرم دروغ ميگويد.»
وكيل مدافع تند از جا میپرد: «من درخواست ميكنم نظر کارشناسان در مورد شرايط رواني متهم تهيه شود!»
قاضي میگوید که دادگاه خودش بعداً اين درخواست را بررسی خواهد کرد. مادر به Z نگاه میكند: «تو ميگويي که من دروغ ميگويم؟»
«بله.»
ناگهان فرياد میزند: «من دروغ نميگويم! نه، تا به حال دروغ نگفتهام، اما تو هميشه دروغ گفتهاي، هميشه! من حقيقت را ميگويم، تنها حقيقت را، ولي تو ميخواهي فقط از آن چهرهی كثيف زنانه حفاظت كني، از آن لاشخور هرزه!»
«او يك لاشخور نيست!»
مادره نعره میكشد و خشمگينتر میشود: «دهنت را ببند! تو هميشه پيش از هر چیز فقط به فروافتادههای پست فكر ميكني، اما هرگز به مادر بيچارهات فكر نميكني!»
«اين دختره باارزشتر از توست!»
قاضي خشمگين فرياد میزند: «ساكت!» و Z را به خاطر توهين به شاهد به دو روز زندان محكوم میكند. «باور نکردنی ست!» پسرک را سرزنش میكند: «اين چه رفتاری ست که با مادرت داری؟! اين نشان میدهد که در چه ورطهای افتادهای!»
Z آرامشش را از دست ميدهد. خشمی را كه از پدرش به ارث برده بيرون ميریزد. فرياد میزند: «ولي او مادر نيست! هيچ وقت از من مراقبت نميكند، حواسش فقط به ندیمههاش است! و از وقتي به یاد دارم، صداي تهوعآورش را ميشنوم که چطور در آشپزخانه به اين دخترها فحش ميدهد!»
مادره ریز میخندد: «هميشه از آن دخترها طرفداري ميكند آقاي قاضي! دقيقاً مثل شوهرم!»
او به مادرش دستور میدهد: «نخند، مادر! …»
—— – تکهای از رمان "جوانان بیخدا"، اُدون فون هوروات، ترجمه عباس معروفی، حمید حائریان

