جستجو

انزوا

—- گفت آن که نیروی بیشتری می‌گذارد بیشتر جیغ می‌کشد. – (رمان تماماً مخصوص) ولی دیگر جیغم نمی‌آید. به شدت زخمی‌ام؛ زخمی و گریخته…

چلّه

——- دفترهای مشق این چله‌نشین هزار صفحه همه نام زیبای توست در تالار آینه و یک نامه‌ی خصوصی که نقطه به نقطه تا پیش از طلوع خورشید در گوش‌هات نجوا خواهم کرد… وحشی معمایی! این چهل روز را از صدای قدم‌هات کم کن.

سکوت

—— سکوت، همان که بر زندگی آدمی حاکم است، مثل ماری چمبره زده روی کول زندگی، و خيره نگاه می‌کند. سکوت، همان که در موسيقی اگر نباشد، کمر ساز می‌شکند. پرده‌ها دريده می‌شود. بشر از کره‌ی زمين کوچ می‌کند. و صدای خدا هم در می‌آيد. سکوت، همان که هست، و تو خيال می‌کنی که نيست، و گاهی نيست و تو فکر می‌کنی که هست. وقتی نيست صداهای عوضی عاصی‌ات می‌کند، وقتی هست صداش چنان تو را می‌بلعد که انگار در قعر اقيانوس از خواب پريده‌ای و نمی‌دانی کدام سو را بگيری تا به زندگی بازگردی. همه‌ی راه‌ها به نيستی ختم

این روزها

—— اين‌ روزها اينگونه‌ام، ببين؛ دستم، چه‌ کند پيش‌ می‌رود، انگار هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام پايم‌ چه‌ خسته‌ می‌کشدم، گويی کت‌‌بسته‌ از خم‌ هر راه‌ رفته‌ام تا زير هر کجا حتا شنوده‌ام هر بار شيون‌ تير خلاص‌ را ای دوست‌ اين‌ روزها با هر که‌ دوست‌ می‌شوم‌ احساس‌ می‌کنم آنقدر دوست‌ بوده‌ايم‌ که‌ ديگر وقت‌ خيانت‌ است‌.   انبوه‌ غم‌، حريم‌ و حرمت‌ خود را از دست‌ داده‌ است ديريست‌ هيچ‌ کار ندارم‌ مانند يک‌ وزير وقتی که‌ هيچ‌ کار نداری تو هيچ‌‌کاره‌ای من‌ هيچ‌‌کاره‌ام‌ يعنی که‌ شاعرم گيرم‌ از اين‌ کنايه‌ هيچ‌ نفهمی اين‌ روزها اينگونه‌ام فرهادواره‌ای که‌

نجاری

——– تا نجاری نکرده باشی نمی‌فهمی که با چوب باید نرم کار کنی، راهش را بدانی، یادش بگیری، زخمش نزنی، اندازه بگیری، بویش کنی، به تنش دست بکشی، ببُری، جور بسازی، و بعد از پنجره‌ات دنیا را به تماشا بگیری؛ یا به صندوقت دل بسپاری. وقتی با چوب تند و خشن و بی نگاه کار کنی بهت رکاب نمی‌دهد؛ نه میزی برای نوشتن، نه نربادنی برای صعود، نه حتا تخته‌ای که در گرداب به آن بچسبی. هیچ.  روس‌ها ضرب‌المثلی دارند که می‌گوید: وقتی روز قیامت خدا همه‌ی روح‌ها را به زمین آورد، بدانها جان می‌بخشد، اما روح دو دسته را

تو رسیده بودی

——– و تو همین تو رسیده بودی دلهره‌ی من! ساقت بوی گندم می‌داد پرتقال‌های درخت چشمم را می‌زد هی از تشنگی سعی کردم هفت بار برگی با یک نسیم آهسته ‌لرزید صدای آرامت تنم را مسح ‌کرد «بیشتر می‌خوام» و تو رسیده بودی دم شاه‌پسندی که با خورشید منفجر شد دامنت کوتاه آمد در نگاهم لمبر خورد نیم برهنه خندیدی خندیدی خندیدی من از تشنگی هروله کردم آب آب آب می‌ریختم از خودم لب‌ریز به آفتاب نمی‌رسید دستت به من می‌رسید وحشی! تازه رسیده بودی خورشید بوی تنت را بر پشت بام خانه ورق ورق می‌کرد «نارنجی! می‌خوای بری بالا؟»

تو کافری

—– کَفَرَ همین پوشاندن است تو کافری مرا می‌پوشانی تا تصویر خودت را بتابانی بتاب، خورشیدکم، بتاب.

مستی

—– همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی… خب؟

تو

—– بر هره‌ی پنجره‌ی اتاق پذیرایی نشسته بودی و به افق نگاه می‌کردی. گفتی: لعنتی! من در تاریکی خواب کنار در آشپزخانه ایستاده بودم و نگاهت می‌کردم. خواستم بگویم من؟ محو افق بودی. گفتی: لعنتی! بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم. با تو هم نمی‌تونم. چکار کنم؟ تو بگو.

نقش

—— باز نشد نقش و من هنوز برآنم که نقش تو با نامه‌ی دگر باز کنم گشودم پرده‌ی سبز و آبی تو به چشم دست بر کمر نهاده بودی؛ که ناز کنم؟

—– …غرور مجروح

ابد

—— برخی کلمه‌ها را هزاران بار می‌شنوی، هزاران بار به زبان می‌آوری، مثل همه‌ی واژه‌ها، اما یک بار فقط یک بار که سرت آمد حیرت می‌کنی چه‌جوری همان بار اول که شنیدی نجهید توی حلقت خفه‌ات نکرد؟ تکلیفت با مرگ روشن است. محکومیتی محتوم که دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد. اما این یکی توفیر دارد. ماهیتش در افراطِ زندگی‌خواهی و تفریط مرگ‌آگاهی آب می‌خورد. با این یکی چه کنی؟ از تشنگی هلاکی و آب تلخ؟!  نه مرده‌ای خلاص، نه زنده‌ای آزاد. تنها تفاوتش با مرگ و زندگی این است که نمرده‌ای. نمرده‌ای تا بفهمی که حقیقتِ اسارت، ذهنی است

آفتاب

——- مثل این است که بگویند آفتاب در نخواهد آمد دیگر. در باورم نمی‌گنجد…

همین نم نم باران

———- یک جاهایی، یک لحظه‌هایی برای خواستن و نگه‌داشتن کسی دنبال دلیل می‌گردی. هر هزینه‌ای می‌کنی، پای هر مکافاتی می‌ایستی، به هر بلایی تن می‌دهی، هر چیزی را دلیلی می‌خوانی، هر موجودی را شاهدی می‌دانی تا زمینی که زیر پای توست یقین حاصل کند که او مال توست، و نبض زندگی با یاد او می‌تپد. همین آسمان آبی پهناور که هوایش برای ریه‌های تو کم می‌آید گاه، و گاه با ستاره‌ها با ماه نشان می‌گذاری برای راه. همین نم نم باران که دلت می‌خواهد در خیابانی تا ته دنیا تو را بدرقه کند، و نقطه نقطه‌ی سرت را ببوسد؛ همین

یک پنجره

———— اگر همه‌ی چوب‌های دنیا در و پنجره شود، و اگر همه‌ی رنگ‌های  گل و برگ را بکشند روی این درها و پنجره‌ها، دیگر دیواری وجود ندارم که من نبینم آن‌سویش چه اتفاقی می‌افتد. وقتی از کنار پنجره‌ها می‌گذرم، نگاهی می‌اندازم و می‌بینم که آدم‌ها مشغول زندگی‌اند؛ کسی دارد غذا می‌پزد، زنی خط چشم می‌کشد، مردی ویولنسل می‌نوازد، دخترک ما گوش‌های سگ را نوازش می‌کند، تو سه تار می‌نوازی، زنی نماز می‌خواند، گربه‌ای خودش را می‌لیسد، دختری به ناخنش دهنه می‌زند، مردی گریه می‌کند، من دارم می‌نویسم، و آنجا در اتاق پشتی دو نفر دارند عشقبازی می‌کنند… آجرها و دیوارها را می‌گذاریم

رمان پشت رمان

————- رمان "تماماً مخصوص" را سی و یک بار زير و زبر کردم، طول و عرضش را پيمودم، و بعد از هفت سال عاقبت نسخه‌ی سی و یکم رضایتم را جلب کرد و وسواس کشنده دست از سرم برداشت. شاید هم دلم می‌خواست از این زندگی نکبتی پر از دروغ جدا شوم و در دنیای رمان وقت بگذرانم؛ دنیای زلال و   شفاف و پاک. از دنیای "غم" می‌گریزم به دنیای "حُزن" پناه می‌برم… می‌بينی؟ اين‌جوری بود که نمی‌توانستم از اين رمان دل بکنم. بعدش هم همیشه چند ماهی در فاصله‌ی بین دو رمان روزگار نویسنده برزخی است؛ دوران نقاهتی از

خنده‌های آب

———- وقتی بچه بودم خاک‌بازی و آب‌بازی شيرين‌ترين کاری بود که مدام به آن مشغول بودم. ساعت‌ها و گاه تمام روز از آفتاب تا آفتاب سرم به ساختن گرم بود. بلد بودم با تنهايی‌هام کنار بيايم، خاک و آب هم هميشه فراوان بود. خانه می‌ساختم با پنجره‌های بسيار، شهر می‌ساختم با خيابان‌های زياد و درخت‌های فراوان، و دور شهرم خندق داشت با قايق‌های کاغذی که روی آب دور شهر می‌گشت.  آب شهرم را از چشمه‌ی باغ پدربزرگ تأمين می‌کردم، چشمه‌ای که در واقعيت و تخيلم همواره و هنوز می‌خندد و در جويباری روان می‌شود تا مسيری طولانی را در آن باغ

شبیه تقدیر

یک خواب تکراری را چند بار می‌توان دید؟ بیداری تکراری را چند بار می‌شود خوابید؟ انگار یک فیلم رنگی مستند ساخته‌اند که تا چشم به هم می‌گذاری برات پخش می‌کنند، و اسمش را گذاشته‌اند خواب دیدن، و ادامه‌اش دلهره‌ای ست که سر ساعت تکرار می‌شود. اما اسم ندارد. چیزی ست شبیه تقدیر، شبیه یک خواب تعبیرشده، ترفندهای آب و آتش و تصویر، همراه شیرینی و گل و انجیر.

شوکران

——— به شدت دلمرده و خسته شده‌ام. تقصیر هیچکس نیست. خودم مقصرم. تاوانش را هم خودم می‌پردازم. سرخوردگی وقتی طول بکشد مثل جنگ ایران و عراق فرسایشی می‌شود، بیهوده و عبث. این که صبح تا شب، شب تا صبح طلوع آفتاب را انتظار بکشی و به جای آفتاب یک توپ آزمایشی تنوره بکشد بیاید یک جای دیگرت را خراب کند؛ آن هم نه به قصد تخریب، بلکه از سر تفنن، از آن نوبرانه‌هایی است که درصد زمینگیر شدنش بیشتر از هر بیماری لاعلاجی می‌شود؛ یکباره آدم می‌بیند دارد زخم بستر می‌گیرد، مثل یک مجروح شیمیایی. و سال و ماهش همینجور

حسینا

——– مامان گفت تو چرا باز موهات سفیدتر شد؟ چرا اینقدر لاغر شده‌ی؟ خوب بودی که. شانه‌هام را جمع کردم و لب برگرداندم، یعنی نمی‌دانم. و مامان نگاه ازم برنمی‌داشت. خودم می‌دانستم شکسته شده‌ام. مامان گفت غم داری. غم را که نمی‌توانی قایم کنی، می‌توانی؟ باید به رسمیت قبولش کنی، بغلش کنی، بوسش کنی. این که هرچی غمت زیادتر شود، کارهات هم زیادتر شود، یعنی سرت را کرده‌ای توی آخور کار، هی می‌خوری… می‌خوری… بعد یک جایی از پرخوری می‌افتی. نمی‌گویم کار نکن، کار جوهر آدمی ست، اما خوشحال باش و کار کن. غم پیرت می‌کند. و من دلم گریه

تکرار

——– سال‌ها پیش در خوابی عمیق تعدادی لوح سنگی از برابر چشم‌هام گذشت. انگار نشانم می‌دادند که دلم را آب کنند. می‌دانستم خوابم، و می‌دانستم باید بیدار شوم و بنویسم‌شان. وقتی خودم را از خواب کندم فقط این آخری در ذهنم ماند. جور عجیبی وصف این روزهای من است، انگار چند شب پیش این خواب را دیده‌ام:   جايی آب خوری که فرصت عاطفه را آب، تنگ است. جايی بنوش که آبِ بالا ندارد.

خواب و بیداری

———— آیدین را از روی خودم پاکنویس کردم. اخلاق و مرام و احساس و رفتارش همان است که در من هست. کودکی‌های پر از شیطنت و از در و دیوار بالا خزیدنش هم به خودم رفته این جانور. تمیز بودن، لباس مرتب پوشیدن، توجهش به ظریف‌ترین مسایل، همه همان است که باید باشد. به پستو پناه بردن و زیرزمینی شدن من، بارزترین ویژگی شخصیتی آیدین بود که در من ماند و ماند تا به امروز هرجا زخمی شوم، خودم را جمع کنم بروم توی زیرزمین، جایی ساکت و تاریک در خودم فرو روم که آزارم را از زمین بردارم. دوست

خواب

——— از صبح حیرانم. مثل جغد. دم دمای صبح می‌خوابم. اما تا چشم‌هام را می‌بندم جوری از حیرت باز می‌شود که می‌توانم عنکبوت کوچولوی سه کنج سقف را در تاریکی ببینم. انگار سوء تفاهم روزگار انگشت شست بوده، و در سه کنج سقف چنان لهم کرده که چشم‌های وق‌زده‌ام مانده بر جسم بی جان و مچاله‌ی جغدِ روی تخت. جغدی که از پنجره خیره‌ی برگی قهوه‌ای است، برگی که دارد از شاخه می‌افتد. هی به خودم می‌گویم: «من؟» عجب!

بیداری

——– خواب دیدم مرده بودم، جغد شده بودم، و همان شب داشتم بر گور خودم شیون می‌کردم. باران تندی گورستان را می‌شست.

غثیان

———————— این خون بند نمی‌آید. نمی‌آید؟ نمی‌دانم. از بیقراری  می‌لرزیدم. ساعت سه از خانه زدم بیرون. تک و توک ماشینی در تاریکی شب گم می‌شد و صداش توی سر من کش می‌آمد. بی‌تاب بودم.  چیزی درونم را متلاشی می‌کرد و روی سینه‌ام جمع می‌شد. هوا در برلین سرد شده انگار. بوی پاییز بوی نم بوی خاکستر راه نفسم را می‌بست. دلم می‌خواست راه بروم، و نمی‌توانستم. کنار  باغچه‌ی پیاده‌رو زانو زدم، دستم را به نرده‌ی لوله‌ای گرفتم و بالا می‌آوردم. کاش می‌توانستم قلبم را بالا بیاورم. کاش می‌توانستم بروم آن روی دیگر زمین که کسی مرا نشناسد، من کسی را نشناسم.

هستی

 ——————– گفت حتا زمانی که نیستی، هستی. مگر می‌شود آدم یادش برود که هستی؟ فقط بدیش این است که آدم با خودش لج می‌کند، پای یک چیزی می‌ایستد که بعدها نمی‌تواند تاوانش را بپردارد؛ می‌گوید نیستی، و با صدای تو فکر می‌کند، با چشم‌های تو می‌بیند، با دست‌های تو تنش را نوازش می‌کند، و با ناخن‌های تو کتفش را می‌خاراند. هستی تو جزو زندگیش می‌شود، بی آن که باشی. و این درد تا آخر عمر باهات هست.  آدم با همین دروغ بزرگ خودش را می‌کشد و می‌برد. کجا؟

آینه

 ———————- بهش گفتم من از دروغ بدم می‌آید. یعنی وقتی از شنیدن دروغ بدم می‌آید، از دروغ گفتن بیزارم. هرگز دروغ نمی‌گویم چون از کسی نمی‌ترسم. و هیچوقت خلاف پرنسیپ‌هام کار و حرکت نمی‌کنم که ناچار به دروغ شوم، وگرنه اسم عباس معروفی نبود. من به این اسم افتخار می‌کنم، چون براش زحمت کشیده‌ام. خیلی جاها نرفته‌ام، با خیلی آدم‌ها ننشسته‌ام، خیلی کارها نکرده‌ام، خیلی چیزها نخورده و ننوشیده‌ام، چون باید مراقب یک اسم می‌بودم. و می‌شاشم به تمام شایعات و دری‌وری‌های آدمی که پشت سرم حرف می‌زند، بی آن که مرا دیده یا شناخته باشد. آدمی کجدار و مریض.

زلزله

انگار زلزله آمده بخشی از جهان ویران شده… دست‌هام را فرو می‌کنم توی خاک، و به آسمان خیره می‌شوم. زندگی چقدر شوخی شده. نشده؟

زمان

آزرده‌ام. هیچوقت در عمرم اینجوری سرخورده نشده بودم. تا حدی که باورهام مثل دیوارهای یک شهر باستانی فروریخته است. این هم برای کسی اهمیتی ندارد. این منم که باید لحظه‌هام را هل بدهم جلو که زمان بگذرد. زمان بهترین داروی فراموشی ست.

رضایت

————- مامان گفت: «تو خوشبختی؟» چشم‌هام را دوباره بستم: «خوشبخت؟» داشت زیرپوش‌هام را که تازه شسته بودم تا می‌کرد و می‌چید توی کشو اول. گفت: «راضی باش به رضای او.» شیشه‌ی آب را سر کشیدم: «فعلاً راضی‌ام به رضای "او". صدام هم درنمی‌آید.» «چقدر زیرپوش زیاد داری؟ اینا مال چند وقته؟» پتو را کشیدم روی شانه‌ی راستم. درد امانم را بریده بود. گفتم: «موقع نوشتن عرق می‌ریزم. روزی دو بار، بعضی وقتا سه بار زیرپوش عوض می‌کنم.» «یادم باشه این بار برات زیرپوش یقه گلابی بیارم.» و آنقدر نگاهم کرد تا از رختخواب درآمدم.

اجاق پرماجرا

——————————— دفتر یاداشت من مثل یک اجاق پر از آتش گداخته کنار تختم چنان حرارتی داشت که شب‌های سرد و تاریکم را به صبح روشن می‌رساند. با خواب می‌جنگیدم تا دور و بر این اجاق، سرم را و دلم را گرم کنم. گاه از حرارتش تب می‌کردم، و با آن حال تبدار، هیزم تازه‌ای می‌گذاشتم که آتش نمیرد. صبح با همه‌ی بی‌خوابی و آنهمه مشغله‌ی روزانه، باز به فکر شب بودم که به اتاقم بروم، بخزم زیر پتو، اجاق را پیش بکشم، کمی هیزم تازه بگذارم، کمی آتش گذشته را هم بزنم، به اخگرهای درخشانش خیره شوم، گرم شوم، خاکسترهای

ویزا

—————– دل، گرفتاری‌هایی دارد که اگر حرفی را همینجوری بهش بزنی حالیش نمی‌شود. یعنی اصلاً حرف حالیش نمی‌شود. مثل یک بچه‌ی بهانه‌گیر پاهاش را به زمین می‌کوبد که خواسته‌اش را عملی کند. حرف‌پذیر نیست، منطق‌پذیر نیست، مجبوری گاهی براش مثالی بزنی که کمی آرامت بگذارد: ببین! دیده‌ای گاهی بلیت هست، پول هست، هواپیما هست، سفر هست، وقت هست، اما ویزا نیست؟ خب بفهم. همینجور معلق توی فرودگاه ایستادن و به پروازها و آسمان نگاه کردن چه نتیجه‌ای جز فرسایش و خستگی برات می‌گذارد؟ بفهم! باید برگردی خانه، چمدان را باز کنی، به کارهات برسی. ویزا نداری. چه اهمیت دارد که چرا؟

باز مامان

———— مامانم آمده. خوشحالم. و خوشحالی‌ام را لحظه به لحظه با تو نصف می‌کنم. اما دوری آنقدر زیاد است که چیزی ذوقم را متلاشی می‌کند. دلم گرفته است. آخر، آدمی دلش می‌خواهد با همزادش همه چیز را تقسیم کند، و من همه چیزم آوار می‌شود روی سر خودم. شاید اشتباهی است همه چیز. شاید ذوقم اشتباهی است. شاید خودم اشتباهی‌ام. دست‌هام خاک را می‌خراشد در جستجوی زندگی. دلم زندگی می‌خواهد، بی مرزی، همصدایی. جایی این آستانه فرو می‌ریزد؛ کجا؟ جایی بالاتر از تحمل من. دلتنگم. خسته‌ام. دلگیرم. دلگیر.

سیل سرخ

————- چه اتفاقی افتاد که چراغ یک خانه، یک شهر، یک کشور در ذهنم خاموش شد؟ یکباره روشن‌ترین افق دنیا جلو چشم‌هام آنقدر تاریک شد که سردرد کهنه‌ای که هیچوقت نداشتم جمجمه‌ام را پر کرد. احساس می‌کنم سیل زلالی که از راهی دور راه افتاده بود، همه‌ی خاک‌های دنیا را شست و آمد توی جمجمه‌ی من فرو ریخت، بعد یک آرامش ابدی دنیا را فرا گرفت، و من با این سردرد با این سر پر از سیل در جایی تاریک جا ماندم. چیزی روی سینه‌ام سنگینی می‌کند که تا به حال نمی‌شناختم. حال تهوع و سرگیجه‌ی ناخوشایندی دل و روده‌ام

نشانی

——– من از پروانه‌ها از زمین از درخت از باران از کائنات از ستاره‌ها از کلمات از نانوشته‌های بین کلمات کمک می‌خواهم که تو را به من ببخشند دلهره‌ی نارنجی! من از نشانه‌ها دنبال نشانی تو می‌گردم نفس‌زنان در خودم می‌دوم می‌ترسم خورشید روشنی‌اش را از من دریغ کند و من بی تو از سرما بلرزم.

با پدرم بر جهان

———- زمین آنجا سبز بود، سبز و خیس و دوست‌داشتنی. و هرجا یک نردبام برپا بود، و بالای هر نردبامی یک بشکه‌ی کروم نیکل با شیر برنزی چشم را خیره می‌کرد. پدرم کت و شلوار توسی به تن داشت، با پیرهن سفید. مثل همیشه تمیز و مرتب. ولی من آشفته بودم. آشفته و سرگردان. قلبم مثل طبلِ بی هنگام زیر نبضم می‌ترکید. درد شکستگی شانه‌ی راستم راه می‌کشید توی انگشت‌هام، و جای آبله‌ی سه‌گانه روی بازوی چپم درد می‌کرد. گفتم: «پدر، اگه می‌خوای کاری برام بکنی، همین حالا بکن. از زمان سربازی که از خونه رفتم، هیچوقت چیزی ازت نخواستم.

شنبه‌ها

———— این شنبه‌های لعنتی که قضا نمی‌شود حتا با حضور تو پففففففففففففف

یک رویای پوچ

———- گفت: «دارم میام چی برات بیارم؟» گفتم: «خودت بیا. تو که می‌دونی اینجا همه چیز هست. ممنون.» گفت: «اونایی که می‌تونن به همه‌ی دنیا سفر کنن، جز کشور خودشون، این سوال خیلی دل‌انگیزه براشون. می‌دونم اینو. و می‌دونم که نگاه یه تبعیدی با نگاه یه مهاجر به وطن، به سال تحویل، به مرگ، و به خیلی چیزها متفاوته. تو هم حتماً خوشت میاد که ازت بپرسم: چی بیارم برات؟ حتا اگه چیزی نخوای.» گفتم: «همینطوره. ممنونم ازت، ولی چیز خاصی نمی‌خوام. مامانم مم داره میاد.» گفت: «مامانت جداست، من جدا. فکر کن ببین چی برات بیارم.» گفتم: «خودت و

شکست

————— امروز که بیدار شدم هنوز تاریک بود، و به وضوح دیدم زندگی مثل ترمز زیر پاهام خالی شده، دیگر نمی‌دانم کدام ورطه منتظر است فرو ببلعد تنم را. صدای جیغ در سرم توفان همه‌ی شکستن‌هاست هنوز.

چنین بود

مثل رویا در بیداری‌ام زندگی می‌کرد و مثل بیداری از خوابم می‌گریخت. 

پایان مطالب