جستجو

لندن همیشه خیس

——– غروب 14 سپتامبر پرواز دارم به سوی لندن، لندن همیشه خیس. روزهای 15 و 16 می‌خواهم لندن را بجورم، شاید هم سری به آقامون گلستان بزنم که خیلی دلم براش تنگ شده. روز شنبه ساعت 7 عصر در سالن کتابخانه مطالعات ایرانی ابتدا آقای ماشاء‌اله آجودانی* درباره رمان تماماً مخصوص سخنرانی می‌کند، و بعد من از بافتار تکنیک و محتوا در رمان مدرن به ویژه از ساختار این رمان حرف می‌زنم. فرازهایی هم از رمان را برای علاقه‌مندان می‌خوانم. یکشنبه صبح برمی‌گردم برلین. متنی که در پوستر برنامه منتشر شده بدین شرح است:  کتابخانه مطالعات ایرانی برگزار می‌کند؛ " تماماً مخصوص" با عباس

خوش‌تراش

———- امشب موقع نوشتن داشتم فکر می‌کردم من، من خارج از رمان، همین آدمی که دارم می‌نویسم و همین پنج دقیقه‌ی پیش یک پرتقال را پوست کندم و خوردم و در عطر نارنجی‌اش غوطه‌ور شدم دیوانه‌وار از بین چهره‌های طبیعت دلباخته‌ی کدام‌شانم؟ دریا؟ کویر؟ آسمان؟ ماه؟ خورشید؟ برف؟ باران؟ باد؟ جنگل؟ شب؟ روز؟ راه شیری؟ ستاره؟ ابر؟ کمان‌رنگین؟ یا چی؟ – کوه. من عاشق کوهم. همین حالا اگر اتفاقی بیفتد که تصمیم به زندگی در یک کلبه‌ی کوهی بگیرم، بی‌معطلی می‌گیرم. دلم می‌خواهد برای زنده بودن و زندگی کردنم با طبیعت حرف بزنم حتا اگر پاش افتاد با هر چیزی

خزان؟

—————— روز یکشنبه 24 سپتامبر در فستیوال بین‌المللی ادبیات شهر وین شرکت دارم. وین… وین… وین! پدر وین را در می‌آورم امسال. ماه جولای که در فستیوال ادبی هاوزاخ (جنگل سیاه) بودیم ایلیا ترویانُف گفت: «عباس! این غذاها را ول کن. تو دست‌پخت مرا نخورده‌ای. به مسئولان فستیوال وین گفته‌ام برات هتل نگیرند. شب را در خانه‌ی خودم می‌مانی. چون می‌خواهم خودم برات غذا درست کنم.» ایلیا ساکن وین است. و این بار هم مُدراتور برنامه‌ی من. نه این که فقط یک نویسنده‌ی خوب پر از جلوه‌های تازه باشد، نه. یک آدم دوست‌داشتنی است. پیش از نویسنده بودن آدم است. روز

شورانگیز؟ یا…؟

———– … نفس راحتی کشیدم. نفهميدم‌ چه‌جوري‌ از پله‌ها بالا رفتم‌، چه‌جوري‌ با آن‌ پنجه‌هاي‌ از سرما چنگ‌شده‌ درِ آپارتمانم‌ را باز كردم‌، و چه‌جوري‌ پوتين‌هام‌ را درآوردم‌. وقتي‌ بند پوتين‌هام‌ را باز مي‌كردم‌، بار ديگر چشمم‌ به‌ ساق پاي‌ پري افتاد. بالا رفتم‌. دامن کوتاه‌ شرابي چسباني‌ تنش‌ بود، با بلوزي‌ صورتي‌ كه‌ روي‌ سينه‌اش‌ نوشته‌ شده‌ بود بيست‌ و پنج‌. جرئت نکردم بالاتر بروم. مي‌ترسيدم باز خواب باشم و نتوانم خيال پري را کنار خودم بند کنم. نگاهي‌ به‌ چمدان‌ دستش‌ انداختم‌، و خوشحال‌ بودم‌ که در آپارتمان‌ خودم‌ احساس‌ آرامش‌ دارم‌. به‌خصوص‌ كه‌ پنجه‌هاش‌ را در موهام‌

صدای پا

———- همه‌ی آدم‌ها صدای پا می‌شنوند من اما صدای پای تو را نبض می‌زنم حتا اگر نیایی حتا اگر نباشم همه‌ی آدم‌ها سرانجام می‌میرند من اما در یاد تو تا ابد زنده‌ام.

معجزه

—— کلمه‌هام رسیده به خدا حتما معجزه‌ای می‌شود صبح آفتاب می‌دمد من باز پا می‌شوم دنبال تو می‌گردم.

مردم چشم

————- وقتی برمی‌گردی مردم چشم من برای آمدنت کوچه می‌سازد از دوسو میزبان تو گل‌های داووی است! مهمان که یکی باشد خداست اندازه‌ی آسمان یکتا و بی‌همتا من لابلای این بت‌های از‌ریخت‌افتاده خاکم را می‌تکانم همراه مردم چشمم دنبال خودم می‌گردم کودکان کار در بیشه‌ها طبل می‌نوازند شب و روز و کوه جواب می‌دهد.

آدم

—– آدم وقتی امروز غمگین‌تر از دیروز باشد یعنی پریروز چیزی جایی جا گذاشته که باید همه‌ی مسیر را برگردد. و تا برنگردد هیچوقت دلش آرام نمی‌گیرد.

بهانه

——— هرشب یک بهانه، هرشب یک نقش. عشق پری مثل طرح يک رمان در سرم وول می‌خورد و زنده بود. تنها با عشق او خودم را مي‌کشيدم. مي‌دانستم بر مي‌گردد، وگرنه در خواب و خيالم اين‌همه رخ نمي‌نمود و سر نمي‌کشيد. مي‌دانستم اگر آتشش توي دل من نمرده باشد، يک‌جايي خودش را نشان مي‌دهد. و به اين ايمان داشتم. دلگیر بودم که قفل تنهايی‌ام شکسته و حريم امن ندارم. از این که گوشه‌ی خلوت ندارم عصبی بودم از اين که درِ زندگی‌ام چهارتاق باز مانده، نمي‌توانم‌ راحت‌ لخت‌ شوم‌، نمي‌توانم‌ درِ حمام‌ را باز بگذارم‌، يا هر جا دلم‌ خواست‌

دستکاری خواب

——– … مي‌ترسيدم‌. از سایه‌ی پشت پنجره‌ مي‌ترسيدم‌، از صداي‌ زنگ‌‌، از خيابان‌، موتورسيكلت‌، پليس‌. تف! اين‌ ترس‌ پس‌ از سال‌ها از جان من‌ چی می‌خواست؟ چرا مدام‌ پري‌ را بعد از هجده‌ سال‌ خواب‌ مي‌ديدم‌؟ آن‌هم تازه و عجين با روزگارم. گاهی همين‌جور که سرگرم اتو کردن پيرهن‌های من بود سر يک موضوعی باهام حرف می‌زد. گاهی داشت چمدان‌ سفرمان را آماده‌ مي‌كرد. و گاه با هم از روی پلی رد می‌شديم که زيرش رودخانه‌ای جريان داشت، و پری با خوشحالی و هيجان خاطره‌ی فرارش را تعريف می‌کرد که چطور پاسدارها را دودر کرده و زده به چاک.  يك‌

به جان چشم‌هات

——- گفتم: «همینجا بمان من بروم پالتو را بیاورم.» تند از پله‌ها بالا دویدم. وقتی در تاریکی محض، هزاران ستاره‌ی روشن سوسو بزند می‌شود غوغای ستارگان. سرم غوغای ستارگان بود. کلید انداختم پاورچین وارد خانه شدم، در تاریکی پالتو را از زیر تختم درآوردم بغل زدم نفس کشیدم برگشتم: «بفرما! این هم پالتو. بپوش!» باز من ریختم توی ذهنش، دود آتش را کنار زد، به پشته‌های برف حیاط مدرسه انوشیروان دادگر نگاهی انداخت و زیر لب گفت: «باباگوریو سوخت.» وقتی در خودش جمع می‌شد تمام چراغ‌های مغزم شروع می‌کرد به روشن شدن. تو دلم می‌گفتم نمی‌گذارم بروی لایه‌های زیرین. بیا

انگشت‌های باریک تو

——– دوباره برگشته‌ام به موزیک سمفونی مردگان، و نمی‌دانم چه کنم. یکی بیاید این را از پیش من بردارد وگرنه همینجور هر شب باهاش می‌روم در موومان سوم ناپدید می‌شوم. زمانی که رمان سمفونی مردگان برای انتشار آماده می‌شد هفده صفحه از برف‌بازی آیدین و سورملینا را ازش حذف کردم. ماجرای این برف‌بازی حکایتی بود که می‌دانستم رمان را به رمانتیسم بیش از حد می‌برد، جایی که مد نظر من نیست؛ در ضمن چشم اسفندیاری می‌شود که کل رمان را مثل کار قبلی‌ام "ذوب شده" به بن‌بست می‌کشاند؛ جایی که 26 سال تاخیر کند یا حتا اصلا از تخم درنیاید. بنابرین عاشقانه بغلش

موسیقی موهای تو

——— موقع خواب دلم نفس تازه می‌خواهد، هوای تازه، خواب تازه. امشب اتاق خوابم را کن فیکون کردم. دو بار سطل آشغال را پر کردم ریختم دور. کنار تختم هزاران مقوای سفید و زرد و آبی هست که شب و نیمه‌شب بر آنها می‌نویسم. کار اتاق که تمام شد مقواها را آوردم اینجا پشت میز، خواندم و پاره کردم، خواندم و دور ریختم.؛ یک شب‌هایی بوده که من برای موضوعی اینهمه احساس و عصبیت و وقت گذاشته‌ام با دقت ریز به ریز همه چیز را نوشته‌ام، احمقانه؟ همه را پاره کردم دور ریختم، و بعد شیشه‌ی آب را سر کشیدم

گره‌گشایی در تراژدی ایرانی

—————- عزیزم؛ هیچ گره دراماتیکی در ادبیات فردوسی اتفاقی و تصادفی و تخمی شکل نمی‌گیرد. نه در چاه افتادن بیژن، نه رویین‌تنی و نقطه ضعف اسفندیار رویین‌تن، نه آگاهی رستم مبنی بر آن که این جوانک کشته پسر خود اوست. فردوسی تلخ‌ترین بخش رویارویی رستم و سهراب را در یک گفتگوی بینامتنی با یک آگاهی و خبر بیان می‌کند؛ خبری که به طور طبیعی با مهارتی کارگردانی‌شده در بیان ادبیات این متن دراماتیک شکل می‌بندد. چشم رستم به طور اتفاقی به بازوبند سهراب نمی‌افتد تا بفهمد که این کشته پسرش است، که به خودش بیاید، که خاک بر سر کند،

سفید

——- چقدر پیرهنت دگمه داشت! هر چه باز می‌کردم تمام نمی‌شد. وقتی بیدار شدم دیدم دگمه‌های پیرهنم همه کنده شده. می‌دانی؟ هنوز با زمین تو آشنا نیستم آنقدر که شبت را مهتابی کنم روزت را آفتابی. فقط می‌دانم که هیچ صبحی بی نگاه تو چشم باز نخواهم کرد، لیلا! این را هم بگویم که سفید به تو می‌آید. همیشه سفید بپوش که شب هم بدرخشی، آفتابی، مثل نگاه متلاطمت در خواب بی‌کرانه‌ی من. ببین! من از تاریکی ترسیدم از ظلمات می‌ترسم عاشق روشنایی‌ام. گفته بودم؟

سرنوشت

——- «فاجعه‌ی مرگ در این است که زندگی را تبدیل به سرنوشت می‌کند؛ از مرگ به بعد هیچ چیز را نمی‌توان جبران کرد.» – آندره مالرو

ما، دو نفر بودیم

——– روح خردسال من سال‌های سال کودک ساده‌ای بود که باور می‌کرد کلمه خداست روزگار قطار تاریکی بود که روح مرا زیر گرفت. روح خردسال من کودک است هنوز کودکی زخمی زخمی‌تر از تن تو به قطار رفته نگاه می‌کند مغبونِ تبذیر عشق مبهوت این روزگار از پنجره می‌پرسد: شام آخر یادت هست؟ ما دو نفر بودیم.

خیال کودکی

——- کرور کرور ستاره‌ی روشن کرور کرور اسباب‌بازی آسمانی کرور کرور خیال کودکی‌ام با یک نگاه آتش‌گرفته‌ات سربه‌سر نشد که نشد کولیَکم! چرا به چشم‌های تو نگاه کردم؟ چرا آتش در کوره‌ها می‌سوخت؟ چرا رفته بودی؟ آن شب آسمان سیاه بود زغال سیاه بود چشم‌های تو سیاه بود تا صبح با تک تک ستاره‌ها اسمت را از بر می‌کردم زبان ستاره‌ها می‌سوخت.

نشانی

—— به کدام خانه؟ کدام خیابان؟ کدام شهر؟ می‌خواهی کنار دریا بنشینم دار و ندارم را بریزم به جان کاغذ بگذارم در بطری نامه‌بر بسپارم به آب؟ تماشایی ست؛ پستچی‌های سرگردان بطری به دست مست دنبال عشق می‌گردند زیرا تو در بستر من خفته‌ای و من بیدار نمی‌شوم.

رُم شهر بی‌دفاع

———- در خیابان‌های مرکز شهر رم آنقدر آثار باستانی ریخته‌اند که به همه برسد. شهری که کولوسئوم دارد، واتیکان دارد، معبد پانتئون دارد، کلیسای سنت پیتر (یکی از شاهکارهای میکل آنژ) دارد، قلعه‌ی سن آنجلو دارد، حمید دارد، و خیلی چیزها. گشت و گذار و تماشا در شهر رم زمان را ازت می‌دزدد، نمی‌فهمی کی شب شد، چرا دیروز همین امروز نیست؟ کجا رفت؟ و آفتاب، این آفتاب لعنتی دوست‌داشتنی همه چیز را چند برابر می‌کند؛ همه چیز را. از نگاه بگیر تا تلالو اشیا. صاحب قدرتی جادویی می‌شوی، انگار توی رگ‌هات سوخت جت ریخته‌اند. شب سبک و آرام می‌خوابی، صبح که

برگ برنده

——— در دست‌های کودکی‌ام هزار برگ برنده جا ماند هزار حرف و کلام نگفته هزار راز نهفته با هزار گل و رود و پرنده… … که خوابم برد هر برگ را با مرگ هزار سال فاصله‌ی بی‌قراری بود زیرا خون تو در برگ‌های من جاری بود حالا در بیداری مبهوتِ این مشت‌های بسته‌ام؛ نگشایم خواب را برده‌ای بگشایم مرده‌ای.

دانه دانه

——– اشک‌هام را دانه دانه از روی زمین پیدا می‌کنم می‌ریزم توی جیب کودکی‌هام که وقتی بزرگ شدم دست و بالم خالی نباشد آخر تو می‌دانی روزهای بدی در پیش است روزهای تهی‌دستی روزهایی که شهرها همه بی پنجره بی طارمی بی پرنده برهوت می‌شوند هیچ کس یادم نمی‌گیرد خوابم کوچه ندارد و هیچ کودکی در آن بازی نمی‌کند.

غوغای شبانه

——– هزار پرِ مرغ زیر سرم دلتنگ خانه زار می‌زنند هر شب اینجا غوغای پرندگان است که سر به دیوار می‌زنند از آشیانه بال می‌کشند رو به دورهای دور تا مرز دلهره تا نقطه‌های کور ولی دلزده از پرواز باز می‌گردند به لانه‌ی راز زیرا این زبان‌بسته‌های غمگین نومید و خسته‌اند بال‌شکسته‌اند هر شب این‌ها زیر سرم آواز پر جبرییل را انگار به ابر بهار می‌زنند.

بوی گل

——- فقط نفس‌های تو بوی گل می‌دهد. این را خدا گفت، و من باور کردم.

همین تابستان

———- روز یکشنبه 4 ژوئن قرار است با سه نویسنده پن کانادا در اوتاوا ناهار بخوریم بعدش برویم موزه. روز بعد یعنی دوشنبه 5 ژوئن قرارداد دو کتابم را با ناشر کانادایی امضا می‌کنم. ناشر می‌خواست برام برنامه‌ی کتابخوانی بگذارد، موکول کردم به بعد از انتشار کتاب. تا سه شنبه در اوتاوا می‌چرخم بعد می‌روم سن دیه گو، مزرعه‌ی اسب‌های رفیقی که کمانچه‌نوازی‌اش مرا کشته است. می‌خواهیم یک هفته موزیک گوش کنیم، داستان بخوانیم، اسبدوانی کنیم، بنوشیم، راه برویم، حرف بزنیم، و بزنیم زیر طاق آسمان. روز شنبه 17 ژوئن در برلین همراه 20 نویسنده‌ی دیگر رمان "فریدون سه پسر

سفیدی آهاری‌ام

————- ماه به آهنگر خانه می‌آید با پاچینِ سنبل‌الطیبش بچه در او خیره مانده نگاهش می‌کند، نگاهش می‌کند در نسیمی که می‌وزد ماه دست‌هایش را حرکت می‌دهد و پستان‌های سفیدِ سفتِ فلزیش را هوس‌انگیز و پاک، عریان می‌کند؛ – هیّ! برو! ماه، ماه، ماه! کولی‌ها اگر سر رسند از دلت انگشتر و سینه‌ریز می‌سازند. – بچه! بگذار برقصم تا سوارها بیایند تو بر سندان خفته‌ای چشم‌های کوچکت را بسته‌ای. – هیّ! برو! ماه، ماه، ماه! صدای پای اسب می‌آید. – راحتم بگذار! سفیدیِ آهاری‌ام را مچاله می‌کنی. □  طبلِ جلگه را کوبان سوار، نزدیک می‌شود در آهنگرخانه‌ی خاموش بچه، چشم‌های کوچکش

تاک

——–                                                                                  برای تو که حرف اول الفبای منی تا بیایم پاهام را بر زمین بارانی اردیبهشت سفت کنم گیاه از سرم گذشته بود. – گناه دارد این بچه! خورشید بار دیگر وزیدن گرفت نسیم نرم تابید انگشتان تُرد من از زیر آوار نوازش انگشتان تو را شنید. – برخیز و راه برو! تا بخواهم دست‌هام را به دیوار سبز اردیبهشت

پاییز چوب

——- مدت‌ها از چوب بدم آمده بود، منی که از سال‌های جوانی با بوی چوب با لمس چوب با کار چوب در دنیای خیال و رویا غوطه‌ور می‌شدم، روزهایی را گذراندم که چوب‌ها را می‌انداختم توی آتش تا سوختن‌شان آرامم کند. تماشای پیچ و تاب خوردن‌شان در شعله‌ها زمان را برای من تا می‌زد مرا از سنگلاخ عبور می‌داد می‌رساند کنار دریا. حالا دیگر حسی به چوب ندارم. نه کارش را دوست دارم نه سوختنش را. مهم هم نیست که از چه جنگلی باشد، نهال یا کهنسال، بهاری یا پاییزی، اما اهمیت دارد که بدانی چوب خیس سرگردان است تاب

موهای من

—— کجایی؟ که سینه‌ام پُر از غزل می‌شود نفس‌هام پُرِ پروانه نگاهم پُر از ستاره؟ معمایی! تنها تویی که شعر می‌شوی تنها تویی که قافیه‌هام در پیچ و تاب سرکش موهات جا می‌مانَد نارنجی! کجایی؟ که نوشته‌هام از نداشتنت می‌زنند زیر گریه غزل‌های من شطح می‌شوند در موج مشکی موهام و هر دلتنگی یک شعر آن هم سپید. – ماه می 2013

ماه من

——– گفتم: «ماه من کیه؟» دیگر به زمین امیدی نداشتم به آسمان نگاه کردم؛ ابری بود. می‌دانستم که هستی، ولی کجا؟ یکباره پیدات شد؛ از لابلای ابرهای خواب و خیالم. گفتم: «کوشی؟ میشه ماه من باشی؟» خندیدی. کج. مثل همیشه. – از یک داستان بلند ناتمام

درد اردیبهشتی؟

——- باز اردیبهشت آمد و من دارم می‌روم لندن. حالم زیاد خوب نیست، ولی مجبورم این سفر را بروم. لندن را دوست ندارم، علاوه براین، هر دقیقه که اینجا پشت میز رمانم نیستم، اصلا نیستم، نیست و نابود. مخصوصا با این حالم. درد شانه و گردنم اذیتم می‌کند. سال‌های دور را به یاد می‌آورم که شاملو از درد غمگین می‌شد و دستش را می‌برد پشت گردن با نوک انگشت روی جای درد: «می‌بینی این استخونو؟ یه کم بالاتر. آهان همینه. می‌بینی دردو؟» دست می‌زدم به بالاترین مهره‌ی برآمده‌ی گردنش که آزارش می‌داد. «خیلی کشنده‌ست.» و راست می‌گفت. آنقدر کشنده است که با

حکم

—— گفت: حکم کسی که آدم می‌کشد چیست؟ ابد و یک روز؟ ابد که ابد است، آن یک روزش چیست؟ گفتم: آن یک روز مال من است؛ مال خودم. بقیه‌اش مال خودت. – از رمان "یک سونات و شش مهتاب"

اصل

——- «من یک آدم را نکشته‌ام، بلکه یک اصل را از بین برده‌ام، یک اصل را. هرچند او را کشتم، ولی نتوانستم گامی فراتر بگذارم و به هدف برسم. در همان قدم اول ماندم… فقط کشتن را بلد بودم…» – راسکولنیکوف

سنگ

———– انگار صبح شده بود. نگاه بره‌ی سفید هنوز برق می‌زد. یحیا لحظه‌ای دراز خیره‌اش شد: «خشک ولی نشده هنوز، پس یعنی زنده است؟» دست دراز کرد بره را بگیرد بغل کند کمی گرم شود، دستش بر قالب یخ ماند. سنگ شده بود. کِی قصه‌ی دل و سنگ مرمر را برای من گفته بودی که حالا زیر این کوه یخ هی می‌ریزد توی سرم؟ مادر! مادری دخترش را برده بود تماشای یک باغ معلق، گفت برویم ببینیم چرا اینجا اینقدر قشنگ است! رفتند توی باغ داشتند گردش می‌کردند که ناگهان چاهی دهن باز کرد و بعد دیواری بین او و

شینه

——- آنقدر که آدم در خواب دندان‌قروچه می‌کند که دندانپزشک بهش دندان‌بند (شب‌بندِ دندان) می‌دهد تا خودش را نجود تمام نکند، اگر در بیداری تنها سلاحش همین باشد آدم برق تولید می‌کند.

در لایه‌ای دیگر

——— رمه در سینه‌کش کوه روی برف پیش می‌رفت، سنگسر جلو چشم یحیا بود. ها کرد نفسش نشست به جان سرما. یک هوی دیگر می‌رسید خانه و می‌خوابید. نانش را می‌خورد و قدر یک عمر می‌خوابید. برف بند آمده بود و آفتاب خودش را روی دنیا پهن کرده بود. پژواک گنگ صدایی در کوه تکرار شد. برگشت به پشت سرش نگاه کرد همانجور مبهوت خشکید؛ دایره‌ی بزرگ بهمن فغان می‌کرد و می‌چرخید و می‌آمد. انگار این لقمه‌ای بزرگ را برای او گرفته‌اند که سیر شود. فقط آدم وقتی تب دارد این دایره به سویش خیز برمی‌دارد بزرگ و بزرگتر می‌شود و عاقبت

نان

—– ما را فقیر آفریدی خدایا شکر، ولی پدرم خسته مرد. آن سال یک کفاش برای من کفش دوخته بود. خیلی کوچک نبودم. نان می‌خوردم بزرگ می‌شدم. نان خیلی دوست داشتم. گرسنگی اگر نبود کجا بودی خدا؟! آنقدر می‌خوردم تا خسته شوم، سیر نمی‌شدم. می‌زدم به ماست و می‌خوردم. آنقدر که همان زن از پشت کارگاه پلاس‌بافیش خیره‌ام می‌شد، اخم می‌کرد، با دستش در هوا بین من و نان فاصله می‌انداخت: «کارش به کوربو می‌ماند!» پرحرف نبود. حرف به قاعده می‌زد. نمی‌گفت بس کن! همین کوربو را که می‌گفت خودم می‌فهمیدم. کوربو (بوف کور) رفت پیش کبک دید خیلی خوشگل

آب نیسان

گفته بودم؟ همان زن که در خاطر من مادرم است، تشت مسی را کش داد جلو زیر باران گفت: «باران بیست و دوم فروردین آب نیسان است! آب نیسان!» قبلاًها گفته بود بارها، تشت را گذاشته بود زیر باران. و باران تند می‌بارید. بچه بودم. آنقدر بچه که هنوز برای من کفش نخریده بودند. تشت پر شد، باران خیلی تند گرفته بود. همان زن کاسه را زد توی تشت: «بنوش!» توی چشم‌هام نگاه کرد و خندید. من تا ته کاسه را نوشیدم. به گمانم از همان روز عاشق آب شدم. هرچه می‌نوشم سیر نمی‌شوم. – تکه‌ای از رمان نام تمام

از فردا

—— صبح می‌روم فرودگاه استقبال مامان، و برادرم سعید. سعید برادر بلافصل من است که با هم مدرسه رفتیم دعوا کردیم دوست بودیم سفر رفتیم بزرگ شدیم، و حالا بعد از بیست سال اولین بار است که همدیگر را می‌بینیم. می‌دانی؟ چهارده روز گذشته را مثل عقربه‌ی ثانیه‌شمار ساعت تیک تاک… تیک تاک… نبض زدم تا تمامش کنم. یادم آمد یک چهارده روز دیگر هم در زمان گذشته هنوز در حافظه‌ام نبض می‌زند بی‌صدا؛ گذشته اما گذشته. الان مهم است که هیجان دارم، هیجان دیدار. اینجا یک ساعتی روی مبل خوابم برد؛ ولی چرا تمام مدت خواب تو را دیدم؟

مثل بهار

——- بهار و نوروز و عید تمام شد، و من تمام نشدم. چیزی کم داشتم. چیزی کم بود. نبود؟ دلم نرگس روی میز می‌خواست،  دلم آنجا، دلم دست‌هات… آخ ولم کن! تمام این روزها به پیرزن‌های این باغچه کمک کردم، گل بنفشه خریدم، شخم زدم، خودم را شخم زدم. و گاهی نمی‌دانستم با این دلم چه کنم. بهار را که نمی‌شود تنها گذاشت. لبخند زدم تا لحظه‌ها را بفرستم پشت سرم. گذشت. اما من نمی‌گذرم. از بیداری به خواب نمی‌گذرم. می‌روم بخوابم شاید بشود از خواب به بیداری گذشت.

پایان مطالب