جستجو

برگ برنده

———

در دست‌های کودکی‌ام

هزار برگ برنده

جا ماند

هزار حرف و کلام نگفته

هزار راز نهفته

با هزار گل و رود و پرنده…

… که خوابم برد

هر برگ را

با مرگ

هزار سال فاصله‌ی بی‌قراری بود

زیرا خون تو

در برگ‌های من جاری بود

حالا در بیداری

مبهوتِ این مشت‌های بسته‌ام؛

نگشایم

خواب را برده‌ای

بگشایم

مرده‌ای.

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert