جستجو

درس هفتم

—— عشق یعنی شاخه‌ای از هستی‌ات روی اقیانوس شناور است تو روی آن شاخه‌ای.

از خانه

——– از خودم برایت بگویم؟ از خانه از خیابان شهر، صدای پای ما، شب؟ از کجا برایت بگویم؟ عشق من! جایی که تو نیستی گفتن دارد؟ @ ماهی شده‌ام افتاده‌ام توی اقیانوس آرام شب‌ها می‌آیم بالای آب زیر نگاه ستاره‌ها زیر آنهمه چشم و نظر تو را از بر می‌کنم: ماه… ماه…

درس ششم

——– عشق یعنی اگر برای دنیا یک نفر باشی برای من یک‌نفر دنیایی.

هاله‌ی معمایی

——- کرانه‌ی دریا با یک هاله‌ی رقصان معمایی شده بود. دلم می‌خواست بروم برسم به آن هاله‌ی سبز ولی می‌ترسیدم. هیچکس آنجا نبود و جز صدای موج‌ها که کش می‌آمد توی سرم صدایی شنیده نمی‌شد. دیلینگ! برام نوشت: «دنیام تویی. قلبم تویی. قبله‌ام تویی. همه‌ی زندگیم شده تو. کجا بودی تا حالا؟» کجا بودم؟ چقدر تاریک بود؟ تا از تاریکی خودم را به روشنا برسانم چقدر در خودم مچاله شدم؟ چه روزها و روزگاری! نوشتم: «من که از اول دوووستت داشتم. از همون لحظه که وارد شدی. یادت نیست؟» نوشت: «هرچه بینم، از تو تصویری دهد.» گفتم این مال کی

درس پنجم

——- شهر رویاها را پادشاهش ویران می‌کند نه جنگ.

ما

——- اگر خوب نگاهم می‌کردی یک گوزن تنها می‌دیدی که می‌خواست دنیا را به شاخ‌هاش نشان دهد. نرسیده به جزیره‌ی سنتورینی، موتور کشتی از کار افتاد و ناگهان همه چیز ساکت شد. در سکوت آن لحظه‌ها دیگر نه صدای هورهور موتور بود و نه صدای فش‌فش آب. بعد یواش یواش پچپچه‌ها مثل شعله قد کشید و در آن گرما و فضای خفه، صدای اعتراض مسافرها سکوت را تسخیر کرد. صدای گریه‌ی بچه‌ها هم درآمده بود. کشتی به حالت خلاص کمی پیش رفت و عاقبت در دیدرس یک جزیره‌ی کوچک ایستاد. قایق‌ها را پایین دادند و دسته دسته مسافرها را به

چشم‌اندازی در مه

———– می‌شود سرت را بر سینه‌ام بگذاری؟ می‌شود تا خود صبح ذهن زیبای تو را بخوانم؟ می‌شود ببینم چی در سرت می‌گذرد؟ @ می‌شود سر از سینه‌ات برندارم؟ می‌خواهم تا الاه صبح صدای دریا بشنوم صدای نفس‌هات که در ساحلی آرام موج بر موج اندوه مرا می‌شورد. @ "ابدیت و یک روز" غزلی است برای با تو حرف زدن "چشم‌اندازی در مه" ترانه‌ای است برای با تو راه رفتن "مرغزار گریان" مرثیه‌ای است برای لحظه‌هایی که نیستی عشق من! مثل لحافی چهل تکه شیطنت‌های کودکانه‌ات را می‌دوزم به لبخندهایت مهربانی‌ات را می‌دوزم به حرف‌هایت و نگاهت را می‌دوزم به دست‌هایم

درس چهارم

—- آدم فقط یکبار عاشق می‌شود چون یک جان بیشتر ندارد.

روزهای بی تو

——– خُرده خُرده حواس دربه‌درم را جمع می‌کنم تکه تکه لباس‌هایم را در چمدان می‌گذارم یکی یکی روزهای بی تو را مثل موهایم می‌گذارم پشت گوش‌هایم مثل صبحی که برای جشن تکلیف لاک سرخ ناخن‌هایم را پاک می‌کردم دلشوره دارم چقدر می‌ترسم از سفر می‌ترسم بیایم نباشی. @ چه بلندبالایی عشق من! انگار می‌خواهم ماه آسمان را بغل کنم قد می‌کشم  با تو زمین زیر پاهام گم می‌شود می‌خواهم تا ته شب بدوم تا ته همین خیابان دراز سر یک چهارراه ببینمت نفس‌زنان بگویم: گل کوچولوی من! خانم من! این هیجان عشق اینهمه پولک طلایی خورشید این وقت شب در

درس سوم

—– گوزن تیر آخر را که می‌خورد، دیگر برنمی‌گردد.

چرا نبودی؟

—— همان اول نداشتنت را از این دستم می‌دادم به آن دستم مثل این که بودی ولی چرا نبودی؟ چرا هرچه نگاه می‌کردم دست‌هایم خالی بود؟ @ در سایه‌روشن مرگ و زندگی دالان مبهمی مثل روح از تنم تاریک می‌شد در لامپ مهتابی سقف امید پرپر می‌زد مثل گوشواره‌های تو  وقتی دور می‌شدی مثل قلب من  وقتی در خیال غوطه می‌خوردم مثل خبرهای رنگی مثل صدات از بلندگوی بیمارستان بریده بریده و نامفهوم.

روزها و شب‌ها

——– این‌ها همه دلتنگی بود؟ که روزها و شب‌ها پشت پلک‌هام قورت دادم؟ آقای من! چرا به من نگفته بودی نبودنت قامتم را تکیده می‌کند؟ @ تو برای یک منظومه زیادی و برای من کم خورشیدکم! عشق شورانگیز فقط می‌تواند شبیه تو باشد بلندبالا و خواستنی حالا بودنت را باور کنم؟ یا باز هم شب‌ها زود بخوابم؟

درس دوم

——– مردهایی که به جنگ رفته‌اند شاید به زندگی برگردند؛ ولی مردهایی که عاشق می‌شوند، هرگز به زندگی برنمی‌گردند.

کوشی؟

—— انقدر حالم خوب است که دارم مثل اسب می‌نویسم. صبح باید بروم دنبال کسی که می‌تواند رنگ‌های قرمز دور طاق را طلایی کند. طلایی اخرایی. راستی قشنگ‌تر از زندگی چیست؟ 

سفر به خاک یونان

——- برام نوشت: «میای بریم یونان این پرونده‌ی دلگیر و پر از سوء تفاهم و خاک‌گرفته رو ببندیم، پرونده‌ی تازه باز کنیم؟» و باز نوشت: «میای؟» جواب دادم: «می‌دونی؟ بی سحری روزه گرفتن آدمو هلاک می‌کنه.» نوشت: «هوم؟!» جوابم را می‌دانست. با این حال براش نوشتم: «چقدر برای سفری مثل یونان سر باز زدم؛ مثل هند، مثل نپال. همیشه برام مهم بود چه جوری میرم با کی میرم چرا میرم. هی دل دل کردم، بی‌دلیل یا شاید هم دلیل‌های احمقانه هی سفرو به تعویق انداختم… ازت دلگیر بودم. عصبانی بودم. اما دیگه مهم نیست. بریم.» نوشت: «پس چرا منو با خودت نمی‌بری؟

درس یکم

——- ترس احساس نیست یک واکنش است.

پاییز

——- طوطی: شنوندگان عزیز! داریم به فصل پاییز نزدیک می‌شیم. به فصل تغییر و شور و رنگ؛ فصل حضور و عشق و پایان جنگ…  بذارین ببینم از میون پرنده‌ها کی خوابه کی بیدار… آآ بله، ببخشید بیدارتون کردم آقای هدهد! شما مگه پاییزو دوست نداشتین؟ هدهد: من؟ عاشق پاییز بودم. طوطی: پس پاییزهای گذشته خواب بودین؟ بیدار بودین؟ کجا بودین؟  هدهد: من؟ هیچ جا. بخدا همه جا غایب بودم. طوطی: چیکار می‌کردین؟ هدهد: من؟ هیچ کار. دستم به جایی نمی‌رسید، فغان می‌کردم جیغ می‌کشیدم پرپر می‌زدم خودمو هلاک می‌کردم. طوطی: چه نتیجه‌ای داشت؟ چی به دست می‌آوردین؟ هدهد: من؟ بخدا

میراث خدا

——– از خدایی و میراث بی‌انتهایش همین عاشقی کردن به من رسید همین حضور قشنگ تو بالاخره یک مرد باید راه رفتنت را به دقت تماشا کند ظرافت ساق‌هات را بفهمد نفس‌هات را بخواند و صدات، آخ صدات  گل من! می‌بینی؟ سهم من تمامی ندارد مابقی را می‌نویسم.

دیروز

—— هر شب تو رفته‌ای به دیروز و من در فردای تو از تنهایی فقط دنبال تو می‌گردم عشق من! می‌فهمی؟

گوشواره

—— سه و نیم میلیارد زن در این دنیا هست کمی کمتر کمی بیشتر تو اما کی هستی که می‌توانی روی اسم همه خط بکشی یگانه‌ی من؟ تو کی هستی؟ گل من! سه و نیم میلیارد مرد در این دنیا هست کمی کمتر کمی بیشتر تو اما کی هستی که می‌توانی اسم خودت را مثل یک گل در چمنزاری به وسعت دنیا برجسته کنی بدرخشی مثل یک خورشید؟ چرا با همه فرق داری؟ چرا چشم مرا به روی همه بسته‌ای؟ چرا مرورم نمی‌کنی؟ چرا معیاری تازه از نبض نگاه به گوش‌هات نمی‌آویزی که من دوباره عاشقت شوم امروز؟ چرا؟

فرمانروای پنهانِ نوشتن

قلب جانوری است که نمی‌شود بهش اعتماد کرد. عقل هم همینطور. اما لااقل عقل از عشق دم نمی‌زند. –  گراهام گرین عزیزم! نمی‌دانی بهانه و انگیزه‌ی نوشتن چه مخمصه‌ی لعنتیِ کوفت عجیبی ست. نمی‌دانی این کرم نوشتن از کجا آب می‌خورد. نمی‌دانی هر کس در بارگاه نویسندگی‌اش یک ملک مقرب دارد؛ نمی‌دانی بالاتر از عشق است روشنتر از خورشید باهوش‌تر از نهاد آدم. نمی‌دانی که حتا وقتی برای نماسازی ظاهری یکی دو اسم غلط‌انداز را هم به عنوان طرف نقل ردیف می‌کنی، داری ته دلت فقط برای یک نفر می‌نویسی، نداری برای مخاطب یا طرف نقل رسمی می‌نویسی. نمی‌دانی هر کاری می‌کنی

زخم اول؛ دلتنگی

—– داستان کوتاه —- فقط تاریکیِ سمت راست جنگل پاره بود. به طرف آن روشنایی خیز برداشتم، رسیدم به برکه‌ای که داشت آخرین قطره‌های خون خورشید را می‌مکید. نور سطح آب چشمم را می‌زد، اول قایق را ندیدم، بعد احساس کردم قایق به سمت من می‌آید. مرد استخوانی با پوست قهوه‌ای، چوب بلند و باریک نیزه‌مانند را جوری توی دستش گرفته بود و با حرکتی یکنواخت بالا پایین می‌برد که پشت نیزارها خودم را باختم. نفس در سینه‌ام حبس شد. مرد سیاه دیگری ته قایق، مثل مرد جلویی نگاه خیسش را دوخته بود به من، نیزه‌اش را نشانه آمده بود

بی‌خبری

براش نوشتم: «یا هست یا نیست. وسط ندارد. مثل سردرد می‌افتد توی جمجمه‌ات، مثل تشنگی در گرمای طاقت‌فرسا بی‌تابت می‌کند از پا درت می‌آورد، مثل اشک در سینه‌ات پرپر می‌زند راه می‌افتد توی چشم‌هات. دست خودت که نیست. هست؟ بدی خوبی تندی نرمی خاطره عکس فیلم سفر حضر دلتنگی گلایه قهر آشتی و همه‌ی اینها را هزار بار شخم می‌زنی می‌بینی نقش چندانی ندارد. با هزار ترفند که همه را کنار می‌نهی تا از دامش بگریزی، یک چیزی مثل موج مثل خواب مثل بیهوشی می‌آید می‌بردت، مثل نفس به سینه‌ات برمی‌گردد، مثل روح در تنت هست. اگر نیست و اگر

حواسم هست

روز تولدم برام رمان „شوهر آهو خانوم“ فرستاده بود. یادش نبود که برای چندمین بار این رمان را برام می‌فرستد. خواستم بگویم دکترجان! تو که می‌دانی من این رمان و این دست رمان‌ها را نمی‌خوانم، سلیقه‌ی مرا که می‌شناسی! اما ازش گله نکردم. گفتم هر چه از دوست رسد نیکوست. و کتاب را با همان کاغذ کادوش گذاشته بودم بغل دو سه تای دیگر. امروز آمده بود که رسماً ازم گله کند چرا خانمم آمده بود کتاب بخرد به من سلام نرساندی؟ چرا برای سخنرانیت دعوتم نکردی؟ این چه رفاقتیه؟ لحنش تند بود. خواستم بگویم دکترجان از اون تراکتور بیا

حرمت

————— این که گاهی از لابلای سطرها از دالان تاریک سال‌ها از پستوی خاموش حافظه، ناگهان تکه‌ای از رمان یا نوشته‌ام مثل آدامس می‌افتد توی دهنم می‌چرخد و نرم می‌شود، برام عجیب است. دلیلش را نمی‌فهمم. نویسنده هر تصویر و شخصیت و گفتاری را که بر کاغذ می‌ریزد، انگار همه را برای ابد دفن می‌کند که اینهمه در سرش هیاهو نباشد. چون اگر توی کاغذ دفن‌شان نکند و با چشم‌های خودش مراسم خاک‌سپاری را نبیند، موضوع یا شخصیت یا گفتار تا ابد دست از سرش برنمی‌دارد. مثلاً من با مرگ پدربزرگم به این خاطر کنار آمدم که کنار خاکش حضور

خواب

—- خواب من قدمگاه توست و بیداری‌ام جاده‌ای کشدار و خسته به مقصد خواب.…

ای متعال!

——- «اگر مرا در دوزخ کنی فریاد برمی‌آورم که من وی را دوست داشتم؛ با دوست این کنند؟» – رابعه، کنیزی ایرانی؟ یا ترسا؟

مُرداب

———- شاهکاری از فروغ فرخزاد چقدر با دلهره‌های یک آهو در مرداب دل دل زدم. چقدر این شعر از هجده سالگی‌ام با من همراهی کرد. چند بار یک شعر را می‌خوانی تا هیچوقت از بر نشوی؟ چگونه می‌توان اینهمه شفاف بود که از قرن‌ها برگذشت؟ چه کار سختی است آدم بودن. گلستان به من گفت ایشون رو با هیچکس مقایسه نکن. گفتم چشم. شب سیاهی کرد و بیماری گرفت / دیده را طغیان بیداری گرفت دیده از دیدن نمی‌ماند، دریغ / دیده پوشیدن نمی‌داند، دریغ رفت و در من مرگ‌زاری کهنه یافت / هستی‌ام را انتظاری کهنه یافت آن بیابان دید و

خواب آبی

——- تا چشمم گرم شد خوابت را دیدم. خوابی قدیمی و شیرین. به رنگ آبی. خیلی قشنگ بود. دلم می‌خواهد بنویسمش اما که چی بشود؟ به چه دردی می‌خورد این نوشتن‌ها؟ دیگر نه. باز هم لباس می‌پوشم راه می‌افتم تا ته خیابان کانت که وقتی برگشتم از خستگی بمیرم. فردا ناشرها و خبرنگارها می‌آیند برای کتاب‌ها و پروژه‌هایی که در سر دارم. مثلا روز شلوغ و پرهیجانی ست. اما چه فایده؟ باورم نمی‌شود این‌همه بلا سرم آمده باشد. هرچی فکر می‌کنم نمی‌توانم بفهمم چرا. انگار یک نقطه فقط یک نقطه از وجودم نشانه بوده که پشت سر هم آسیب ببیند

عنصر تکرار

———– لابد آدم بی‌ادب و پر از خشونت منم؟! باشد. قبول. اما مدت‌هاست دیالوگ هستی و نیستی آدم را می‌آورد بالا… دیالوگ تبلور منش شخصیت است… دیالوگ نماد و نمود شخصیت است. ویترین شخصیت است. گاهی تاکیدها و تکرارها تم اصلی کار را مثل ضرباهنگ در رگ‌های خواننده به تپش وامی‌دارد. نویسنده باید بلد باشد که کجا از عنصر تکرار استفاده کند تا خواننده خوابش نبرد احساس نکند کسی دارد شیرفهمش می‌کند، بلکه باید با لذتی وافر در موقعیت شخصیت‌ها قرار گیرد و از بازی کلامی بین آنها لذت ببرد. گاهی نویسنده از چیزی حرف می‌زند که بهش اعتراض دارد و دلش نمی‌خواهد به چیزی

دیالوگ در رمان

——— هر آدمی قد و قامتی دارد و هر درگاهی، آستانه‌ای بلندایی. عزیزم؛ لایه‌های دیالوگ با عنصر گمراه‌سازی خواننده جان می‌گیرد. خوب دقت کن! دیالوگ خواننده را اغفال نمی‌کند، بلکه به تردید می‌اندازد. ناتالی ساروت می‌گوید: «دیالوگ ادامه‌ی اطلاعات درونی در بیرون است.» من دیالوگ را نشانی از باغبانی می‌بینم؛ درست مثل هرس کردن درخت است. می‌دانی؟ هر ساقه‌ی گل سرخ یا هر درختی را اگر قیچی کنی، دوشاخه می‌شود، و اگر همان دو ساقه‌ی جدید را قیچی کنی، هرکدام باز دوشاخه می‌شود. دیالوگ باید ساقه‌ی قیچی شده‌ی یک گفتار باشد؛ با دو لایه دو شاخه دو معنا. یکی همان معنای

چقدر؟

——– … چقدر خواب می‌آید تو را می‌آورد چقدر باد می‌آید تو را می‌برد…

تمااااام

——- کلاف سردرگم ریسه‌ی چراغانی در تاریکی پیدا نیست. باد می‌آید و طنابی خودش را می‌کوبد به شیشه‌ی پنجره. طرح طناب در نور و سایه ورم کرده و خودش را به رخ من می‌کشد که نشسته‌ام دل‌گرفته به تمااااام چراغ‌های خاموش نگاه می‌کنم. واقعیت همیشه خودش را از لالوی کلمه‌ها نشان می‌دهد. این فکر که یکی از آن چراغ‌ها بوده‌ام اذیتم می‌کند؛ هم خجالت می‌کشم، هم درد می‌کشم. خاموش یا روشن بودنم فرقی ندارد. الان فقط حس صحنه برام مهم است. – خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده

گوشواره

—– زمین بی درخت حکایت غم‌انگیز آسمان است بدون خورشید بدون ماه حکایت شبی ست بی ستاره من بدون تو تو بی گوشواره.

رنگی یا سیاه و سفید؟

————- هر کسی بالاخره روزی باید این را بفهمد که دست و پا زدن در دنیای بی‌خبری و بی‌توجهی و بدقولی و خشونت و اهانت، بد است؛ هزار بار دردناک‌تر و هولناک‌تر از آن که آدم امیدش را و دار و ندارش را از رنگ دلخواه تهی کند بفرستد لای جمعیت سیاه و سفید، خیال کند همه‌ی آنچه بوده یک رویا (یا کابوس؟) نبوده بلکه یک فیلم بوده و تمام شده. کسی رفته لای جماعتی همرنگ شده که قلب پراحساس دخترکی رازآمیز را پاره پاره کند بیندازد دور. و چه حیف! تلاش کرده بودم بگویم هیچ چیزی در این یک سال

نان دیم

——— پدربزرگم نزدیک‌های کوه زرنگیس، در آسرون و اُرپلنگ زمین داشت که چون در آن منطقه امکان آبیاری نبود، فقط گندم دیم می‌کاشتند که از باران سیراب می‌شد و اگر خشکسالی نبود خوشه‌های گندم دیمی، تیره‌تر و سنگین‌تر از گندم معمولی عمل می‌آمد. خریدار بهتر هم داشت. اما این گندم و نانش به من سازگار نبود. وقتی می‌خوردم اول تب می‌کردم بعد سرم سنگین می‌شد جوری که دیگر نه می‌شنیدم نه می‌دیدم؛ فقط می‌خوابیدم تا خوب شوم. تاریخ یکی از نامه‌های پدربزرگم مال زمانی است که من ‌پنج ساله بوده‌ام؛‌ به عمویم نوشته: «نان گندم دیم به باسی سازگار نیست.

پرده

——– «کلمه‌ها مرده‌اند. هیچ کلمه‌ای معنا ندارد. حتا بهت، حتا این تیک تاک ساعت که ساعت‌هاست در سرم تکرار می‌شود، دیگر معنا ندارد…» وقتی گفت همه چیز کابوس بوده و تمام شده، تنها یک مسئله مدت‌ها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود و خیال می‌کردم اگر به‌موقع انجامش داده بودم هرگز شاهد دود شدن آنهمه سال نمی‌شدم. اما بعد که کبریت را کشید، این از ذهنم رفت تا دیگر خودم را سرزنش نکنم. آخر، همه‌ی راه‌ها را امتحان کرده بودم، فقط همین یک کار یادم رفته بود که آخرین لحظه دو تا ساعت بخرم هردو را کوک کنم اولی

تاریکی صحنه

—— همیشه از خودم می‌پرسیدم آیا می‌شود در این روزگار که عصر افسانه و اسطوره سرآمده، افسانه‌ی نو آفرید؟ چرا نشود؟ بُن‌مایه و زمینه و هوش و دقت و جان و متن می‌خواهد. سال‌ها تلاش کردم. شد؛ چون کار یک نفره بود. هیجان دستیابی‌ام به این مشروطه با نوشتن چند کار پیاپی سبب شد که همیشه آرزوی بزرگتری در سرم بپرورم. خیال می‌کردم می‌شود در همین عصر همچو افسانه‌های تاریخ، مثل رومئو و ژولیت، مثل خیلی از افسانه‌های دیگر به این آرزو نیز لباسی برازنده پوشاند. قشنگ و برازنده. می‌خواستم با عشق شورانگیز زندگی کنم. یعنی می‌شود؟ چرا نشود؟ می‌دانستم

پایان مطالب