جستجو

حس صحنه

———- نصفه شبی آمده بود شال و کلاه و دستکش‌هاش را بردارد. در را باز کردم و رفتم نشستم روی ننو. می‌دانست وقتی روی ننو نشسته‌ام دارم روی شخصیتم تمرکز می‌کنم. می‌دانست که اگر حرفی هم بزند جوابی ندارم. می‌دانست همه‌ی دنیای من در اجرای شخصیتم چکیده می‌شود. اما دلم می‌خواست یک چیزی بگوید و فرصتی برای حرف زدن ایجاد کند. کمی در اتاق چرخید. خدا خدا می‌کردم نزدیکم نیاید می‌ترسیدم صدای گرومب گرومب قلبم را بشنود. بعد ایستاد. سایه‌اش را بر دیوار می‌دیدم. احساس کردم می‌خواهد چیزی بگوید ولی تردید دارد. همینجور بی‌حرکت مانده بود. بعد از لحظه‌هایی طولانی یکباره سایه‌اش بر دیوار به

عمق صحنه

 ——— … از یک جایی به بعد دیگر هیچ تماشاگری را در نمایشم نمی‌دیدم. تا اعماق وجود و حس و خون و اعتقادم را برای او اجرا می‌کردم؛ می‌نوشتم می‌رقصیدم می‌خواندم می‌گریستم می‌خندیدم عاشقی می‌کردم همه بر روی صحنه‌ای که از نگاه من تنها تماشاگرش او بود، نشسته در تاریکی. و من روی صحنه زیر نورافکن‌ها خودم را برای او اوراق می‌کردم. نمی‌دانستم وقتی چراغ‌ها روشن شد مشغول تماشای فیلم دیگری ست. با یک تبلت و دوتا گوشی. نمی‌دانستم هیچ‌کدام از حرف‌های مرا نشنیده. نمی‌دانستم کوچکترین توجهی به آن‌همه نفس زدن من نداشته. نمی‌دانستم. اما راستی آیا هیچکدام از حرف‌های

روزمره‌گی

——- نمی‌دانم. هنوز بین رفتار آدم‌ها (به‌طور عام) و یک پرنسیپ (به‌طور خاص) معلقم. آیا لابلای متن‌ها و ادبیات ذهن من تخریب شده؟ منزوی بودن و توی دست و بال اجتماع نچرخیدن؟ آیا پایمردی و عمر گذاشتن و صبوری‌ام پای یک دلبستگی احمقانه بود؟ یا کردار آدم‌هایی که دور و نزدیک دیدم و شناختم با منش من همخوانی نداشت؟ کدامش درست بود؟ چی باعث شده بود که باور و مرامم در معدود پرنسیپ‌ها و معدود چیزهایی گونه‌ی خاص گرفت و مترادف‌ها را ندیدم نفهمیدم قبول نکردم؟ آیا عشق و دوست داشتن و خواستن و هوس و نیاز و باری به هرجهت و

نگاه اول و آخر

——- هر چه نگاه می‌کنم همه‌ی هستی همین آیه‌ی زیبایی ست همین خورشید و… دیگر هیچ کلمه کار نمی‌کند عشق من! هر چه نگاه می‌دوزم به تنت آید هر چه دلم می‌ریزد یکی یکی بزن به موهات قشنگ راه بیفت تاریخ از همینجا شروع می‌شود.

آرامشی ابدی

—— امروز چنان دلم گرفته بود که باز کتاب شازده کوچولو را ورق زدم و بی‌اختیار رفتم تا ته. چند جای کتاب هست که شازده کوچولو دنیا و هستی و عشق را تحلیل می‌کند، و با منطق؟ نه، با احساسی که ظاهر منطقی می‌گیرد ته دلم را چنگ می‌زند. و همیشه اشکم را درمی‌آورد: «حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیف‌اند. بی شیله پیله‌اند؛ سعی می‌کنند یک‌ جوری ته دل‌شان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیز ترسناک و وحشت‌آوری می‌شوند…» لام تا کام بهش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این

قیمت چیزهای شکستنی

——– آدم یک ظرف چینی را سال‌ها مثل چشم‌هاش مراقبت می‌کند که نشکند، زیرا قدر قشنگی یا قیمتش را می‌داند. چینی‌جات و بلور و کریستال در مجموع یک اسم دارند؛ شکستنی. چیزهایی که در نهایت باز می‌توان لنگه‌اش را خرید و جایگزین کرد. بسیاری از ما عاشق ظرف و عتیقه‌ایم، برای آنها جای مناسب در نظر می‌گیریم ویترین می‌سازیم از سنگ و آهن و خشونت دورش نگه می‌داریم، و خب گاهی پیش می‌آید که یک شیئی حالا به هر دلیلی می‌افتد می‌شکند؛ به شخمم! اما اما اما در مورد برخی چیزهای یگانه و تک غافل می‌شویم از داشتن و قدر

چرا آبی؟

——— غروبی از شدت خستگی خوابم برد. خستگی مرگ بود. چند شب پیاپی نخوابیده‌ام. تا به حال حالم را از این خراب‌تر نمی‌شناختم. غروب با لباس و کفش رفتم توی رختخواب، و همین حالا سراسیمه از خواب پریدم. بوی اتر دماغم را پر کرده و قلبم تند می‌زند. با یک نایلون پر از دارو دویده بودم توی راهرو بیمارستان و آن را داده بودم دست مامان. از داروخانه‌ی فرهاد در همین خیابان ویلمرسدورف تا دم آن اتاق آبی دویده بودم. خیلی راه بود. نفس نفس می‌زدم و دلم می‌خواست آدم‌های اتاق بروند بیرون تا یواشی صدات کنم و ازت بپرسم

جلجتا

——– همه را و همه چیز را می‌بیند جز تو لابد این همه و همه چیز دیدنی‌تر است بفهم بپذیر برگرد مسافر غریب! همرنگ جماعت، همراه همه نباش از قاب نگاهش خروج کن تنها و یگانه بر جلجتا فراز شو برو راز شو دیدنی‌تر است.

عجب! یا عجب؟

——- گفت: عجب! این رنگ‌شو دیگه ندیده بودم. گفتم: اتفاقا من خیلی دیده بودم. عجب نداره. هر طرف بچرخین پره از این رنگ. پر.  گفت: حالا می‌خواینش؟ بپیچم براتون؟ گفتم: نه. قبلاً هم بهتون گفته بودم. من دنبال یه آبی دوست‌داشتنی می‌گشتم؛ چیزی بین آبی و کبود. یه آبی خاص. گفت: مگه نگفتین دارم؟ گفتم: هیچوقت نمی‌تونین مرز خیال و واقعیت رو تشخیص بدین. گفت: واقعیت همونی بود که توی خیال پرورده شد و… و… و… گذشت. بله، گذشت. ولی خیال همین چیزیه که وجود داره. همین که سرتون اومد. همین کُنام دربه‌دری. همین راست‌نمایی‌های مشکل‌ساز. همین که هی می‌نویسین و

که برد؟

——- بازت ندانم از سر پیمان ما که برد؟ باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد؟ چندین وفا که کرد چو من در هوای تو؟ وآنگه ز دست هجر تو چندین جفا که برد؟ بگریست چشم ابر بر احوال زار من جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد؟ گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای گفتا کدام دل؟ چه نشان؟ کی؟ کجا؟ که برد؟ – شیخ ما، سعدی

بازگشت

—— انگیزه‌ی برگشتن در پاهای من مُرد دیگر به هیج جا برنمی‌گردم حتا به خاطرات تو.

تیپ رونده و شخصیت ماننده

——– عزیزم! در طول سال‌های نوشتن گاهی یک شخصیت توی ذهنت چنان خانه می‌کند که می‌فهمی از خودت صاحب‌خانه‌تر است. بهش شکل و شمایل می‌دهی، براش خصلت و مرام می‌سازی، دوستش می‌داری اما یک روز سرانجام آستانه‌ی تحملت را فرو می‌ریزد که می‌آوریش روی کاغذ، یک جوری می‌کشیش برود از ذهنت بیرون تا از دستش خلاص شوی. اما ساده‌ای؟ نمی‌رود. یک شاخه پاجوش دارد قد می‌کشد توی ذهنت باز درخت می‌شود. روزها و شب‌ها هی پروبال باز می‌کند شاخ و برگ می‌دهد، و هرچه رو برمی‌گردانی با تبر ریشه‌اش را می‌زنی نمی‌رود نمی‌میرد. از در بیرونش می‌کنی نیمه شب از پنجره می‌آید.  دوباره بهش

نقطه‌ی عطف

—— گفته بودم: زندگی و عشق شکستنی ست. نگاه و مراقب می‌خواهد. تو اولیش نیستی، آخریش هم نخواهی بود. سومین عطف همیشه کار دست آدم می‌دهد؛ نه شور اولی را دارد، نه عمق دومی را. آب راکدی است با بند انگشتی عمق که آدم به خیال دریا چنان بی‌پروا شیرجه می‌زند توش که سرش محکم می‌خورد به سنگ. شانس اگر بیاورد دست و پا هم نشکند، چیزهایی می‌شکند که دیگر جبران نمی‌شود. هیچوقت. هیچوقت. زندگی از آن پس می‌شود یک چینی شکسته‌ی بندزده که با تلنگر انگشت صدای جرینگ ازش در نمی‌آید، ارتعاش هم ندارد، صداش در بهترین وضعیت انگار

طعم شکست

———– شکست‌نخورده طعم شکست چون هق‌هقای نیمه‌شب در گلویم می‌شکست میدان سراسر خالی شد واژه‌های زخمی مرده بودند خاطره‌های مجروح را برده بودند نه دوست نه دشمن نه مغلوب نه پیروز میدان سراسر خالی شد خالی‌تر از… دیروز.

گنبد مینایی

———- وقتی عاشق باشی آسمان آبی که هیچ، خشک‌رود شهرت دجله می‌شود، آب ترانه می‌خواند، خورشید به تن درخت‌ها آرشه می‌کشد، موهات می‌زند زیر آواز، و کوه جواب می‌دهد. هرچند که روزگار خوبی نیست و خبرهای ترور و بمب و انتقام‌های کور لبخند را تلخ می‌کند. هر چند که آدم‌ها ساده‌تر از مردن یک شمع خاموش می‌شوند. اما هنوز چیزهایی هست که بتوانی از ته دل لبخند بزنی و خشنود باشی. و چی بهتر از این که رفیقت در اولین روزهای بهار عاشق شده و عاشقی کند؟ و چی بهتر از این که کوهِ سال و ماهش با همین نخستین

نوروز 1395 مبارک

——- دوستان عزیز، خوانندگان نوشته‌های من، سلام. برای تک تک شما سالی پر از تندرستی و برکت و شادی می‌خواهم؛ سالی سرشار از آشتی و راستی و مهر. نوروزتان مبارک.

روشنایی‌های شهر

——— من از فیلم روشنایی‌های شهر چارلی چاپلین بسیار آموختم. در بسیار موارد  اتفاق‌هایی در زندگیم افتاد که بی‌اختیار این شاهکار سینما در ذهنم تداعی شد. رفتار رفیقم در آخرین ماه‌ها و روزهای سلام و علیک‌مان شبیه آن مرد ثروتمند فیلم شده بود که وقتی مست می‌کرد، چارلی می‌شد رفیق جان‌جانیش، تا جایی که او را به خانه‌اش می‌برد، همه چیز را باهاش تقسیم می‌کرد، و حتا توی تختخوابِ خودش به او جا می‌داد. صبح که بیدار می‌شد او را نمی‌شناخت. وقتی مستی‌اش می‌پرید به قول‌هاش اهمیت نمی‌داد، به راحتی می‌زد زیر حرف‌هاش، تا جایی که به پیشخدمتش می‌گفت این

تلاطم

——– آشفته ست آسمان پرپر می‌شوند ابرها پرندگان از یک شهر می‌روند تا در غربت شهری دیگر تمام شوند هیچ مَبلغی به رونق اموال نمی‌مانَد سایه‌ی درختان مهتاب‌گرفته و خیس اقیانوس را به تلاطم می‌اندازد و هیچ قایقی برای هیچ سایه‌ای انتظار نمی‌کشد.

آینه

یک باقالی سبز به دندان کشید و لحظه‌هایی طولانی به سه‌کنج سقف خیره ماند. به زبانم آمد که بگو! ولی ساکت نگاهش کردم. گفت: «حالا که ازش حرف زدی میگم اینو؛ سال‌هاست که اونو بخشیده‌م. هیچ خبری هم ازش ندارم. نه بهش فکر می‌کنم، نه یادگاری ازش تو بساط زندگیم باقی گذاشته‌م که یادش بیفتم. آدمیه مثل بقیه‌ی آدما. اما تو؟ هوم… هیچوقت تو رو نمی‌بخشم، هیچوقت.» دیگر نتوانستم غذا بخورم. انگار همه‌ی غذاهای دنیا تلمبار شد روی سینه‌ام. دلم می‌خواست زودتر بزنیم بیرون که لای جمعیت یکی بشوم مثل بقیه. پففف! چقدر سخت شده زیستن. –        از رمان یک

معماران تخیل

——- زنبور در ساختن خانه‌ی خود بسیاری از معماران را به شرمندگی می‌اندازد. اما آنچه بدترین معمار را از بهترین زنبور متمایز می‌کند این است که معمار پیش از برپایی ساختمان در واقعیت، آن را در تخیلش عمارت می‌کند. – کارل مارکس

نشانه

——— چند ماه انتظار، نُه ماه؟ سه ماه؟ یک لحظه؟ چند قرن؟ و چه فرقی دارد؟ دریغ از شور، ذوق، حرف، حتا یک نشانه یا یک اشاره کافی بود همه‌ی رنج‌های سفر را به جان بخرد و پا به این دنیای پر از درد بگذارد. وقتی کسی منتظرش نیست، جز این که چشم‌هاش را ببندد و در همان تاریک‌خانه به خواب طولانی‌اش ادامه دهد، راهی هست؟ وقتی چمدانش خالی ست، از خودش خالی‌تر؛ حتا خالی‌تر از اشک‌دان خاطره‌هاش کجا بیاید؟ جز این که سرش را فرو ببرد در شالی که هیچ خاطره‌ای از بویی در آن نیست چاره‌ای هست برای

بی کم و کاست

———- و حالا تو نیستی، و من دارم زندگیمو می‌کنم. دیدی گفتم با خیالت هم می‌تونم زندگی کنم؟ بی کم و کاست… 

سوراخ‌های غربال را ببین

——                                                            دروغ از دور که می‌آید یک پاش می‌لنگد.   عزیزم؛ حالا به عنوان یک داستان‌پرداز کهنه‌کار، می‌فهمم کدام داستان مثل غربال پر از سوراخ است، و کدام دیگی ست بی منفذ که می‌توان سنگ را هم در آن پخت؛ و از این تجربه برای نوشتن سود می‌برم. ولی چه جوری درزهای رمان را بگیرم که جگر زلیخا نباشد؟ جدال بین رمان‌نویس و سوژه* جدال تازه‌ای نیست؛ گاهی سوژه حرکت ندارد،

به افتخارش

——– ده سال صبوری و بی‌خیالی طی کردن فضای به شدت سیاسی نشر و مطبوعات آلمان که نسبت به ایران گاردشان بسته بود، سرانجام یکی از بزرگ‌ترین ناشران آلمان با من قرارداد امضا کرد. اولین کتابی که انتشارات "بوشرگیلده گوتنبرگ" (اتحادیه‌ی تاجران گوتنبرگ) با من قرارداد بسته، "فریدون سه پسر داشت" در نمایشگاه کتاب فرانکفورت رونمایی می‌شود. این انتشارات بزرگ معروف است که کتاب را بسیار شیک درمی‌آورد، با جلد چشمگیر. ناشر قبلی من "سورکامپ" بود که بعد از درگذشت آقای اونزلد بخت من هم بسته شد. آقای اونزلد آخرین جایزه‌ی بهترین رمان سال را به کتاب "سمفونی مردگان" اهدا

فقط

—— گفته بودم که من مهربان‌تر و خشن‌تر، دیوانه‌تر و عاقل‌تر، مغرورتر و خاکی‌تر، همراه‌تر و تنهاتر، ساده‌تر و پیچیده‌تر، فقیرتر و داراتر، آرام‌تر و عصبانی‌تر، مردتر و بچه‌تر، باهوش‌تر و خرتر، مؤمن‌تر و کافرتر، ریزبین‌تر و دریابازتر، دقیق‌تر و بی‌خیالتر، خوش‌باورتر و کنجکاوتر، بامرام‌تر و لات‌تر، زمینی‌تر و عقابتر، باوفاتر و بی‌قیدتر، سنگ‌تر و عاشق‌تر و عاشق‌تر و عاشق‌تر از آنم که در تصور تو بگنجد. تمام خواسته‌ی من در یک کلمه خلاصه می‌شد؛  فقط یک چیز می‌خواستم که مرا از اینهمه تضاد و چالش و ستیز ، به‌اندازه نگه دارد، و نداشتم. تلخ می‌سوزد این چراغ از شب تا صبح از

هزار و دو

 —– اگر برای یک غلط، هزار دلیل بیاوری، می‌شود هزار و یک غلط. – ابوعلی سینا

خیابان شکوفه

———- طفلکی! چقدر گریه کرد! پففففف می‌گفت: «… شما که می‌دونین من همیشه عاشق این کار بودم. حتا شعر گفتن رو خلاصه کردم توی بوی طبیعت. خیلی دنبالش دویدم. مدتی اینجا و اونجا کمی کار یاد گرفتم، تا این که پیدا کردم. شاگرد …لی‌زاده شدم. همه چیز از اونجا شروع شد. به قول شما توی رمان فریدون "شاید همه چیز از همین جا شروع شد…" خیلی چیزها ازش یاد گرفتم. آدم خوش تیپ و باتجربه‌ایه. عاشقش شدم. مدتی بعد فهمیدم زن و بچه داره. بهم گفت اصلا با زنش رابطه‌ای نداره مدتهاست که خونه‌ی جدا داره. مدتی با هم می‌رفتیم

قاعده‌ی بازی

——– رمان تماماً مخصوص حاصل تنهایی‌های من است، هفت سال تنهایی و کار بر کلمه. انگار کلمه‌ها را یکی یکی با چکش نرم می‌کردم می‌گذاشتم توی جمله. و خب این رمان را با تکنیک داستان کوتاه نوشتم؛ اگر داستان کوتاه باغچه است که با دست مرتب می‌شود، و رمان باغ است که با بیل سامان می‌گیرد، من این رمان را با دست نوشتم. برای ساختن یک باغ آن هم با دست، آدم هلاک می‌شود، ولی هلاک نشدم، خودم را محک زدم، لذت بردم، کیف کردم، رمانی سخت عاشقانه، سخت تنها، با رفت و برگشت‌های در زمان، و پر از صدا.

اسمایلی‌ها

—— یک اسمایلی خندان به‌عنوان شادترین نشانه، به لغتنامه‌ی آکسفورد راه یافت. و این یکی از خبرهای پایان سال 2015 بود. آدم‌ها در درازای تاریخ، حس و مهر و حرف و دلتنگی خود را توسط نامه به همدیگر بیان می‌کردند. در چند مورد نامه‌هایی از نویسندگان و شاعران معاصر دارم که گفته‌اند نامه را به این خاطر تایپ نکرده‌اند که حس‌شان را با جوهر و خودنویس بر کاغذ به من منتقل کنند. ابراهیم گلستان با این که تمام زیر و بم و امکان کامپیوتر و اینترنت را بلد است، هنوز نامه‌هاش را با دستخط می‌نویسد، اسکن می‌کند، و همراه ای

صدای گمشده‌ی تو

——– جنازه با چهار دست بیرون رفت؛ داشتم می‌دیدم. اول روی شانه‌ها بود، بعد بر دست‌ها بلند شد. بلندبالا از در نمی‌گذشت؛ زانوهاشان را خم کردند و با احتیاط سر دست او را بردند. هوم، من…. منم و… این نگاه، با حافظه‌ی غریبش که بیچاره‌ام کرد، ریزترین جرقه از رنگ یا صدا نابودم کرد آن نگاه دختر کولی که مادرش می‌خواست او را به بابابزرگم بفروشد، التماس می‌کرد، و من می‌خواستم او را بخریم، زندگیت را بده بابابزرگ! بده این زندگی را بگذار برود پای این نگاه سورمه‌ای لعنتی. زندگیت را ببخش به این نگاه، بابابزرگ! نگاه! می‌فهمی؟ معنی اولین

اینجام

———- من آدم محکمی هستم. خیلی محکم. پای هر چیزی بلدم بایستم. تا کشیده شدن ناخن، تا سوختن گوشتم با آتش سیگار، تا ته رفاقت که بشود گفت "میشه با این اسب دزدید" و من چقدر این ضرب‌المثل ترکمنی را دوست دارم. آره، آدم محکمی هستم. حتا تا "بی‌وفایی روزگار" که سیمین دانشور این کلمه را برام دوبار نوشت. و خوب می‌دانم دلیلش چیست؛ من دو سال شیر مادرم را خورده‌ام. محکم. مادری که با عشق مرا آغوش گرفت، باردار شد، زایید، بزرگ کرد، و بعد به دلایلی ما حسرتی همدیگر شدیم. (این را بارها نوشته‌ام، بگذریم.) هرگاه کسی از

این روزها، این لحظه‌های تردید

————- مایکل هیلمن رییس دپارتمان زبان فارسی دانشگاه تگزاس برای من دعوتنامه‌ای فرستاده بود که می‌توانستم ادبیات فارسی مدرن، و نیز رمان‌های خود را تدریس کنم. چند نامه‌ی پیاپی، و ماجرا رسیده بود به مسایلی چون مسکن و بیمه و کارهای اداری. سر یک دوراهی سخت و توفان درونم براش نوستم: من در ایران مجله‌ی گردون را منتشر می‌کنم که موفق و دوست‌داشتنی ست، دارم رمانم را می‌نویسم، دوستان خوبی دارم، در کانون نویسندگان فعالم، و… هرچند که سختی‌های ناگواری را از سر می‌گذرانم ترجیح می‌دهم در ایران بمانم. با احترام‌های دوستانه، عباس معروفی. و نامه را فرستادم. من در

ادامه‌ی دادگاه

—— نوبت من است. ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه است. مرا به عنوان شاهد قسم داده‌اند. به خدا سوگند خورده‌ام که وجداناً حقيقت را بگويم و هيچ چيز را مسكوت نگذارم. دقیقا. هيچ چيز را مسكوت نگذارم. به هنگام سوگند خوردن، سالن ناآرام می‌شود. چي شده؟ كوتاه برمي‌گردم و حوّا را مي‌بينم. حالا روي نيمكت شاهدها می‌نشيند، يك زندانبان زن همراهي‌اش مي‌كند. از ذهنم مي‌گذرد که دلم می‌خواسته يك‌بار ديگر چشم‌هاش را ببينم. در حینی كه همه چيز را خواهم گفت براندازش خواهم کرد. فرصت دست نمی‌دهد. بايد به او پشت كنم برای اینکه يک صليب روبروي من است. پسر خدا. از گوشه چشمم به Z نگاه مي‌كنم. مي‌خندد. يعنی

جوانان بی‌خدا

—— … نه، تو زندگي نمي‌كني، تو فقط گذر مي‌كني، و آمدنت هيچ شادماني به همراه نمي‌آورد. مي‌خواهم گريه كنم. صدا را مي‌شنوم: «اين را بگو، بگو كه تو صندوقچه‌ را شکسته‌اي. اين لطف را در حق من انجام بده و بيش از اين آزارم نده.»… محاكمه ادامه پيدا مي‌كند. حالا نوبت شاهدهاست. كارگر جنگل، ژاندارم‌ها، افسر تجسس، سرگروهبان، همگي شهادت‌شان را داده‌اند. همچنين استاد نانوا N و همسرش اليزابت هم چيزهايی گفته‌اند. هيچ‌کدام چيزی نمي‌دانستند. استاد نانوا بدون عذاب ‌وجدان نظر مرا در باره‌ی كاكاسياه‌ها ناگفته نمی‌گذارد. او تندترين سرزنش‌ها را در برابر افكار مغشوش من به زبان می‌آورد، و قاضي هم تمسخرآميز

خالي‌تر

——- روزهاي يکشنبه کارم همین بود که لباس‌هام را بر بند پهن کنم، روي کاناپه دراز بکشم و آنقدر به پيرهن‌هام خيره شوم تا خوابم ببرد. برلین هيچ‌وقت آفتابی به موقع نداشت و پيرهن‌ها لاي دود سيگار و گرماي خانه‌ام آرام آرام تنها مي‌شد. تنها و خالي از من. از من هم خالي‌تر، با آستين‌هاي فرو افتاده… – رمان تماماً مخصوص

انشا و افشا

——– شهرزاد من! تو خوب می‌دانی که هر خیالی، پایه در واقعیت دارد، و هر واقعیتی در خیال پرو بال می‌گیرد تا مثل شعله پیدا ‌و ناپیدا شود؛ یعنی هر نویسنده‌ای در نهایت خودش را افشا و انشا می‌کند.

آبی بنفش؟

——- آيا روي بالکن ناسوت مشرف به لاهوت ايستاده بودم؟ محو سبز فسفري درخشاني که در عمرم نديده بودم. آسمانش آبي نبود، سياه هم نبود، سبز بود، سبزي که موقع خواب مي‌بيني. آن‌هم در کم‌تر از يک ثانيه، وقتي چشم‌هات را مي‌بندي، مي‌آيد روي رنگ آبي‌ات ورق مي‌خورد، و بعد فيروزه‌اي. بر ديواره‌ی آن صخره‌ی اريب، برابر چشم‌هاي من يک دسته گل آبي بنفش هم مثل لوستر خودش را رها کرده بود که بدرخشد. باور نمي‌کردم در آن يخ و برف زمستان گلي در صخره‌ها برويد که ازش نور بريزد. نور آبي بنفشي که آرامم مي‌کرد، بوي زندگي مي‌داد، و

اعتراف یا اعتراض؟

———- در زندگی چیزهای مسلّم و معلومی وجود دارد مثل وجود خدا که نمی‌توان اثباتش کرد. فقط می‌توان مثل یک داروی تلخ قورتش داد. آدم هرچه بیشتر در این باور قدم بردارد، بیشتر در هزارتوی حسی اما غیر علمی‌اش فرو می‌رود. انگار می‌افتد توی لجنزاری که هرچه بیشتر دست و پا بزند، فروتر می‌رود. تا جایی که اعتراف کند نه تنها انسان نیست و از نسل میمون است، بلکه اصلاً خودِ خود میمون است. و اصلاً چه اهمیتی دارد حالا؟

پروانگی

——- فیلمی تماشا می‌کردم که زندگی مورچه‌ها و زنبورها و پروانه‌ها با دوربینی میکروسکوپی (میکروکمرا) فیلمبرداری شده بود، و آنجا صدای پای مورچه را شنیدم و صدای بال پروانه را. و دیدم که وقتی زنبور عسل روی گل می‌نشیند پرچم گل مثل یک دست می‌آید زیر تن زنبور، رنگ زرد یا سبز پررنگی می‌مالد به تنش که وقتی زنبوره رفت روی گلی دیگر این گرده‌ی عاشقانه را بمالد به صورت معشوق. دلربایی پروانه‌ها و تلاش زنبورها را دیدم. لحظه‌ای که مورچه‌ها آب می‌خورند، همدیگر را نوازش می‌کنند، می‌بوسند. لحظه‌ای که یک مورچه قطره‌ای آب به سرش می‌گیرد و برای مورچه‌ی

سبک… سنگین

——- توی حیاط ایستاده بودم و داشتم درخت را نگاه می‌کردم، و این که برگ‌هاش داشت می‌ریخت. حتا بی نسیم و  باد هم می‌ریخت. سبک می‌ریخت، انگار وزن ندارد. جاذبه کافی بود، به باد و توفان نیازی نداشت. بعد دیدمش که رفت. توی دلم گفتم: هیچ چیزی قطعیت ندارد، برو و آرام دل ببند. و داشتم فکر می‌کردم بهانه مهم نبود، لازم هم نبود. این اهمیت داشت که هانا آرنت گفت: «جایی که هیچکس نمی‌توانست مانع جدال دشواری شود که درون خویش با خود آغاز کرده بودم؛ جدالی مهلک که در "منزل درونی" روح و "حفره‌ی تاریک" قلب رخ می‌داد.»…

پایان مطالب