جستجو

دوربین را کجا باید کاشت؟

————— عزیزم؛ تا به حال بین دعوای دو نفر بوده‌ای؟ بوده‌ای که ببینی چه جوری دار و ندار همدیگر را به باد می‌دهند؟ گیس‌کشان دو آدم را دیده‌ای؟ خب. در حالت ابتدایی و کم‌تجربه، دوربین راوی را جای هر کدام قرار دهی، یک طرف دعوایی. ناچاری دوربین را جایی کار بگذاری که نه این باشی نه آن. که در موضع دفاعی قرار نگیری. که مجبور به توضیح نباشی. که بی طرف بمانی. اگر قصد داری نه قاضی باشی نه متهم، اگر می‌خواهی نویسنده بمانی دوربین را بیرون دعوا کار بگذار. در عالم حرفه‌ای اما جای دوربین می‌تواند فرق کند. گاهی

وول

—— نمی‌دانم چرا آمده بود بعد اینهمه سال. شاید هم آمده بود فقط بگوید: «می‌دونی فلانی اومده برلین؟» و برود. گفتم: «آره. دیدمش توی یه اسمارت، داشت مثل خر سیگار می‌کشید با ولع. سیگاری شده؟» گفت: «نمی‌دونم شاید. من دو بار توی واپیانو دیدمش با یه روس کلاسیک. از اونا که به موهاشون پارافین می‌زنن.» گفتم: «روس کلاسیک یا فرانسوی رمانتیک فرقی با هم ندارن. وقتی کار برسه به چنین اوضاعی همه یکسانن.» خندید. گفت: «شاید عاشقش شده؟ چرا اینو میگی؟ این خودخواهی نیست؟» گفتم: «عشقه، شورت که نیست روزی یه بار عوض کنی. یه بار فقط ممکنه تو زندگیت

قرن من

——- وینستون چرچیل: «تا حقیقت بیاید شلوارش را بکشد بالا، دروغ رسیده آن‌ور دنیا.»

چیدمان

—— برام نوشته بود: «نویسنده‌ها می‌توانند خدافظی کنند و بعد هم دوباره سلام کنند. نویسنده‌ها یک روز با لگد می‌زنند توی کون همه چیز. و فردا صبحش دوباره شروع می‌کنند. و لگدهای دیشب‌شان یادشان می‌رود. هروقت هم که موقعش شد، کت‌شان را در می‌آورند، می‌آويزند به پشتی صندلی‌شان. وقتی هم که می‌خواهند بروند بیرون دوباره می‌پوشندش. فقط گاهی آن وسط اگر سردشان بشود، می‌اندازندش روی دوش‌شان. اين جوری دیگر خیلی جيگر می‌شوند.» نوشتم: «می دانی؟ اگر خدا زن بود و تو در هیئت مرد ظاهر می‌شدی، تا سر او با هم دوئل کنیم، چی می‌شد؟ تو را نگاه می‌کردم، خدا را به

ختم

——– پنجشنبه‌ها می‌رفتیم شمال جمعه شب یا شنبه صبح برمی‌گشتیم. پدرم از اولین گروه دیپلمه‌های دارالفنون بود که از آنهمه درس و ریاضی و ادبیات و فیزیک و فلان، فقط آداب و تشریفات را خوب به خاطر سپرده بود. سرش را می‌انداخت پایین تا چشمم توی چشمش نیفتد که روی‌مان به هم باز شود: «با کی میری با چی میری کجا میری چرا میری؟» زیرچشمی می‌پاییدمش تا یکباره نگاهش به چشم‌هام نیفتد که روی‌مان به هم باز شود: «پدرجان! داریم میریم رامسر، هواخوری. با حمید و حسین و همین علی. با ماشین خودم میریم. یواش هم میریم. بعد از یک

سفر شرق

——- دفتر را بستم. از پشت میزم پاشدم. گفت: «واااااه! چی شد یهو؟ کجا میری؟» «میرم قدم بزنم. میرم خودمو خسته کنم از راه خیس عرق برگردم دوش بگیرم بشورم بشورم بشورم…» خسته و دلزده‌ام. ویران از تکرار چکشی که تیک تاک تیک تاک توی سرم درجا زدن کوبید. من آدم راهم که در سال، هفت بار اقیانوس را طی می‌کردم، بی خستگی. خستگیش اما توی چشم‌ها و جمجمه‌ام پخش شد، و اشک و خون صورتم با دستمال و دست مهربان مهماندار هواپیما در دنگ دنگ ضربه‌ی درد و تاریکی آرام گرفت. آخ نگفتم. بقیه‌اش در آن اتاق تاریک صبح

تو بگو

—- یک عالمه آسمان دارم کجای خنده‌هات بریزم؟ خورشیدکم! کجای لب‌هات؟

یک گفتگوی تب‌آلود

————- گفتگوی نشریه‌ی آلمانی  (Esthetic Pure) را که هنوز منتشر نشده و هفته‌ی آینده منتشر می‌شود، اینجا انتشار می‌دهم. متن اصلی آلمانی ست، از یک گفتگوی صمیمی خانم زیگرید تیله با من به متن درآمده. خانم تیله متن نهایی را برای من فرستاد که ببینم و تایید کنم. ترجمه‌ی فارسی‌اش را می‌گذارم اینجا تو ببینی. استتیک: آقای معروفی، شما در سال 1996 به آلمان آمدید. چرا ایران را ترک کردید؟ آیا خود را مخالف رژیم جمهوری اسلامی می‌دانید؟ عباس معروفی: در سال 1996 من بعد از گذراندن سه دادگاه پیاپی برای نوشتن و انتشار مجله‌ی ادبی گردون، به شلاق و

درس پانزدهم؛

—— همیشه بین دو سنگ گندم که هیچ سنگ هم آسیاب می‌شود. ——————– خسته‌ام به شدت. خسته و دلزده از خستگی. احساس می‌کنم هرچقدر محکم هم که می‌بودم زیر اینهمه فشار یک جایی باید دخلم می‌آمد. چرا تا حالا نیامده؟ نمی‌دانم. در لحظه و نقطه‌ی خاصی از زندگی‌ام بر پرتگاه آخر ایستاده‌ام. اینهمه تا به حال استخوان‌هام نشکسته بود. درد بدی دارد این استخوان شکسته لای زخم. نه می‌خواهم نه می‌توانم. یادم آمد شبی را که با احمد شاملو و نصرت رحمانی به صبح رساندم، نصرت گفت: «من و احمد می‌‌بایس تو همون چهل سالگی مرده باشیم. چی شد که دووم

هست

——- به همین قناعت کن. برای تو کافی ست. نیست؟ چرا دیشب تا صبح خواب تو را می‌دیدم؟ از سفر برگشته بودی. خسته ولی خوشحال. کمی روی تخت نشستی لباس‌هات را تا کردی گذاشتی روی هم، کمی با من راه آمدی در طول اتاق پذیرایی و حرف زدی، کمی لب طاقچه نشستی. بعد پاشدی آمدی کنار من روی مبل دراز کشیدی. پاهات را دراز کردی روی زانوهام. دست‌هام راه افتاد روی ساق‌هات. بعد خم شدم انگشت کله‌گنده‌ی پای راستت را بوسیدم. خندیدی. هیجان داشتم. برات حرف داشتم. تعریف داشتم. اما باز می‌خواستی بروی سفر. گفتم نیامده؟ خدا حافظ رویاهای خیالی

اسم گل

——- هرگز فراموشت نمی‌کنم.  

خبر

—– حافظ گفت سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوش. این مصرع حضرتش بدجوری بار دارد. یعنی از یک جایی به بعد دیگر باید یاد بگیری، بفهمی، بدانی که برخی مسایل را به کل رها کنی. مثل تیری که آرش بر چله‌ی کمان نهاد و رها کرد، بی آن که خودش بداند تیر بر تنه‌ی بزرگ‌ترین درخت جهان نشست و مرز ایران و توران را تعیین کرد. اما خودش؟ پیکرش؟ پاره پاره شد. فردوسی می‌خواهد بگوید تبیین و تعیین مرز، آدم را پاره پاره می‌کند؟ می‌دانم. اگر فلسفه از چرایی زندگی حرف می‌زند، این یکی که اسمی براش ندارم از کجایی

دست‌هات

—— دلم گرفته. با اینهمه خنده‌هات که صداش در گوشم هنوز می‌رقصد دارم به یک تنهایی هزارساله فکر می‌کنم که یک روز دست‌های تو ظرفی پرتقال پرپر شده گذاشت توی بغلم. من ظرف پرتقال را ندیدم، دست‌های تو را دیدم. و از همان روز تنها شدم. دیگر هیچکس زبان مرا نمی‌فهمد. هیچ دستی به مهربانی دست‌های تو نیست. و من دلتنگم. می‌دانی؟

بوی نان

—— فقط نان به هزار دلیل بوی شرافت می‌دهد و آغوش تو بی‌دلیل چنان پر از بوی نان است که آتش تنور نفس‌هات را در تنم شعله می‌کشد خورشیدکم! چهار ساعت نوشته‌ام و حالا گرسنه‌ام یعنی چقدر عاشق توام؟ برای تو نوشته‌ام برای مهربانی‌هات و آن سه ظرف فیروزه‌ای که روی میز کارم مثل چشمه‌های معمایی تعبیر قشنگ خوابم بود راستی چرا تمام آرزوهای من در موهای تو گیر افتاده؟ چرا هرچه می‌نویسم فقط تو می‌خوانی؟ چرا به هر جاده‌ای نگاه می‌کنم تو داری می‌آیی؟ گل من! تا به حال شده دوباره عاشق یک نفر بشوی؟

راه

——- من چقدر عاشق توام؟ زیاد؟ کم؟ چه اهمیت دارد؟ مهم این است که جز تو کسی برابر نگاه من راه نمی‌رود عشق من! مهم این است که ساقه‌های گندم زیباست زیبا و بوسیدنی.

خود تو

 هزار سال پیش از میلاد  

سلام

—— دیگر از تردید هراسی نیست مگر چقدر می‌توان سیاه پوشید؟ سوگوار پاییز و زمستان تمام می‌شود، عشق من! مگر چقدر اشک توی چشم‌های من بود؟ آدم از سرمای یک زمستان یاد می‌گیرد لباس گرم بپوشد بعد دیگر تا شکوفه نبیند برهنه نمی‌شود این خاصیت بهار است و من بهار توام گل کوچولو! و تو امانت چشم‌های منی تا ابد می‌دانستی امروز چقدر شبیه مژه‌های توست؟

آوار

تب دارم.. کسی دیوار کاخ دادگستری را بر سرم خراب کرده گذاشته رفته. ساعت‌هاست زیر این آوار سنگین  پلک‌هام می‌سوزد… تب دارم.

رمانی از عشقی شورانگیز

———- مادربزرگم خیلی پدربزرگم را دوست داشت. حتا می‌توانم بگویم عاشقانه. پدربزرگم یعنی میرزا حسن رییس، نیز عاشق مادربزرگم بود. یکبار یادم هست سیب و گلابی پوست کند قاچ کرد توی یک بشقاب گل‌سرخی کنار هم چید، یک موز هم قطعه قطعه کرد کنار سیب و گلابی. گفت: «باسی! ببر بده بهش بخوره.» گفتم: «کی؟» انگشت شستش را به طرف بالا نشان داد: «اون.» مادربزرگم طبقه‌ی بالای آن خانه‌ی بزرگ بر درگاه سه‌دری می‌نشست که دنیا زیر پر نگاهش باشد. و آن خانه جولانگاه نوشا بود که در ذهن من عاشق حسینا بود ولی داشت با دکتر معصوم زندگیش را

درس سیزدهم؛

——- تا خودم را تخریب نکنم، نو نمی‌شوم؛ تنهایی به من آموخت.

درس دوازدهم؛

——- آدم برخی خصلت‌های خود را دیر می‌فهمد، خیلی دیر! مثلاً ظرف محدود و مضروف نامحدود  پاشنه‌ی آشیل غم‌انگیز عمر من بود.

درس یازدهم؛

——– هر چه از تقدير می‌گريزم به آن نزديک‌تر می‌شوم.

نامه‌ها

——-  نامه‌های چخوف (نویسنده‌ی ارجمندم) به همسرش، اولگا کنیپر (بازیگر مشهور و زیبای مسکو)، و نامه‌های اولگا به چخوف در ذهن من دنیایی می‌سازد که انگار دنیا برای این دو نفر خود همین دو نفر بوده، چیزی جز خودشان وجود نداشته، در حالی که از همه چیز و همه کس حرف می‌زنند، اما چنان صمیمی و راحت و عاشقانه است که همیشه تصور می‌کنم در حبابی قرار دارم که مال این دو نفر است. سال‌های نوجوانی و جوانی که چخوف را به عنوان اولین معلم نویسندگی برگزیدم، این نامه‌ها هم به من الگوی زندگی و عشق و سادگی می‌داد. خیال

حضور تو

——- برو قرون وسطا کتاب بخوان نترس برو زمان مسیح قدم بزن نترس برو حمله‌ی مغول سفر کن نترس بیا به روزگار من همین‌جا کنار من بمان برو بیا ببین برقص بخند بخند بخند کنار پنجره عکس شو نترس سفید زرد سرخ شرابی و لاجوردی بچرخ دست‌هات را قفل کن دور جسم خسته‌ام به دورها نگاه کن نترس معمایی قشنگ! در نگاه من شمایل حضور تو نبض آرامش است چشم‌روشنی! هر زمان هر کجا روی چشم‌های خیس منی گفته بودم مراقبم؟

زمین

—— تو نباشی زمین گرد نیست گل قشنگم! یک خیابان دراز غم‌انگیز بی‌انتهاست که هرچه می‌روم تمام نمی‌شود ولی من همین روزها از دلتنگیت تمام می‌شوم.

کلید

—— در آن تاریکی و سرما، فقط پنجره‌ی اتاقش روشن بود که نورش روی شاخه‌های بلوط پخش می‌شد. زیر آن دیوارهای بلند روی سکویی نشستم تا صبح شود. هزار خیال رنگ‌وارنگ در سرم چرخ می‌خورد، اما نمی‌توانستم ذهنم را جمع و جور کنم. سردم بود. برگ‌های پاییزی ریز ریز می‌لرزیدند و خودشان را جمع‌تر می‌کردند. تا صبح چقدر راه است؟ بی‌فایده سرم را به کنج دیوار گذاشتم شاید خوابم ببرد. خواب از من گریخته بود. چند خیابان پایین‌تر آدم‌ها، همین آدم‌ها که لابلای صدای موزیک کش و قوس می‌آیند و بلند بلند حرف می‌زنند و می‌خورند و می‌نوشند و قهقهه سر می‌دهند، چنان

وقتی که دل…؟

—– دنیا هزار رنگ می‌شود یخ می‌بندد آب می‌شود آتش می‌گیرد جنگ می‌شود تو خوب می‌دانی خورشیدکم! نان هم گاهی سنگ می‌شود ولی تو تکرار نمی‌شوی تو از خواب شیرین من بیدار نمی‌شوی.

درس دهم؛

——- وقتی عاشق شدی می‌فهمی که آدم با بقیه فرق دارد خیلی فرق دارد.

ماه تمام من!

——— ماه امشب از زیر ابر درآمده بود. لحظه‌هایی ایستادم نگاهش کردم. چقدر دور! اخمو! بداخلاق! نصفه‌نیمه طلبکار. چرا؟ انگار سگ پاچه‌اش را گرفته باشد. ولی همین که بود خوب بود. و من تصویر دیگری نمی‌خواستم می‌خواستم چیزی بهش بگویم ابرها باز آمدند و ماهم را پوشاندند. توی خیابان کانت راه می‌رفتیم حرف می‌زدیم؛ بعد دیگر خیلی از حرف‌های حیدر را نمی‌شنیدم. جای دیگری بودم جایی بهتر؛ تو کورم می‌کنی کرم می‌کنی لالم می‌کنی همیشه. و هیچوقت نمی‌فهمی که امشب آسمان چقدر قشنگ بود. خیلی. با این ابرهای پاره پاره. همه چیز قشنگ بود. نمی‌شود الکی همه چیز قشنگ باشد؟ و قلبم توی دهنم بکوبد؟

مهر

—- روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان مهر بفزا ای نگارِ مهر چهرِ مهربان!

من سردم است

———- حیدر آمده. چهار سال همدیگر را ندیده بودیم. و حالا فرصتی دست داده همدیگر را ببینیم حرف بزنیم راه برویم؛ از این شاخه به آن شاخه…. شب‌ها می‌زنیم به خیابان و از این تیر چراغ برق تا روشنای بعدی خیلی چیزها را می‌توانیم به هم بگوییم. گفت: «چند ساله منتظریم. هم من هم لی‌لی. چرا نمیاین؟ می‌خواستیم با هم بریم دریا، کوه آتشفشان، جنگل طوطی‌ها… بعدش هم کوبا… آقا، یه دریاچه‌ی بخارآلود هست که…» گفتم: «جور نمیشه. مدت‌هاست دلم سفر می‌خواد… دلم جاده می‌خواد… تمام این تابستون کار کردم. هفته که تموم می‌شه عزا می‌گیرم که باز یه هفته‌ی

آدم

—- به راستی که آدم فقط یک بار عاشق می‌شود. و… و… و… و خدا معمایی و زیباست. – سوره‌ی دلهره، آیه‌ی یک تا پنج.

شکایت

—— می‌شود هرچی که دارم با تمام چیزهایی که مردم دنیا دارند فدای تنت کنم؟ بپوشانم به قد و بالایت؟ مرد من! چقدر خواستنی می‌شوی وقتی چیزی به تنت نیست چقدر به تو می‌آید همه چیز! @ اگر دوستم نداشته باشی ازت شکایت می‌کنم. @ اجازه هست یک دقیقه از خوشبختی بمیرم؟

چند سال؟

———- کی آمدی که زندگی‌ام را تعطیل کردی به زندگی؟! دست‌هایم را کِی گرفتی که زندگی من شروع شد؟ عشق! چقدر دوستت داشته باشم کافی ست؟ اگر هیچ لحظه‌ای را بی تو نخواهم به کجا باید درخواست بنویسم؟ تو جان منی. @ هرکس به وسعت زیبایی‌اش عاشق می‌شود به عمق معرفتش به پاکی نفس‌هاش، بلندای پروازش تو زیباترینی ماه من! تو تنهاترینی. @ می‌شود چشم‌هایم را باز نکنم خودم را بسپرم به تو؟ بگویم بیا! مال خودت هر جا خواستی ببر هر کار خواستی بکن. می‌شود چشم‌هایم را باز کنم تو را بسپرم به نگاهم؟ که دیگر چیزی جر تو نبیند؟ بخواهی می‌شود.

درس نهم؛

——- آدم هر کاری بکند به خودش می‌کند.

درس هشتم؛

——— تو مرز خودت هستی از خودت عبور کن رد شو راه دیگری وجود ندارد.

دوستت داشتم

———- در طول سال‌های نوشتن، چند باری از طرف کارگردان‌های سینما به من پیشنهاد شد که در فیلم‌شان بازی کنم. یک بار قرار بود چخوف شوم، با بازی برابر خانم فلانی در نقش اولگا. البته فیلمنامه را هم من بنویسم. به کارگردان گفتم می‌شود به جای خانم فلانی خانم بهمانی باشد؟ گفت اگر تو بخواهی حتماً. چند روز بعد آمد دفتر گردون گفت باهاش حرف زدم، قبول کرد. خیلی هم خوشحال شد. از آن شب من ماندم و کابوس‌هام. یعنی قرار است عینک ته‌استکانی بزنم این جمله‌ی عاشقانه را به آن خانم محترم بگویم؟ من؟ چه جوری؟ چه جوری لامذهب!؟

شاید یک روز

—————- دریا مثل دل من توفانی بود. دلم می‌خواست اینها را به تو بگویم، صدای آب و هورهور موتور قایق نمی‌گذاشت. داشتم می‌آمدم پیش خودت. حرف‌هام را اینجا فقط نگاه کردم. از روز اول تا همین امروز را نگاهت کردم. شاید یک روز همه‌ی این حرف‌ها را برات بنویسم. آخر، من که جز تو کسی را ندارم. و این همه‌ی آن حرفی است که شاید بعدها بفهمی. شاید هم نه…

پایان مطالب