جستجو

آفتاب بالانس

تمام روز همينجور که سرم به چاپ يا صحافی يا کاری گرم است، به تکه‌ای از رمان فکر می‌کنم، کارهای روزمره‌ی ديگر هم البته هست. گاهی می‌شود که دو هفته از „خانه‌ هدايت“ بيرون نمی‌روم. گاه دلم می‌گيرد، گاه در پارک مجاور قدم می‌زنم، گاه دلم می‌خواهد به يک غار پناه ببرم و چند روز بخوابم، يا بخوانم، … و هستم.خسته که می‌شوم، بعد از کار نوشتن، انگار از زير اقيانوس بالا آمده‌ام، کمی در خانه‌ی دوستان می‌چرخم، انگار می‌روم مهمانی.وبلاگ برای من اهميتی ويژه دارد، پنجره‌ای است به دنيای زندگان، و دوستان وبلاگی حالا در زندگی‌ام نقش دارند. هر به

مهتاب بالانس

چند روز گذشته در تونل تاريکی گذشتم که انگار در خوابی طولانی در زمانی بی برگشت جا مانده‌ام. کسی (مسلماً ايرانی) با استفاده از نام آشنايی برای من يک بمب ای‌ميل کرده بود که در صفحه‌ی اول با حروف فارگليسی نوشته بود (in ham aks) و من به تصور دريافت يک کار گرافيکی از نيما نيليان با خيال آسوده آن را باز کردم. صفحه‌ی دِسکتاپم رفت، و هر بار که می‌خواستم وارد فضای کامپيوتر ‌شوم، پيش از دسکتاپ، بر می‌گشتم سر جای اول. سه روز تصور می‌کردم رمان „تماماً مخصوص“ و چهار سال کارم، رمان „طبل بزرگ زير پای چپ“،

تماماً مخصوص، تکه ای ديگر

ته‌ دنيا بوديم‌ و همچنان‌ می‌رفتيم‌. نه‌ حال‌ حرف‌ زدن‌ داشتيم‌، نه‌ جانی كه‌ بخواهيم‌ صرف‌ چيزی اضافی كنيم‌. با ته‌مانده‌ی‌ نيرو فقط‌ می‌رفتيم‌ و می‌رفتيم‌. خاك‌ بود و بيابان‌ بود و مرگ‌ بود كه‌ در صدای سگ‌ها تكرار می‌شد.تمام‌ شب‌ را حرف‌ زده‌ بوديم‌ تا خورشيد طلوع‌ كند، و تمام‌ روز را تشنه‌ و گشنه‌ به‌ انتظار موسا‌ زابلی زير تيغ‌ آفتاب‌ به‌ باد داده‌ بوديم‌ كه‌ شايد بيايد.از برجك‌ ويرانه‌ دور شده‌ بوديم‌، و هنوز می‌رفتيم‌. آن‌ جلوتر در سينه‌كش‌ بيابان‌ چيزی مثل‌ يك‌ سبد از دل‌ زمين‌ بيرون‌ زده‌ بود كه‌ هر دومان‌ را به‌ طرف‌ خود

تسليت

ديروز شنيدم پدر يکی از عزيزانم درگذشته است. جايی جز همين وبلاگ برای ادای احترام به اين انسان شريف، ناشر خوبم (مدير نشر ققنوس) ندارم. دلم می‌خواست تمام اين لحظه‌ها کنارش باشم، دلم می‌خواست در روزنامه‌ی وطنم به او تسليت بگويم. متأسفم که نمی‌شود. از شما دوستانم اجازه می‌گيرم که پيام تسليتم را اينجا بنويسم:برادرم، آقای امير حسين‌زادگانمرا در غم‌تان شريک بدانيد.

باز هم تماماً مخصوص

گفت: «اروتيک‌ترين شب زندگيم مال تو.»گفتم: «کی می‌آيی؟»و باز در سال و ماه چرخيدم و تصوير دختری هفده ساله در ذهنم جان ‌گرفت. بايستی همان روزها می‌ديدمش، بايستی باورش می‌کردم، اما آن روزهای فرار کی مجال می‌داد برگردم ببينم دختری که با مانتو سرمه‌ای دسته گلش را گذاشت و رفت چه جوری از پله‌های دفتر روزنامه پايين رفت که سکندری نخورد، بايستی فرار می‌کردم. و در حال فرار چه جوری می‌شود تصويری گنگ و محو از لبخندی را به خاطر سپرد که وقتی دسته گلش را می‌داد گفت: «آقای ايرانی، برای شما يک نامه هم نوشته بودم، يادتان هست؟»گفتم: «من

می‌دانی؟

از آن‌ شبی‌ كه‌ خانم‌ دكتر شوایتزر در رختخواب‌ من‌ خوابیده‌ بود شاید ده‌ سالی‌ می‌گذشت‌. باز هم‌ برف‌ بود و برف‌، در همین‌ شب‌های‌ سال‌ نو كه‌ هر كس‌ سرش‌ به‌ كاری‌ گرم‌ است‌. و خانم‌ دكتر شوایتزر، همسایه‌ی سابقم‌ از شوهرش‌ قهر كرده‌ بود و یكراست‌ آمده‌ بود سراغ‌ من‌. معمولاً در چنین‌ مواقعی‌ آدم‌ها به‌ دم‌دستی‌ترین‌ فرد خود مراجعه‌ می‌كنند، و حاضر نیستند زحمت‌ بیش‌تری بكشند، مثلاً بروند آن‌ طرف‌ خیابان‌ شاید لقمه‌ی دندان‌گیرتری‌ نصیب‌شان‌ شود. یك‌ طبقه‌ می‌روند پایین‌، یا دو طبقه‌ بالا، زنگ‌ را می‌زنند: «آه‌، آقای‌ ایرانی‌!»و خودش‌ را انداخت‌ توی‌ آپارتمان‌ من‌.«این‌ وقت‌

سرم‌ را كه‌ برگرداندم‌ ديگر نبود

می‌دانی؟‌ تنهایی‌ مثل‌ ته‌ كفش‌ می‌ماند؛ یكباره‌ نگاه‌ می‌كنی‌ می‌بینی‌ سوراخ‌ شده‌. یكباره‌ می‌فهمی‌ كه‌ یك‌ چیزی‌ دیگر نیست‌. مامان‌ می‌گفت‌: «پدرت‌ حتا یك‌ جاده‌ را نتوانست‌ تمام‌ كند، خودش‌ هم‌ تمام‌ شد.» و سجاف‌ یك‌ شلوار را گذاشت‌ زیر چرخ‌ خیاطی‌ و پا زد: «اگر من‌ اصرار دارم‌ که نروی اردو به این خاطر است که بنشینی درس‌ بخوانی. نمی‌خواهم مثل‌ پدرت‌ حرام‌ شوی‌.»گفتم: «بچه‌های مدرسه همه می‌آیند.»گفت: «اردو اصلا کجا هست؟»«رامسر.»«توی این هوا و رامسر؟ اگر نروی چطور می‌شود؟»«هیچ.»«پس نرو.» و نگاهم کرد: «سفر به ما نیامده.» بعد لحظه‌ای پای چرخ خیاطی بی حرکت و ساکت ماند تا

داشت عيد می‌شد

از خواب که بيدار شدم خوشحال بودم. می‌دانستم امروزعيد می‌شود و خنسا می‌آيد که مرا به خانه‌مان ببرد.  مادربزرگم سفره هفت سينش را روی ميز گردی چيده بود، و آجيل و شيرينی و ميوه را روی ميز وسط. پارچه‌ی سفيدی هم روش کشيده بود، لابد به اين خاطر که من دست نزنم يکوقت!خانه ساکت بود، ماهی‌های حوض زاد و ولد کرده بودند، هزارتا. و کلاغ‌های کاج می‌گفتند: برف، برف.مادربزرگم گفت: «دو تا نان بگير صبحانه بخوريم.» و از کيفش يک اسکناس دو تومانی به دستم داد: «بقيه‌اش را گم نکنی! بگذار توی جيبت.»و من از آن دالان تاريک و دراز

پينگ

خسته ام. همين حالا از سر کار آمده‌ام پای کامپيوتر، مدت‌هاست که می‌بينم کسی وبلاگ مرا پينگ می‌کند. کسی دارد به من توهين می‌کند، قصدش تخريب من است، صفحه‌ام را پينگ می‌کند، هدفش تحقير  است. و نمی‌دانم چرا. دارم اذيت می‌شوم، ممکن است صفحه‌ام را ببندم بروم دنبال کار خودم. خواهش می‌کنم با نو شدن نام صفحه‌ام فريب نخوريد، صفحه‌ی مرا هفته‌ای يک‌بار باز کنيد لطفا.بارها صفحه‌ام پينگ شد، فورا مطلبی تازه نوشتم که کسی خيال نکند خودم جنايت کرده‌ام، مثل همين حالا. اما دلم می‌خواهد هروقت حرف تازه‌ای دارم بنويسم. در برابر نداشتن تمدن، ما را بی فرهنگ می‌خوانند.

يک فستيوال ادبی، دهم تا سيزدهم مارس 2005

اسلام، و مغرب‌زمين يک فستيوال ادبی، دهم تا سيزدهم مارس 2005 تازه برگشته‌ام. تمام شب از پنجره‌ی قطار به نقطه‌های تاريک و روشن نگاه کردم. و تا صبح در آن صندلی تکی پرپر زدم. يکی از مسافران کوپه‌ی ما همان لحظه‌ی ورود متکاش را از ساکش درآورد، دو صندلی را به هم چسباند و وسط کوپه کپه‌اش را گذاشت، و ما سه نفر ديگر فقط به هم نگاه می‌کرديم و لبخند می‌زديم؛ آخر آن زن کلافه‌ی از خودراضی وقتی خوابش برد دستش را کرده بود توی شورتش. يک ساعت بعد پياده شد و ما راحت شديم. ساعت دوازده آن دو

امروز هشتم مارس بود؟

آيدا، آيدا، آيدا. عضوی از خانواده که کم‌تر خاطره‌ای از او در ذهن مانده بود. حتا آيدين هم سال‌ها بعد هرچه فکر می‌کرد نمی‌توانست چيزی از بچگی اين دختر زيبا به‌ياد بياورد. نه حرف، نه جنجال، نه حضور. در پستوی خانه نم کشيده بود، و بعد بی دردسر به‌قول پدر گورش را از اين خانه گم کرده بود… (سمفونی مردگان)به آينه رسيدم، با گوشه‌ی چادرم غبار آينه را پاک کردم. و حالا او مجسمه‌ی روشنی بود که پشت چرخ کوزه‌گری نشسته بود. می‌ترسيدم سرم را برگردانم و ببينم در ميان آن‌همه مجسمه و کوزه و خمره، او هم يک مجسمه

قاضی‌ها داستان‌نويس نمی‌شوند

يک نامه ‌سرگشاده از داستان‌نويس جوان وطنم سلام!چند روز پیش در رابطه با اجرای سناریوی جایزه ادبی صادق هدایت، نوشته‌ای را که خطاب به آقای: امیرحسن چهلتن، بود حضورشما، آقای معروفی ارسال داشتم.  بی هیچ واکنشی از سوی شما (تا کنون)، چرا؟شما مگر نویسنده‌ای پیش‌کسوت نیستید؟ مگرمدیریت یک سایت ادبی، در کف با کفایت شما نیست؟ مگر لشکری از نویسندگان جوان (510) نفر در جایزه ادبی صادق هدایت که از طرف سایت سخن به مدیریت آقای چهلتن، اجرا می‌شد، شرکت نداشته‌اند؟ و مگر بی حرمتی به آنها، نبایستی شما را ناراحت کرده باشد؟ (مراجعه به نوشته من که حضور شماست،

دريارونده

دريارونده دارد معجزه می‌کند. او حالا مثل بالتازار يا پلنگ صورتی يا سمک عيار اثری می‌گذارد و می‌گذرد. يکی دوتا که نيست، در خودش تکرار می‌شود. خواندنی می‌شود. و … چه بگويم؟ خودتان بخوانيد: دريارونده يکم:هلهلهشادمانیديکتاتوری کوتولهسوار بر ارابه غرور غنی شده ملیبا زنگوله ای بر گردنوموشکی نه متریبين پااز صف بواسيريان سان می بيند.دريارونده دوم:قلب يخ زده فروشی!دريارونده سوم: دريارونده سوم در روز والنتاين به مغازه کارت فروشی رفت و گفت: «من يه کارت می‌خوام که روش نوشته باشه: فقط و فقط تو رو دوست دارم.» فروشنده نشونش داد. دريا رونده گفت: «لطفا شونزده تا از اين بدين!»

بی ستاره‌ام نکن

تا در قهوه‌خانه باز می‌شد، صدای هياهوی آنهمه آدم می‌پيچيد در سرم و نمی‌شد فهميد کی، چی می‌گويد. می‌دانستم که دارم خواب می‌بينم، اما قدر لحظه‌هايی را که با داريوش می‌گذراندم می‌دانستم. دلم نمی‌خواست صداها مرا بر گرداند برلين. در خواب از برلين هراس داشتم. اما داريوش آرام و خوشحال بود، و من گرمی دستش را بر شانه‌ام احساس می‌کردم.قرار بود با هم در يک فيلم بازی کنيم. منتظر دلی‌بای بوديم.چند اتوبوس از راه شيبدار بالا آمده بود، و مردم به طرف سالنی می‌رفتند که کنار کوه بود. کسی برای ما نوشابه آورد. همان کاناداهای قديمی، و خنک. داريوش بغلم

انتظار

هزار سال به اميد تو توانم بودهر آنگهی که بيايی هنوز باشد زود.                                                                  سنايی غزنوی و هزار سال شعر  پارسی

شبنم

ديشب که نسيم پيش گل‌ها بوده‌ستاز يک‌يک‌شان بند قبا بگشوده‌ستنرگس تو نگو کجا و کِی، بيهوده‌ستدامان تو هم به شبنمی آلوده‌ست.اين هم برای پاک‌زادگان آسمانی، برای منزه‌طلب‌هايی که در صف بهشت ايستاده‌اند! آنها که بر «تجربه‌های» تلخ و شيرين انسان‌ها خط قرمز می‌کشند، و زندگی را می‌کشند.

ماهی‌ها و ماه

گفتم: «اگر بيايی می‌رويم با هم ماه را تماشا می‌کنيم.»گفتی: «کجا؟»«ته همين خيابان يک پارک هست، درخت‌های قشنگی دارد، برکه‌ی آبی، با جوجه مرغابی‌های کوچولو…»همان وقت خواهرت با يک بغل نان داغ وارد خانه شد، لحظه‌ای نگاهم کرد تا از سر راهش بروم کنار. بهش سلام کردم. رو برگرداند، اخم کرد، و با ناز يک نان به من داد، و بعد با چرخشی تماما زنانه از کنارم گذشت. دلم ريخت. از بوی نان مست شدم، برگشتم و ديدم که او در راهرو خانه با تو کلنجار می‌رود.چرخيدم. تلفن در دستم بود و داشتم باهات حرف می‌زدم. گفتم: «اين نان هم

دوستت دارم

ليلی گفت: «چی با خودت آوردی؟»مجنون گفت: «سوزن.»«برای چی؟»«واسه اينکه راه پر از خار مغيلان بود و می‌رفت توی پام.»ليلی گفت: «اوهوم.» و آدامسش را پف کرد، به جايی دور چشم دوخت، و توی دلش گفت: «خاک بر سرت! من خيال می‌کردم از بس عاشقی خار مار حاليت نيست! چقدر ازت بدم مياد!»«چی گفتی؟»«هيچی. گفتم باشه، مهم نيست.» و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جويد و  اين‌بار ترکاند.ياد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه می‌آيم. گفته بودم دوستت دارم.———————————————————————————————–اين هم شماره دوم گربه ايرانی. برويم به اتاق سردبير ببينيم چه کرده با گروه جوانش.

سياست يعنی مجازات کردن؟

مقاله‌ای برای ديت‌سايت آلمان اوضاع امروز ايران بی‌شباهت با پايان دوره‌ی صفوی (1694 تا 1722 ) نيست که کشور از چند سو مورد هجوم و غارت بود اما شاه ما، سلطان حسين بيش‌تر اوقاتش را با آخوندها و  زنان حرمسرا می‌گذراند، جن‌گيرها دوره‌اش کرده بودند و اوضاع را به قضا و قدر حواله می‌دادند. بازار سنی‌کشی همچنان رونق داشت، زرتشتيان در تنگنا بودند، معبدها و کليساها و ميکده‌ها بسته شد، دگرانديشان در مضيقه و آزار قرار داشتند، سرداران شايسته و افراد کاردان به دستور شاه يک يک از بين رفتند. و جامعه با عزاداری و مراسم مذهبی و خرافات از

سه‌راهی تصميم؛ سياسی؟ فرهنگی؟ يا نظامی؟

هفته‌نامه‌ی ديت‌سايت «Die Zeit» از من خواسته است که درباره‌ی پرونده اتمی ايران، سخنرانی و تهديد جورج بوش، مواضع اروپا، سفر کاندوليزا رايس به خاورميانه، اوضاع نابه‌سامان دولتمردان جمهوری اسلامی و نقض مکرر حقوق بشر در ايران، و احتمال حمله‌ی نظامی امريکا به ايران دو مقاله‌ بنويسم که در دو هفته‌ی آينده به ترتيب منتشر می‌شود.به همين خاطر روز جمعه يکی از اعضای هيئت تحريريه‌ی ديت‌سايت به خانه هدايت آمده بود تا درباره‌ی اوضاع ايران و مقاله‌ها حرف بزنيم. ديدار برای درخواست مقاله البته جزو ادب و اخلاق حرفه‌ای مطبوعات آلمان است. احترام می‌گذارند، و احترام برمی‌انگيزند، درست مثل ايران

می‌دانم که می‌آيی

اصلا چرا سهم من فقط صدا و کلمه است؟ من دنبال کلمه می‌دوم، و کلمه از من می‌گريزد. ته ذهنم يک عالمه کلمه هست که براش معنايی ندارم، توی اين صفحه‌ی سفيد هی می‌نويسم، و هی پاک می‌کنم. چرا نمی‌توانم با دو يا سه کلمه شلاق را تعريف کنم؟ فقط با کلمه‌های کوچک حس عميقم را می‌نويسم چون می‌خواهم حرف بزنم و تو بودنم را ببينی، همين. می‌خواهم فرياد بکشم که توی يک کوچه‌ی باريکم اما چشم‌هام بسته است، می‌خواهم پيدا شوم، می‌خواهم پيدا کنم، پيش می‌روم، زمين می‌خورم، زخمی می‌شوم، بر می‌خيزم، و می‌خوانم:می‌دانم که می‌آيی…

نامه‌ای از زندان

ته شب داشتم وبگردی می‌کردم که اين نوشته‌ی شتابزده را در کامنت‌های زيتون عزيزم ديدم. يکی مرخصی داشته و در فرصتی کوتاه هول هولکی اينها را نوشته است. برای من همه چيز جدی است. بازی هم جدی است، فقط وقتی در بانک پول آب و برق را پرداخت می‌کنيم، هيچ بازی ای در کار نيست، و می‌توان زندگی را شوخی گرقت.اين نامه سخت غمگينم کرد. نامه‌ای از زندان است که به من رسيده. نمی‌خواهم شماها را هم غمگين کنم، اما کسی آن را نوشته و رد کرده. دلم گرفته است. نمی‌دانم با اين نامه چه بايد کرد.ما امروز اعتصاب غذا

ايرج جنتی عطايی در ملکوت

بسيار زمان می‌خواهد تا مردم يک جامعه با ادبيات آرکاييک، ادبيات آرگو، و ادبيات ملی‌شان پيوند بخورند و شعر و داستان و ترانه و طنز و مثل و متل خود را بيابند و به جان‌شان پيوند بزنند. درباره‌ی شعر و داستان و انواع ادب سخن بسيار گفته شده اما از ترانه کم گفته‌اند هرچند که با زمزمه‌ی ترانه‌ای خفته‌اند.حقه‌باز اگر نباشيم دوگانه زندگی نمی‌کنيم. می‌خواهم در حضور دوستم ايرج جنتی عطايی چيزی برای شما تعريف کنم که سال‌ها توی دلم مانده بود و بهانه‌ای نمی‌يافتم.چند سال پيش رفته بودم کنسرت داريوش در „بتهوون هاله“ شهر بن. داريوش بين آهنگ‌هاش معمولا

لبخندی تماماً مخصوص

مهمان شما بوديم. پدرم به پشتی تکيه داده بود و چای می‌نوشيد. آقای کابلی هم داشت می‌رفت سيستان. دشداشه‌ی سفيد  پوشيده بود که خطر کم‌تر تهديدش کند. همه‌ی ما جوری نگاهش می‌کرديم که انگار آخرين سفرش است. پايين پله‌ها ايستاده بود. پدر گفت: «عباس، يک کاندا بده به آقای کابلی که توی راه…»من از يخچال شما يک کانادا برداشتم. خواهرت آنجا ايستاده بود و نگاه می‌کرد. مانده بود چه کند. ما هم تکليف‌مان را نمی‌دانستيم. نمی‌دانستيم اين روی و گريزش به‌خاطر حضور ماست يا اين‌که از دست تو ذله شده. وقتی برگشتم پدر گفت: «آقای کابلی رفت، تشنه!»کانادا در دست‌هام

گربه ایراني منتشر شد

اين هم نشريه‌ی تيم «خانه‌ی هنر و ادبيات هدايت» برلين، کاری گروهی و صميمانه، که از نوشتن و تهيه‌ی مطلب تا چاپ و صحافی همه در چاپخانه‌ی «گردون» و با دست‌های خودمان انجام گرفته است. حالا چهار ماهی می‌شود که در کتابفروشی خانه‌ی هدايت پيشرفته‌ترين ماشين چاپ و صحافی و برش (از دم ديجيتال با کيفيت عالی و سرعت بالا) در خدمت نشر کتاب و مجله تبعيديان قرار دارد. در همين ماه سه کتاب و دو مجله به زيور طبع آراسته گشته، و نشريه‌ی «گربه ايرانی» ارگان اين مجموعه‌ی فرهنگی مستقل، اول هر ماه به دست مخاطبانش خواهد رسيد.همه‌ی کارهاش

نام تو

دست‌های تو را رها می‌کنمتا به اقيانوس کبير بپيوندیزيرا تو بزرگیو منآدمی هستم تنها.مثل خدا که تقديرنام تو را بر سينه‌ام سنجاق کرد.نگران من نباش.

سيم نقاله و خاک

آنقدر بی‌تاب شده بودم که نمی‌توانستم خود را به آب و آتش نزنم. حالم هم خوب نبود، تپش‌های نامنظم، دلهره و احساس زنده به‌گوری…يانوشکا بالای پله‌ها ايستاده بود و به سنگ قبرها نگاه می‌کرد. منتظر بود اتوبوسش برسد. و من صدای چرخ‌های اتوبوس را بر آسفالت خيس می‌شنيدم. بقيه‌ی آدم‌ها هم ‌رفته بودند و گورستان خالی ‌شده بود. دوباره ترس برم داشت، و دوباره بی‌تابی افتاد به جانم. گوشی را برداشتم و در آن تاريکی شماره گرفتم. زنی گوشی را برداشت که نمی‌شناختمش. به تته پته افتادم. گفتم: «با خانم…» و زبانم بند آمد. اما ترسيدم قطع کند، ترسيدم نفسم

دست از سر ما بردارید

برخی وبلاگ نويسان تصميم گرفته اند در ادامه ی سرکوب و اعدام انديشه به دادستان تهران نامه بنويسند، ولی از ديد من او عددی نيست که آدم بهش نامه بنويسد، او يک مهره است، مهره ی سوخته. مهره های تاکنون نسوخته هم دارند که  بزرگترين کارشان انهدام زندگی و ايران است. من به هيچکدام شان نامه نمی نويسم، نوشته ی يکی از جوانان وطنم را عينا نقل می کنم: «این روزها توی کوچه پس کوچه های وبلاگستان که قدم می زنی باید یقه بارانی ات را بالا بدهی و دست هایت را توی جیب هایت پنهان کنی تا مبادا از سرما

پنجره‌ام را گِل گرفتم!

وبلاگ يعنی اتاقی که پنجره‌ای برای ديدار و گفتگو دارد. حالا پنجره‌ام را از ترس بلايای روزگار گِل گرفته‌ام. کمی دلگير است، ولی بايد عادت کنم، بايد بپذيريم تنها استالين و هيتلر نبودند که بر کله‌ی انسان‌ها رژه رفتند، آدمخواری و حذف و ترور و ستمگری فقط از جانب شارون و خامنه‌ای نيست، هنوز برخی در تاريکی نشسته‌اند و پنجره‌ی ديگران را نشانه می‌روند. ترور ترور است. حمله‌ی فيزيکی به پنجره يا ماشين يا لباس يا تن يا حق انسان‌ها اسمش حمله‌ی فيزيکی است. تخريب و انهدام يک واحد بزرگ در نيويورک همانقدر مذموم است که ويرانی و انفجار يک واحد

بي هيچ حصر و استثنا

دلم می‌خواهد امشب با وبلاگ‌نويسان، با وبگردها، با جوان‌های وطنم، و با شما درد دل کنم، دلم می‌خواهد منشور کانون نويسندگان را که حاصل خرد جمعی گروهی از نويسندگان وطن ماست، (لااقل چند بندش را) با خوانندگانم مرور کنم. کاری ندارم با بی‌معرفت‌هايی که در پس تاريکی پنهان می‌‌شوند و با امضای قلابی به يک نهاد انسانی سنگ‌پرانی می‌کنند. کاری ندارم با کسانی که بزرگ‌ترين افتخارشان بی‌حرمت کردن شاعر يا نويسنده‌ی وطنش‌شان است. من و شما نمی‌توانيم مشکلات روانی عده‌ای را حل کنيم (عددی هم نيستند تا نامی‌ را تخريب کنند)، ما اگر خيلی همت داشته باشيم با کار ايجابی

ملکوت، و احساس مالکيت مجازی ما

رفتن ايگناسيو، ترزا، کتابچه و درياروندگان از حلقه‌ی ملکوت، جوی عصبی در اين حلقه فراهم آورد که نمی‌خواهم به آن بپردازم، من در آن روزها با شيوه‌های مختلف، با نوشتن مطلب، با صحبت تلفنی و حتا با طنز سعی کردم داريوش عزيز (مؤسس حلقه‌ی ملکوت) را از رفتار غير دوستانه پرهيز دهم، چرا که آيين ميزبانی در مرام او نه اينهاست که کرد. متاسفانه کار به جايی رسيد  که او طی نامه‌ای خيال تشنه را از ملکوت اخراج کرد و لينکش را از صفحه‌ی اول برداشت. حلقه داشت می‌پاشيد، تا جايی که قرار بود ما هم همگی به جای ديگری

زندگی بر صفحه‌ی کاغذ

امروز وبلاگ سپيده را می‌خواندم، سپيده آريان، از بچه‌های کلاس داستان‌نويسی ما در برلين که داستان „يلدا“ و „اتاق صورتی“ را نوشته، بعد مدتی رها کرده، دوباره برگشته، زمين خورده، بلند شده، راه افتاده… فرو می‌رود، زير آوار می‌ماند، برمی‌خيزد، خاک خود را می‌تکاند و از آوارهای زندگی می‌گويد:«پنج سالم که بود فهميدم زنده‌ام. چشم‌هايم را باز کردم، از کنار گلدان‌های ياس گذشتم، قدم‌هايم را روی سنگفرش‌های حياط محکم‌تر کردم و به خودم قول دادم که هميشه همينطور راه بروم. ابرها شکل می‌ساختند و بوی خاک می‌آمد… و من فکر کردم که زندگی بوی خاک می‌دهد… هفت سالم که شد،

غرورم را با تمام جايزه‌های جهان عوض نمی‌کنم

جايزه‌های ادبی در ميهن عزيزم، ايران اهدا شد و خالقان آثار ادبی رفتند که باز بيافرينند و بر فرهنگ بيفزايند. به همه‌ی برندگان تبريک می‌گويم،  از يکايک داوران ممنونم که وقت گذاشتند و بر سر واژه و ساختار و موضوع دقت به عمل آوردند، و از همه‌ی دست‌اندرکاران تشکر می‌کنم که به اين حرکت زيبا می‌انديشند. خوشحالم که زندگان از زندگان تقدير می‌کنند. اين فکر را می‌ستايم و پای آن تا پای جان می‌ايستم که پديدآورندگان ادبيات خلاقه در زمان حيات حمايت و تقدير شوند.خبرها را از همه‌ی سايت‌ها و خبرگزاری‌ها دنبال می‌کنم، کتاب‌های برگزيده و حتا مطرح شده را

زير باران

می‌شود سلانه گذشتنت را ديداز پشت پنجره‌ی خيال.راه افتاد زير بارانسرفه کردسوت زد در آن تاريکیو جايی گم شد. می‌شودهمه‌ی اينها می‌شود.  

راه‌های تاريک

پارسال همين روزها همين حال را داشتم، فکر می‌کنم خسته‌ام. کار مداوم و خستگی کار دارد مرا می‌کشد. راهی ندارم. شکايتی هم ندارم، فقط بعضی شب‌ها از خستگی نمی‌توانم بنويسم. پر از حس نوشتنم اما نمی‌کشم. توی دلم گريه می‌کنم. من سردم استو انگار هرگز گرم نخواهم شدتمام راه سرد بود، برلین سرد و غمگین است، و من گرم نخواهم شد.راه‌های تاریک به گورستان منتهی می شوند؛ و راه های روشن به گورستان می رسند، من از سرما می لرزم و به گورستان سرد برلین فکر می کنم.آفتاب کی می دمد؟ راه های تاریک، تاریک می مانند،مرا روشن کن.چرا در

در دفاع از آزادی بيان

نمی‌دانم در اين زمانه بايستی رومن رولان بود يا آندره ژيد؟ و کاری ندارم نظر کی درست است يا کی محق‌تر است. برای من انسان با آزادی بيان تعريف می‌شود. وحيد „درياروندگان“ مطلبی برايم فرستاده که عينا آن را در صفحه‌ام  می‌گذارم، اهل قضاوت هم نيستم. مطلب وحيد اما زيباست و گويا: در نظربازی ما بی خبران حيرانند! ما هرچه را که بايداز دست داده باشيم، از دست داده ايمما بی چراغ به راه افتاديموماه، ماه، ماده ی مهربانهميشه در آنجا بود                       فروغ قصد نوشتن، و ورود به بحث اجباری را نداشتم، آن هم در مکانی که از يک طرف

خبر تکراری و طنز اتمی!

خبر تکراریايران ‚خدشه‌دارشدن تعهدات هسته‌ای‘ خود را به يک فرد نسبت دادوزارت اطلاعات ايران اعلام کرده که فردى به نام اصغر ص را بازداشت کرده که با عقد قراردادی صوری و تحت عنوان شرکتی جعلی، طرح ساخت دستگاههای سانتريفوژ را پيگيری می کرده و تلاش داشته است علاوه بر خدشه دار کردن تعهدات و توافقهايی که ايران در زمينه فعاليت هسته ای خود با دولتهای خارجی دارد، مبالغ کلانی کلاهبرداری کند.بنابر آنچه وزرات اطلاعات ايران اعلام کرده، بازداشت اين فرد همزمان با ايامی صورت گرفته است که فعاليت هسته ای ايران به بحرانی سياسی برای اين کشور در سطح بين

فرشته‌ی خوشبختی در خليج فارس „Persian Gulf“

جايی که بودم همه‌اش آب بود، ديوار و ستون‌های آجری قديم، آفتاب، و يک آرامش تمام‌نشدنی در عمق دريا. انگار بر تمام نقشه‌ی جغرافی مسلط بودم، و داشتم فکر می‌کردم که آيا عمق تاريخی ما چنان بنای محکم و ماندگاری داشته است؟ چه کسی خواسته است بنای ميهن ما را از ته دريا کند؟ بعد ديدم که او دارد می‌آيد. لبحند زدم و با دقت به آن پهناور آبی نگاه کردم. او در آب می‌آمد با سرعتی بی‌نظير، آرام و بی‌صدا، از راه رسيد، و بر آستانه ايستاد. ترکيبی بود از انسان و حيوان، به رنگ کهر، به اندازه‌ی يک

تلخ

عرفانعبارت است از نمد شدنکه هرچه چوبش بزنندخاکش گرفته می‌شودتلخ.

در بهترين دموکراسی، آنچه غايب است، آزادی‌ست.

اصلا همين ديروز نبود، انگار صد سال گذشته از آن شبی که بيش از صد و هشتاد نويسنده در دفتر مجله‌ی گردون گرد آمده بودند تا ببينند چه کسانی بهترين ادبيات خلاقه‌ی سال هفتاد و سه را پديد آورده‌اند. چه شوری بود، و چه هراسی داشتم من که هر به دقايقی از بالکن سر می‌کشيدم ببينم يکوقت نريزند، يکوقت خرابی به بار نياورند، يکوقت اتفاقی برای کسی نيفتد.نمی‌خواهم از آن شب بگويم، و نمی‌خواهم به دلم چنگ بيندازم که ببينم چه حوصله‌ای داشتيم و چقدر مسخره بود آن ور ديواری که سعيد امامی نُمودش بود و اسلام ناب صفوی نمادش.بيژن

پایان مطالب