جستجو

امضا

——— گل‌ریز عزیزم؛ هیچ بداهه‌نوازی اثرش را تمرین نمی‌کند؛ یعنی اگر نویسنده‌ی بزرگی شدی همه‌ی نوشته‌هات بداهه‌نوازی ست.

برخیز و راه برو*

————– تب داشتم. انگار آتش بلعیده بودم. سه شب بود که خواب به چشم‌هام نمی‌آمد. گاهی نیم ساعتی روی مبل یا پشت میز خوابم می‌برد و ناگهان با کابوسی هراسان می‌پریدم. کلمه‌ها دسته دسته از کله‌ام فرار می‌کردند؛ مثل چلچله‌ها. کاش می‌دانستم به کجا پرمی‌کشند. گفتم: می‌دانی؟ هر کسی خرج یک چیزی می‌شود؛ فکری، حسی، راهی، کاری، تصادفی، مرضی، جنگی، عقده‌ای، عقیده‌ای، عشقی. گفت: جنگ تمام شد. زمان توفان و دل و لرزش است، و همین برای مصلوب کردنت کافی ست. قربانی همین تویی؛ "برخیز و راه برو". از خواب پریدم دیدم طناب هنوز از سقف بلند اتاق آویخته است.

سورملینای من

———— سورملینای من به این دنیا قدم گذاشت. آمدنش را همیشه می‌بوسم.

میشه؟

——- یکی بیاد این موزیکای مشترکو از من بگیره. میشه؟ آیا یک زن با حمایت مردش محکم میشه؟ یا پشت سر هر مرد موفقی یک زن وایستاده؟ به چشم‌هاش خیره شدم، طولانی. آیا چشم‌های تو بادامی‌ترین چشمی ست که خدا آفریده؟ نارنجی لعنتی! بادام‌های تو هنوز و هنوز روی میز ریخته گاهی یکی دوتا… هردوتا چشم‌هات را ببوسم آرام می‌شوی؟ بگو

مثل منطق خواب

——- مامان گفت: «همین، کاری باهات نداشتم، فقط خواستم بگم همونجا که هستی بمون.» حرف زدنش گاهی راز مانند است. چیزهای دیگری می‌گوید، حرف، تعریف، و آخرش لابلای خداحافظی اصل حرفش را جوری می‌زند که انگار قبلاً باهات اتمام حجت کرده. گفتم: «من بی اجازه‌ی شما کارهای خطرناک نمی‌کنم، مامان‌جون!» و از همینجا دست‌هاش را بوسیدم و گوشی را گذاشتم. قلبم فشرده شد، چیزی داغ از چشم‌هام زد بیرون. و چه یادم آمد که تمام دیشب را توی خواب گریه کرده بودم. توی خانه بودیم، ایران. خانه را اول‌بار بود که می‌دیدم، ولی خانه‌ی ما بود، از کتابخانه‌ها و کتاب‌ها

قاضی‌های بالفطره؟

——– شهرزاد من؛ تجربه‌ی چهل سال نوشتن و تماشای دقیق آدم و درخت و آتش به من می‌گوید نقد فمنیستی، کمونیستی، ایدئولوژیکی و هر نقدی که به "ایست" ختم شود، در مورد ادبیات خلاقه مردود و باطل و فاقد اعتبار است؛ بریزش دور. تنها انسان می‌تواند محور عالم باشد؛ نه زن! نه مرد! نه ابلیس! در طرح موضوع جالب بی بی سی با عنوان 100 زن تا این لحظه دو نویسنده هم حضور دارند؛ شهرنوش پارسی‌پور و من. از لحظه‌ی انتشار مطلبم چند نظر فمنیستی و ایدئولوژیکی آمد زیر نوشته‌ام که تا اینجایش می‌گذارمش روی فرق سرم، ولی صاحبان آن

بهار

—— خانه با نرگس بهار می‌شود درخت با شکوفه زن با گوشواره و من با لبخند زیبای تو معمایی! باز هم بگویم؟

من یک زنم؟

———-  از نگاه یک رمان‌نویس… از لابلای خیال… در بی بی سی فارسی من یک زنم؟ عباس معروفی خیال‌بافی‌هام زندگی واقعی من است، بقیه کشک؟ شاید. وقتی عادتم دادی به یک کلمه، دیگر از تکرارش کوتاهی نکن. با هرچه عادتم بدهی، من یکی بیشتر می‌خواهم. به یک کلمه هم قانع نیستم، هی زیادش کن. بتَن، دور من بتَن که من روی تارت رژه بروم. من سرت را به بازی و نان و دعوا و گریه و خنده و هزار ادا جوری گرم می‌کنم که نفهمی چه‌جوری موهات سفید شد، چه‌جوری پیر شدی، و بهت می‌خندم که پیر شدی و خبر

بازگشت از تبعید

————- از 11 اسفند 1374 که از چنبره‌ی سعید امامی و باند مخوفش به آلمان گریختم، تا 11 اسفند 1394 بیست سال گذشت. تمام این مدت در روشنایی راه رفتم و کار کردم؛ انگار در آکواریوم زندگی می‌کنم. می‌خواستم همه ببینند کجا می‌روم؟ کجا می‌آیم؟ با کی می‌روم؟ با کی می‌آیم؟ چرا می‌روم؟… از کار و نوشتار تا مرز زندگی‌ام را برای خوانندگانم نوشتم و گفتم. حالا تصمیم گرفته‌ام روز 11 اسفند در روشنایی به تهران برگردم. هیچ چیزی هم نمی‌تواند مانع برگشتنم شود، هیچ چیز. می‌تواند؟

همیشه کسی هست

—————— همیشه کسی هست که از من قشنگ‌تر می‌بیند.

خورشیدکم!

—— از بازی‌های کودکی بجز تیله‌بازی، هیجان‌انگیزترینش بادبادک‌بازی بود، که کاغذ گرافی گیر بیاورم، یک قران سریش، و یکی از چوب حصیرهای ایوان طبقه‌ی بالا. کف آجری حیاط بساطم را پهن می‌کردم و می‌ساختم. براش چشم و ابرو می‌کشیدم، لب و دهن خندان، و تا بخواهی دنباله درست می‌کردم، یعنی موهاش. گاهی موهاش از دوسو آویخته بود، گاهی حلقه حلقه زیر گردنش، بعد باید دنبال قرقره می‌گشتم؛ یکی، دوتا، سه تا، از مادربزرگه باید کش می‌رفتم. و همیشه چندتا قرقره توی جعبه‌ام داشتم، هروقت سفره‌ی خیاطی‌اش را پهن می‌کرد مثل گربه دور و برش کش و قوس می‌آمدم تا بالاخره

زنجیر باگانه یا بیگانه؟

————– عشق یک زنجیر یگانه و قیمتی است که وقتی به گردنت افتاد، به صرافت نمی‌افتی ببینی و یا از خودت بپرسی قفل و مُدبرش در هم جا افتاده؟ اصلاً قفل و مُدبری دارد؟ همین که هست و بر سینه‌ات می‌درخشد کافی ست، و حتا وافی، که اخم تمام آینه‌ها باز شده باشد. یک روز می‌بینی که دیگر نیست. بارها همه‌ی مسیرهای رفته را برمی‌گردی، سربه‌زیر. حتا اگر مطمئن باشی که دارد بر گردن کسی برق می‌زند، نگاهت تا ابد بر زمین می‌چرخد، نه بر گردن دیگران؛ وقتی دلت مُرد، سربه‌زیر می‌شوی.

سولیبات

—– آدم وقتی زخمی شد، از  حرکت شاخه‌ی درخت هم می‌ترسد، از توهم افتادن لوستر، از سایه‌ی دستی ناخلف، از همه چیز. و این زخم هرچه کاری‌تر باشد هراسش بیشتر است. زمان می‌برد تا خون بند بیاید و بتوانی راه بیفتی. دلت می‌خواهد هرچه تابلو ممنوع وجود دارد بیاری دورت علم کنی؛ توقف ممنوع، ورود ممنوع، دست زدن ممنوع، نوازش ممنوع، نگاه ممنوع و… هی سرکوب کنی. کشیش‌ها وقتی لباس به تن می‌کنند و وارد سیستم کلیسا می‌شوند باید سوگند سولیبات بخورند که هرگز به زن دست نزنند. احساس می‌کنم عمیقاً دچار سولیبات فکری شده‌ام.

وقتی برمی‌گردی

———- از سر عادت نیست که وقتی می‌روی تا دم در همراهی‌ات می‌کنم و بعد تا آخرین چشم‌انداز تا جایی که سر می‌چرخانی لبخند می‌زنی مبهوت راه رفتنت می‌شوم باز آخر چیزی از دلم کنده می‌شود که می‌خواهم با چشم‌هام نگهش دارم لعنت به رفتنت که قشنگ می‌روی عشق من! از سر عادت نیست که هیچوقت باهات خداحافظی نمی‌کنم رفتنت همیشه یعنی برگشتن از سر عادت نیست که وقتی برمی‌گردی حتا موهای سرم می‌خندد هیچ چیزی دل‌انگیز‌تر از برگشتنت نیست نارنجی! تو که نمی‌دانی وقتی برمی‌گردی دنیا پشت سرت چه بی‌رنگ می‌شود.

شمارش

—– از ته چاه تا بازار آدم فروشان که برادران غیورم تدارک دیدند ردی به جاست ای معمای خاموش! ای حماسه ی آغوش! از شبی که همچون ماه سر از پیرهن پاره پاره ام درآوردی و من عزیز سرزمینت شدم ردی به جاست ای تلألو نارنج در غفلت ترنج! ای شب آفتابی! شمارش سود و زیان انگشتان کجا؟ رد عاشقی کردن تن و جان کجا؟

روزگار ما

—— باورت کرده بودم عاشقانه می‌خواستم در آلاچیق حیات …

نان

—— کاش مثل یک دندان عاریه با عطسه‌ای از دهان سرنوشتم می‌افتادی بیرون و خلاصم می‌کردی کاش هر بار که نان می‌جویدم این گونه عمیق در جانم فروتر نمی‌رفتی به من بگو ته این ریشه‌ها کجاست؟ که نامت از دهانم نمی‌افتد پاهای این هشت‌پا کجاست؟ کاش هراس جویدن نبود در اقیانوس چشم‌هات نوشیده می‌شدم کاش در کویری بی سروته از گشنگی می‌مردم نه از دلتنگی.

درد

———– انگار قابیل یک بار دیگر هابیل را کشته است این بار با خنجر این بار در سینه چشم در چشم از ظهر جمعه‌ای در خاطراتم مزه‌ی همه چیز عوض شده این که قورت می‌دهم نان نیست مامان! انگار گوشت تنم را تکه تکه می‌برند و به خوردم می‌دهند سیب مزه‌ی گِل می‌دهد آب مزه‌ی گِل می‌دهد خواب هم مزه‌ی گِل می‌دهد نه راه رفتن تا پرتگاه خواب نه خواب تا دلهره‌ی بیداری نه بیداری تا وسوسه‌ی مرگ اینهمه واژه در سرم اینهمه توان دست‌هام چرا به دادم نمی‌رسد؟ گفتم مامان تو باور می‌کنی؟ گفت مرد که گریه نمی‌کند گفتم

تکه کاغذ

——- روی تکه کاغذ کنار تختخوابم نوشتم: اگه حالم بد شد منو ببرین این بیمارستان؛ دونن والد کلینیک. رییسش دوستمه، دکتر سیروس امید. و بخاطر سیگار شونه‌هاشو بالا نمیندازه که تقصیر خودت بود، چشمت کور! می‌خواستی نکشی. و نوشتم اگه تموم شد منو ببرین گورستان برشت. گاهی که آفتابی میشه کمتر دلتنگی می‌کنم. و هروقت خواستین بیاین دیدنم شلوار بپوشین. سرده. اگر هم اونجا نشد منو ببرین امامزاده طاهر کرج. اگر اونجا هم نشد ببرین سنگسر، کنار بابام. اگر هم نشد، دیگه هیچی برام مهم نیست. کاش بتونم این روزها رو بگذرونم که یه چیز درست و حسابی بنویسم. کاش

..

—— گفتم: «ماه عسل آفتابی هم مبارک!» گفت: «رفته بودیم مساحت دریا رو تعیین کنیم.» گفتم: «عجب!» بیدار که شدم دست کشیدم به پیشانیم. شاخم پاک شده بود.

.

—- دنبال چیزی نمی‌گردم، جز مرگ.

اگر

—– اگر عشق، عشق باشد، زمان حرف احمقانه ای است.  از نامۀ فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

خلاص

———— گفتم: «هیچ چیزی در زندگی من تغییر نکرده. فقط پیغام‌هایی که می‌خواندم و می‌نوشتم حالا از برنامه‌ی روزانه‌ام حذف شده. خیالپردازی هم نمی‌کنم دیگر. نه برای سفری خیال می‌بافم، نه برای زندگی، نه برای دیداری، نه هیچ امید واهی و پوچی. آدم وقتی با خیالش حرف می‌زند، سفر می‌کند، عشق می‌ورزد، می‌خندد، اشک می‌ریزد، ادا درمی‌آورد، حتا زندگی می‌کند بعد می‌فهمد که همه‌ی این چیزها می‌خورده به دیواری بسته و همانجا چال می‌شده، غمش می‌گیرد، سرخورده می‌شود؛ سرخورده و دلشکسته. حالا فقط خودم را سرزنش می‌کنم؛ چرا اینهمه طول کشید؟ چرا باورش کردم؟ چرا حیثیت و زندگی و آرزوهام را به

خانه‌ای کوچک و گرم

——- آنقدر عمارت بزرگ فرو ریخته که حسابش از دست توفان و سیل و زلزله خارج است. و آنقدر عمارت‌ها فرو ریخته که دخلی به توفان و سیل و زلزله نداشته، از پای‌بست ناامن بوده لابد بایستی آوار می‌شده بر سر یکی یا هردو. تا کسی بیاید بقایای آن را پاک کند، و سرپناهی نو بسازد؛ محکم و گرم و امن، رو به آفتاب. کوچک و گلی. آنقدر خانه‌ی گلی هست که هنوز هست؛ به قدری کوچک که به چشم هیچ توفان و سیل و زلزله‌ای نمی‌آید. آنقدر بزرگ که دو نفر تا ابدیت در آغوش هم بچرخند و بخندند

تقویم

———— … گاز را گرفتم، و همینجور که می‌راندم گفتم: «دیروز، آره دیروز هم مثل خیلی از روزها، از آن غروب‌ها بود که تو تجربه کردی و از سر گذراندی، ولی من چیزی را مثل خیلی وقت‌ها حس ‌کردم و مچاله شدم. درد کشیدم. انگار در رگ‌هام جریان برق عبور می‌دادند. همان دردی که موهام را سفید می‌کند.» با تمسخر نگاهم کرد: «مگر سر می‌بَری؟ یواش‌تر!… علم غیب داری؟» «نه. حس دارم. کاش به جاش شعور داشتم.» تقویمش را از کیفش درآورد ورق زد: «دیروز… دیروز… یعنی همین دیروز؟» گفتم: «تو خودت تقویمی عزیزم. لازم نیست آن را ورق بزنی،

بازی نور و سایه

———— نور و سایه بر دیوار بلند آن برج عظیم می‌رقصید، و تو در کمرکش پله‌های دورانی منتظر بودی نرده‌های آهنی باز شود بیایی بالا پیش من. مثل همیشه پاها جفت، دست‌ها در جیب، سر بلند کرده بودی با همان متانت همیشگی گاهی لبخند آرامت می‌نشست روی صورتم، و گاه لب‌هات با چشم‌هام بازی می‌کرد، با دلم. از بالای برج محو لب‌ها و نفس کشیدنت بودم، بیچاره‌ی ساق‌هات، می‌آمدم بالاتر؛ پالتو قهوه‌ای تنت بود و برخلاف همیشه کمربندش را نبسته بودی. انگار فاصله‌ای نیست، رگ‌های دست‌هات را هم به وضوح می‌دیدم. هیچ صدایی نبود، هیچکس نمی‌آمد، جز بازی نور و

درازنای شب، همین دیشب

———– گفت: «آره، تنهام. و تنهایی‌مو دوست دارم.» گفتم: «دیگه نمی‌خوای عاشق بشی؟» چشم‌هاش خندید: «مگه می‌خوام کفش بخرم؟» «اگه آمادگی‌شو داشته باشی، فضاش هم فراهم باشه، خودش جور میشه.» یک جرعه نوشید: «زلزله که خبر نمی‌کنه.» گفتم: «یادته هر به چندی دلت می‌لرزید و عاشق می‌شدی؟ عاشق کی نشدی تو؟» «عشق نبود، خیال‌بازی بود. توی ذهنم.» «خب اینجوری شناخته شدی. همچین توی ذهن هم نبود. آتیش‌هایی سوزوندی که شمر هم جلودارت نبود. من البته می‌فهمیدم داری دنبال عشق می‌گردی و پیداش نمی‌کنی.» لبخند کجی زد که احساس کردم جایی گم شد. بعد خودش را پیدا کرد: «هر کسی به

یک بار

———– آدم‌ها یک بار عمیقاً عاشق می‌شوند چون فقط یک بار نمی‌ترسند همه چیز خود را از دست بدهند اما بعد از آن یک بار ترس‌ها آنقدر عمیق می‌شود که عشق دیگر دور می‌ایستد… – آلبر کامو

فال

——– امروز یک پاکت نامه‌ی خیلی کوچولو مثل فال از توی کتابی قدیمی افتاد. برداشتم بازش کردم. روی کاغذ قدیمی زردشده‌ای اندازه‌ی دو انگشت به خط نستعلیق نوشته بود: بازآ بازآ چو روح در تن بازآ  چون جان به بدن چو گل به گلشن بازآ گفتی که چه سان تو زنده‌ای دور از من؟ دور از تو فتاده‌ام به مردن، بازآ – رضی‌الدین آرتیمانی

بالای تپه‌ها

———- نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت از 14 اکتبر شروع میشه که نشر گردون در سالن 0-4 غرفه داره. و من مثل هر سال مجبورم اونجا باشم. روز یکشنبه 18 اکتبر که نمایشگاه تموم میشه، وقتی کتابا رو جمع کردیم، همون شبانه راه می‌افتم به سوی جنوب فرانسه. می‌خوام روز بعدش در شهر نیس باشم؛ اونجا بالای اون تپه‌ها، لابلای درختای اکالیپتوس و عناب و هلو، زیر چفته‌ی انگور و لونه‌ی زنبور، پر از نشونه‌‌های ‌خداست. میرم ازش بپرسم که هنوز تنهاست؟ می‌خوام دردا و خستگیامو بریزم تو دامنش، دستامو بذارم رو شونه‌هاش، مشرف به رنگای آبی‌ مدیترانه ببینم هنوز از

قمارباز

——- آدم‌ها جورواجورند. یکی می‌نشیند سر میز قمار تا جیب روزمره‌گی‌اش را پر از هیجان کند، نخود و کشمش ته جیب، بود، بود. نبود هم نبود. غذا که نیست آدم از گشنگی بمیرد، شب‌چره است. و دیگری می‌نشیند که جانش را خرج این قمار کند. نه برای بردن نه برای باختن، قماربازی دلباخته است که آمده بازی کند. می‌داند بازنده‌ای بیش نیست و می‌نشیند سر میز قمار، آن هم قماری که سال‌ها عمر و احساس و قلبش را خون کرده بارها توی رگ‌هاش چرخانده. دست‌ها را می‌خواند همه چیز را می‌داند و باز بازی می‌کند. باختن اما درست در لحظه‌ای

همین طوری

——— یک وقت‌هایی سیل راه می‌افتد از سهل‌انگاری یا اشتباه یا هرچی، می‌بردت. با دست و پا با شنا با فرار با دویدن با پناه گرفتن خودت را نجات می‌دهی، به خیال خودت ساحل امنی برای خودت می‌سازی، و تا می‌آیی نفس تازه کنی، سد شکسته بر سرت خراب می‌شود که هرچه دست و پا بزنی، نه کسی به دادت می‌رسد، نه راه نجات داری. سیلی سرخ که باورها و واژه‌های عاشقانه‌ی همچو گُل را با خودش می‌شورد و می‌برد، و لایه‌های گِل را می‌چپاند توی حلقومت. از آنجا به بعد دیگر دست خودت نیست. درست از همان‌جایی که دلت

پاییز

——– پاییز در ذهن من همیشه جارو دستش است و دارد برگ‌ها و رنگ‌ها را از کوچه‌ها خش خش می‌روبد. هر سال به کاری مشغول است. امسال تابستان به‌گارفته‌ی مرا جارو می‌کند. پاییز مهر و رنگ و برگ و باد مبارک.

چیزهای نانوشته

——— آدم برای عشق شکست‌خورده برای دلتنگی خودش موقعی که عاشق بوده و تنها یک چراغ روشن داشته خب گریه می‌کند. انگار سرو رشیدش مرده، عزادارش کرده. چه دخلی به دیگری دارد که زده زیر قمار شکستش داده رفته؟… میدان جنگ بوده، جنگ؛ سر هستی سر زندگی سر یک دل خون‌شده، تماشای ماه از بالای شانه‌اش، خنده‌هاش. رنگ‌بازی آسمان بوده که در و دیوار شاخش می‌زند اینجور. زن گرفتن و شوهر کردن که نبوده، تماشای نمایش که نبوده آدم بعدها یادش برود. مُرکّب سیاه ناب بوده که روی کاغذ چرب ننشسته بسیار چیزهای نانوشته باقی ست. چیزهایی که مال دلِ

آدم

——- چه حس خوبی ست که یک آهنگ را با هم گوش می‌کنیم تو به چیزهایی دیگر فکر می‌کنی من به چیزهایی دیگر و چقدر آسمان ابر پاره پاره دارد وقتی ماه دردش می‌آید ابرها کجا کز می‌کنند؟ https://www.youtube.com/watch?v=L0tIHN2k3V4

یک وقت‌هایی

—— یک وقت‌هایی آدم به چیزی اطمینان دارد، و می‌داند بعدش چه بلاهایی سرش می‌آید، اما یک پنجره‌ی بازِ "شایدی" توی ذهنش می‌کارد، و به جای این که بگوید: «نه!» می‌گوید: «نمی‌دونم…» و همین کار دستش می‌دهد. انگار در یک بیابان از تشنگی له له می‌زده اما زیر سایه‌ی درختی نصفه نیمه مانده تا آب پیدا کند. در آسمان دوردست چیزی مثل یک پرنده‌ی خال‌شده توی هوا به چشمش می‌آید، نیم سایه و آرامشش را به راه افتادن و آن سوی تپه‌ی دور رفتن، به امید چشمه‌ای یا رودی؛ صلح می‌کند می‌بخشد. راه می‌افتد زیر ظلّ گرما ته‌مانده نیرویش را

کنار پنجره‌ی هواپیما

———– مردی که کنار پنجره‌ی هواپیما نشسته بود، داشت فیلم "علی" را تماشا می‌کرد. همان فیلمی که از روی زندگی محمد علی، قهرمان بوکس جهان ساخته شده. صحنه‌های بوکس، پیروزی، موسیقی مناسب، فریاد کشیدن‌های علی که همه جا در فریاد تماشاگرانش گم می‌شود؛ این فیلم همه از پیروزهای علی ست. چون گمان نکنم طعم شکست را چشیده باشد. تمام صحنه‌های فیلم دست‌های علی ست که بالا می‌رود‌. پیروزی پشت پیروزی. اما مردی که کنار پنجره داشت فیلم را تماشا می‌کرد، تمام مدت اشک می‌ریخت. حتا وقتی غذا دادند، غذاش را هم می‌خورد، اشک هم می‌ریخت، فیلم هم می‌دید. گمان می‌کنم

پایان مطالب