جستجو

بهاريه

„… من می دانستم. نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشيند، می گويد چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گويد يک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحويل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز می کند و می رود. نامزدش از خواب بيدار می شود می بيند که نوروز آمده و رفته. می گويد ای وای چه خاکی به سرم شد! تا سه روز از غصه گريه می کند، روز سوم، اگر خودش را بيندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی

خداوندان شمشير در مقدمه ي ابن خلدون

با اينکه هشتم مارس روز جهاني زن نام گرفته و همه درباره ي هشتم مارس حرف مي زنند، و مردهاي فمنيست فکر مي کنند که زنها به چوب زير بغل (يعني به نظريه هاي آنها) احتياج دارند، من ماست خودم را مي خورم و کاري به اين کارها ندارم. اما در جمعي داشتم نان و ماست مي خوردم که شنيدم آقايي در تأييد روز جهاني زن و اعتدال و برابري و مابقي قضايا با نگاهي به تک تک حاضران، از جمله من، گفت: من بيست و پنج سال است با زنم زندگي مي کنم و تا به حال دست به

يک وجب خاک، يک نهال منتظر

به مناسبت روز جهانی درختکاری پانزدهم اسفند، روز جهانی درختکاری است. از تمامی دوستانم، از همه ی وبلاگ نويسان و روزنامه نگاران می خواهم که به اين روز بزرگ نگاه کنند و درباره اش بگويند. اين روز همان روزی است که هرکس می تواند درخت جوانی را در خاک بنشاند و ياد خود را در دل خاک بکارد تا خاک با او سر آشتی داشته باشد. پانزدهم اسفند، روز جهانی درختکاری است. من ايرانی ام، در حافظه ی تاريخی ام زرتشت را می بينم که رام کننده ی اسب ها بود. غريو می کشيد: اسب ها را آماده می خواهم!

غول زيباي نقاشي

به راستي هيچ نقاشي را اينقدر دوست نداشته ام. هم خودش را و هم نقاشي هاش را. عارف دلنشيني ست که کمتر مي توان در شهر يافت. آرامش قشنگ است، مي توان شب هاي بسياري را باهاش کنار آتش سرخپوستي صبح کرد، مي توان باهاش راه رفت در جنگل هاي مه گرفته، مي توان براش داستان خواند، شعر شنيد، مي توان در کارگاهش حيران شد از آن همه کار که تمامي ندارد. کي کشيده است؟ مدام مي کشد، مي سازد، مي آفريند. رنگ باز است، خدايي مي کند در نقاشي، و بي کشف خود هرگز نمي توان به اين توان

کجايي؟

مادرم گفت: „ما به اندازه ي کافي کاج نداريم.“ کلاغ ها روي هره ي ديوار نشستند و گفتند: „برف، برف.“ مادرم گفت: „ما به اندازه کافي ديوار نداريم.“ کلاغ ها آمدند دور حوض و به ماهي ها نگاه کردند. مادرم گفت: „ما به اندازه ي کافي حوض و ماهي نداريم.“ کلاغ ها پخش شدند، بال زدند، و آسمان مرا تيره کردند. منتظر بودم در خانه باز شود و تو بيايي. آمدي. کتابي دستت بود. گفتم چي مي خواني؟ گفتي ادبيات مضايقه. از خواب که پريدم کلاغ ها بودند و تو نبودي. کجايي؟

کمدی آمار انتخابات

در دهستان بَيَل، اثر جاودانه ی غلامحسين ساعدی، انتخابات در نهايت آرامش برگزار شد و 117 درصد واجدين شرايط برگزيده شدند و به مجلس هفتم بَيَل راه يافتند. بر اساس اين گزارش، از ميان هفت کانديدای مشخص، 10 رأي از صندوق اخذ آرای حوزه انتخابيه بَيَل به دست آمده است که بنا بر اين، تعداد ده نفر از ليست چاپی، حائز 117 درصد به مجلس راه مي يابند: کدخدا با تسبيحش، مشد حسن با گاوش، و مشد اسلام با گاريش، با كسب حدود 200 درصد آرا، مشترکا در صدر فهرست كانديداها قرار دارند. بر اساس اين فهرست، پنج نفر اول

حلقه ی ملکوت، برنده ی تنديس ويژه

به گزارش „ايسنا“ و „وبلاگ های برتر فارسی“ و „سيبستان“، داوران گزينش بهترين وبلاگ ها کار خود را به انجام رساندند و در ميان وبلاگ های خوب فارسی صاحب ارض „ملکوت“ را نواختند. چه خوب! جای خيلی ها در اين حلقه خالی ست. مثل خوابگرد و زيتون و پيام فضلی نژاد و چند وبلاگ خواندنی و جالب ديگر. به قول سيبستان: „هر انتخابی جهتی و هدفی دارد که در بيانيه داوران بازتاب می يابد و گرنه انتخاب شماری از وبلاگ ها به معنای بی اعتنايی به بی شمار وبلاگ های ديگری که انتخاب نشده اند نيست. من خود خواننده وبلاگ

چه مي گذرد در خيابان؟

روزنامه ي شرق توقيف شد. چشم رهبر آزادگان جهان روشن که در واپسين روزهاي حياتش از صابون کنار حوض نمي گذرد. تيزبين است و روي هوا مي زند. و زد. روزنامه ي ياس نو نيز توقيف شد. ديگر نشريه ي مستقلي در ايران منتشر نمي شود. ياد آخرين مصاحبه ام مي افتم که در روزنامه ي ايران سال 74 چاپ شد: „نشريات مستقل را تعطيل کنيد و يک پراودا در بياوريد براي همه ي ملت.“ مدير مسئول کيهان، روز بعدش گفت: „من حاضرم جانم را بدهم تا چنين آزادي اي محقق نشود.“ همه چيز از دور آغاز مي شود، همه

چهره هاي ناشناس، نوشته هاي تکراري

باد مي آيد. دست هام را در جيب هام فرو مي کنم. نرمه آفتاب زمستاني نمي تواند سرشاخه هاي گوش را از سوز بپوشاند. اشک در چشم هام حلقه مي زند، به پوسترها نگاه مي کنم، نمي شناسم شان. زير هر عکس وعده ها و وعيدها به تنهايي ام پوزخند مي زند، به عکس ها پوزخند مي زنم، جوانی ام رفت. سينه ام سنگين است، دلم گرفته است، به خياباني ديگر مي پيچم. تمام ديوارها ملوث شده، هيچ ديواري پاکيزه نيست، باجه هاي تلفن همگاني، تيرهاي چراغ برق، روي در خانه ي مردم، بر ايوان ها، همه جا پوشيده از

اسماعيل و اتوبوسي به نام هوس

مامان ديروز تلفن زد که حال و احوالم را بپرسد. مدتي بود احساس مي کردم خبري را از من پنهان مي کند. پاپي اش شدم، از اين راه، از راه ديگر، ديگه چه خبر؟ و عاقبت خبر را گفت: اسماعيل هم مرد. ساکت شدم، صدا توي سينه ام حبس شد. اسماعيل من مرد. و مامان ادامه داد: تصادف کرد، مغزش ولو شده بود، بردند چاشم دفنش کردند. امروز چهلمش بود… از معدود آدم هايي که مدام خوابش را مي ديدم. تمام کودکي و نوجواني ام با او گره مي خورد. اولين بار او مرا به سينما برد، و فضايي ايجاد

„با استعفا مخالفم“

هجدهم جولاي 2003 مطلبي در همين صفحه نوشتم که عنوانش چنين بود: „با استعفا مخالفم“. استعفا البته شهامت و جسارت خارق العاده اي را مي طلبد که کاربردهاش عميقا با خودکشي متفاوت است. متفاوت از اين لحاظ که مستعفي، خود و يارانش را به انزوا مي کشد ولي آبروي فقر و قناعت نمي برد. مي رود که سرافراز باز گردد. خودسوزي هم راهکار ديگري است که کسي همه ي اعتبار و احترام و اقتدار و افتخارش را مثل يک کارت بازي در اوج قدرت بسوزاند و سرافکنده به سويي بچرخد که ملاعمرش از سواد قريه ي طالبان ظاهر شده است.

امشب هم اتفاقي بود

امروز نامه ات رسيد. حرف هاي شخصي بماند براي روزگاري ديگر، اما دلم مي خواهد با اجازه ي تو نامه ات را، همين تصوير کوچکي که از حقارت بني بشر به من نشان داده اي، بگذارم در صفحه ام. دلم مي خواهد پژواک نوشته ات را همه با هم ببينيم. „خيلي وقته كه تلويزيون مون شده جزء دكور خونه مون، خيلي وقته كه من ديگه حتا اخبار هم نمي بينم، ديگه حتا نشستن پاش و پيدا كردن خط و ربطش هم لذتي برام نداره… امشب هم اتفاقي بود كه همون دوروبر بودم و ديدم كه داره توي بهترين ساعت شب

شما در خود شکسته ايد

نامه سرگشاده عباس معروفی به سران دوم خرداد و اصلاح طلب چرا روزی که مجلس شما را به توپ بستند، و مطبوعات را قلع و قمع کردند تا تمامی بازوهای حتا خودتان را هم از کار بيندازند، تحصن يا استعفا نکرديد؟ چرا آن روز به فکر مردم سالاری نبوديد؟ راستی آن روزها شماها کجا بوديد؟ به چی فکر می کرديد؟ آيا غذا از گلويتان پايين می رفت هنگامی که چراغ روزنامه ای خاموش می شد؟ آيا شب راحت می خوابيديد هنگامی که زندانبان کله ی دانشجويتان را در توالت فرو می کرد؟ آيا وجدان تان آزرده نمی شد؟ آه، يادم

عاشق، منم

عجب تئوريسينی دارند! شاهکار خلقت است، بخدا! مغز خالص. از يک طرف می رود شورای جن گيرها و با قدرت ويژه ای که دارد می گويد بزنيد توی چشم و چار اصلاح طلب ها و اکثرشان را رد صلاحيت کنيد. از آن طرف راه می افتد می رود مجلس که: چشم اميد اروپا به شماهاست، نگذاريد مملکت دست اين عقب افتاده ها بيفتد و آبروی ما توی دنيا برود. بايستيد، کوتاه نياييد، تحصن کنيد، اعتصاب، روزه، نماز، عکس. اصلا همگی باهم تهديد به استعفا. تحصن شروع می شود. شورای نگهبان حرف های معقول می زند: „7/98 درصد در انتخابات رياست

عدالت شبانه! و سقوط

آخرين شبم در تهران درست یکسال گذشته است. ماه مارس 96 با درد و اشک همه ی نیروی باقیمانده را به کار بستم تا همه ی کتابها، وسایل، دفتر کار، خانه، خیابان، تهران و ایران را یکجا با چشم هام ببلعم. آخرین تصاویر همیشه به یاد آدم خواهد ماند، وطن همیشه به یاد آدم خواهد ماند، مادر، گریه، و عشق. عشق، زخم عمیقی است که همیشه ناسور خواهد ماند. از بستگان و دوستانم خداحافظی نکردم. هنگامی که نیمه شب خانه را ترک می کردم تا با همراهانم به فرودگاه مهرآباد بروم، یک گشتی شبانه جلو خانه ام ایستاده بود و

يک نامه ي قديمي به سيمين دانشور

من خسته ام، مي داني؟ از پس دو قرن خستگي آمده ام، دو قرن بزرگ، که اينجا ماشين بخار مي ساختند، و آنجا حرمسرا، اينجا ماشين چاپ اختراع شد، و آنجا حرمسرا. ما زندگي نکرديم، ما زنده زنده در آتش سوختيم، به چهره ام نگاه کن: خط رنج هاي دو قرن دويدن، بي آب تکيدن، شيارهاي خاک سرزمين توست، بيدار بمان، براي خوابيدن هفت هزار سال وقت هست. چهار ساعت گذشت، و انگشتانم بر شعله ي شمع سوخت. مادر عزیزم، خانم سیمین دانشور، سلام. دیروز ظهر روی مبل خوابم برد. باز هم خواب شما را دیدم. آن ژاکت زرشکی مخملی

وظيفه ي دولتمردان چيست؟ يک نفر به من بگويد

انتقادها از جمهوري سياسي به خاطر ناتواني و ناکارآمدي در مواجهه با بلاياي طبيعي ژان خاکزاد (راديوفردا): «آنهايي که تمام هنرشان در ايراد سخنراني و پخش مدام آنها از رسانه هاي ملي است، چگونه زلزله و سيل را خشم طبيعت مي خوانند و خود را از پاسخگويي در مورد عدم آماده باش دائم در برابر خشم طبيعت مي رهانند؟». اين بخشي از بيانيه فعالان سياسي است که به ملي – مذهبي شهرت دارند. اين گروه با صدور اين بيانيه، از مديريت جمهوري اسلامي در مهار بحران فاجعه زلزله بم انتقاد کرده و آن را ناکارآمد و ناتوان خوانده است. در

درباره‏ي زلزله‏ي فاجعه‏آميز شهرستان بم‏

اطلاعيه‏ي شماره‏ي 2 كانون نويسندگان ايران با گذشت دو روز از وقوع زلزله در شهر بم و روستاهاي اطراف آن, اكنون عمق فاجعه بر همگان روشن‏تر شده است. ما ضمن هم‏درديِ دوباره با بازماندگان اين فاجعه‏ي بزرگ اعلام مي‏داريم كه فعلا مبلغي از حساب كانون صرف كمك به بازماندگان اين مصيبت شده است. به علاوه, در ظرف همين 48 ساعت اخير بسياري از افراد و سازمان‏هاي فرهنگي و اجتماعيِ داخل و خارج كشور درخواست كرده‏اند كه كمك‏هاي نقدي و غير نقدي خود را از طريق كانون نويسندگان ايران به آسيب‏ديدگان برسانند. لازم است در همين جا اعلام كنيم اين كمك‏ها

خانه مي سازند تا آدم ها به مصرف زلزله برسند

نه خدا به قهر آمده از آن مردم بلاکشيده، نه طبيعت سر ناسازگاري دارد. دامنه ي لطافت طبيعت به جهنمي از خشونت کشيده مي شود که انسان مبهوت بماند. نه به ارگ بم فکر مي کنم حالا، نه به آنچه نيست از رفاه و تأسيسات و امنيت و زندگي. دارم به آنهايي فکر مي کنم که زير خاک سوت مي زنند، داد مي کشند، ناله مي کنند، و دست شان به زندگي نمي رسد. دارم به بچه هايي فکر مي کنم که در آن تاريکي مي ترسند، به بچه هايي که نمي دانند چرا به چنين عقوبتي دچار شده اند،

بهترين ها انتخاب شدند، دور نخست جايزه ي بهرام صادقي گل داد

سر انجام تلاش بچه ها به بار نشست. از ميان 354 داستان کوتاه چند نفر به عنوان برگزيده معرفي شدند. من به عنوان يکي از داوران و حاميان مسابقه به تک تک داستان نويسان تبريک مي گويم و هرگز شاخه گل اهدايي ام را فراموش نمي کنم. ما داريم به نقطه اي مي رسيم که در نهايت تولرانس و دموکراسي فضاي دلخواهمان را در وبلاگ نويسي حفظ کنيم. داستان هاي برگزيده آنچنان داراي کيفيت بالا هستند که بي شک مورد تاييد ديگر دوستان قرار خواهند گرفت. در موقع داوري احساس کردم سي داستان از اين مجموعه کار انتخاب را دشوار

تنهايي، آلبالو، مامان

دوازده ساله بودم. تابستاني بود که تعطيلات را با پدربزرگم در شهميرزاد مي گذراندم. روزهام شب نمي شد، شب هام کش مي آمد و باز من جايي بين شب و روز دنبال خودم مي گشتم که همه بيدار شوند و من دوباره کنکاش کنم ببينم پروانه ها چقدر رنگ وارنگ خلق شده اند، و اينهمه رنگ از کجاي طبيعت مي آيد. در باغات راه مي افتادم و به هر جا سر مي کشيدم. گردو مي خوردم، هندوانه مي خوردم، خرچنگ ها را در چشمه به بازي مي گرفتم، از درخت آلبالو بالا مي رفتم، انگم مي کندم، صورتم سرخ مي

امروز يک جنايتکار دستگير شد

دوست تنهاي من، سلام از اينکه قدرت باستاني ات را از دست داده اي، متاسفم. شايد يادآوري اين موضوع برات دردآور باشد که عصر معجزه هات به سر آمده، و ديگر نمي تواني هيچ عصايي را به اژدها بدل کني تا تمام فرعونيان به ستوه آيند. آن روزگاران اهل بازي و سرگرمي هم بوده اي و حالا ديگر دل و دماغ اژدها بازي و سرگرمي هاي اينجوري را نداري. ديگر نمي تواني نيل را دروازه ي گورستاني کني که دوره اي از ستمگري را به کامش فرو دهي. که ديگر نمي تواني با دستان هيچ مسيحايي نور به چشمان نابينايان

يک دسته گل قشنگ برای فرشته ساری

ماه افتاده است در آبگير با نگاهم بر می کشم آن را از آب به آسمان در تعجبم از ماه نه شيون می کند نه شادی از اين غرق و نجات خويش „فرشته ساری“ امروز با شاعر „قاب های بی تمثال“ حرف می زدم. صداش گرفته بود. تهران که بودم گاهی در زمستان غمگين می يافتمش، اما نه اينقدر. امروز صداش در تلفن غمگين تر از هميشه به گوشم می آمد. گفت که مادرش را هم از دست داده است. غم صداش البته عميق تر از حد معمول بود. بهش گفتم که اين حالت ها اصلا به او نمی آيد.

راه هاي تاريک

من سردم است، و انگار هرگز گرم نخواهم شد تمام راه سرد بود، برلين سرد و غمگين است، و من گرم نخواهم شد. راه هاي تاريک به گورستان منتهي مي شوند؛ و راه هاي روشن به گورستان مي رسند، من از سرما مي لرزم و به گورستان سرد برلين فکر مي کنم. آفتاب کي مي دمد؟ راه هاي تاريک، تاريک مي مانند، مرا روشن کن. چرا در تنهايي بيشتر سردم مي شود؟ چرا آب چاله ها يخ بسته بود در تمام راه؟ مگر پاييز يخ مي بندد با تمام خزانش؟ مگر من به سادگي تن مي دادم به خاک سرد؟

ما در کنار همديگر معنا می يابيم

معروفي دل‌مدار، درود من سيدرضا شكراللهي هستم، يا به قول بلاگرها خوابگرد. هرچند نمي‌دانم كجا ايستاده‌ام اما اين را مي‌دانم كه چارچوبي كه براي زير پايم ساخته‌ام لرزان و لغزان نيست. منت دلدادگي و آزادمنشي شما بر روح من سنگيني مي‌كند كه خانه‌ي خود را پيشنهاد داديد براي حرف‌هاي من. حرفي ندارم. هيچ حرفي ندارم. اين روزها آن قدر حرف زده‌ام كه حالا ديگر حرف بايد مرا بزند. اما حالا كه به خون دل و به پشتوانه‌ي همكاري و همدلي دوستان اندكم توانسته‌ام مسابقه‌ي بهرام صادقي را به اين جا بكشانم، حرفي دارم با همه‌ي وبلاگ‌نويسان و نويسندگاني كه دستي

مراسم گردن زنی

در خانه ی خودمان بودم. پيش مامانم، خواهرها و برادرهام. از دادگاه برگشته بودم و حکم در دستم بود. از متن حکم آگاهی کامل داشتم و برام عادی بود. آن را به دست پدرم دادم، خواند و گفت: „پس زياد وقت نداری.“ همه چيز را پذيرفته بود. و مامانم گفت: „اقلا پيرهنت را در بياور، خونی نشود.“ من پيرهنم را در آوردم، ديدم پيرهن ديگری تنم است. يازده پيرهن تنم بود و من يکی يکی همه را در آوردم. مامانم آمد جلو و گفت: „تو اينقدر لاغر شده ای و من نمی دانستم؟ از روی لباس اصلا معلوم نيست.“ نيم

براي به آتش كشيدن هزار مسيح مصلوب چون من

نامه ای از سوشيانت عباس جان سلام. دفعه ي گذشته گفته بودم كه سمفوني مردگانت برايم كتاب مقدس است. نمي دونم اصلا مطلبم رو خوندي؟ يا اگه خوندي چقدر جدي گرفتي. يه حقيقت ديگه رو برات ميگم امروز كه ببيني يه رمان چه تاثيري مي تونه رو خواننده ي ديوونه اي مثل من داشته باشه. اين مطلب رو مستقيم از وبلاگم برات نقل مي كنم: سلام به همه نامه ای رو که قول داده بودم الان ميذارم اينجا. اما قبلش لازمه که يه توضيح مختصری در موردش بدم. نمی دونم تا حالا شده يه داستان اونقدر روتون تاثير بذاره که

با حميد مصدق رفته بوديم خانه سعيدی سيرجانی

تا بيايم باور کنم که رفيق شفيقم حميد مصدق پنجاه و نه سال شاعرانه يا عاشقانه در پيچ و خم‌های زندگی رانده است و در گردنه شصت مانده است، برخی از زيباترين خاطرات زندگی‌ام دستخوش زلزله ای شده است که در سال های اخير، کانون ما را به قصد هدم بارها و بارها لرزاند. در روزگار مرگ و مفاجات که عده ای را در زندان سکته کردند! بعضی را در بيابان يا خيابان کشتند، و برخی را در خانه‌های امن. معلوم هم نيست که چرا؟ مي گوييم آدم کشی غيرانسانی است، اما نه به اين معنی که چون غير انسانی

خبري از مسابقه ي بهرام صادقي

مسابقه داستان نويسي بهرام صادقي به مرحله ي ديگري رسيد. چهل و چهار داستان در معرض قضاوت و رقابت قرار گرفت. از ميان 354 داستان کوتاه، 44 داستان به سوي قضاوت هاي تازه خيز برداشته اند، همه چيز دارد به شکلي خودجوش به شمايلي داستاني بدل مي شود. ارتباطات دارد در اندام ادبيات خلاقه نقش ايفا مي کند. آنچه در صفحه هاي اينترنتي مي نويسند و مي نويسيم، و به دست موج مي سپارند و مي سپاريم، همان نامه هايي است که کبوتران نامه بر به مخاطب مي رسانند. جغرافياي زمين با حضور دشمنان بشر تغيير مي کند، راه ها

مگر نمي شود؟

در ايوان خانه ي سرهنگ نيلوفري بودم. داشتم مادر بزرگم را به زني نشان مي دادم. و داشتم به آن زن مي گفتم که من خيلي خسته مي شوم. از صبح که بيدار مي شوم تا شب دارم کار مي کنم، و کارم کمي سخت تر از معمول است. مثلا همين جور که دارم به يک تلفن جواب مي دهم، کتاب ها را از کارتن بيرون مي آورم. و همين جور که دارم صبحانه مي خورم، بايد نامه اي را بخوانم، و در ضمن جوابش را بنويسم. من ناچارم در محل کارم ناهار بخورم، معمولا يک ساندويچ، و معمولا سرد

يکي در آسمان، يکي در همين چند قدمي

عزيزم، مي خواستي گفتگوي مرا بخواني، هرچه تلاش کردي نتوانستي، گفتي همه اش را بگو، گفتي بنويس، براي من بنويس، تا براي تو بخوانم، و من مي خواستم از تو بنويسم تا باور کني که در هيچ راه ناآشنايي آواره نيستم. آواره ي تو شده ام؛ بي تو دستهام خود به خود بالا مي رود و خط پايان در برابرم کشيده مي شود، گريز مي زنم، گزيري نيست، به کوچه اي باريک مي پيچم تا سرنوشتم را عوض کنم. تو را مي جويم، مثل پولک آفتاب، هستي و نيستي، مي آيي در ذهنم، در دلم سرريز مي کني، مثل پرياني

آينه در آينه

آقای معروفی عزیز محاکمه‌تان که می‌کردند، سیزده- چهارده ساله بودم. بعد شما را از یاد بردم تا بیست سالگی‌ام و موقع خواندن „سمفونی مردگان“ … خواندم و گریستم و با من ماند. و حالا روزگار بهتری شده؛ می‌شود دست نوشته‌های شما را روزانه خواند. بگذریم و حرف ها بماند برای بعد … آقای معروفی عزیز می‌شود برایم بنویسید این چه موسیقی است که روی وبلاگ‌تان گذاشته‌اید؟ همین ضربان قلب پیانو و تنفس آرام ویولن‌سل را می‌گویم. آخر ببینید با من چه کرده‌است … موسیقی وبلاگ شما به این نوشتنم واداشت، پس برای خودتان می‌فرستم‌اش … می‌نویسید برایم که این چه

دلم براي حميد مصدق تنگ شده

واي باران؛ باران؛ شيشه ي پنجره را باران شست از دل من اما – چه کسي نقش تورا خواهد شست؟ من دلم براي حميد مصدق مهربانم تنگ شده. سال هاست به اين فکر مي کنم که زماني به ايران باز مي گردم و دنبال دوستانم مي گردم. نه از گلشيري خبري هست، نه از آقاي سيرجاني، نه از شاملو، نه از نصرت. بيژن کلکي ام کو؟ بيژن نجدي ام چه شد؟ بيژن جلالي با آن گربه هاي ملوسش، هوشنگ حسامي، غزاله، آقاي شهري تهراني اصل، با آن تکه هايي که لابلاي جملاتش مي انداخت، نه. سر چهارراه حسابي مي ايستم

پروتکلی به نام „نقطه ی ضعف“

تيتر خبر چنين است: “ايران پروتكل الحاقي را پذيرفت. ” اما خبر تكميلي: “در پي مذاكرات وزيران خارجه آلمان، بريتانيا و فرانسه با مقامات ايراني، جمهوری اسلامی بازرسي گسترده و سختگيرانه تر بين المللي بر فعاليت هسته اي خود را پذيرفت. اين هيئت به دعوت وزارت خارجه جمهوري اسلامي به ايران سفر كرده است…” اصولا جمهوري اسلامي حكومتي است كه مسايلش را در موضع ضعف حل مي كند، و در موضع قدرت حرفي براي گفتن ندارد. در زمان اشغال سفارت آمريكا و ماجراي گروگان گيري، حماقت هاي رژيم دوازده ميليارد سپرده ثابت ايران را در آمريكا به باد داد. در

بيا

ستاره ديده فروبست و آرميد بيا شراب نور به رگ‌های شب دويد بيا به گام‌های کسان می‌برم گمان که تويي دلم ز سينه برون شد ز بس تپيد بيا نيامدی که فلک خوشه خوشه پروين داشت کنون که دست سحر دانه دانه چيد بيا – سيمين بهبهانی

ما هيچکدام درست همديگر را نديديم. فرصت نشد

روشنک داريوش هم رفت. دوستان بی بی سی خبر را به من دادند. به خليل رستم خانی همين حالا زنگ زدم و تسليت گفتم. يک خانواده ی ديگر هم در تبعيد پاشيد. امشب قرار است پيکر جوان روشنک را در گور بگذارند، پسر نوجوانش شاهد خواهد بود. شاهد بوده است که چگونه می نويسند، چگونه محکوم می شوند، چگونه از بيم جان می گريزند، و بعد که ديگر بيمی برای جان هم نمی ماند، شاهد است که چگونه انتظار می کشند. جمعيتی شده ايم حالا، ايستاده در صف زندگی! و نوبت را انتظار می کشيم. من آدمی هستم سخت اميدوار،

انتظار

آواره هرگز نمی تواند با اشيا ارتباط برقرار کند. آوارگی را که تجربه کردی، ديگر برای هميشه دلبستگی هات را از دست می دهی. هيچ چيز خوشحالت نمی کند. از چيزی رنج نمی بری. و ديگر چه فرقی می کند رو به کدام مقصد در خيابانی راه بيفتی. وقتی دست نوشته های ساليانت را نداری، وقتی سر جای خودت نيستی، وقتی دلت می خواهد که مامان را ببينی و باهاش حرف بزنی، اما نتوانی، ديگر چه اهميتی دارد که فلان چيز را داشته باشی يا نه. چه اهميت دارد که چه غذايی بخوری؟ همه ی غذاها مزه ای شبيه به

تاريک بود و باران می باريد

در سالن سخنرانی بوديم. شاملو شعر خوانی داشت. بعد هم نوبت من بود. احتمالا در سوئد بوديم، در يکی از شهرهای شمال ايران. بعد که برنامه تمام شد شاملو گفت: «اصلا کسی توی سالن نبود.» ما داشتيم در مزارع شمال قدم می زديم و سيگار می کشيديم. يکباره يادم آمد که سالن خالی خالی بود، پس ما برای کی شعر و داستان خوانديم. شاملو گفت: «اينش به ما مربوط نيست. ما می خوانيم و می گذريم، گيرم اصلا کسی توی سالن نباشد.» به پاش نگاه کردم: «چطوريد آقای شاملو؟» «خوبم.» و چهره اش در هم کشيده و غمگين بود.

پایان مطالب