آقای معروفی عزیز
محاکمهتان که میکردند، سیزده- چهارده ساله بودم. بعد شما را از یاد بردم تا بیست سالگیام و موقع خواندن „سمفونی مردگان“ … خواندم و گریستم و با من ماند.
و حالا روزگار بهتری شده؛ میشود دست نوشتههای شما را روزانه خواند.
بگذریم و حرف ها بماند برای بعد …
آقای معروفی عزیز میشود برایم بنویسید این چه موسیقی است که روی وبلاگتان گذاشتهاید؟
همین ضربان قلب پیانو و تنفس آرام ویولنسل را میگویم.
آخر ببینید با من چه کردهاست … موسیقی وبلاگ شما به این نوشتنم واداشت، پس برای خودتان میفرستماش … مینویسید برایم که این چه موسیقیای است؟ و از کجاست؟
گذر، گذر، گذر
گذر، گذر، گذر
تار از دریا و پود از ابر
تن پوشاش را هر آن نقش دیگر است
سالکی ست این که میبینم:
زمین، زمین، زمین
گذر، گذر، گذر
تن از باران و دل از آتش
شگفتا!
موجاموج تناش حیات است
و دل در لهیب را سخت فرو میپوشد
مبادا گزندی مبادا هراسی
از این دل جوشان
کس را رسد
زمین، زمین!
تو را نه هم وزن تنات
که همسنگ روح مشترک مان
از عشق
بر دست ریختند
روح تو و ما
روح درهم پیچیدهمان
زمین
ما یکدیگر را در آغوش گرفتهایم، نه؟
تو ما را
ما تو را
و او همه را
…
– دوست شما، پویان شهیدی
پويان گرامی من، موسيقی صفحه ی حضور خلوت انس، قطعه ی „آينه در آينه“ از سی دی „آلينا“ (Alina) اثر آهنگسازی اسلندی است به نام آروو پرت (Arvo Pärt) که ساکن برلين است و به عنوان يکی از مشهورترين آهنگسازان جهان آثار فراوانی در زمينههای مختلف ساخته است. او سالها بر آثار بنيامين بريتين کار کرده و گمان میکنم در ايران بتوانيد برخی از کارهاش را بيابيد. من در ايران سه آلبوم او را داشتم و بسيار دوست می داشتم. „آينه در آينه“ هميشه بر صفحه ام خواهد ماند. و خوشحالم که خوش تان آمده. و اين را بگويم که اين قطعه در رمان تازه ام „تماما مخصوص“، نقش و حضوری برجسته دارد. نامه و شعرت را هم گذاشتم تا همه بخوانند.
با مهر و احترام – عباس معروفی


7 Kommentare
سلام…آقاي معروفي عزيز بارها به سرم زده بود مشخصات اين آهنگ وحشتناك زيبايتان را بپرسم…ديوانه كننده ست اين آهنگ…درود
به نام باران … سلام استاد … يكي از دوستان مطلبي نوشته است و در آن آيدين را مقابل شما قرار داده و مي شود گفت مخلوقي را در برابر خالقش و …و مخلوق از شما گله دارد … زياد … سعي ميكنم برايتان بفرستم …از خواندنش لذت ميبريد … تا بعد … در پناه ايزد دادار
وليعهد؟ چه خبر شده است؟ اين بازیها چيست در آوردهايد؟ هی ما با خودمان میگوييم اين بساط را اينها جمع میکنند. میبينيم نخير، ظهير کم بود سياح هم اضافه شد. اصلاً بگوييد ما در ملکوت را تخته کنيم و ارگی راه بيندازيم که فقط حضرات آنجا تياتر بازی کنند و ما تماشا! تصدقت گردم! اين غائله را ختم کنيد. دست از سرِ هم برداريد! هی ما گفتيم يک کهيرالملکوت میگوييم که صد تا از دهنمان بريزد، ديديم نشد که نشد! گوش کسی بدهکار نيست. تو را به خدا تو يک تشر به اينها بزن بس کنند. خانهی قبلهی عالم شده محل منازعات اينها! اگر راست میگويند، همين ظهير را میگويم، چرا دعواهايش را توی خانهی خودش نمیکند؟ چرا قيل و قالش را توی همان کتابچه نمیکند؟ بيخودی به او اقطاع داديم آنجا را؟ قبلهی عالم دو دقيقه چشمش گرم نمیشود از بس فغانشان را رعايا به اندرونی سلطان کشيدند! ذله شديم به خدا! ما استعفا بدهيم شما راضی میشويد؟! نکنيد اين کارها را میکنيد که دوران انتظارتان سر بيايد؟ خدا سر شاهد است که سلطان بانو را هم اينها عاصی کردهاند با اين جزع و فزعی که راه انداختهاند! بجنب وليعهد! بجنب، که خانهی سلطان شده محل تاخت و تاز ياغيان. اينها را از سرای ما قلع و قمع کن. هر کسی برای خودش خانهای دارد. بگو خانهی ما را شلوغ نکنند مگر اينکه خودمان اذن داده باشيم يا رقعهی مربوطی مرقوم کرده باشيم.
همين جوری بيخودی که نمیشود پای هر رقعهی شهرياری خودشان را به علم داد بمالند!! کمی به اينها آداب تظلم را هم بياموز. ديگر دارد خوابمان میگيرد.
قبلهی عالم در حال خونِ دل خوردن
آقاي معروفي عزيز
از مهرباني و لطفتان ممنونم و از توجه تان و توضيح درباره ي اين موسيقي …
چه خوب كه اين موسيقي هميشه بر صفحه تان خواهد ماند
باز هم ممنونم از معرفي آهنگ ساز و آهنگ .
با دوستي و احترام
پويان شهيدي
آقاي معروفي عزيز
به نظر شما آيا اينده اي روشن پس از 1300 سال غارت بر وطن ما مي توان متصور بود؟
آقاي معروفي عزيز
آهنگ وبلاگ شما در صبحدمان نظاطي بس افزون به آدمي مي دهد .هماره پاينده باشيد .
اما در صبحدمان آن شعر را از حميد مصدق آن والامرد كه از كوير عشق وآزادي نفسش گرفته بود را ديدم .
آهآقاي معروفي مرگ شايد ما را از اين خفقان نجات بخشد.آه آقاي معروفي روزي هزاران ايراني فقط در تصادفات جان مي دهند.
آه آقاي معروفي آيدين راست مي گفت ما قبل از 30 سال در اين مملكت طاعون زده تباه مي شويم.
آه آقاي معروفي من هم به جننون آيديد دارم مي رسم
آخر دل من زقصه خون خواهد شد
وز روزنه ديده برون خواهد شد
با اين افق تيره خدا داند و بس
كاين مملكت خراب چون خواهد شد
گفتي دل خون كرده عوض خواهد شد
از ديده سر آورده عوض خواهد شد
با رنگ سياستي كه من ميبينم
يكبار دگر پرده عوضض خواهد شد
سمفوني مردگان را سال ها پيش خواندم . هفته قبل مصاحبه ات را نيز در يكي از وبلاگ هاي دوستان خواندم . رفتم كتابفروشي ديدم دوتا كتاب جديدت چاپ شده . يه مجموعه داستان . يه نمايشنامه . تو عنوان داستانات يكيش هم اسم وبلاگ من بود . كنجكاو شدم و خريدمش . بعد خوندمش . دوست داشتم ياد همشهري كين بيفتم يا ياد توت فرنگي هاي وحشي . اما يك گل سرختون خيلي شبيه كسايي بود كه تو تموم زندگي كنارم بودن . و من ديگه دوستشون ندارم. يا شايد فعلا دوستشون ندارم.تا بعد .