جستجو

تا حالا شده؟

تا حالا شده چشم هات هميشه نمناک باشد؟ با قطره اشکی گوشه ی چشم ها برای روز مبادا که هروقت در خيابان های غربت راه می روی به کار بيايد و چراغ ها را ببرد در هاله ی کريستال تراش خورده و رنگها را در خودش تکرار کند؟ اين رنگ ها و هاله ها، بر پدرش لعنت! هرچه نورانی تر و رنگی تر باشد بيشتر احساس تنهايی و غربت می کنی. تا حالا شده دليل اين دلتنگی و تنهايی را نفهمی اما درد شانه هات را هم احساس نکنی؟ تا حالا شده فکر کنی همه چيز تمام شد، حتا فرصت

برادر غريبی خيلی سخت است

دريا روندگان در وبلاگش موزيکی تاجيکی گذاشته که شنيدنش را به همه توصيه می کنم. همه ی شعر را نفهميدم. ولی اين مصراع شايد وصف حال ماست: برادر غريبی خيلی سخت است. اگر کسی بتواند اين شعر را کامل بنويسد ممنون خواهم بود.

خداي من! شيرين! تنها کسي که…

تازه از نمايشگاه بين المللي کتاب فرانکفورت برگشته ام. شديدا خسته ام، بي نهايت خوشحالم. شيرين من، شيرين ما جايزه ي نوبل صلح را برده است. هرکس عظمت اين جايزه را نمي فهمد، حتما عقب افتادگي سياسي دارد. و آنکس که خوشحال است يک انسان است، يک ايراني است در خيابان هاي غربت، يک زن است، يک کودک. خداي من! شيرين! او تنها کسي است که از بين ما مي توانسته و مي تواند ارزش اين جايگاه را بفهمد. زني که براي خطر کردن، براي پذيرفتن وکالت هاي پر دردسر سينه سپر مي کرد. انسانی که برای انسان می گريد،

حکايت دوم

شيخ بوالعجب ديوار مي کرد و نان يک عائله مي خورد. گفتند از چه ديوار مي کني به ذلت، و نان مي خوري به خفت؟ گفت خدا ميان گندم خط گذاشت که خلق مرز نگه دارند. گفتند آن که خدا کرد تو نمي کني، خدا درز مي کند و تو خندق نکردي. در کار خود حيران مانده بود از آن همه ديوار که کرده بود. درويشي گفت: هرجا ديوار مي کنند يا عقل زندگان اين طرف سبک آمده، يا عقل مردگان آن سو پاره سنگ بر مي دارد. شيخ بوالعجب آهي کشيد و ديوار کرد و کرد تا از حلقه

حکايت يکم

شيخ بوالعجب که در حلقه ي درويشان مي نشست، روزي در سايه ي آفتاب لب بامش گفت: زود باشد که من به بهشت روم. درويشي گفت مگر طويله است بهشت؟ درويشان سير بخنديدند که بوالعجب چندي نماز کرده بود به زاري و عمري به غايت مردم آزاري. (از کتاب اسرار البدان)

بدون عنوان

سخت ترين کاری که در عمرم با آن مواجه بوده ام نوشتن بيوگرافی يا معرفی خودم است. شايد در صفحه ي دبيره در زمان های مختلف چيزهايی بنويسم که اين تکه های پازل بتواند خودم را به خودم نشان دهد. عباس معروفی نويسنده، يا عباس معروفی معلم؟ شايد هم روزنامه نگار، و يا مدير اجراهای صحنه ای تالار رودکی که سه سال شب و روز در موسيقی ايران نقش داشته است. يا…؟ فکر کردم که به جای همه ی اين حرف ها نامه ای را در اينجا نقل کنم که سال هزارو سيصد و هفتادو پنج به دستم رسيد. هشت

با كلارا خانس شاعر بزرگ اسپانيا

كلارا خانس شاعر بزرگ اسپانيا مهمان من بود . طبق قرار قبلي سر ساعت يازده آمد، و تا ساعت دو و نيم وقت داشتيم كه با هم حرف هامان را بزنيم. چند كتاب برام آورده بود‏ و شعرهاي تازه اي كه در فستيوال بين المللي برلين خوانده بود. از كالدرون گفت، از شاملو، از سپهري، حافظ، مولانا، و همه ي كساني كه آثارشان در اسپانيا به همت او در آمده، و حالا دارد به بخش ادبيات داستاني هم نزديك مي شود . اما از خودش هيچ نمي گفت. از خاطراتش مي گفت كه در ايران بوده، همين چند سال پيش

آينده؟ فرار از خانه!

انسان ها می خواهند سیاست زندگی را خود تعیین کنند، بعضی مواقع موفق شده اند اما برخی از سیاست ها را تقدیر بر بشر تحمیل کرده است. آب و هوا و خاک هم تاثیر گذار بوده، و هیچ چیز مثل پول چشم بشر را کور نکرده است. چشم بشر شايد کور بود که در طول صد سال سه نوع نظام تو تاليتر بر گرده تاريخ سوار شد، سرنوشت ها را عوض کرد، و واژه ی يأس را به گردن بشريت آويخت. اخلاق سقوط کرد، نرخ انسانی سقوط کرد، معرفت سقوط کرد، همه چيز با پول سنجيده شد، و در اين

چشم هاي گريخته از من!

دلم گرفته است. آنقدر دلم گرفته است که نمي دانم چه جوري با خودم کنار بيايم. شايد هم دلم براي خودم تنگ شده و دارم تلاش مي کنم به چشم هاي گريخته از من نگاه کنم و به ياد بياورم که چه شکلي بود؟ شکل هيچ کس نبود، شکل خودش بود. تنها بود و سبک بود و آرام بود. راه که مي رفت بر زمين پا نمي گذاشت، روي دل من راه مي رفت، بر کف دست هام قدم بر مي داشت که خوب نگاهش کنم، اما چرا خوب نگاه نکردم؟ چرا رفت؟ از کجا آمده بودي تو؟ کي آمدي

نرخ ديالوگ از سوي جمهوري اسلامي مرگ بود و ويراني

امروز عصر با هرکس صحبت مي کردم همان آغاز، سخن از ترور حکيم به ميان مي آمد، و مي شنيدم که: «خوب شد!راحت شديم! يکي کمتر!» و من معمولا با اهل قلم در ارتباطم، و اين حرف ها را از اهل قلم مي شنيدم. چه اتفاقي افتاده است؟ مرگ، ترور، اعدام، خشونت و آنچه بشر را به گورستان هدايت کند، موجب شادي من نيست، اما سردمداران جمهوري اسلامي با بشريت چه کرده اند که مرگ تک تک شان موجي از شادي و خوشحالي مثل گاز خنده آور بر جهان مي پراکند؟ روزهفتم تير سال شصت هنوز يادم هست. در خانه

دو روز شيرين با رضا علامه زاده

يکی دو روز آخر هفته را با رضا علامه زاده گذرانديم، پر و پيمان. مدت ها بود که می خواست بيايد برلين که جور نمی شد. هزار کيلومتر باهم فاصله داريم، از هلند تا برلين، و سرانجام جمعه پانزدهم آگوست خودش را رساند. شنبه هم اداره ی کلاس داستان نويسی را به او سپردم تا در خاطره ی همه ی بچه ها ثبت شود که يک روز از اين دوران را با فيلمساز و نويسنده ی برجسته ی تبعيدی وطن مان گذرانده اند. رضا علامه زاده نياز به معرفی ندارد، فقط مختصر بگويم که تا کنون بيست و دو فيلم

حرفه؟ خبرنگار. نه… نمي خواهم

در تهران بودم. در يک خانه ي پر رفت و آمد که مثل اداره بود. بازجوي من مرا به اتاقي برد که سماوري در گوشه اي روي ميز قلقل مي کرد. آنجا اتاقي بود مثلث و درهم و برهم. او داشت با من حرف مي زد و من روي يک صندلي نشسته بودم. گفت: «چرا اينجوري مي کني؟» يعني نمي خواست بنشينم. همان طور که ايستاده بود به حرف زدنش آنقدر ادامه داد که دوباره ايستادم. حرف مي زد و حرف مي زد. نمي فهميدم چي مي گفت. سمت راست ما هياهو بود و من احساس مي کردم از سر

جمهوری قلم

در دفاع و اظهار همراهی با اهل قلم و فرهنگ سرزمين‌مان که روزی نيست که بر آنها بيدادی نرود، صفحه‌ای جداگانه و عمومی در حضور خلوت انس تدارک ديدم با نام جمهوری قلم تا به روی جمهورِ اهلِ قلم باز باشد و نويسندگان و ايرانيانی که دل در گرو آزادی و فرهنگ و انديشه دارند در اين صفحه مشارکت کنند و خلاء سکوتِ قلم و زبان فرهنگيان ديارمان را با نوشته‌های‌شان پر کنند. اين وبلاگ عمومی است و با اهدافی که در مطلبِ پيشين آمده است ساخته شده است. نام کاربری و رمزِ عبور آن هر دو کلمه‌ی pen است.

هفدهم مرداد بيشتر مي نويسيم تا ياران ما در ايران احساس تنهايي نکنند.

روز هفدهم مرداد (8 آگوست)، روز جهاني خبرنگار است. نويسندگان و روزنامه نگاران ما در ايران اين روز را عزاي ملي خوانده اند. حقيقتا چنين است. هزاران روزنامه نگار و نويسنده و دانشجو در زندان ها زير بازجويي و شکنجه قرار دارند. تمامي نشريات مستقل يکي پس از ديگري تعطِل شده اند، ياران ما غمگين و دلشکسته اند. عزادارند. سرکوبگران زنجير گسسته ي آزادي و بشريت، شاعر را مي ربايند، خفه مي کنند و بعد جسد را در بيابان مي اندازند. خبرنگار را مي کشند و پرونده قتل را بالا مي کشند. دانشجو را در زيرزمين مسجد زير شکنجه به

من در پراگ بودم؟

امروز صبح که از خواب پريدم قلبم پرپر می زد. بازهم در اتاق دربسته ای بودم در هتل هيلتون تهران. نمی دانم چرا اين کابوس دست از سرم بر نمی دارد. بازجويم حاج آقا محمدی؟ دست هاش را در هم چفت کرده بود و روبروم نشسته بود. با چشم های ريزش زل زده بود توی چشم هام. و من می بايستی حرف می زدم. گفتم: بياييد آلمان را ببينيد، سرزمين چک ها را ببينيد، همه گويی تلاش می کنند که کشورشان را بشناسند، و بعد انگار با دست همه چيز را بسازند. چرا شما همه چيز را خراب کرده ايد؟

سلام بر پراگ

امروز دوستم محمود دهقانی از استراليا تلفن زده بود و با همان شوق کودک وارش از سایت و وبلاگ نويسی جهان امروز حرف می زد، از نوشتن، از تنهايی انسان، و چيزهای ديگر. می گفت: ما ايرانی ها چون در طول تاريخ هميشه در وحشت زندگی کرده ايم و همواره وحشت داشته ايم، دوست داريم در خفا حرف بزنيم. پس درود بر وبلاگ. که لااقل از همين طريق هم که شده حرف مان را می زنيم. راست می گويد گفتن بهتر از خاموشی است. اما گاهی خاموشی هزاربار به از سخن گفتن. دلم می خواهد در مورد نوشتن و خاموشی

عشق

قربانت گردم، الساعه که پرده‌ی بارگاه حجة‌الحق، قبله‌ی عالم، حضرتِ عشق را گشوده، به تماشای دستخط همايونی مشغولم، خبر آمد که حضرتش به روز ماضی در معيّت و معيشت حضرتِ استادی قدم به بريتيش ميوزيوم نهاده، اهل موميا را منور ساخته، و اورادی بر زبان رانده که ملايک کلام و اصوات به منقار گرفته از پنجره‌ها به ملکوت پر می‌کشيدند تا که بشر نشنود.

يک سونات و شش مهتاب

در آستانه سال دوهزار، يک نهاد معتبر تئاتري فرهنگي دست به انتشار کتابي زد با عنوان ويزيون 2000. اين کتاب مجموعه صد مطلب از صد نويسنده، سياستمدار، فيلسوف، استاد دانشگاه، نقاش، و کساني بود که به نوعي در آلمان شهرتي دارند. (اين کتاب آلماني هنوز روي سايت قابل مشاهده و خواندن است.) از ايران بجز من، اکرم ابويي نيز حضور داشت، با يک تابلو نقاشي. دو نفر از کشور ترکيه، يک نفر از ژاپن، و بقيه کمابيش آلماني. چيزي که مهم بود، آزادي کامل انديشه و بيان بود.تنها محدوديت اين کتاب محدويت تعداد کلمات بود، و البته براي من زمان

با استعفا مخالفم

من با استعفا شدیداً مخالفم. آقایان سروش و کدیور چند فاز عقب اند. آنها می خواهند خاتمی را نجات دهند و به شکلی مبرایش کنند ولی او غرق شده است. او باید همچنان بر قدرت بماند تا همراه با بقیه سیاست شود. او هم مثل بسیارانی دیگر به امیدی پا در پایاب سیاست گذاشته بود، و بعدها یادش رفت که در کشورهایی مثل عراق و ایران و افغانستان که تحزب و تشکل نهادینه نیست، امواج سیاست معمولا چیزی جز جسد بادکرده به ساحل باز نخواهند آورد. خاتمی قبل از ریاست جمهوری فرق دارد با خاتمی بعد از ریاست جمهوری. همین

شاعرکشان تاريخ

در این روزها و شب ها سخت غمگینم. همکاری، مادری، انسانی دوربین بر دوش می خواسته از خانواده ی دانشجویان و روزنامه نگاران اسیر در قلعه ی اوین عکس بگیرد و تصویر مضطربشان را در بیابان های جن زده ی اطراف زندان را به معرض نمایش بگذارد تا همه ببینند اسلام را و حقوق بشر اسلام را و زندگی در سایه ی اسلام را و دیگر هیچ. زهرا کاظمی نمی دانسته به هنگامی که جمجمه اش را می شکافند تصویر او در تاریخ ثبت می شود. تصویری در فعلیت، که زنی به خاطر عکاسی، به شکلی توهین آمیز کشته می

و ان يکاد بخوانيد

معاشران گره از زلف يار باز کنيد شبی خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد حضور خلوتِ انس است و دوستان جمع‌اند و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گويند که گوشِ هوش به پيغامِ اهلِ راز کنيد هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنيد ميانِ عاشق و معشوق فرق بسيار است چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد به جانِ دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطافِ کارساز کنيد نخست موعظه‌ی پير صحبت اين حرف است که

پایان مطالب