همین
———– کبوتر سفید با آنهمه پر و بال لابلای سراب و امید روی طارمی نشست خانهی من سه ایوان و پنجره داشت پرندهی اقبال روی چهارمی نشست.
———– کبوتر سفید با آنهمه پر و بال لابلای سراب و امید روی طارمی نشست خانهی من سه ایوان و پنجره داشت پرندهی اقبال روی چهارمی نشست.
——————- برام یک پازل هزارتکه خریده بود که وقتهای تنهایی بسازمش، و شاید با این سرگرمی رنگارنگِ پیچیده این واژهی "عجب!" از دهنم بیفتد. اوایل هیجان داشتم گاه و بیگاه چند تکهاش را میچیدم، بعد زود خرابش میکردم. تو باشی و من سرم را به اباطیل گرم کنم؟ تا این که یک روز غروب وقتی از سر کار برگشت رفتم جلو در کیف و کتاب را از دستش گرفتم، تا آمد مرا ببوسد، خواستم مثلاً شوخی کنم، از دهنم پرید: «ولم کن عااااامو!» ترش کرد. تق تق رفت توی اتاقش در را بست و دیگر درنیامد. بهش حق میدهم چون چنین جملهای
—— اینجا تا مدتی تعطیل خواهد بود. بنابرین کامنتها را هم نخواهم دید. اگر عمری باقی بود شاید روزی… و همین
———– گفت: «چه خسیسانه رنج میبری؟ این نان زهرمزه را قسمت کن.» گفتم: «من در دستهای تو تمام شدهام. این سنگ، این هم بیابان. پرتاب کن.»
—– زخمیتر از دلم ماهی مردهای ست که قلاب از دهانش هنوز خون میکشد مجروحتر از غرورم مردی ست که گریهاش بند نمیآید دلشکستهتر از بلور تنم منم.
————- دلباخته به این باور میرسد که فقط یکی هست که میان اینهمه آدم جلوه میکند. بقیه بی رنگند. چشمش مثل زوم دوربین عکاسی، یک نفر را برجسته میکند، تا بقیه فلو شوند، مات شوند، در مه ناپدید شوند. فقط یک نفر وجود دارد. بعدها که آوار بر سرش خراب شد، اگر زنده از زیر خاک درآمده باشد، مدتی مبهوت و خسته و خاکآلود سرگردان است، بعد گوشهای پنهان میشود که زخمهاش را بلیسد، بعد خاکش را میتکاند آرام آرام راه میافتد. و بعد میبیند که همهی آدمهای دنیا هستند، فقط همان یک نفر وجود ندارد.
———— گفتم موهات را کوتاه کردهای چه بهت میآید. گوشوارههات کو؟ و یادم افتاد که تنها تفاوت آدمها با نخل همین است. این درخت عجیب که با واحد "نفر" شمارش میشود، انگار گیاه نیست، آدم است، آدمی که موهاش را نمیشود کوتاه کرد. آن خوزستانی یا کرمانی که چهل نفر نخل دارد، میداند نخل به سرش زنده است و با تمام درختها فرق دارد، مثل آدمیزاد، که وقتی سر بمیرد تنش گیاه میشود. گیاهان به ریشه زندهاند، و وقتی سرشان را میزنی، موهاشان را کوتاه میکنی بار و برگشان بیشتر میشود، اما نخل نه. نخلِ بی سر می میرد.
———————– چند تا شاهپسند کاشتهام. و این روزها همهی حواسم به ساقههای ترد آنهاست. تا دم پاییز باید که همقد خودم شود، و وقتی وارد خانهام میشوم باید بوی کودکیام بپیچد توی سرم که دیگر به چیزی فکر نکنم، یکراست بروم در کوچه باغ کودکی؛ با پدربزرگی که نبودنش بدجوری شاخم میزند. و پاییز باید بگذارمشان کنار پنجرهی آفتابگیر. بس که لوسند این شاهپسندها.
———— روزگاری که در آنیم تنها زبان دیپلماسی تو را میرهاند. روراستی و سادهدلی کودکانه چیزی جز باخت نصیبت نمیکند. باید با هر کسی حتا با خدا نیز به زبان دیپلماسی حرف بزنی تا گلیمت را از آب بکشی. دیپلماسی یعنی زبان معامله. یعنی چیزهایی را بگویی که منفعتی حاصل میکند، وگرنه دم فرو بندی. زمانی تصور میکردم وقتی آدم با کسی یکدل شد هرچه در سینه دارد بیان میکند. نمیتواند با زبان معامله و دیپلماسی باهاش حرف بزند. آدم که دلش را معامله نمیکند.
————– برابرنهادِ وطن ما به ازای خاکِ بوسیدنی تنها همین عاشقی ست زمانی میرسد که در خندههای آتش دست و پا میزنی در طاقههای دود نام و چهره و صدای غرور بوی سوختگی میگیرد آستانهی تحمل پرده پرده فرو میریزد مچاله میشوی به زانو دیگر جای ماندن نیست جانت را؟ نه! این بار دلت را برمیداری فرار میکنی زمینی دیگر زبانی دیگر زخمی دیگر خانهای رو به آفتاب با پنجرهی کوچک پشتی که اسمش را میگذاری وطن.
——– گفت: «قرار بود بشود، اما نشد.» خواستم بگویم: «شاید همان بهتر که نشد! نه؟» ولی گفتم: «همین؟» و از مغازهاش زدم بیرون. هوای برلین آفتابی و گرم بود. دلم بستنی میخواست. یک بستنی رنگی منگی با کلی میوهی تازه. و در راه فکر کردم که نباید ازش دلگیر باشم. یادم افتاد که قبلاً هم همچو چیزهایی به من گفته بود، آنهم با عجله، درست هنگامی که اتوبوس یا قطارش داشت راه میافتاد سرش را از شیشه بیرون آورد: «من قول نمیدهم. چون نمیتوانم بهش عمل کنم.» بله، گفته بود. اما آیا این آرامم میکرد؟ نمیدانم. من پیش پدربزرگم بزرگ
————- از کلاغ خستهام، از خبر، روزنامه، هواپیما، فرودگاه، رادیو خستهام. از فکر و خیال خستهام، از باد و باران، سر و صدا، شب و روز، از خبرهای بد تکراری خستهام. از رنگ دیوار خستهام، از زنگ تلفن، از قابهای خالی، از انتظار خستهام. از بیخوابیهای پیاپی خستهام، از مریضیهای طولانی، ایستادن در صفهای دراز، بوی دلضعفهی آنتی بیوتیک، نشستن بیهوده روی مبل، از این کانال به آن کانال رفتن خستهام. خیلی خستهام.
——– بهش گفتم از گشتالت که حرف میزنی یک مجموعه را کامل میبینی، آدم خوشش میآید که چه خوب میفهمی همه چیز را. هم اینطرف را هم آنطرف را. اما پای منافع خودت که پیش میآید همیشه فقط خودت را میبینی؛ فقط تویی که حق داری، تویی که اشتباه نمیکنی، تویی که درد نمیآوری، تویی که هر کاری میکنی باید تایید شود. گفتم تو یک زن چهل سالهای و هنوز نمیدانی که من چه حقوقی در این زندگی مشترک دارم؟ پس کی باید بدانی؟ سر پیچ خیابان که پیچید توی کوچه خودشان از پشت سر نگاهش کردم، خدای من چقدر
—— .نویسنده با شامهی پلیسی یا سگی داستان را بو میکشد، مینویسد، بعد میرود میخوابد اما از کجا میآورد این حس را؟ .کسی چه میداند
—————————- گاهی خواب از کوه صعبالعبورتر است، هرچه به صخرهها چنگ میاندازی و پیش میخزی بیشتر بیداری، جا میمانی انگار جایی جا میمانی که دلت میخواهد همهی راه رفته را برگردی و خیرهی قله شوی؛ شاید خوابت بُرد.
———– تولد، جشن نوروز، مراسم فارغالتحصیلی، عروسی، سال نو، کریسمس و روزهای اینچنینی اسطورهی زندگی ست. آنقدر اهمیت دارد که آدم از مدتها قبل به فکر میافتد مثلاً سبزه سبز کند، هدیه بخرد، نرگسهاش را بکارد. و هر کس تمهیدی به کار میبندد تا چنین روزهایی را با خانواده و یا عزیزترینهاش بگذراند. همه کاری میکند تا شادیهای این لحظههای مهم را با عزیزانش تقسیم کند، عکس بگیرد، خاطره بسازد، و از ثانیههاش رضایت داشته باشد، چون آدم یکبار زندگی میکند، و در این زندگی یکنوبتی نکبتی اگر قدر همین لحظههاش را نداند، دیگر به چی دلش خوش باشد؟ ممکن است حتا
——– پسرک در خواب هم بیقرار بود. سرواژه میکرد؛ چیزی میگفت میگفت و بعد صداش در نفس کشدارش گم میشد. مادرش سر چرخانده بود که ببیند پسرش چه میگوید. برای همین حرفهای مرا نشنید. خندید و صداش را پایین آورد: «خوابه. سرواژه میکنه. خسته ست.» گفتم: «بابابزرگم گفت یه دورهگرد اومده اینجا یه دوچرخهی نیمدار کوچولو…» پسرک خواب نبود انگار. در جا نشست: «دوچرخه؟» پنجشنبهها تا ظهر کار میکرد، بعد میخوابید. همیشه میخوابید. توی کارگاه آسفالتسازی پادو بود. سطل سطل قیر میرساند به کارگرها. میخواست پول یک دوچرخه را دربیاورد. و پدرش که دیوانه بود از این خانه به آن
—- تنهها به هم میخورَد تنها به هم نمیخورَد
دخترک نفستنگی داشت. میگفتند درمان ندارد. درمانی اگر باشد گوشت خرگوش است. پدرش برزگر پدربزرگم بود؛ بذر میپاشید، درو میکرد، خرمن میکوبید، و همیشه به کار بود. حالا به خاطر تنها دخترکش آوارهی دشت و بیابان شده بود؛ به دنبال خرگوش. هرکس نشانی جایی را میداد که روزی خرگوش دیده، او کلهی سحر راه میافتاد. دخترک نفستنگی داشت، نفس که میکشید خس خس، آدم نفسش بند میآمد. با پاهای لاغر آنجا در سایه میایستاد و به کبوترها نگاه میکرد، با موهای بور ژولیده و بلند؛ عروسکی را میمانست که دیگر از یاد رفته و جایی تنها مانده است. من فقط
—- سالها پیش چهارتا فنچ داشتم که دادم به پیرزن همسایه. قفس فنچهام توی همین اتاقی بود که حالا اتاق کارم است. آنوقتها ماشین چاپ و برش اینجا بود. فنچها تمام فضا را پر ارزن کرده بودند، لای کاغذها و ماشینها. عاقبت بخشیدمشان به این خانم رومانیایی. و حالا سیزده تا شدهاند. تابستان گذشته حالم خوب نبود، مدام میرفتم توی فکر و خیال. عصر یک روز گرم پیرزنه سراسیمه آمد تو: «آقای معروفی، یکی از فنچهام فرار کرده رفته لای شاخههای درخت.» گفتم: «چرا؟» «داشتم قفسشان را تمیز میکردم یکباره پر زد و رفت.» گفتم: «اگر ماندنی بود نمیرفت. تا شب حتماً
————- «شاید همه چیز با یک عکس آغاز شد. …» – عباس معروفی، فریدون سه پسر داشت پُفففففففف، چرا دیگه نمیتونم این رمانو بخونم؟ چرا از گریه خفه میشم؟
——— دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد … …
——- آستانهی تحملم زانوهاش خمید مثل اسبی نفسبریده…
______ چرا تلخی ذهن فرق دارد با تلخی بادام؟ چرا هرچه دهنت را بشوری نمیرود این؟ سرچشمهاش کجاست؟ از کجا میآید این لامذهب؟ چرا خواب را هم تلخ میکند؟ ملافه را هم آغشته میکند، حتا متکا را هم تلخ میکند؛ تلخ و شور. نمیکند؟ چرا رویاهات آخرش میرسد به واهمه که از خواب بپری دل دل بزنی به پنجره نگاه کنی و فقط به این فکر باشی که؛ آخ! باز یک روز دیگر… چرا؟
—————– نخستین دوره کارگاه داستاننویسی آزاد آنلاین (MOOC) "موک" یعنی (Massive Online open Course) برای نخستین بار در فضای آموزشی ایران توسط آکادمی گردون به مدت هفت هفته، از ماه مارس به صورت رایگان برگزار میشود. هرکس در سراسر جهان زبان فارسی میداند، و به نوشتن علاقه دارد، میتواند در کارگاه آزاد آنلاین آکادمی گردون شرکت کند. نوشتهها و تمرینهای شرکتکنندگان را 16 دستیار ورزیده میخوانند، نظر میدهند، و اگر استعداد خلاقی مشاهده کردند به ما معرفی میکنند. شرکتکنندگان هر هفته در جلسه آنلاین حضور مییابند، و هر هفته باید تمرین مربوط به یک یا دو تکنیک داستاننویسی را انجام
من اینجا چه میکنم؟ اینجا در اتاق هتلی دلگیر در شهری پرهیاهو. چرا اینجا نشستهام؟ نمیدانم نمیدانم نمیدانم… هیاهو مثل دود شهری سوخته از سرم بالا میخزد و بوی سوختگی راه نفسم را میبندد. هوا بارانی ست. ابری و بارانی. اینهمه تقلا کنی هزینه کنی دست و پا بزنی که خودت را با دست خودت اسیر یک اتاق رو به ناکجا کنی؟ هوم… گاهی چیزی مثل یک سطل رنگ ناخواسته بر سرت میریزد که هرچه دوش بگیری پاک نمیشود. بنزین میخواهد. در روزگاری که هنوز چشم برابر چشم است، اما نگاه برابر نگاه نیست، چه باید کرد؟ فردا شب میروم. و تا فردا
——- …این نیز بگذرد
———- برخی چیزهای این دنیا قابل فهم و قابل تحمل نیست، مثل داروهایی که میخوری تلخیِ بینهایتی ست که فقط قورتش میدهی. نمیدانی کی آستانهی تحملت فرو میریزد؛ مثل یک قطره اشک؟ نمیدانی.
——– اگر در فیلمی موتورسیکلتهاش دود کند، بوی گازوییل میپیچد توی ریهام. به اطرفم نگاه میکنم ببینم این بوی دود از کجاست. از کودکی به بو حساس بودم؛ و حساسیت شدیدم به بوی خاک آبخورده بود. موقع گِلبازی و خانهسازی وقتی آب روی خاک تشنه میغلتید، نفسم را به شماره میانداخت. هنوز هم به محض روشن شدن کولر، یا وقتی در فیلمی باران بر خاک تفته ببارد، یا آب جویباری در آغوش خاک بگردد، نفسم بند میآید، سرم را بالا میگیرم، حتا صدایم خشدار میشود. شبها که میخوابم، با دو تصویر میروم به سوی خاک مرطوب، اگر روزم را دوست
————- گاهی خدا یکی از فرشتگانش را شبیه تو میآفریند و میفرستد میان اقوام بشر تا میزان زیبایی از یادشان نرود هر به ایامی من صورتم را کف دستهای تو فرو میبرم و عطر نارنجی عشق را نفس میکشم تا دلتنگیت از یادم برود.
—————————————- داشتم نظرهای کارشناسی و دقیق سرمربی تیم ملی ایران، آقای کی روش را میخواندم. وارد آسیبشناسی سیستم ورزشی نمیشوم، خرابی از حد گذشته. آقای کی روش میتوانست این حرفها را نزند، پولش را بگیرد برود. اما آدم شریفی ست که شهامت بخرج داده، دردها و حقایق را بیان کرده. دستمزدش مشخص است، منافع دیگری نمیبرد. آقای کی روش تیم ایران را واقعاً دوست دارد. من چیزی از حرفهای ارزشمندش نقل نمیکنم، بخوانید. اما حرفی دارم که اگر افتخارهای ملی برایتان اهمیت دارد گوش کنید؛ تیمهای ورزشی ما احتیاج به کار فرهنگی اساسی دارد. لازم است فدراسیونهای ورزشی، مدیران باشگاهها
——– برای هیچ کاری در عمرم به اندازهی "نور خانگی" وقت و احساس و اشک صرف نکرده بودم. رمانی که به اندازهی مجموعهی رمانهام براش نفس زدم، و دلبستهاش شدم، از دستم رفت. رمانی که همهی امیدم بود. انگار دو سال و نیم قطره قطره لحظه لحظه به ذهن و جانم میریخت که یک روز ناگاه در امواج رودخانهی بزرگی ناپدید شود. و حسرتش به بزرگی دلشکستگی روی سینهام چنبره بزند، بیقرارم کند، تا جایی که معنای زمان مثل بال پروانه آتش بگیرد. در شهر واشینگتن، روی پل بلندی بالای آن رودخانهی خروشان داشتم راه میرفتم، و داشتم در ذهنم
——— بعضی وقتها لازم است تنهایی بنشینی به خاطرهی شب یلدایی فکر کنی که هندوانهاش یخ زده بود. اما میشد دوباره از جایی دیگر هندوانه گرفت، و میشد حرفی زد که باز دانههای انار مثل دندانهای زنی خندان زیر آنهمه نور، زمان و مکان را بیمرز کند. مگر چقدر راه بود؟ با تقدیر اما نمیشود درافتاد. نمیشود… چیزی هم در این دنیا از بین نمیرود. فقط دست کوتاه تو به آن نمیرسد، خیال میکنی شب یلدا وجود ندارد.
از دل نمیتوان رفت ولی از دست، چرا
زندگی زیباست زندگی از فردا زیباترین ست
——– همهی حرفها را که نباید این دنیا زد برخی حرفها توی سینه میماند برای آن دنیا برای خاک
———- پسر عموهام هردوشان ایستاده بودند، از مرتضا پرسیدم چندتا بچه داری؟ گفت دوتا دختر دارم، و انگشتهاش را به نشانهی دو بالا آورد. زن عمو از درگاه اتاق بیرون آمد: «اروای باباشون! اما خوشگلن.» بیدار شدم و فکر کردم زن عمو کجا بود بعد از هجده سال؟ عموجان را بارها خواب دیده بودم، و از همین طریق بخشی از دلتنگیهام رام و آرام شده بود. عادت کردهام با خواب دیدن از بار دلتنگیهام کم کنم. آدم وقتی راه برگشتش بسته باشد، قناعت میکند، و یاد میگیرد که با خواب دیدن، گاهی با پدرش یا مادرش یا عمویش دیدار کند.
—— گفتم: «مراکش؟ هند؟ یا اسپانیا؟» نگاهم کرد. تا لبخند میزند چشمهاش تنگ میشود؛ براق و تنگ. گفتم: «بلیت مراکش بگیرم؟» از آشپزخانه که بیرون میرفت گفت: «با تو جهنم هم میآم.» گفتم: «چمدونتو ببند. خب؟»
——- تنها صدای تق تق دوبندیها بر سنگفرش شنیده میشد. یکی در این کوچهی تاریک سر گذاشته بود، دیگری در آن کوچهی تاریک پا برداشته. آسمان ماه نداشت که سایهی آن دو نفر را بر سنگفرش دراز کند، فقط غم داشت. غم قدمهایی که در تاریکی به هم نزدیک میشدند، قدم به قدم، بیرحم، نفس به نفس تا سر میدانچهای فراخ چنان رسیده بودند به هم که دیگر صدای دوبندیها هم ایستاده بود. «کی هستی؟» «تو کی هستی؟» موزر را از کمر بیرون کشید: «بگیر.» و نمیدانست که آن دیگری، پیش از او موزر را در تاریکی به سینهاش نشانه رفته بوده است: «بگیر!»
——- سفرم، سفر برگ و دارچین و عناب بود، سفر خواب و بیداری. هر گوشه در خوابم یا بیداری، زیر سایهی هر درخت اکالیپتوسی تو را دیدم که در قد آینه برای من عکس میگرفتی آنجا؛ سبز آبی کبود نارنجی، وای! این رنگها تمام نمیشد چرا؟ نارنجی! مثل اولین شب داستان. باید برمیگشتی از میان آنهمه آدم و رنگ و نیرنگ بوسم میکردی با طعم نارنج. منتظرت بودم… منتظرت بودم زیاد. برگ و دارچین و عناب را در کاسههای فیروزهای روی میز گذاشتهام، فقط نمیدانم تا دست های تو چقدر راه است، و بوییدنش در کجای خاطراتم گم میشود. فقط