جستجو

یک خوابِ در به دیوار

——– آمریکا بودیم. کارگاه داستان بود. داشتیم می‌رفتیم خانه. در ورودی آپارتمان‌ها بین آنهمه فروشگاه مختلف، یکی‌شان ابتکار قشنگی زده بود. در یک حوض بزرگ پر از آب، طالبی ریخته بود. طالبی‌های کوچک و بزرگ توی آب رونده غلت می‌زدند و رنگ‌بازی می‌کردند. گفتی چه خوبه اینا! و ایستادیم به تماشا. نگاهت کردم: «میخوای بگیریم برای همه؟» پلک زدی: «اوهوم بگیریم.» از خانمه پرسیدم چند؟ گفت دانه‌ای یک دلار. پنج تا گرفتیم. توی کیفم دنبال دلار می‌گشتم اما همه‌ی پول‌هام چرا یورو بود؟ داشتی نگاه می‌کردی. بعد دست انداختی زیر اسکناس‌ها یک ده دلاری پیدا کردی. ایناهاش! گفتم بنازم به

پدرانه

——– کوچولوی قشنگم! دلم برای تو که می‌خواستی بیایی توی این دنیا بنشینی توی بغل مامان لوست برای من شیرین‌زبانی کنی تنگ می‌شود هر شب. کاری از دستم ساخته نیست. باهات حرف می‌زنم. نوک مژه‌های تابدارت را آرام بوس می‌کنم، پلک می‌زنی روی لب‌هام، غلغلکم می‌آید، می‌خندیم با هم. باز بوس می‌کنم باز پلک می‌زنی. می‌دانی؟ این روزها تو تنها بهانه‌ی لبخند منی. شب‌ها دیگر خوابیدن را به تعویق نمی‌اندازم، کارم تمام شده نشده می‌آیم توی رختخواب چشم‌هام را می‌بندم منتظر تو که زودتر بیایی. می‌دانی با اینهمه غم دل هر شب با لبخند می‌خوابم؟ اما فرشتگان چرا در بیداری تو

ما نویسنده‌ام، یکبار دیگر

———- صدای سُم مهاجمان به انسان و آزادی و هنر و ادبیات در تمام تاریخ همسان است؛ یکبار با کامیون به جمعیت انسانی می‌زنند که ایدئولوژی‌شان را بسط دهند، یکبار به خودشان بمب می‌بندند می‌روند توی بازار که ایدئولوژی‌شان را به نمایش بگذارند، یکبار (سال 69) در چهره‌ی سی زن چادر مشکی گردباد می‌شوند به دفتر مجله‌ی ادبی گردون حمله می‌‌کنند که از ایدئولوژی‌شان دفاع کنند، یکبار در هیئت"موجه فرهنگی!" شاعر را در خیابان می‌دزدند می‌برند در بیابان با طناب خفه می‌کنند که ایدئولوژی‌شان را جا بیندازند، و یکبار در قامت سیصد نفر کمونیست!؟ نویسنده‌ای را در برلین بخاطر انتشار

نوروز و بهارتان مبارک

—————- در یازدهمین جلسه‌ی کلاس‌های داستان و رمان آکادمی گردون موضوعی دادم که بچه‌ها یک داستان آزاد هفتصد کلمه‌ای بنویسند؛ موضوع با ساختار آینه یا معکوس از این قرار بود؛ «زن یا مردی، در حالی که مرد یا زنی را تصویر می‌کند، در واقع خودش را افشا می‌کند.» و مگر نه این که یکی از کارهای داستان و رمان افشای انسان و پدیدار کردن لایه‌های ناشناخته‌ی آدم‌هاست؟ چند تا از کارها خوب بود. در مورد داستان‌ها بحث و گفتگو کردیم، و هرجا که لازم بود از تکنیک و اصول داستان مدرن حرف زدیم. از بین کارها یکیش اشکم را درآورد،

قرن ما

——– «وحشیان چون می‌خواهند میوه‌ای به چنگ آورند درخت را از بیخ قطع می‌کنند. این‌ نشانه‌ای از حکومت استبدادی است.» – مونتسکیو

برده‌گی

———— عقل برده‌ی عشق است.  – داستایوفسکی، جنایت و مکافات. 

بهار و نوروزتان مبارک

——— در یازدهمین جلسه‌ی کلاس‌های داستان و رمان آکادمی گردون موضوعی دادم که بچه‌ها یک داستان آزاد هفتصد کلمه‌ای بنویسند؛ موضوع با ساختار آینه یا معکوس از این قرار بود؛ «زن یا مردی، در حالی که مرد یا زنی را تصویر می‌کند، در واقع خودش را افشا می‌کند.» و مگر نه این که یکی از کارهای داستان و رمان افشای انسان و پدیدار کردن لایه‌های ناشناخته‌ی آدم‌هاست؟ چند تا از کارها خوب بود. در مورد داستان‌ها بحث و گفتگو کردیم، و هرجا که لازم بود از تکنیک و اصول داستان مدرن حرف زدیم. از بین کارها یکیش اشکم را درآورد،

مگر می‌شود؟

——— فکرش را هم نمی‌کردم که گرمای دست تو در خواب هم داغ باشد. از یک راهرو تاریک به طرفم آمدی، بی آن که حرفی بزنی دست راستت را به طرفم دراز کردی. بی اختیار دستت را گرفتم و راه افتادیم به سوی میدانگاهی که پر از نور و آدم و پرنده بود. احساس کردم این تنها لحظه‌ای است که از هیچ چیز و هیچکس نمی‌ترسم، هیچ کاری مرا به زانو درنمی‌آورد، هرچه اراده کنم در ید قدرت من است، هرچه بخواهم می‌توانم. و تو، چه خوشحال و آرام بودی. مطمئن و بزرگ! این قدرت از کجا می‌آید؟ چه چیزی

یکی از جوجه‌ها؟

———- از خواب که بیدار شدم نوشته بودی کمتر نمیشه. خواستم بگویم ابتکار داشته باش! و لبخند زدم. در ذهنم گذشت اگر بیشتر بخواهم چی؟ کجا بودی حالا که دستم به موهات نمی‌رسید؟ کجا بودی که این موزیک را با من نمی‌شنیدی؟ کجا بودی که پرنده‌ها آمده بودند بر طارمی پنجره می‌خواندند. گفتی یکی از این جوجه‌ها تورو می‌سپاره به روشنی آفتاب. خب شب‌هام آفتابی ست. تابه‌حال هیچ خواب بی آفتاب ندیده‌ام. حتا آنهایی که تو در عکس نیستی. بعضی چیزها گفتنی نیست، عزیزکم! نگاه کردنی است؛ لبخند زدنی. مثلا می‌دانی چرا بیست سال است که عید نوروز موقع سال تحویل

نقطه؛ زیر نور ماه

————— عزیزم! در فرهنگ عامه موش نماد دزدی در خانه است؛ وقتی یکی دارد چیزی را از درونت غارت می‌کند، از خش‌خش و تق‌تق و صداش ناخودآگاه جویده می‌شوی، کسی افتاده به هستی‌ات دارد حق تو را حرام می‌کند، اسراف می‌کند، تمام می‌کند. نیمه شب دل‌دل می‌زنی هراسان از خواب می‌پری در اتاق راه می‌افتی و نمی‌دانی چه خاکی به سرت بریزی. یک موش دارد جایی را می‌جود. کتاب را باز می‌کنی و می‌خوانی؛ راسکولنیکوف فکر کرد: «نور ماه است که این سکوت را ایجاد کرده، دارد معماهایی را حل می‌کند…» هرقدر سکوت شبانه ادامه می‌یافت، قلبش تندتر و دردناک‌تر

موزیک

——– گفتم: «وای چه قشنگه این موزیک! چقدر حرف دارم با تو!» یادم باشد این موزیک را بلند کنم که تمام آشپزخانه را دود بردارد بدویم دنبال بالکن پنجره نور خاموش کنیم درها را باز بگذاریم با حوله مثل هلی‌کوپتر در خانه بچرخیم تا این موزیک شعله‌ور شود دود بزند آژیر به صدا درآید من و تو خسته و نومید زیر دوش آب اضطراری همدیگر را بغل کنیم بشوریم چنگ بزنیم بخندیم گریه کنیم مثل خر من تو را سراپا نگاه کنم تو نگاهت را بدزدی مثل جیب‌برها خودت را بزنی به آن راه ولم نکنی انگار از قحطی آمده‌ای

گل‌های دم پنجره

——— گفتی «تماماً مخصوص برای تو گرفتم. طرف نقلش خود خود تویی.» چرخیدی چرخیدی چرخیدی. در آینه‌ها و شیشه‌ها دنبال خودت می‌گشتم که رنگی لباسی گوشه‌ی لبخندی مویی صدای آهنگی… جز گل چیزی نبود. صدای حرف‌هات کمی دیرتر آمد. اول چرخیدنت را دیدم بعد حرف‌هات را شنیدم لابلای آن موزیک لعنتی که قشنگیش زایل نمی‌شود. گفتم اوهوم. خودم می‌فهمم طرف نقل کدام حرف و چرخش و نگاه منم. تو هم می‌فهمی. خنگ که نیستی! تو هم وقتی یک عکس یا نوشته یا حرف لوچ ببینی اول چشم‌هات را تنگ می‌کنی بعد ورقش می‌زنی برود پی کارش آن تصویر تارِ هزارلا. بوق

دی وو نه

——- گفتم برام یه فال حافظ بگیر. دیوان را برداشتی بغل کردی رفتی آنجا روبروی من نشستی. یک نگاه به من یه نگاه به دل کتاب، موهات را ریختی به جانم: دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود… می‌فهمیدم که دارم خواب می‌بینم، اما فال را در بیداری گرفته بودی. در بیداری کامل، اینجا پشت میزم، حالا. گفتم واسه چی اومدی به خوابم؟ پففففففف! اینجا در منطق خواب یعنی کجا؟ چرا شب‌های همه‌ی خواب‌هام آفتابی ست؟ غم جایی کمین نکرده. به کار فکر نمی‌کنم و جز نوشتن چیزی به ذهنم نمی‌آید. هیشکی مثل تو موسیقایی نیست. از آخرین فیلمی که

جایی مهم

——— تمام دیشب دماوند بودیم. حرف می‌زدیم و چیزی می‌خواندیم. سرما خورده بودی سخت سرفه می‌کردی، رفتم توی حیاط از مامانم بپرسم جوشانده‌ای چیزی دارد که برات دم کند؟ گفت دارم. روی اجاق‌های بیرون یک قوری گل‌سرخی برات چهارتخمه بار گذاشت. گفت: «یه لیوان بخوره سرفه‌اش قطع میشه. برای تو هم یکی می‌ریزم.» و بوی غذاش مستم می‌کرد. منتظر بودیم بیایی جوشانده را بنوشیم برویم. داشتی لباس عوض می‌کردی. من از همانجا که کنار مامان ایستاده بودم از پنجره می‌دیدمت. پیرهن را طرف من بالا گرفتی یعنی این خوبه؟ گفتم نه. یکی دیگر بالا گرفتی، سبز بود. گفتم اوهوم. قرار

سبز

——– برای "روز بلند کتاب" در یکی بزرگترین و قشنگترین سالن‌های شهر، خانه‌ی دم کلیسای بزرگ فرانکفورت، آنهمه جمعیت شگفت‌انگیز بود. فکر کردم می‌شود در تهران هم مردم برای خریدن کتاب یا گرفتن امضا یا به کار نویسندگان معنا بخشیدن وقت و احساس بگذارند؟ می‌شود خودشان را به آدم برسانند که فقط این جمله را یواشکی بازگو کنند: «سیاست موج‌سواری ست، و ادبیات غواصی.»؟ یا «اگر می‌خواهی آدم شوی این را بخوان؛ سیر روز در شب… بیگانه… سیذارتا…» این بخشش بزرگی است که تکه‌ای از عمرت را بدهی تا یک نویسنده خیال نکند از تنهایی دارد حرام می‌شود. می‌دانی؟ قشنگ

هفت

——- عزیزکم! یک زمانی چپ بودن یعنی سبیل استالینی داشتن. یعنی کمونیست بودن. یعنی توده‌ای بودن. من خودم توی همین تهران بارها دیده بودم که افرادی عکس انورخوجه رهبر آلبانی را چسبانده‌اند کنار عکس چه‌گوارا. چون یک رادیو ضد شاه هم از کشورش به سوی ما شلیک می‌شد و گاهی خِرخِری می‌کرد: خلق قهرمان ایران! همان موقع بهشان می‌گفتم تو خجالت نمی‌کشی این عقب مانده را چپ می‌دانی؟ مخدوش و بی معنا و مسخره شده بود این کلمه. باید جای دیگر جستجو می‌کردند. شاید در لغت و معنا. یک بوکسور زمانی هوک چپش را می‌زند که تمامی وجودش در آن

دوسر

—— کوچولو بودم، گوشه‌ی قهوه‌خانه نقالی تماشا می‌کردم. از غارغار صدای نقال خوشم می‌آمد. گفت: «رستم، پهلوان ایران، اسفندیار را با تیری دوسر از پا درآورد.» داشتم به دوسر بودن تیر نگاه می‌کردم که چه جوری از پا درآورده؟ از خواب پریدم…  

ماه

——– امروز جایی خواندم که زمین دو ماه دارد. دانستنش برام جالب بود، ولی شانه بالا انداختم؛ من که جز تو کسی را ندارم. صادق هدایت نوشت: «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی معنی باشد، شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام.» – بوف کور

بیداری

———- بیدار ماندن در یک اتاق تاریک تا صبح و به نور ماشین‌ها بر سقف و دیوار توجه نکردن یک سرنوشت است. یک آهنگ هفده دقیقه‌ای داشت روی تنم آرشه می‌کشید؛ دل‌سپاری به نوعی موزیک هم یک سرنوشت است. این که دنیا یعنی تو؛ و چیز دیگری به ذهن خطور نکند هم یک سرنوشت است اما فقط در خواب اتفاق می‌افتد. می‌آید؟ نمی‌آید؟ در بیداری همه چیز جور دیگری ست. آدم وقتی بیدار می‌شود هزار فکر و خیال و کار می‌ریزد روی سرش، خواب‌آلود در یک میدان تک و تنها از هر طرف بهش حمله می‌شود، هیچ قدرت دفاعی ندارد و باید

خواب هر شب

——- مدت‌هاست تقریباً هر شب خواب پدرم را می‌بینم. از کارگاه داستان یکراست می‌روم توی رختخواب سر و کله‌اش پیدا می‌شود. از پای رمان می‌روم می‌خوابم هنوز چشم‌هام گرم نشده می‌آید. از آغوش تو می‌غلتم به خواب، هرجور شده خودش را می‌رساند؛ هر بار یک جور، هربار خوب و مهربان، هر بار همدل‌تر و خوشحال‌تر. انگار دارد طرح می‌ریزد نقشه می‌کشد طعمه می‌پاشد که هرچه زودتر مرا ببرد پیش خودش. انگار حس و حالم را فهمیده که از همه چیز بریده و خسته‌ام. یازده سال همدیگر را ندیدیم تا این که ساعت چهار آن شب لعنتی سال 2009 مامان تلفن

خیانت به کلمات

———- «بعد از هیتلر تمام آلمان درک کردند که او چه بلایی بر سر کشور و زیربناهای آن آورده است… اما یک چیز نابودشده هم بود که فقط ما روشنفکران آن را می‌فهمیدیم و آن خیانت هیتلر به کلمات بود. خیلی از کلمات شریف دیگر معانی خودشان را از دست داده بودند، پوچ شده بودند، مسخره شده بودند، عوض شده بودند، آشغال شده بودند. کلماتی مانند آزادی، آگاهی، پیشرفت، عدالت!» – هاینریش بُل

چرا تبر؟

——– داستایوفسکی اگر "جنایت و مکافات" را نمی‌نوشت، جنایت می‌کرد؟ آن هم با تبر؟ وحشی‌تر و خونین‌تر از گیوتین؟ اینهمه آلت قتاله هست، پس چرا تبر را داد دست راسکولنیکوف؟ آنوقت برای این که از شر مکافاتش خلاص شود چکار می‌کرد؟ گاهی اوقات به خودم شک می‌کنم که یک نویسنده‌ام. همین چند روز پیش یک عنکبوت آخرین پناه زمستانی‌اش را توی گودی دستگیره‌ی در پیدا کرده بود داشت برای طعمه‌اش تار می‌زد. در را باز کردم بیاید تو. طاقت آنهمه سرما را نداشتم. من آدم احساسی بدبختی‌ام که طاقت و تحمل خیلی چیزها را ندارم، آقای راسکولنیکوف! باور نمی‌کنید؟ خدمت

سهم من

—— می‌خواستم هم‌قد تو دسته گلی که مثل خودت کمرش باریک باشد بگذارم آنجای آشپزخانه، روبروی گاز. همانجا که سطل برنج را می‌گذاریم. می‌خواستم وقتی نیستی خیال کنم آنجا ایستاده‌ای داری زیرچشمی نگاهم می‌کنی حواسم باشد از اینجا که نشسته‌ام بی آن که بفهمی هی ساق‌هات را از بر کنم در بوی گندمزار رام و آرام شوم. می‌خواستم خانه را عوض کنم. آنجایی را بخرم که همیشه در خواب‌هام می‌بینم، همان خانه آجری طاق‌ضربی که وقتی صبح بیدار می‌شویم از هر پنجره تصویر کوه خودش بیاید توی چشم‌های ما. زمستان‌ها برف قله، تابستان‌ها نارنجی گلی سبزی گیاهی از لابلای شکاف‌ها

سال‌ها بعد

——– سال‌ها بعد که به این روزها و ماه‌ها فکر می‌کردم در دفترم نوشتم: «… به این پرسش رسیدم که آیا او را دست کم گرفته بود؟ در حد کسی که می‌توان هم پشت در  پای تلفن سرِ قرار معطلش کرد؟ لابلای کار و رفاقت و همه‌چیز، بدعهدی پشت بدعهدی؟ یا دسته گلش را کوبید توی صورتش؟ یا حتا بدتر؟ مدام سرش را گول مالید؟ و با دروغ و دبنگ تا بخواهی تازاند؟ آیا قدر و قیمتش را نفهمیده بود؟ ارزانش دیده بود؟ به مثابه چرخ پنجم گاری؟ یا مثلاً کتابی که گاهی ورقی بزند پرتش کند یک گوشه‌ی تاریک؟

سنگ؟

—— دور میز شام یک کیک شانس کوچولوی رنگی هم گذاشته بودند کنار بشقاب. هر کس بازش کرد و کلی خندیدیم. مال من آخری بود: «از سنگ‌های جلو پاهات هم راه می‌سازی.» بهش گفتم: «تو، شعر اگر نباشی، حتا اگر نباشی، بودن کدام است؟ بُنچاقِ سال نو به نام کیست؟» وقتی برگشتم آهنگ رمان "یک سونات و شش مهتاب" از شهر برلین تا شهر نیس توی اتاقم پیچیده بود، با ضرباهنگی تندتر از نبض من… سال نو میلادی مبارک. 2016 تمام شد، روسیاهی‌اش به زغال ماند و تصویرش در آغوش باد در پیچ یک جاده ناپدید شد. امیدوارم سال 2017

راسکولنیکوف

——– راسکولنیکوف توی هشتی که رسید با لحنی کاملا بی‌تفاوت گفت: «خب، پس به امید دیدار… راستی شما همیشه در خانه تنهایید؟ پس خواهرتان کجاست؟» پیرزن گفت: «چه اهمیتی برای شما دارد؟» «آه. همینطوری پرسیدم… و شما فوراً… خب، خداحافظ آلنا ایوانونا.» راسکولنیکوف با روحی آشفته، در حالی که هر لحظه آشفتگی‌اش زیادتر می‌شد، از آپارتمان بیرون رفت… اینجا داستایوفسکی چکش اول جنایت را در ذهن راسکولنیکوف بر زمین می‌کوبد. رمان لایه لایه با تصویرهای ذهنی و عینی گشوده می‌شود، مثل پیاز لایه لایه. – جنایت و مکافات، داستایوفسکی، ترجمه پرویز شهیدی 

یکم دیماه

——- دیروز چهارشنبه، یکم دیماه 1395 بود. و… تمام شد. دو سال این تاریکیِ کشنده و کابوس‌وار در یک ذهنیت پنج ساله‌ی شورانگیز پیچ خورد، کش آمد، قد کشید، و عاقبت ماسید بر سیاهی شبی سرد… پیوست به ستاره‌ها. حالا ظاهرا قرار بر این شده که کف این سیاهی دوساله همینجور مثل خمیر ترشیده ور بیاید و بر سینه‌ی دیوارهایمان سرریز کند؛ آنچه در خلوت گفته و شنیده‌ایم قاب شود. و خب مگر تمام این مدت سهم من غیر از این بود؟ غیر از خشونت و طلبکاری و توهین؟ بخش دل‌انگیز و اروتیکش سهم الفبا شد، خیالی نیست. و خیال

بیمار قلب

————– اگر بر اساس رانندگی دیگران حرکت کرده بودم الان ته دره بودم، ته نیستی. نه با نور بالای آنطرفی‌ها دلم لرزید، نه با بوق این‌طرفی‌ها تنم. من با دلم رفتم؛ محکم، مثل راننده‌ی محتاط آمبولانسی که دارد یک بیمار قلب را می‌رساند به مریضخانه‌ای امن؛ به دست‌های تو. و تا پیرهنم را با دست‌های گرگ‌آلود تو پاره پاره نکنم، نه رام می‌شوم، نه آرام.

؟

—— رفتن، کمی مردن است. – ادموند هروکور نویسنده و شاعر فرانسوی

کجا؟

——– کی هستی تو؟ کجای جانم کمین کرده‌ای تا سر بزنگاه مچم را بگیری؟ مثل نم رفته‌ای به خورد استخوانم بیخود که خودم را بغل نمی‌کنم مثل غم در خنده‌هام دلتنگی می‌کنی بیخود که اشکم نمی‌ریزد کجا بروم که نباشی؟ کجا بخوابم که خوابت را نبینم؟ کجای داستان تو را جا بگذارم که خواب بمانی؟ کجا فرار کنم که روبروی من سبز نشوی؟ کدام راه؟ کدام شهر؟ کدام آغوش؟ گل من! شب‌ها هرشب به جستجوی تو زدم به خیابان کی از تو خبر داشت؟ کدام ستاره‌ی خاموش؟

تو؟

—– گفت: «تو! آره تو! وقتی میگم تو! زود بلند شو به سوال من جواب بده.» چرخی زد و باز رو به همه ایستاد. لحظه‌هایی در سکوت به هیچ‌کس نگاه نکرد. بعد بال راستش را گرفت یک جایی آن وسط‌ها: «تو بگو! آره. همین تو! ستاره‌های آسمان چند است؟» – آقا! – آقا! – آقا! کلاس رفت روی هوا. همه با هم گفتیم: «موهای اسب من چند است؟» لب‌هاش روی هم فشرده شد، مچاله. فهمیده بودیم که حالش خوب نیست و الان صورت چند نفر را با کشیده سرخ می‌کند. لوچ بود.

خودم

—– شیک و مرتب و عطرزده نشسته‌ام پشت میز مثل اسب دارم می‌نویسم. وقتی خودم اسب‌ترم چرا بروم اسبدوانی؟ چرا بروم جایی که نمی‌دانم تهش کجاست؟ چون اسب‌ترم؟ و عجب داستانی شد. باورم نمی‌شود که اینجوری از پسش برآمدم. یک دوربین تازه کشف کردم. یک دوربین پدسسسگ تماماً مخصوص. هیجان دارم. مثل پسرکی که با یک نی بلند رفته بود زیر آب و پدربزرگش را دق داده بود و از کشفش کیف می‌کرد و زیر آب می‌خندید، هیجان دارم. هوم! صبر کردم تا خودش را بزند به آب. بغلم کرده بود و بلند بلند می‌خندید. گفت: «دق‌مرگ شدم باسی! تو اینا رو از

آشیانه‌ها

——- درختی که لانه ندارد انگار تو یادت رفته گوشواره‌هات را بیاویزی درختی که پرنده ندارد انگار یک شب خوابیده‌ام خواب تو را ندیده‌ام عشق من! آشیانه‌ها انگشتر قشنگی‌اند بر دست درخت تو گل سینه‌ی منی و من درختی‌ام که لانه‌ی تو را روی سرم گرفته‌ام تا زود برگردی.

طرف نقل؟ دلیل نقل؟

——– از تئاتر که حسابی در آمدم لحظه‌هایی دراز در سکوت راه رفتم. از جایی بوی استیک پیچیده بود. گفتم چیزی می‌خوری؟ گفتم هوم؟ نه. از صدای قدم‌هام فهمیدم که دارم راه می‌روم. گفتم این کفش قهوه‌ایه را دوست دارم. از تق تقش خوشم می‌آید. گفتم کفش سورمه‌ایه چی؟ قشنگ نیست؟ قشنگ و راحت؟ گفتم چرا! ولی تق تق نمی‌کند. آدم انگار محکم قدم برنمی‌دارد. فش فش فش، انگار دارد تو تاریکی گم می‌شود. گفتم یعنی گم؟ خندیدم نه، دیوووونه! مفقود. گفتم بشود! نشود! چه فرقی دارد؟ یک ماشین در خیابان کانت بی دلیل بوق زد. گفتم ذقنبود! و ساکت

من اینجا

——- من اینجا در "حضور خلوت انس" هرچه بنویسم در خوانش بعدی ویرایش می‌کنم بارها، یا تغییر می‌دهم بارها، و گاهی هم حذف می‌کنم، یک بار. هرچه از این صفحه پاک شود می‌رود به جهنم، اما آنچه می‌ماند در یکی از کتاب‌هام می‌آید. من اینجا چند نوع مطلب می‌نویسم، برخی را زنجیروار ادامه می‌دهم. گاهی تکه‌ای از رمانم، گاهی شعر، گاهی نامه‌ای به تو، گاه مبحثی از تکنیک‌های نوشتن، و گاه نق‌نق‌های تنهایی. اما اینجا برای من دیواری ست که نقاشی‌ام را بیاویزم، دور و نزدیک شوم، چشم‌هام تنگ و باز کنم، در نور و سایه بگیرمش، تا بیفتم به

گفتگو

—– «آخ! خنده‌هات. چرا تابستون نخندیدی برام؟» «داشتم به انگشتات نگاه می‌کردم، به فوت کردنات.» خندید: «دیگه چی دیدی؟» خندیدم: «خیلی چیزا. می‌خوای دونه دونه نشونت بدم؟» …

است

—– چیزی که عیان بود، چه حاجت به بیان بود؟

تغییر

——- زنگ زد: «معروفی!… سلام… زنده‌ای؟» گفتم آره. ادامه داد: «خوبی؟ اصلا کجایی؟ پیدات نیست!… کجایی عباس!» گفتم: «مثل همیشه… خوبم… دارم میرم آوتلت. رادیو گفت امروز بازه. تو کجایی؟» گفت: «خونه. واقعا داری میری اونجا؟ میخوای باهات بیام؟ میای دنبالم؟» «معلومه!» و در راه حرف زدیم، تعریف کردیم، خندیدیم، و… من از حال و روزم براش گفتم که چی شد و چی نشد، چی بود و چی هست. (هوم! عجب!) او از کار و برنامه‌اش حرف زد که چی فکر می‌کند، چی بهتر است. گفت که محل کار جدیدش را خیلی دوست دارد. به مدیر کل گفته اگر قرار

عادت دست

——– دنیا این روزها تماشایی ست؛ هر آدمی سینه‌ای دارد که یک کاکوتی در آن زار می‌زند. عادت دست، عادتی ویرانگر است. مامه به دست‌های صاحب‌کارش عادت کرد تا من براش گریه کنم، هیچ کاری هم از دست تاته‌ی تیره‌بخت ساخته نبود. از این بدتر ندیده و نشنیده‌ام، ولی بسیار خوانده‌ و نوشته‌ام تا بفهمم اندازه‌ها را خدا تعیین نمی‌کند. طول و عرض گاهی به دست باد تعیین می‌شود، گاه با پای بلند خورشید، و گاه هر آنچه هست. من نه آغازگر بودم! نه "سایه‌ساز"! نه کلوخ انداز! تنها تماشاگر بودم. تماشاگری مبهوت از آن‌همه نمایش و فرورفتن در نمایش. حالا حتا از

گفت و گو

——- گفتم من از خدا مهربون‌ترم. نمی‌دونستی؟

پایان مطالب