جستجو

اعتراف‌های من به پرسش‌های ماکس فریش


ماکس فریش نویسنده‌ی پرسشگرا در سال‌های 1967 تا 1971 مجموعه پرسش‌هایی مطرح کرد که اینها با تلاش ناشرش آقای اونزلد، (مدير سورکامپ) انتشار یافت. مطبوعات و دانشگاه‌ها در طول 20 سال گذشته این پرسش‌های ادبی فلسفی اجتماعی را در اختیار نویسندگان و فیلسوفان و هنرمندان قرار داده‌اند تا پاسخ دریافت کنند. پرسش‌های ماکس فریش در کشورهای آلمانی زبان همواره مطرح بوده و پاسخ‌ها نيز معمولاً شگفتی آفريده است.

رییس ایرانشناسی دانشگاه ماربورگ که روز 23 نوامبر در آنجا سخنرانی داشتم این پرسش‌ها را در اختیار من قرار داد تا پاسخ بگويم. پرسش‌های چندپهلوی دشواری که آدم گاهی تکلیف خودش را نمی‌داند. من اما هرچه بلد بودم صادقانه پاسخ گفتم. متن آلمانی با ترجمه مجید عباسیان در سایت دانشگاه منتشر شد.

1. Sind Sie sicher, daß Sie die Erhaltung des Menschengeschlechts, wenn Sie und alle Ihre Bekannten nicht mehr sind, wirklich interessiert?

1 –  آیا مطمئنید که حفظ نوع بشر، وقتی شما و آشنایانتان دیگر نیستید برایتان اهمیت دارد؟

عباس معروفی: بله. به شدت اهمیت دارد. اما بعد از مرگ من این اهمیت از اعتبار می افتد.

Abbas Maroufi :  

2. Warum? Stichworte genügen.

2 – مختصر بگویید چرا؟

عباس معروفی: اگر بقای بشریت برای کسی اهمیت داشته باشد، پیش از مردن هر کاری بتواند و بخواهد انجام می‌دهد. آن هم به شیوه و سلیقه و انتخاب خودش، با ابزار و توان خودش. وقتی زنده نباشی دیگر چیزی برای تو وجود ندارد. یک دریچه‌ی دوربین برای ابد بسته می‌شود. با هر نگاه و حس و اندیشه‌ای.

 

3. Wieviele Kinder von Ihnen sind nicht zur Welt gekommen durch Ihren Willen?

3 – چند تا بچه از شما به دلیل اراده‌ی شخصی تان به دنیا نیامده‌اند؟

عباس معروفی: به خواسته‌ی بانوی من که عاشقانه دوستش دارم، و با همراهی من یک بچه‌ی ما به دنیا نیامد. بچه‌ای که حاصل عشق‌مان بود پیش از اینکه روی زندگی را ببیند دستش از دار دنیا کوتاه شد.

خودم فرزند یک عشق هستم. و اولین چيزی که از محبوبم خواستم يک بچه بود، اما چنان تند واکنش نشان داد که ناچار به عذرخواهی شدم، و بعد برایش توضیح دادم که آنقدر عاشقانه دوستش دارم که دلم می‌خواهد یکی مثل خودش برایم به دنیا بیاورد. می‌خواستم یکی از خودش کپی کنم، می‌خواستم به چشم‌های این نگاه کنم و آن ديگری را ببینم. قلبم از شادمانی درخشید اما به خاطر مصلحت و خواسته‌ی بانویم به ناچار او را همراهی کردم. و این تنها چيزی است که تا زنده‌ام از پشیمانی‌اش سیر نخواهم شد. متاسفم و همیشه به آن پسرک زیبای باهوش فکر می‌کنم که شبیه مامانش بود. و همیشه به مامانش فکر می کنم که چنین تجربه‌ی تلخی را از سر گذراند.

 4. Wem wären Sie lieber nie begegnet?

4 – ترجیح می دهید با چه کسی هرگز روبرو نمی شدید؟

عباس معروفی: با بازجویم.

 5. Wissen Sie sich einer Person gegenüber, die nicht davon zu wissen braucht, Ihrerseits im Unrecht und hassen Sie eher sich selbst oder die Person dafür?

5 – آیا مقابل فردی که شما در موضع ناحق هستید، و او لازم نیست که از این قضیه اطلاع داشته باشد، از چه کسی تنفر داريد؟ از خودتان؟ يا آن فرد؟

عباس معروفی: اگر فرض کنم برابر کسی در موضع ناحق هستم از خودم بدم می‌آید. و زمانی که او از این موضع من بی خبر باشد، سعی می‌کنم بی اندازه بودن خودم را نشان دهم و سپس تلاش می کنم که دست را ببازم و صحنه را ترک کنم. چون حالا ديگر تحمل ديدن بلاهت را هم ندارم.

6. Möchten Sie das absolute Gedächtnis?

6 – دوست داريد حافظه‌ی مطلق داشته باشید؟

عباس معروفی: اصلاً. گاهی حافظه باید پاک شود تا آدم بتواند دوباره اشتباه کند.

 7. Wie heißt der Politiker, dessen Tod durch Krankheit, Verkehrsunfall usw. Sie mit Hoffnung erfüllen könnte? Oder halten Sie keinen für unersetzbar?

 7 – اسم سیاستمداری که مرگش به دلیل بیماری، تصادف و غیره در شما امیدی برمی‌انگیزد چيست؟ یا فکر می کنید هیچکس غیرقابل جایگزينی نیست؟

عباس معروفی: با مرگ سیاستمداران چیزی عوض نمی‌شود. تجربه نشان داده که این امید فوراً به يأس غیر قابل جبرانی تبدیل می‌شود. وقتی خمینی مُرد بسیاری از ما امیدوار شديم، اما ديری نگذشت که سخت سرخورديم و دل مان می‌خواست زمان به عقب برگردد. با این حال مردم مدام به این مسئله در ذهن شان پر و بال می دهند. 

 8. Wen, der tot ist, möchten Sie wiedersehen?

8 – چه کسی هست که مرده و دوست داريد او را دوباره ببینید؟

عباس معروفی: پدربزرگم، و يک دوست که اسمش اسماعیل بود.

 9. Wen hingegen nicht?

9 – در مقابل چه کسی را دوست نداريد ببینید؟

عباس معروفی: مادربزرگم را.

 10. Hätten Sie lieber einer anderen Nation (Kultur) angehört und welcher?

10 – دوست داشتید متعلق به یک ملت و یا (فرهنگ) ديگری بوديد؟ و کدام؟

عباس معروفی: بله. همیشه به این فکر کرده‌ام که به شدت دلم می‌خواست متعلق به ملت و فرهنگی بودم که با  راستی و شایستگی اموراتش را می‌گذراند و نانش را درمی‌آورد.

از ژاپن خوشم می‌آيد.

 11. Wie alt möchten Sie werden?

11– دوست داريد به چه سنی برسید؟

عباس معروفی: این بستگی به عشق دارد. آدم وقتی عاشق باشد دلش می‌خواهد تا نود سالگی عمر کند. وگرنه تا همینجا هم کافیست.

12. Wenn Sie Macht hätten zu befehlen, was Ihnen heute richtig scheint, würden Sie es befehlen, gegen den Widerspruch der Mehrheit? Ja oder Nein.

12 – اگر قدرت این را داشتید فرمانی بدهید که حالا به نظرتان صحیح است، آيا امروز بر خلاف نظر اکثریت این فرمان را صادر می کردید؟ بله يا نه؟

عباس معروفی: بله.

اگر قدرت فرمانی را می‌داشتم که می‌توانستم با آن سرنوشت بخشی از مردم را عوض کنم ترديد نمی‌کردم. موقعیت فرمان دادن و قاطع بودن همیشه فراهم نیست. آدم وقتی در موقعیتی قرار گيرد باید قاطعیت عمل هم داشته باشد.

 13. Warum nicht, wenn es Ihnen richtig scheint?

13 – چرا نه؟ اگر به نظر شما صحیح است چرا نه؟

عباس معروفی:

 14. Hassen Sie leichter ein Kollektiv oder eine bestimmte Person und hassen Sie lieber allein oder im Kollektiv?

14 – شما از یک جماعت راحت تر متنفر هستید یا از یک شخص؟ و دوست داريد تنها متنفر باشيد يا جمعی؟

عباس معروفی: تنفر نقطه‌ی مقابل عشق است، و به گرانی و عظمت عشق. حسی است بسیار سنگین و عمیق که نمی‌توان به آسانی خرجش کرد. یک فرد خطاکار و خائن هم ارزش آن را ندارد که آدم این حس عمیق تنفر را نثار او کند. می‌توان به جمعیتی تنفر ورزید که دست به دست هم سرنوشت یک ملت را به تباهی می‌کشند، و چه بهتر که این حس همراه ديگران به توان برسد.

15. Wann haben Sie aufgehört zu meinen, daß Sie klüger werden oder meinen Sie’s noch? Angabe des Alters.

15 – کی از باور این که عاقل‌تر می‌شويد دست کشيديد؟ يا این که هنوز بر اين باور هستيد؟ چند سال‌تان است؟

عباس معروفی: در سی سالگی تکلیفم با خودم روشن بود و می‌دانستم چی برای ادبیاتم خوب است. و همان وقتها بود که جایی نوشتم: تا زمانی که بتوان از يک بچه‌ی چهار ساله چيز آموخت، امیدی به آينده هست، و همیشه برایم مهم بود که هر تجربه‌ای خطی بر پيشانی‌ام جا می‌گذارد. این خطها جاپای اسبهای کالسکه‌ی زمان است، و ارزان به دست نیامده. پس هر روز می‌توان نسبت به روز قبل عاقل‌تر شد.

من پنجاه و چهار سالم است. 

 16. Überzeugt Sie Ihre Selbstkritik?

16 – انتقاد شخصی‌تان نسبت به خودتان شما را متقاعد می‌کند؟

عباس معروفی: گاهی نه. گاهی در عین مرور انتقاد شخصی این حقیقت هم وجود دارد که از بعضی اجبارها نمی‌توان گریخت. گاهی در مسائلی به خودم سخت انتقاد می‌کنم و متقاعد هم می‌شوم، تصمیم می‌گیرم با تغییر روش آن مسائل را از پیش پا بردارم، اما باز بر اساس فشارهای بیرونی یا اجبارهایی گريزناپذير برمی‌گردم به نقطه‌ی قبلی. همیشه زندگی با طراحی دلخواه پیش نمی‌رود، گاهی چیزهایی از سوی ديگران خود را دخیل می‌کند که آدم ناچار می‌شود خودش را مورد انتقاد قرار دهد. و این چرخه تمامی ندارد.

17. Was, meinen Sie, nimmt man Ihnen übel und was nehmen Sie selbst übel, und wenn es nicht dieselbe Sache ist: wofür bitten Sie eher um Verzeihung?

17 – فکر می‌کنید از چه کار شما ديگران می‌رنجند؟ و خودتان چه چيزی را به دل می‌گيريد؟ و اگر این دو موضوع یکسان نيست، شما برای چه چيزی ترجیحاً تقاضای بخشش می‌کنيد؟

عباس معروفی: از این که به کسی نمی‌توانم نه بگویم، ديگران را می‌رنجانم. این تربیت غلط از کجا در من شکل گرفته که فکر می‌کنم آدم به دوست و آشنا و فامیل نمی‌تواند نه بگويد، و حتی الامکان برای غریبه‌ها هم آن را به کار نبرد؟ اینجا در آلمان بچه‌ها از کودکی ياد می‌گیرند که نه بگویند. من چرا نمی‌توانم؟ خب به همین خاطر عزیزترین کسانم را رنجانده‌ام، چون به ديگران نگفته‌ام نه، و چيزی گرانبها مثل زمان را خرج آنان کرده‌ام.

و من خود، از دروغ می‌رنجم، از این که کسی بخواهد مرا دودره کند بیزارم. با اینهمه برای این دو حالت متفاوت، من ترجیح می‌دهم از رفتار خودم تقاضای بخشش کنم. زیرا رفتار من اتفاقی نیست، چيزی ست که در وجودم کهنه شده، و باید کسی کمکم کند تا به مرور از آن خلاص شوم.   

18. Wenn Sie sich beiläufig vorstellen, Sie wären nicht geboren worden: beunruhigt Sie diese Vorstellung?

18 – اگر همینجوری تصور کنید که هرگز به دنیا نیامده بوديد، آيا این فکر خاطر شما را آشفته می‌کند؟

عباس معروفی: اصلاً. نه تنها خاطر مرا نمی‌آشوبد، بلکه فکر می‌کنم برای ديگران هم اهمیتی نداشته باشد.

19. Wenn Sie an Verstorbene denken: wünschten Sie, daß der Verstorbenen zu Ihnen spricht, oder möchten Sie lieber dem Verstorbenen noch etwas sagen?

19 – وقتی به مردگان فکر می‌کنید، دل‌تان می‌خواهد که فرد مرده با شما حرف بزند؟ يا دوست داريد شما چيزی به او بگوييد؟

عباس معروفی: دلم می‌خواهد حرف‌های آن مرده را بشنوم. من چیز تازه‌ای برای او ندارم، اما یک مرده قطعاً چیزهای جالب برای من خواهد داشت.

 20. Lieben Sie jemand?

20 – عاشق کسی هستيد؟

عباس معروفی: بله، با تمام سلول‌های بدنم.

 21. Und woraus schließen Sie das?

21 – از چه چیزی به اين نتیجه رسیده‌اید؟

عباس معروفی: از این که وقتی باهاش حرف می‌زنم، قلبم جور ديگری می‌تپد، وقتی می‌خواهم به دیدارش بروم بارها فکر می‌کنم چی بپوشم، چه عطری بزنم، چی بگویم، چه رفتاری داشته باشم. و بدبختی اینجاست که وقتی می‌بینمش همه چيزهایی که فکر کرده بودم یادم می‌رود، و حتا فضای اطرافش را به سختی می‌بینم. خودش بزرگتر از همه جاست. من یک بار در عمرم عاشق شده‌ام، و دلم می‌خواهد همیشه شاد و خوشبخت ببینمش، و برای این مقصود هر کاری که لازم باشد انجام می‌دهم. دلم می‌خواهد خودم با ابتکارهای خودم خوشبخت و شادش کنم.

من از مرگ نمی‌ترسم اما از اینکه او را از دست بدهم به شدت وحشت دارم. یک هراس ويرانگر مثل مرگ سایه به سایه‌ی زندگی‌ام نفس می‌کشد که آخر مرا می‌کشد، و این هراس از دست دادن اوست. می‌دانم اگر نباشد انگیزه‌ی همه‌ی کارهایم را از دست می‌دهم. و می‌دانم که او تنها انگیزه‌ی نوشتن، خواندن، ديدن و شنیدن من است. و حالا به موازات عشق حس ترس هم در قلبم می‌کوبد.

22. Gesetzt den Fall, Sie haben nie einen Menschen umgebracht, wir erklären Sie es sich, daß es dazu nie gekommen ist?

22 – فرض براینکه تا کنون هيچ انسانی را نکشته‌اید، چگونه توضيح می‌دهيد که تا به حال کار هرگز به آنجا نینجامیده است؟

عباس معروفی: سوای قتل‌هایی که تصادفی اتفاق می‌افتد، قتل پیش از آن که از نظر فیزیکی رخ دهد، در ذهن آدمها اتفاق می افتد. آدمها بارها و بارها کسی را ذهن شان می کشند، و بعد که صحنه را از نظر گذراندند آرام می گيرند و زندگی عادی شان را ادامه می دهند.

برای یک نویسنده این ساده‌تر اتفاق می‌افتد. بسیار پیش می‌آيد که نویسنده با هنرمندی تمام یکی از شخصیت‌های رمان یا داستانش را به قتل می‌رساند.

من آدم‌های بسیاری را در ذهن و در رمان‌هایم کشته‌ام. و اعتراف می‌کنم که به آسانی تصوير کردن یک باغ چنین چيزی را نوشته‌ام، اما در حالت واقعی که به طور فيزیکی قتلی انجام دهم، خیر. کشتن کاری ست بسیار سخت که من جسارت و جرأت و انگیزه‌اش را هرگز ندارم.

 23. Was fehlt Ihnen zum Glück?

23 – برای خوشبختی چی کم دارید؟

عباس معروفی: همیشه چیزی کم است. همیشه نم اشکی گوشه‌ی چشم وجود دارد برای روز مبادا. زندگی در جهان امروز به نقطه‌ای رسیده که خوشبختی یک رویاست. گاهی یک عمر فقط کار می‌کنیم و اسمش را می‌گذاریم زندگی. من فقط او را کم دارم.

 24. Wofür sind Sie dankbar?

24 – برای چه چیزی سپاسگزار هستيد؟

عباس معروفی: این را از پدربزرگم آموخته‌ام که برای ساده‌ترین لطف سپاسگزار باشم.

من برای يک نان سپاسگزار شدم

به هنگامی که سخت گرسنه بودم،

برای بزرگترین عشق،

به هنگامی که از تنهایی

به تباهی رسیده بودم.

25. Möchten Sie lieber gestorben sein oder noch eine Zeit leben als ein gesundes Tier? Und als welches?

25 –  بیشتر دوست دارید مرده باشید يا این که هنوز مدت زمانی به صورت يک حيوان سالم زندگی کنيد؟ و کدام حيوان؟

عباس معروفی: دوست دارم زنده بمانم حتا به صورت یک مورچه که کاری را مدام تکرار می کند، و مدام کار می‌کند.

————————————————————

شما هم به این پرسش ها برای خودتان پاسخ بگویید.

 

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

27 Kommentare

  1. واقعن پاسخ دادن به برخی از سوالات شهامت میخواد ! من تو بعضیاش این شهامت رو ندارم ! حتی اگر این جواب ها رو خودم بخونم!

  2. آقای معروفی عزیز: من اسمم رشید است. در مقابل شما می ایستم و با پرتاب دقیق یک سنگِ نوک تیزِ خطرناک یکی از چشمهای شما را کور میکنم. بعد با یک کلت کمری زیبا و کوچک که 80 یورو خریده ام به چشم دیگر شما شلیک میکنم. خون بیرون میزند. شکنجه ی شما لذت عمیقی دارد. شما مقاومت میکنید و سر پا می ایستید. هوا سرد است و نمیتوانم آنچه را که دوست دارم با شما انجام بدهم. دوست دارم زجرکشتان کنم. اما بعد تصمیم میگیرم کلت را در دهان شما بگذارم و با خونسردی یک بار دیگر شلیک کنم تا کارتان زود تمام شود. گلوله از مغز شما عبور میکند و از جمجمه تان بیرون میزند. خون، مغز و تکه های استخوان همه جا پاشیده میشود. شما به زمین می افتید. من خوشحال و راضی میشوم. بعد تف میکنم و سوت زنان راه میافتم.
    ————————
    با اجازه ی پلیس آلمان حالا منتشرش می کنم

  3. استاد جسارتتون رو می ستایم و خوشحالم که تمام سلول های بدنتان عاشق است. خیلی خوشحالم. برایم چنین چیزی رو آرزو کنید.

  4. سوالات سخت و پاسخ های شما بسیار هوشمندانه و هنرمندانه بودند. فکر کنم تا چند روز باید هی دنبال پاسخ بگردم! -البته پاسخ سوال 3 را دادم . جواب شما هم به دلیل خاطره ی مشابهی مرا به شدت متاثر کرد.
    سپاس که اینجا گذاشتید.

  5. استاد سلام. فکر کنم خیلی وقت می شد که به هیچ وب لاگی سر نزده بودم. وب لاگ خودم هم بخش نظراتش تقربا غیر فعال شده. فکر می کنم فیس بوک دلیل اصلی این اتفاق باشه. یک حوری می شه گفت من رو تنبل کرده. یک زمانی یکی از خوشی هام این بود بیام اینجا نوشته هاتون رو بخونم و کامنتی براتون بنویسم و بعد خوندن چند کلمه ای که زیر نظر من می نوشتید بشه بزرگترین دل خوشیم.
    استاد همیشه هر جا که هستید با تمام وجودم براتون آرزوی سلامتی و طول عمر دارم.
    —————————
    سلام محمد عزیز
    ممنونم

  6. مرسی استاد..راستی هیچوقت به از دست دادن چیزی فکر نکنید که این فکر خود عاملیست برای از دست دادن او..

  7. آقای معروفی عزیزم سلام.
    صداقت هم گویا متاعی است که دیگر خریدار ندارد!
    کتاب را دادم تایپ. بعد از دو هفته گفتند حاضر است بیا. رفتم گفتند پیداش نمی کنیم دوباره تایپ می کنیم. اگر خدا بخواهد! تا اواخر همین هفته می فرستمش.
    همیشه چیزی کم است…. راست گفتید…
    با مهر-رضیه
    ——————-
    ممنونم عزیزم

  8. با درود به استاد عزیز
    خیلی خوشحالم بعد مدت ها به وبلاگتون اومدم
    اول خدمت سربازی با سمفونی مردگان شروع کردم و اخر خدمت هم با فریدون سه پسر داشت تموم کردم…
    همیشه در پناه مهر باشید

  9. آقای معروفی عزیز،دلم از ایرانی می گیرد که باید کتاب های جدید شما را از دست فروش هایش بخرم .ایرانی که کسانی مثل شما که باید باشید و ذهن داستان خواه من را سیراب کنید را از من می گیرد و من با چشمان حریص ام تنها می توانم روزی صد بار صفحات وبلاگتان را با مربع کوچک گوشه ی صفحه بالا و پایین کنم .حالا من و همه ی کسانی که دلمان از نبود شما می گیرد دوشنبه صندلی هامان را دور آقای محمدرضا گودرزی می چینیم و جای شما و تمام کسانی که ایران برای نفس کشیدنِ فهم و اندیشه بهشان نیاز دارد را خالی می کنیم.
    چقدر خوب که کتاب هایِ دوست داشتنیتان مثل ما اینجا زیر دست ارشاد نمی پوسد…
    —————–
    سلام. ممنونم
    امیدوارم به زودی ایران به ما برگردد

  10. سلام اقای معروفی عزیز. الهامم. الهام تیرگان. دلتنگتان شدم. آمدم اینجا و این مصاحبه را خواندم. کاش نزدیک بودید. دردهای مشترکی هست. خوشبختانه درمان بعضی شان در ضمیر شما یافت شده. من ولی بی درمان مانده ام. به امید دیدار
    ———————
    سلام الهام عزیز

  11. خیلی از تعریف شما درباره عشق لذت بردم . همین امروز بود که یک نفر از من می پرسید که “ تا نظر تو درباره عشق چه باشد “ و من هر چه کردم نتوانستم کلمات و جمله مناسب پیدا کنم تا حس ام رو بیان کنم . ولی هر چه گفتید همان بود که من به آن فکر می کردم . همیشه عاشق و شاد باشید .

  12. سلام خالق تمامن مخصوص!
    تمامن مخصوص را مخصوص خواندم و بسيار لذت بردم.
    باز هم مي گويم كه عاشق قلمتان و ذهنتان هستم و منتظر رماني ديگر.

  13. آقای معروفی عزیز
    از شنیدن پاسخ های زیبا و شاعرانه شما به سئوالات مطرح شده بسیار لذت بردم اما سئوالی در ذهنم بی پاسخ مانده است: چگونه می توان عاشق بود و خوشبخت نبود؟ چگونه می توان عاشق بود و نفرت داشت. چگونه می توان عاشق بود و مرد؟

  14. سلام عباس عزیز.
    پرسشها و پاسخهایت برایم بسیار جالب بود. ممنو از اینکه آن را به اشتراک گذاشتی.
    فقط به نظرم رسید در پاسخ پرسش اول که ابتدا من هم با تو موافق بودم یگویم وقتی کمی فکر کردم متوجه شدم اگر قضاوت ما نقشی در ذهنیتمان نداشته باشد شاید برایم مهم باشد که دیگران باشند بهتر باشد، شاید به اعتبار من مرتبط باشند و یا نبودن من در اعتبار آنان. کسی چه میداند….در هر صورت در جهانی که فعلا متعادل است بودن بهتر از نبودن است از هر نوعش..چه همین استمرار تعادل کلی حرف در خودش دارد.

  15. متاسفانه طبق اخبار خبر گزاری فارس با خبر شدم خانم سیمین دانشور درگذشت. غمی عمیق تمام وجودم را با خواندن خبر در خود فرو برد. می دانم که خیلی ایشان را دوست داشتید . در گذشت این نویسنده بزرگ را تسلیت می گویم. محمود دهقانی
    ————-
    ممنونم آقای دهقانی عزیز

  16. سلام
    از شاگردهای شما بود و خیلی دوستتون داشت. شاید هنوز هم هست نمی دونم. دیگه نمی نویسه. خبری ازش ندارم. دنبالش می گردم. سفیلان. کجا میشه پیداش کرد؟ شاید هم بشه بهش بگید دنبالش می گردم. فقط دلم می خواد بدونم چه می کنه این روزها. نشون به نشون حافظیه شیراز،‌ اردیبهشت 87

  17. سلام خدمت آقای معروفی
    روزتون بخیر
    دیروز روز غم انگیزی بود
    با این حال به من اجازه بدین تسلیت نگم
    امیدوارم یادشون همیشه در قلب هامون روشن باشه
    غرض از مزاحمت یه داستان کوتاه دارم که دوس دارم اگه وقتشو دارین بخونین و نظر بدین
    ممنون میشم
    و اگه جواب مثبته لطف کنید بگید که چطوری باید براتون بفرستم
    عباس معروفی برای من همون تعبیریه که شما از آنتوان چخوف یاد می کنید : آن داستان نویس نازنینی که عاشق انسان ها بود
    خیلی مواظب خودتون باشید 🙂

  18. سلام.جلوتر از نو شدن سال ، پيشدستي مي كنم وآرزوي خوشي و سلامت در سال جديد را براتون دارم.
    اي كاش عيدي ما هم يه داستان كوتاه از شما در اين وبلاگ باشه
    —————-
    ممنون
    و چشم

  19. سلام أفاي معروفي عزيز، من تلاش كردم كه كتاب تماماً مخصوص را إز طريق درست تهيئه كنم نشد به چندين فأميل و انشأ سپردم كه خر يداري كنند نشد ديروز إز بازار سياه خريدم بس كه ماههاست براي خواند نش له له ميزنم من شما را سأل هاًست كه مي شنا سم إز سألها يي كه به اىنده أميد داشتم اما حالا ندارم ديشب شروع كردم به خواندن اما نشد پري ها نمي گذارند چطور مي توانيد با اين هجوم خاطرات زندگي خودتان را هم إنجام دهيد خلا صه مي خواندم و ابگوشت در ظرف گلي بار گذاشته مي شد كاش مي شد يك ظرف ديزي برايتان مي فرستادم و اي كاش………..دارم ميخوانم تما ما مخصوص
    ———————-
    ماندانای عزیز
    سلام
    خوبه که با واژه های کتاب رابطه می گیرین
    کاش فرصت بیشتری داشتم
    یا نه، کاش غم نان نبود و مجبور نبودم روزی 14 ساعت کار صحافی و برش و چاپ انجام بدم
    و به جاش اینهمه داستان و رمان رو که توی ذهنم دود میشه و از یادم میره می نوشتم
    یه کار تازه
    و مرسی که آثار منو می خونین

  20. کجایید آقای معروفی نازنین؟
    بهارتون سبز و پرامید.
    —————-
    فروغ عزیز
    سلام
    هستم. و حالا سعی می کنم بیشتر پیش تون باشم
    سال نو و نوروزتون مبارک

  21. 12 – اگر قدرت این را داشتید فرمانی بدهید که حالا به نظرتان صحیح است، آيا امروز بر خلاف نظر اکثریت این فرمان را صادر می کردید؟ بله يا نه؟
    عباس معروفی: بله.
    اگر قدرت فرمانی را می‌داشتم که می‌توانستم با آن سرنوشت بخشی از مردم را عوض کنم ترديد نمی‌کردم. موقعیت فرمان دادن و قاطع بودن همیشه فراهم نیست. آدم وقتی در موقعیتی قرار گيرد باید قاطعیت عمل هم داشته باشد.
    ……………………….!

  22. آقای معروفی عزیز
    سالی پر از شادی همراه با آرامش را برای شماو دختران گلتون و بانوی زندگیتون آرزو می کنم.
    ——————–
    سلام افسانه عزیز
    سال نو و نوروزتون مبارک
    و ممنون

  23. جناب معروفی سلام.
    یک ساعتی هست با خودم کلنجار می روم چگونه مطلبی را بگویم که هم خودم قبولش داشته باشم و هم شما حوصله خواندنش را داشته باشید. درباره سوال 12 که گفته بود: گر قدرت این را داشتید فرمانی بدهید که حالا به نظرتان صحیح است، آيا امروز بر خلاف نظر اکثریت این فرمان را صادر می کردید؟ بله يا نه؟
    و شما گفتید بله.
    نتوانستم حضم کنم. ابتدا متن تندی برایتان نوشته بودم ولی در پایان خودم تخلیه شده بوده بودم، مثل تقریبا همیشه، گفتم شاید هم واقعا حق با او باشد. بگذار بیشتر درباره اش فکر کنم. پنجره نظرات را باز کردم و رفتم در اینترنت و فیس و بوک و پیج شما گشت زدم تا به مصتحبه تان با بی بی سی رسیدم. جایی که درباره اعتراض مراجع به مطالب کتاب ها و ممیزی و اینها اشاره کرده بودید.
    دیدم حرف شما نقدی است برای همین پاسخ سوال 12. اگر واقعن زمانی قدرت فرمان دادن نسبت به آنچه صحیح می پندارید را داشتید و این فرمان را می
    دادید، خب چرا نظر قمی ها را درک نمی کنید. آنها و بسیاری دیگر که خودتان نیز از آنها گله مندید نیز دقیقا همین کار را دارند انجام می دهند. می ترسم شما نیز اگر خدایی ناکرده قدرت به دستتان بیفتد، دیکتاتور بشوید 😉
    بخشی از صحبت های خودتان را اینجا بازنویسی می کنم:
    جامعه کیست؟ „جامعه“ من و شماییم. „مردم“ من و شماییم. جامعه را کی تعیین می کند؟ کی می گوید خط قرمزهای جامعه را باید در قم تعیین کنند؟ من سال ها معلم بوده ام. می توان معیار را شاگرداول های کلاس گذاشت و کلاس را بر اساس اندازه و قابلیت آنها پیش برد. خب طبیعی است که عده ای جا بمانند. شاگردهایی هم هستند که اصلا نمی خواهند درس بخوانند. من شبانه هم درس می دادم. می گفتند „آقا بیا بشین حرف بزنیم. بیا هایده را گوش کن. بیا بریم بستنی بخوریم.“ دانش آموزانی هستند که نمی خواهند درس داده شود.
    معلم باید کجا بایستد؟ در کدام طرف؟ باید متوسطی را در نظر گرفت. در برابر جامعه ای که در قم شلوغ می کند و کوچک ترین کتاب ادبی را بر نمی تابد، کسانی را هم داریم که تشنه کتاب اولیس جیمز جویس اند، سال ها دارند التماس می کند، می خواهند بوف کور را بخوانند. بخشی از جامعه هم مخاطبان این همه کانال های ماهواره ای و تلویزیونی هستند. یک حد وسطی وجود دارد. معدلی می گیریم و می گوییم نه حرف شما نه حرف اینها. می گوییم اکثریت جامعه.
    «اکثریت جامعه»
    ————–
    از دقت و لطف شما ممنونم
    ما ها نمی تونیم دیکتاتور بشیم
    ولی می تونیم تلاش کنیم که اداره ی کتاب برچیده بشه

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert