جستجو

می‌نويسم و هرگز پاک نمی‌کنم خون دلم را

داشتم خوش خوشک وبگردی می‌کردم و سرم گرم بود که وارد فضای ملکوتی خودمان شدم، فضايی که سخت دوستش دارم، و سخت از آن دلگيرم. فضايی که زمانی بوی نان و نمک می‌داد، و حالا بوی خون می‌دهد. فضايی که برای گسترش رفاقت گسترش يافت، و حالا می‌ترسم که جدايی آدم‌ها گسترش يابد. نمی دانم اگر نويسندگان همين مجموعه  سردمدار يک کشور بودند و هرکس يک اسلحه‌ی کمری داشت تا به‌حال آيا چند جمجمه ترکيده بود؟ و شايد با همين تجربه‌هاست که نمی‌گذارند ما بمب اتم بسازيم، چون يکی از ما گاهی حالش آنقدر به هم می‌خورد که ممکن است

هراسی پنهان از خبرهای بد

اين‌که تو سال‌ها فقط صدای مادرت را شنيده باشی، و کاری هم نتوانی بکنی جز اين‌که دست‌هات را به‌هم بمالی، يا دکمه‌های کاپشنت را ببندی که از سرما نلرزی، يا نه، يک گوشه‌ی خيابان را بگيری و آنقدر بروی که ندانی چقدر راه رفته‌ای، چرا رفته‌ای، و حالا کجايی؟ اين‌که گاهی تلفن بزنی تا صدای مادر را بشنوی، باهاش شوخی کنی، بخندی اما توی دلت زار بزنی، اينکه با هر سن و سالی خيال کنی هميشه برای مامان همان جوجه گنجشک کوچولويی که هنوز جيرجير می‌کند، و «باشه مامان، مواظبم. نگران من نباش.»تنهايی برای خودت غذا درست کنی، تنهايی بخوری،

پروانه بازی

به جستجوی توزمان را از دست می‌دهمآنگاهبه دنبال آن می‌دوم.

مدادتراش‌های رنگی و راز من

گفت: «می‌دونی؟»گفتم: «چی؟»گفت: «من يه راز دارم. می‌خوام بهت نشون بدم.» و مرا به طرف کمد لباسش برد.گفتم: «چی؟»دور و بر را ‌پاييد، لابلای آن‌همه لباس با دست‌هاش ته کمد را کاويد. انگار آن راز با تنگ شدن چشم‌هاش و تکان خوردن لب‌هاش پيدا می‌شد.يک جعبه‌ی بزرگ کفش را مثل عتيقه‌ای مقدس به خود چسبانده بود، و با چشم‌های تنگ‌شده به من نگاه می‌کرد. گفت: «ايناهاش.» و درِ جعبه را به آرامی باز کرد.خدای من! پر از مدادتراش بود؛ قرمز، آبی، زرد، سبز.«اينارو از کجا آوردی؟»«از مدرسه. ولی اين يه رازه، نبايد به کسی بگی.» آن مدادتراش‌های رنگی و دختری که

همين

منعشق راجور ديگری می خواهمو سبز راسرخ. همين.

ماه

توبشو خورشيد،من ماه می شوم.

آونگ خاطره‌های ما

دار،آونگ خاطره‌های مادر ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت:  دنگ، دنگ، دنگ.

مرده‌های عشق

عرفانهمان انزوای سياسی‌ست؛بالکنی برای ديدن بازی‌های حقيرخودآيیتو را شنيدننفس کشيدن.بالکنی ازعشق‌های مرده،و مرده‌های عشق.

رويای من

حالا شاعر محبوبم، يداله رويايی در حلقه‌ی ملکوت صفحه‌ی خودش را امضا می‌‌کند. گفتم: «چقدر سر حال و خوب می‌بينم‌تون!»گفت: «تو هم چقدر رو اومده‌ی!»و هردومان لبخندزنان با انگشت می‌زديم به تخته و همديگر را نگاه می‌کرديم.دست انداخت به شانه ام، و مرا به خود کشيد: «جوون‌تر شده‌ی!»مهربان و آرام است، وقتی کنارش هستی هرگز فاصله‌ی سنی نمی‌بينی، جوان می‌شود، جوانی می‌کند، و پابه‌پات می‌آيد که از هر دری سخنی، و مگر با او زمان هم معنا دارد؟بهش گفتم که به جمع ما، وبلاگ‌نويسان بپيوندد، همان دم گفت که می‌پيوندد. چکار بايد بکند؟ کار سختی که نيست؟ ملکوت مال کی

مو

به خلقت نگاه کن!موباريک است به تيزی شمشيراما هرگز هرگزدست را نمی بُرد.

بچه‌های ما رسما به قتل تهديد می‌شوند

امروز ای.ميل زير به دستم رسيد:ارهابيون شاخه ارهاب سپاه اسلام[email protected]  با اقدام نواب صفوی حرکتهای شياطين خاموش و خط بطلان بر ديدگاههای اين گونه نويسندگان کشيده شد؛ آنان خيال می کردند روح و انديشه نواب صفوی در کشور از بين رفته است در حالی که اين روح در پاسداران گمنام سپاه اسلام وجود دارد.http://islamicarmy.persianblog.com   حالا ديگر با نام و نشان و چراغ روشن سينه سپر می‌کنند، از سوراخ‌ها بيرون خزيده‌اند با لاشه‌ی گوشتی که بالای دنبه‌اش چراغ زنبوری وزوز می‌کند، با ساطور و طناب خون‌آلودشان بچه‌های ما را تهديد به قتل می‌کنند.از زمانی که با گلوله‌ی  نواب صفوی (تروريست‌ مشهور)

حضور

                                                                              برای رضا مقصدی هنرمند در غياب خود حضور داردجماعتی با حضور حتا،غايب‌اند.

باران

می روی و  گريه می‌آيد مرالحظه‌ای بنشين که باران بگذرد.                                  (صائب تبريزی)  

بانوی صلح و آزادی در خانه هدايت

ته همه ی جاده ها ايستاده ای و به شتاب من نگاه می کنی. مدام می رانم و می دانم که «عاقبت خسته ترين رود نيز روزی به آغوش دريا باز می گردد«.می راندم و ذهنم پر از ادامه ی اتوبان بود. جايی از „تماما مخصوص“ شکل می گرفت تا تغيير يابد؛ مرز پاکستان، سبدی که در آن بيابان مرا به طرف خود می کشيد. قفسه سينه آدمی بود که پاها و سرش در خاک بود و سينه سپر کرده بود تا از خاک بزند بيرون. و عقربی بر جداره ی آن استخوان راه می رفت. داد می کشيدم و

نمی دانستم هيچستان کجاست

برای تولد سهراب سپهری   می خواست انار دستش را به هوا پرتاب کندتا جاذبه ی زمين را بفهمداگر چنين نمی کرد نيززمين آنقدر جاذبه داشتکه او را بنوشداين پايان همه ی کبوترهاستو سهراب می دانستزمانی که با شعرهای او آشنا شدم، نوجوان بودم. بعضی شعرهاش را در مجله های قديمی آرش خوانده بودم و يا يکی دو مجله ی ديگر. يادم نمی آيد. فقط يادم هست که بعد از خواندن آنها معناهای تازه ای از زندگی دريافتم که مدام از خودم می پرسيدم: «راستی گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ و چرا در قفس هيچ کسی

رهبران مذهبی و شيوع بيماری فلج اطفال

ديروز در يک روزنامه آلمانی خبری خواندم که پشتم تير کشيد و وارفتم. ديشب نتوانستم بنويسم. قرن بيست و يکم باشد، عصر رسانه ها، اينهمه امکانات، و تو هنوز بخوانی:آفريقا در آستانه ی شيوع بيماری فلج اطفال«سازمان جهانی بهداشت در نتيجه تحقيقات خود اعلام کرده است که آفريقا در آستانه ی خطر فراگير شدن فلج اطفال قرا گرفته است. „گينه“ و „مالی“ پس از پنج سال اولين نمونه های بيماری را گزارش داده اند. سه بيمار ديگر نيز از منطقه ی دارفور (سودان) گزارش شده اند. ده کشور ديگر آفريقايی که قبلا از ريشه کن شدن اين ويروس خبر داده

زيبای من

از آدم هايی که در غربت شناختم، جوانترينش زيبا کرباسی است، دختری که هميشه از بالا به جهان می نگرد، درويش است، درويش من. مغرور و بلندبالا. زيباست در حد افراط، آدم است در حد نهايت، دوستش دارم در حد خودم. شعرش را همين امروز خواندم و فکر کردم  که او با همين شعرش همه ی فضا را ناز کرده است. شعرهاش را می خوانم و خوشحالم که زيبا کرباسی شاعر من است. با بوسه و گل و احترام يکی از شعرهاش را می خوانم با شما:   بلرز!  همه را خاموش کن!         نلرز! از پله ها پایین بلغز!     ازخنده های رنگ

امروز

امروز پيش از اين نظرم را درباره ی اصلاح طلبان هم در هفته نامه دی سايت آلمان، و هم در „حضور خلوت انس“ نوشته ام. اما آزادی بيان را حتا برای دشمنانم می ستايم. روزی در تهران که بودم نوشتم: „نشريات ما را ببنديد و يک پراودا دربياوريد.“ مهدی نصيری در پاسخ در کيهانش نوشت:“من حاضرم جانم را بدهم تا هيچ آزادی ای محقق نشود.“ و من حاضرم جانم را بدهم تا آزادی بيان برای همه محقق شود.امروز همراه با کيوان حسينی (بخشی از خبرهای روز دوشنبه سایت « امروز » تنها به نشانه اعتراض به برخورد با فعالان اینترنتی ،

تو

… تو همان خورشيديكه درين زرد ترين لحظه ی سالبه زمين دل من مي تابي…    

برای آزادی

ابتدا ايگناسيو و سپس مهدی خلجی در وبلاگ شان از „دوشنبه“ و „امروز“ نوشتند و ما جملگی خوانديم حرکت هوشمندانه ی آقای درخشان را. من هم نوشته ی مهدی را چون دربست قبول دارم اينجا می آورم:«برای آزادیمن تلاش‌های حسين درخشان را در پشتيبانی از آزادی گردش اطلاعات، به ويژه در پهنه‌ی اينترنت می‌ستايم. اين هيچ به معنای تأييد همه‌ی نوشته‌های او نيست (اين را می‌نويسم که راه را بر سوء تفاهم‌های معمول و عاميانه ببندم). هم‌چنين، به هيچ رو، سازگاری فکری و سياسی با گردانندگان سايت امروز ندارم. با اين همه، به شکل نمادين همراه او و شماری ديگر روز دوشنبه،

و آنجا بالای کوه

انگار دنيا تمام شده بود. نه آدمی نه درختی، هيچ. پدربزرگم گفت: «جاده ها خراب است باسی، هيچ وسيله ای هم نيست، می بينی؟»گفتم: «حالا چکار کنيم؟»در سن حالای خودم بودم و داشتم کودکی ام را با او تماشا می کردم. پدربزرگم دست انداخته بود به شانه ام، و با دست ديگر عصا می زد. يک جا ايستاد و گفت: «همه جا خراب شده، اين خرابه ها يادت هست زمانی شهر بود؟»گفتم: «حالا چکار کنيم؟»گفت: «من چند روزی همين جا می مانم، مجبورم.» و راهش را کشيد و رفت. پسرک دنبالش مستأصل مانده بود، برگشت به من نگاه کرد. گفتم

مسيو ابراهيم و گل های قرآن

                  من و دوستم وحيد مقدم (درياروندگان) پارسال تصميم گرفتيم کتاب „مسيو ابراهيم و گل های قرآن“ اثر اريک امانوئل اشميت را با هم ترجمه کنيم. روزی دو سه ساعت در „خانه ی هدايت“ و در بين کارهای ديگر، ترجمه را به پايان برديم و برای نشر ققنوس تهران فرستاديم تا منتشر شود. در زمستان گذشته خبر انتشار اين کتاب به وسيله ی نشر ققنوس در اختيار مطبوعات قرار گرفت و در ليست کتاب های در حال انتشار هم آمد.کتاب در دست انتشار است و اگر آفت نخورد يا تگرگ امسال سردرختی ما را نريزد، پاييز امسال کتاب بر پيشخان

يک گفتگو

  نمی دانم گفتگوی من با سيروس علی نژاد را درباره زندگی و کارهام ديده ايد يا نه. اين عکس من در آن مجموعه غايب است. همين. اگر خواستيد گفتگو را بخوانيد بی بی سی را خبر کنيد، يعنی اينجا را کليک کنيد.

جهان مدرن و ده نويسنده بزرگ

در اين سال های غربت و تبعيد يکی از کتاب هايی که حالم را جا آورد „جهان مدرن و ده نويسنده بزرگ“ بود از مالکوم برادبری، ترجمه ی درخشان فرزانه قوجللو، نشر چشمه که نمی دانم چرا مدت هاست تجديد چاپ نمی شود. من اين کتاب را بيش از ده بار خوانده ام و اگر ناشر به چاپ آن اقدام نکند، از دوستانم می خواهم که بروند جلو نشر چشمه و تظاهرات کنند، و تن آقای حسن کيائيان را بلرزانند.باری، هيچ چيزی جز يکی دو جمله از برخی نويسندگان که نظرم را بارها جلب کرده نمی نويسم. فقط يک کلام

„حالا يک کتابفروشی دارم …!“

در ماه ژانويه دوستی که در روزنامه نگاری بسيار چيزها به من آموخته، از من خواست که تجربه ام را در کتابفروشی براش بنويسم. نوشتم و فرستادم. امروز ديدم که در بی بی سی آمده است، عينا آن را منتقل می کنم. عباس معروفی، نويسنده ‚سمفونی مردگان‘ و مدير انتشارات گردون، يکی از نويسندگان نام آشنای ايرانی است که اکنون چند سالی است در برلين و در مهاجرت روزگار می گذراند.او برای امرار معاش در خارج از کشور به چند کار دست زده، و از مديريت هتل تا … را تجربه کرده اما سرانجام به کتابفروشی روی آورده و ‚خانه

فوتبال خوب برابر است با شنيدن يک ساعت راجر واترز

در روزمره گی همه ی ما دچار آسيب هايی می شويم که به طور طبيعی آن را احساس نمی کنيم، گاه شانه بالا می اندازيم، و از آن می گذريم. گاه بعد از کار روزانه چرتی می زنيم گاه موزيک گوش می کنيم که صداها، امواج، نگرانی ها، سکوت سهمگين، و يا هياهو را از خود بشوييم، در واقع دوش ذهنی می گيريم تا کمی آرام بگيريم، و برای کار اصلی آمادگی داشته باشيم.زمان هايی بود که بعد از کار روزانه پينگ فلويد گوش می کردم و هياهوی روز را در ذهنم می شستم. زمان هايی هم بود که زير

يک خط نازک

تاريخ زندگی ما گستره ی کاغذ است.به پهنای آن رنج می بريم، خرد می شويم، می دويم، بازی می کنيم، تنها می مانيم، می ميريم، و وقتی گذشتيم در پرونده ی بشری خط می شويم؛ دقيقا مثل لبه ی کاغذ.ساسانيان در مساحت بزرگ شدند و فرو ريختند، مغول ها در مساحت تاختند و محو شدند. کودکی در مساحت شب ترسيده بود، مادری پسرش را  بدرقه می کرد، تمام شب بيدار بود، و صدای جنگ از دروازه ی تاريخ محو می شد، انگار که اصلا نبوده است، انگار کسی نمرده است. جايی کسی می خواست خون کسی را بريزد، در مساحت نفرت. کسی

نمايش „سمفونی مردگان“ در تئاتر هامبورگ

در روزهای چهارم تا ششم ژوئن 2004  رمان „سمفونی مردگان“ در تئاتر „کامپ ناگل“ شهر هامبورگ به اجرا در آمد.حدود يک سال پيش نامه ای از بخش تئاتر انتشارات سورکامپ دريافت کردم که داريوش يزدخواستی، کارگردانی با سابقه ی تئاتری طولانی که تقريبا کليه ی آثار شکسپير و ايبسن و استريندبرگ و بسياری ديگر (حدود پنجاه اثر) را به صحنه برده، برای پايان نامه ی دانشجويی خود „سمفونی مردگان“ را برگزيده است، و از ناشر و نويسنده اجازه می خواهد که کار را به صحنه ببرد.

ماه تنهای من

ماه گفت: „تنهايی؟“گفتم: „آره، می آيی توی حوض بازی کنيم؟“خم شدم توی حوض. ماهی های قرمز هنوز می آمدند کف آب، و به ماه می گفتند: „آب، آب، آب.“ماه خودش را پهن کرده بود روی آب. پخش می شد، تکرار می شد، و انگار در حافظه ی آب غرق می شد. شايد هم حوض داشت ماه از بر می کرد. سطر به سطر می خواند و لايه لايه قورت می داد.ماهی ها از من نمی ترسيدند. توی مشت من با ماه حرف می زدند و پيش می رفتند. بعد ديدم مادربزرگم خم شده توی حوض. آمده بودم کف آب، و به ماه می گفتم: „آب.“

گزارش‌ ورزا در بی مرزی تخيل، واقعيت، رؤيا

روزهاي‌ يكشنبه‌ حدود ساعت‌ ده‌ صبح‌ وقتي‌ اتوبان‌ها را به‌ طرف‌ خانه‌ام‌ طي‌ مي‌كنم‌، درست‌ در مدخل‌ شهر برلين‌، در خياباني‌ پهن‌ كه‌ ماشين‌ها با سرعت‌ مي‌گذرند، پسر بچه‌اي‌ را مي‌بينم‌ كه‌ با روروئكش‌ از عرض‌ خيابان‌ مي‌گذرد. با خودم‌ مي‌گويم‌ اگر ماشيني‌ بهش‌ بزند آيا چيزي‌ از او باقي‌ خواهد ماند؟ چشم‌هاش‌ طلايي‌ است‌، هميشه‌ شلوار جين‌ به‌ تن‌ دارد، و وقتي‌ مي‌خندد ابروي‌ چپش‌ مي‌پرد بالا. پا بر زمين‌ مي‌كوبد و با روروئكش‌ بي‌پروا مي‌گذرد، و من‌ نگرانم‌. خيابان‌ بسيار پهن‌ و شلوغ‌ است‌، با شيبي‌ تند، و چند خروجي‌ و ورودي‌ به‌ اتوبان‌. ماشين‌ها بي‌وقفه‌ مي‌پيچند و

يک پنجره کافی است

چند سال پيش يکی از نويسندگان جوان از ايران به من تلفن زد و گفت که ازدواج کرده، و خبر خوش ديگری برای من دارد. گفت که همسرش مهريه ای عجيب تعيين کرده، و فی المجلس آن را دريافت نموده است، و حالا می خواهد تلفنی چند کلمه با شما حرف بزند. من به آن بانو تبريک گفتم، و او هيجان زده به من گفت: „مهريه ی من سه جلد کتاب بود که دريافت کردم؛ بوف کور، شازده احتجاب، سمفونی مردگان. مرسی.“ و خوشحال بود که „سمفونی مردگان“ تنها کتاب امضاشده، به خاطر روابط دوستانه و نزديک ما، ارزش ويژه

کابوس ها و رؤياها

من شاعر نيستم. اين را از روی شکسته نفسی يا بزرگ منشی نمی گويم. تبلور کلام در بلوغ احساس با شعر تصوير می شود. کار سختی است البته، و نيز کار بسيار ساده ای است نوشتن شعر. می توان شعر گفت و نوشت و چاپ کرد، اما دشوار بتوان شاعر بود. من شعر می خوانم و رمان می نويسم. موزيک هم زياد گوش می کنم، برای همين گوشم حساس شده، و تحمل بعضی صداها را ندارم، از ناهنجاری تنم می لرزد. نقاشی هم زياد نگاه می کنم، و به شکل غريبی خواب می بينم. خواب زياد می بينم. از کابوس

„سال بلوا“ در فستيوال „نزديک دوردست“

چند روزی شايد نتوانم چيزی بنويسم. سه شنبه در فستيوال „نزديک دوردست“ قسمت هايی از رمان „سال بلوا“ را می خوانم. همين چند ماه پيش خانم آنه ليزه قهرمان ترجمه اش را تمام کرد و آن را به انتشارات سورکامپ تحويل داد. حدود دو سال روی ترجمه اش کار کرد. مسئول ادبيات خانه ی فرهنگ های جهان خيلی خوشش آمده بود، می گفت محشر است. من البته اين کتابم را از بقيه ی کارهام بيشتر دوست دارم. و خب در حد يک خواننده حالا می توانم فقط يک نظر داشته باشم. اولين قرائت اين رمان به فارسی و آلمانی ماه

من، و خانه ی هنر و ادبيات هدايت

يک سال گذشت. درست در چنين روزی „خانه ی هنر و ادبيات هدايت“ افتتاح شد. يک کتابفروشی بزرگ در خيابان کانت شهر برلين. در همان خيابانی که نيم قرن پيش صادق هدايت (در هتل کانت ايامی گذراند و) می خواست يک کتابفروشی دائر کند، دوستی! هم از شهر هامبورگ به او قول همکاری و مساعدت داده بود، اما به وعده وفا نکرد، و صادق هدايت از داشتن يک کتابفروشی در شهر برلين و شايد هم در خيابان کانت محروم ماند و به پاريس بازگشت و خلاص. حالا من برای صادق هدايت اين کتابفروشی را به نام خودش راه انداخته ام.

آدم بايد معرفت داشته باشد

به احترام دوست نويسنده ام، عتيق رحيمی فکر می کنم که ما اينهمه پناهنده ی پراکنده در سرتاسر اروپا، و جمعيت معتنابه مهاجر در اقصا نقاط جهان، از نخستين حق خود يعنی اقامت بهره می بريم و زندگی می کنيم. آنهم در هر جايی که به ما توان ادامه ی حيات يا خوشبختی و يا حفظ جان مان را بدهد. و فکر می کنم افغان ها در اين ربع قرن از بمب و جنگ و خشونت و طالبان گريختند و به کشور ما پناه آوردند تا بر سفره ی ما نان را به زبان فارسی بگويند، و با لهجه ی

ياشاسين آذربايجان ايران

برای هنرمند بزرگ ميهنم، بهروز حشمت امروز صبح در لابلای خواب ها و رؤياهام پيلی پيلی می خوردم. فرصت نشد بروم در پارک کمی بدوم، به خواب هام فکر کردم، به مامان، به درخت های گردو، به آقای گلشيری که کاپشن اخرايی رنگی به تن داشت و داشت با پوشه ای پر از داستان در آپارتمانش را باز می کرد تا برويم بنشينيم و بخوانيم. چای هم حتما درست می کرد، و بعد دوتا می ريخت و می آمد تو: بخوان. داشتم خيابان کانت را نگاه می کردم که پشت شيشه های بلند خانه ی هدايت، آقای براهنی را ديدم.

با نوشتن می خواستم جلو کشتار را بگيرم

امشب مهمان محمود رفيع بودم، دبير جامعه ی دفاع از حقوق بشر در ايران – برلين. هميشه وقتی وارد خانه اش می شوم توی دلم می گويم: بار ديگر خانه ای که دوست می داشتم! نشريه حقوق بشر ويژه ی بيست و پنجمين سالگرد انقلاب (سياه نامه ی بيست و پنج سال جمهوری اسلامی) شماره 60 تازه منتشر شده، و مقاله ای هم از من در آن هست. مروری گذرا بر خاطرات من است در اين ربع قرن. اين نوشته تقديم شده به محمود رفيع، رفيق مهربانم که جواني اش را پاي حقوق بشر پير کرد. هنوز بيست و يکسالم

رفتن

هنوز به رفتن فکر می کنم به راه رفتنت که دور می شوی از من، دور می شوی بلندبالا باران هنوز می بارد. گفتم که! راه رفتنت را دوست دارم. و باران هنوز می بارد در دفتر خاطرات تو خيس می شوم و خودم را بغل می کنم.

خوشبختی

نی لبک خريده ام نمی دانم باهاش چکار کنم! يک قلم درشت هم دارم، با کلی خرت و پرت ديگر. يک گلوله نخ کاموا هم دارم نمی دانم باهاش چکار کنم! شب ها در پارک راه می روم و به عکس ماه در آب – اگر باشد – سلام می کنم. تاريکی از سوت می ترسد. سوت می زنم و خوشبختم.

تنهايی

همه خوابند. حالا فقط من بيدارم و تو و خاطره. خدا هم هست.

پایان مطالب