ته دنيا بوديم و همچنان میرفتيم. نه حال حرف زدن داشتيم، نه جانی كه بخواهيم صرف چيزی اضافی كنيم. با تهماندهی نيرو فقط میرفتيم و میرفتيم. خاك بود و بيابان بود و مرگ بود كه در صدای سگها تكرار میشد.
تمام شب را حرف زده بوديم تا خورشيد طلوع كند، و تمام روز را تشنه و گشنه به انتظار موسا زابلی زير تيغ آفتاب به باد داده بوديم كه شايد بيايد.
از برجك ويرانه دور شده بوديم، و هنوز میرفتيم. آن جلوتر در سينهكش بيابان چيزی مثل يك سبد از دل زمين بيرون زده بود كه هر دومان را به طرف خود میكشيد. وقتی رسيديم، هر دومان بیاختيار گفتيم وای! و بعد چيزی نگذشته بود که هردو گريختيم، روبروی هم نشستيم، و داد کشيديم، عر زديم، گريه کرديم، انگار که آن جسد يکی از ماست.
جسدی بود كه دندههاش از خاك بيرون زده بود، يا شايد پاها و جمجمهاش در خاك فرو رفته بود و دندههاش بيرون مانده بود. اسكلت كهنه نبود، جسدی چندروزه بود كه هنوز تكههای گوشت پخته در جدارههاش ديده میشد، با كمی پوست تركيده و سوخته.
فرشاد با دو دست بازوهام را گرفت و سرش را به شانهام گذاشت. نمیتوانست جلو هقهقش را بگيرد. گفتم: «آرام باش.» و به پشت سر نگاه كردم كه برجك را درست پشت سرمان ببينم. آفتاب سرخ داشت غروب میكرد، و من آنقدر به ته جاده نگاه كرده بودم داشتم كور میشدم. كمی ايستادم و ته سراب را با نگاهم بلعيدم. همه چيز بود و هيچ چيز نبود.
فرشاد پشت به آن جسد، جوری روی زمين خم شده بود که انگار در تاريکی دنبال عينکش میگردد. با صدای بلند گريه میكرد و چيزی میگفت که نمیفهميدم. رفتم كنارش، سرش را بلند كردم و گفتم: «اگر میخواهی زنده بمانيم پاشو راه بيفتيم. بايد زود از اين منطقه دور شويم.»
«چقدر؟» و جوری گريه میكرد كه انگار آدم گريستن مردی نابينا را میبيند.
چهرهاش موقع گريه كردن هيچوقت از يادم نمیرود.
نمیدانست از كدام سو بايد رفت. دستش را گرفتم و كشيدمش به جادهی خاكی بیانتهايی كه يك جايی بالاخره اسمش پاكستان بود.
صدای سگها ديوانهكننده بود و نمیشد فهميد كه از كجا اين صدا میآيد. به هر طرف نگاه میكردی بيابان بود، اما صدای سگها قطع نمیشد. از روز پيش چيزی نخورده بوديم، نه غذايی، نه آبی، نه اميدی.
نمیدانستم چه بلايی سرمان میآيد، اما اين را میدانستم اگر آنجا زمينگير شويم، به شكل اسكلتهای انسان ماقبل تاريخ درمیآييم؛ سبدی كه عقربی بر ديوارهاش راه میرود، و نمیافتد، يا آدمی كه سينه سپر كرده تا از خاك بزند بيرون.
میرفتيم. تنها خشخش صدای پاهامان اثبات میكرد كه هنوز هستيم. داشتم به اين فكر میكردم كه آيا او آن قدر حساس است كه اشكش در مشكش است يا من پوستكلفت شدهام؟ مگر چند سالم است؟ چرا عصاكش يك ناشناس شدهام که جز رفتن و از مرز گذشتن هدف ديگری ندارم؟
مرز با يك تيرك چوبی و تابلو حلبی جلو رویمان بود. آخرين نيروی خود را به كار گرفتم و او را كشيدم و گذشتيم. در آخرين لحظه رو به خورشيد ايستادم. آخرين غروب آفتاب كشورم را تماشا كردم كه به رنگ خون در آن سوی جهان فرو میرفت. ديگر چيزی ازش نمانده بود.
توی دلم گفتم: «خدا حافظ مامان.»


42 Kommentare
سلام .. دیدین آقای اسماعیل نواب صفا هم درگذشت؟.. دیروز.. من الان توی این وبلاگ خوندم : http://www.sharabenoor.blogspot.com/
حکایت رفتن از مرز، و دل کندن از مام وطن (مگر می توان دل کند؟) حکایت انسان های زیادی در دنیای معصر است، و به نظرم می تواند دستمایه داستان ها و فیلم های بسیاری باشد… راستی شما چرا فیلم نامه نمی نویسید؟
سلام، این مطلب در باره شماست:
http://nikahang.blogspot.com/2005/04/blog-post_111302243217929017.html
قطعاتش را مدام مي نويسيد و ما را تشنه تر مي كنيد. جايي نيست براي گرفتن و خواندن؟
بنويس . فقط بنويس . اونقدر بنويس تا تمومش كني . . .
باز هم لذت بردم…
سپاسگزار خواهم شد كه مطلب مرا تحت عنوان „چرا در انتخابات رياست جمهوري شركت نمي كنم“ در وبلاگم ملاحظه فرمائيد
🙂
خداحافظي سخت بود؟
سلام . ميدانم كه وقت نداري . ….اگر كه داشتي ، نظري به داستان اديت نشده ام بي اندازي خوشحال ميشوم …..من هم بعدها مي آيم و خاطراتي فراموش نشدني از اولين روزهاي بدو وردت ياد آور ميشم … با سپاس/ اسم وبلاگم ( شيپور)
متشکرم آقای معروفی عزیز!
خسته نباشید.
سلام عباس . دوست دارم بدانی که خیلی باصلابت می نویسی انگار می دانی چی بنویسی خیلی زیباست نوشته هات. در ضمن منو به خاطر سرقت موزیک وبلاگت ببخش آخه اونو گذاشتم تو وبلاگم.
نميدانم….شايد واقعا ما شبيه اسكلتهاي ماقبل تاريخيم…..
هميشه دل كندن سخت است. لطفا باز هم از تماما مخصوصتان بنويسيد.
عيد امسال با سمفوني مردگان خيلي چسبيد…عالي بود…….
مجله كارنامه را تعطيل كرده اند و سردبير مجله فيلم را هم زنداني. چرا ؟
سلام معروفي عزيز
ميدانم وقت كم مي آوريد. اما داستاني نوشته ام كه از واقعيت و اتفاقي كه افتاد ناشي شد. ميخواهم نظرتان را بدانم و بدانم كه چنين نوشتني درست پس از حادثه چقدر داستان را تحت تاثير قرار ميدهد. هرچند كاملا بر آرايش و رئال نوشتم!
ممنون از لطف شما
هميشه باشيد و هميشه سلامت و شاد
ارادتمند
اين خاطرات را كه مي خوانم بدنم مي لرزد .ايا اينها همه خاطره اند يا داستان يا …خود زندگي چه فرقي مي كند وقتي كه اين جا اورده ايشان بايد چيزي از جنس زندگي باشند .ترس ,دلهره, حسرت ,بي هدفي و…جايي كه تنها صداي خش خش پاها بودن را ثابت مي كند زندگي معناي جز اجبار و تحميل ندارد !استاد سرفرازباشيد و برقرار
بدرود
سلام سلام سلام …
آقاي نويسنده خوشتيپ جون اون سيبيلاي مردونت يه لينك به وبلاگ ما بده . ناسلامتي ما هم به “ حضور خلوت انس “ شما لينك داديم . لطفتون كم نشه
چاكر آقا تاريانا خزان : نيمه شاعر نيمه جان
وبلاگ آقاي داريوش اقبالي هم بالاخره افتتاح شد.
http://www.dariusheghbali.com
ميشه بازهم تكه اي ديگر از تماماً مخصوص؟؟؟؟
هنوز كه ته دنيا ؟! اين ته دنيا تمومي نداره؟ راستي توي كتابهاي قديمي ام (حدودا پس از دوران سوم زمين شناسي)!!! يك مجموعه داستان از شما پيدا كردم بنام (آخرين نسل برتر )كه از قضا قصه اي از آن مجموعه را هم به استاد خوب ما آقاي محمد علي تقديم كرده بوديد . چاپ پاييز 65 بود .راستي قيمت پشت جلدش نيم ساعتي مرا خنداند! 300 ريال! بيخود نيست كه اينروزها مردم كتاب نمي خرند!!!همه كه مثل ما كاغذ قاتق نانشان نمي كنند.روبراه باشيد.
سلامممم استاد. يه دنيا ممنون براي لينك و يه دنيا سپاس براي اينكه وبلاگ اين حقير رو قابل دونستيد. نمي دونيد وقتي كامنت زيباتون رو خوندم چقدر خوشحال شدم. اينروزا دارم نمايشنامه هاتون رو مي خونم. كتاب آونگ خاطره های ما. راستش اين همه تعليق من رو به حسرت وا ميداره. هميشه پيروز باشيد و قلمتان سرشاز.
اينجا داشتم مي خوندم كه فيلمسازها و موزيسينها تازگي به فسيل گرايي روي آوردن http://www.harmonytalk.com/archives/000490.html
الان مي بينم كه نويسنده هام به سكسي نويسي روي آوردن!
شايد اينها يك ژست روشنفكري باشه… حتما“ بوده كه…!
همین دیروز خواندن پیکرفرهاد شما را تمام کردم … خیلی عالی بود … چند روزی که بگذرد و خوب تامل کنم … می خواهم سمفونی مردگان را باز کنم … خیلی خوشهال شدم از اینکه سایتتان را پیدا کردم…
سلام
اگر مي شود به اين مجله يك نگاهي بياندازيد
http://www.cafeshabaneh.com/
چقدر شعر نوشتيم براي باران غافل از دل ديوانه كه باراني بود…….
به شما لينك دادم
يه بار مي گم حوصله كل كل كردن هم ندارم اينجا هم جاي گفتنش نيست.اگه حرفي مونده به آدرس من بفرستين
كسي كه تو ايران زندگي نمي كنه و از ايران بريده غلط مي كنه راجع به ايران نظر بده.فقط كسي مي تونه اسم از ايران ببره كه با ايران زندگي مي كنه با بدو خوبش،تلخ و شيرينش،سخت و آسونش،خوشي و نا خوشيش. اگه ايراني هستي وايسا سينه سپر كن حرفتو بزن اونطور كه سايرين كردن و بازم مي كنن .اگه پشت به ايران كردي زيپ دهنتو بكش يا راجع به همون بهشت موعودي كه تو سوراخش چپيدي حرف بزن.كسي كه تو ايران نيست، كشاورز ايراني نباشه كه پوستش زير آفتاب تير ماه تاول زده ،كارگر ايراني نباشه كه دستش واسه خدمت به ايراني پينه بسته باشه، حرامه كه اسم از ايران بياره. شما آقايون و خانماي سانتيمانتال عزيز،شما به ايران چي دادين؟كنفرانس تو پاريس؟استكهلم؟لندن؟!
اما حرف آخر، ممنون غرور ايراني زنده شد با نوشتن داستان گاييده شدن زن آلماني به … مرد ايراني!متاسفم واسه مغزايه كوچيكتون و متاسف تر واسه مغزايه كوچيكتري كه به به وچه چه كردن!
اگر ايران بجز ويرانسرا نيست
من اين ويرانسرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است
من اين افسانه ها را دوست دارم
نواي ناي ما گر جانگداز است
من اين ناي و نوا را دوست دارم
اگر آب وهوايش دلنشين نيست
من اين آب وهوا را دوست دارم
بشوق خار صحراهاي خشكش
من اين فرسوده پا را دوست دارم
من اين دلكش زمين را ميپرستم
من اين روشن سما را دوست دارم
اگر بر من زايراني رود زور
من اين زور آزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد اگر پاك
من اي مردم شما را دوست دارم
دكتر شيرين عبادي مهمان استرالياست. … محمود دهقاني
این هم برای ققنوس عزیز که بخواند و بخندد و این طور …به تنور نچسباند!
ارتحال جانگداز عالم ربانی پاپ جان پل دوم را به کلیه پل ها تسلیت می گوییم.
از طرف سی و سه پل. پل خواجو. پل سید خندان. و جمعی از پل های عابر پیاده.
در ضمن ققنوس جان کمی هم تاریخ بخوانی بد نیست.
آقای معروفی عزیز سلام
از دعوا های اخیر که محورش هم متاسفانه شما را قرار داده اند دیشب با خبر شدم. بر مبنای تجربه ی شخصی مطلبی روی صفحه ام هست. اگر وقت شد سری بزنید
مثل همیشه زیبا و سرشار از معنی بود.چرا ما جوانها به جای ساختن وطن مان,جایی که در آن بدنیا آمدیم,جایی که در آن طعم شیرین عاشق شدن را چشیده ایم,وطنی که با شور و التهاب زنده نگاه داشتم,وطنی که تنها با حضور ما جوانها جرات قدرتنمایی دارد,اکنون در فکر فرار از آن هستیم؟چرا,چرا… .
چرا همه مطالب راجع به شماست ؟ خسته نشديد اينقدر معروفيد ؟ من هنوز تو كف فريدون اينام كه سه تا پسر .. اما دليل نميشه اينهمه از خودتون خوشششون بياد همه يهو با هم تو جو ! نه ؟
سلام آقاي معروفي عزيز , بازم مثل هميشه مطالبتون جالب و قشنگ بود . تو اين چند دقيقه اي كه باهاتون بودم كلي حال كردم با نوشته هاتون . اگه وقت كردين به كلبه درويشي ما فقير فقرا هم سري بزنين . به اميد ديدار دوباره .
سلام .آقاي معروفي يه سري به وبلاگ من بزنين .پامو توي كفش شما كردم(چشمك)
سلام آقای معروفی عزیز!
اسم محمود دهقانی را که در کامنتدونی دیدم یاد دکتر محمد دهقانی افتادم که فردا قرار است در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران کتاب „سگ ولگرد “ صادق هدایت رو نقد کند. بار دیگر دچار یأس و ناامیدی شدم؛ آخر نمیدانید با چه ولعی این آقای دهقانی میگویند هدایت نویسندهی ضعیفی است و از این جملهشان احساس خرسندی میکنند! نصیب نشود آقای معروفی؛ امیدوارم روزی نرسد که همچین جسارتی پیدا کنند که در محیط دانشگاه بگویند معروفی نویسندهی ضعیفی است. به هر حال امیدوارم فردا هم مثل روزهای دیگر در این نشست لالمونی نگیرم و بتوانم جواب این آغا را بدهم.
به امید روزهایی که هنر آنقدر خوار نشود که برای نقد به دست دهقانی بسپارندش.
موفق باشید آقای معروفی.
جناب آقاي معروفي خوشحال مي شم سري به بلاگم بزنيد و نظر خودتون رو بگيد.شايد بلاگم نياز به كسي داره كه يه كمي به نوشته هام گير بده. پيروز و سرفراز باشيد
سلام
ای ول بابا دمت
ی سری به ما بزن ضرر نداره
تنگه نفس گير غروب جمعه بود .آفتاب پهن می شد روی
سينه قبرستان . اما هنوز مرده های تازه نيامده بودند
برای ضيافت .
رسول از پرچين پسين همين روز فرياد زد :
_ آبادی را خواب برده نمی خواهی برويم غروب كشان جمعه؟
آن وقت غروب كش آمد در تنگه ی دركه .در بوی ذغال جگركی.
در طعم لواشك و آلوچه …
vaghti marz ra rad mikardam ;fekr mikardam ke bar migardam ;ama hala nemidanam be khod ya be o?
inja in forsat ra dashtam ke peykare farhad ra bekhanam ;khili dar fazaye hedayat bod;agar ceh khodetan ham be an eshare karde bodid;ama man ba hozore khalvate ons zendegi mikonam ;az in kar lezat mibaram ;;neveshteha gahvist va khode zendegi ba haman jesarat ;ama peykare farhad dor bod ;morde bod ;va engar tekrare kasi bod ke khodash baraye khodash kafi bod.
آقای معروفی سلام!
من يکی از خوانندگان هميشه گی صفحهء تان هستم و لينک „خلوت انس“ هم زينت صفحه ام شده است.
خوب است که همينطور گهگاهی تماما مخصوص بنويسيد. ولی يک چيزی را متوجه باشيد آن انزال قلم هست که از شما دور باد!
با احترام: غريبهء از افغانستان
من تازه واردم. ميخوام بدونم متن كامل اين كتاب تماما مخصوص رو كجا ميشه پيدا كرد؟ ببينم اصلا تموم شده يا نه هنوز كامل نيست؟ خواهشا يه توضيحي بدهيد. ممنون
دعا كنيد سفر كرده يار برگردد/غريب حادثه روزگار برگردد….. هميشه شاد باشيد.