جستجو

يک لبخند کافی‌ست

  ديشب وقتی با رضوانه حرف می‌زدم اين را بهش گفتم: «امروز اشک‌آلود بودم. غمگين نبودم، فقط اشک‌آلود بودم؛ همان حسی را داشتم که باهاش رمان می‌نويسم، چيزی داغ می‌جوشيد و پرده‌ی مِه جلو چشم را می‌گرفت. پر از اميد، پر از آرزو. انگار دارم آماده می‌شوم بروم استقبال کسی که 2100 روز پيش، رفته بود برای ما آزادی بياورد، شايد هم رفته بود بالای کوه سربه‌فلک برای شهرزاد قصه‌ها کاسه‌ای مه بياورد.نمی‌دانم چرا! احساسی مثل اشک در سينه‌ام می‌جوشد که: صبح نزديک است.»بهش گفتم: «احساس می‌کنم خبر خوبی می‌شود فردا.»خبر خوب هم همين بود: گنجی زنده ماند. حالش خوب

گنجی از مرگ نجات يافت

با اميد به صحت اين خبر:“ گنجی از مرگ نجات يافت„ گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات يافت گنجی از مرگ نجات

آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد

از فردا صبح، من، درياروندگان، سام‌الدين ضيايی، مهرگان، سينا هدا، فرياد جرس، عبدالقادر بلوچ، هوشيار ايراني، احمدرضا،  فريبا، حسين ،  پارسا ،  آنيتا،  دورافتاده،  محمدرضا فطرس، پونه،  نیما نیلیان بوشهری،  مريم فرخ نيا،  شیدا،  انعکاس سايه روح، گوشزد،  مهتا   و (هرکس که به ما بپيوندد همين‌جا اسمش را اعلام می‌کنيم او اين متن را در صفحه‌اش درج می‌کند) تمام روز تا انتهای شب لحظه به لحظه در صفحه‌ی وبلاگ می‌نويسيم: « آقای گنجی! ما را تنها نگذاريد.»می‌نويسيم: «آقای گنجی! خواهش می‌کنيم زنده بمانيد.»می‌نويسيم و می‌نويسيم. از عشق می‌نويسيم، از زندگی، از زندان، از تجربه، از آزادی، تولد، کودک، لبخند، پرواز، پرچم، مادر، ايران، زن، مرد، شوخی، بازی، هديه، و خيلی چيزهای ديگر.(من دو ماه است

افسانه‌ی عشق مِه‌آلود

                                                                                             برای دختران آقای گنجیگفتم از امروز هرچه بنويسم، برای تو می‌نويسم. گفتی آه! گفتم بوی نارنج پيچيده توی خوابم. می‌گذاری بخوابم؟گفتی می‌خواهم افسانه‌ی عشق مِه‌آلود را برای شما بگويم. گفتم کجا خوانده‌ای؟گفتی يادم نيست. شايد نخوانده‌ام، برای شما بافته‌ام. گفتم: بگو، شهرزاد من. صدای تو شبنمی‌ست که خواب گل را نمی‌آشوبد، چه رسد به خواب سنگين من! بگو لطفاً. گفتی آه! «آه!… می‌خواستند دختر پادشاه را شوهر بدهند. بزرگ شده بود؛ زيبا و دل‌انگيز. پسران وزير برای او شال ابريشمين و گردن‌بند ياقوت می‌آوردند، و او را خواستار بودند، اما او هيچ کس را نمی‌خواست. می‌گفت: „مردی می‌خواهم که

توجه! توجه!

خبر: قاضی پرونده‌ی گنجی کشته شد.عصر امروز قاضي مقدسي، سرپرست مجتمع قضايي ارشاد، (قاضی پرونده‌ی متهمان برلين) توسط يك موتورسوار مسلح در حوالي ميدان آرژانتين تهران ترور شد و درگذشت.ترور يک قاضی به دست پاسداری شيردل يا تروريستی کوردل چه دستاوردی برای اکبر گنجی، و در نهايت برای جامعه‌ی مطبوعاتی خواهد داشت؟ اگر دقت کنيم در اين دو ماه اخير فضای جامعه به خصوص فضای وبلاگ‌ها به شدت سياسی شده، و با خونريزی موازی‌سازی شده است. اصرار بر بلاهت و جهالت از سوی نظام بر زندانی کردن گنجی، حمله به کانون وکلا، و اتهام جاسوسی به يک وکيل مبارز، البته

همراه اکبر گنجی

1 – همسر اکبر گنجی: روز چهارشنبه، تحصن در برابر نمایندگی سازمان ملل، تهراندر آستانه پنجاه و دومین روز اعتصاب غذای اکبر گنجی همسر وی اعلام کرد که با ناامیدی از رسیدگی مراجع داخلی به مسئله اکبر گنجی و به ناچار در برابر سازمان ملل به تحصن خواهد نشست.معصومه شفیعی اعلام کرد: «با توجه به وخامت حال آقای اكبر گنجی و با توجه به اینكه تاكنون تمامی تلاشهای ما از مجاری قانونی جهت آزادی وی در چارچوب قوانین موجود با مخالفت مسئولان حكومت روبرو شده است، لذا اینجانب از سر ناچاری به نمایندگی از خانواده ایشان برای روز چهارشنبه دوازده

اصلاحات و دموکراسی‌خواهی

«بهتر است آقای خامنه‌ای فقط به یک پرسش پاسخ بگوید: چگونه می‌توان به صورت مسالمت‌آمیز ایشان را از قدرت کنار زد؟ چگونه می‌توان درباره‌ی کنار نهادن ایشان از قدرت سخن گفت، بدون اینکه با کارد سلاخی شود؟…»                                                                          اکبر گنجی

نوبت بازی

تا به‌حال موزيک اين صفحه‌ی سبز را گوش داده‌ايد؟ شده که با فاصله‌ی دو يا سه ثانيه اين صفحه را به تکرار بيندازيد و آنوقت به اين موزيک گوش کنيد؟ شده با آن به يک داستان فکر کنيد؟ شده با آن ديواری بسازيد که صدای ديگری نشنويد؟ شده در رنگی مست شويد که طعم نارنجی‌‌اش بوسه‌ی خدا را تداعی کند؟ شده به طعم نارنجی بهار فکر کنيد، و تمامی هستی صورتی‌رنگ جلوه‌گر شود؟ شده به يک زندانی بينديشيد که پنجاه روز غذا نخورده باشد برای آزادی؟ چه اهميت دارد که رفقاش پيام مهمش را نمی‌فهمند! او شاه بازی را کيش

نامه‌ای برای اکبر گنجی

                                           شکست                                                        قامت بلند تو                                                                          انتظار را.                                           و لبخند،                                                        جَلد لب‌های ما نشد. تيری که تو برای مرزهای آزادی پرتاب کردی به سينه‌ی بزرگ‌ترين درخت جهان نشست، بی آنکه پيکرت پاره پاره شود. بس که قشنگ پرواز می‌کند عقاب انديشه‌ات، بس که استوار بودی، بس که ستاره‌های آسمان دوستت دارند، گيرم هرکدام جايی در اين پهنه‌ی سياه سوسو بزنند.حرف همه را بشنو، کار خودت را بکن. تن تو روی آزادی بنا شده، آزادی بر تن تو روييده است، نه روزه‌ی خود را بشکن، نه تنت را، و نه باور مرا.آدم اگر دو هزار روز نشکند، هرگز نمی‌شکند.می‌دانی؟

خميره‌ی ادبيات

آيين درست‌نويسی خوابگرد آنچه که، بر له، بر عليه، می‌باشد، و…„آنچه“ يعنی آن چيز که. يعنی „که“ در آن مستتر است. بعد از „آنچه“ لطف کنيد و „که“ نياوريد. „آنچه که“ غلط است. مهم هم نيست که بسياری در سخنرانی‌هاشان می‌گويند: «آنچه که…» و خيلی‌ها هم اين غلط را می‌نويسند. „عليه“ يعنی „بر“. مثل: «او عليه کسی پاپوش نساخته بود.» يا «نقدی که عليه کتاب تو نوشته بودند بی‌پايه بود.»„بر عليه“ يعنی „بر بر“. «وقتی بچه بودم تافتون را از بربری بيش‌تر دوست داشتم.» برای „له“ و „عليه“ نبايد „بر“ گذاشت. چون بربری می‌شود.به نثرهای پاکيزه‌ی و اديبانه‌ی مجتبی مينوی،

تو اگر زهره‌ای…

حضور خلوت انس ادامه‌ی سرمقاله‌های مجله‌ی گردون، به لطف انقلاب فيروزه‌ای تداوم يافت، و ارتباط من با دوستان اهل قلم برجا ماند.  امروز هفدهم جولای 2005 وبلاگ من دو ساله شد. يادداشت‌های دو سال زندگی با شما تماماً در برابرتان گسترده است.من دوست ندارم برای کشو ميزم چيزی بنويسم، برای مخاطبم می‌نويسم. برای تو می‌نويسم، و خوب می‌دانم که در سرزمين بی آدم، نوشتن بی معناست.در اين دو سال يک دست به کار رمان، يک نظر به سامان دادن همين صفحه، (کارهای ديگر هم بود و نبود) حالا دلم می‌خواهد از شما بشنوم؛ اگر گلايه‌ای هست به جان منت‌پذيرم.در اين

پله‌ها و سکوها

این ما نیستیم كه زندگی می‌كنیم، این زمان است كه ما را می‌زید… (اكتاویوپاز)سرم را روی میز می‌گذارم. چشمانم را روی هم. فكر می‌كنم چند سال است شما را ندیده ام؟ چند وقت است كه با اشاره صدایم نكرده‌اید؟ چقدر از زمانی كه در تحریریه گردون می‌نشستیم و شما برایم حرف می‌زدید گذشته؟ زمانی‌كه برای بچه‌های مجله قصه می‌گفتید… از كی لرزش دست‌هایتان را ندیده‌ام؟ تپش تند قلب‌تان را؟ چند وقت است كه از كابوس‌های شبانه چیزی نگفته‌اید؟ چند وقت می‌شود كه كیك خوردنم را ندیده‌اید و كیف نكرده‌اید؟نمی‌دانم؟با این كه سال‌ها از آن دوران می‌گذرد اما نمی‌توانم چشم بر

درست‌نويسی خوابگرد

دوستان وبلاگ‌نويس، واژه‌هايی که با „و“ ختم می‌شود، ولی „او“ خوانده نمی‌شود، بلکه „-ُ“ خوانده می‌شود „ی“ مضاف نمی‌گيرد. استثنا هم ندارد.مثل: جلو، تابلو، گرو، راهرو، مانتو، پالتو، ، نارو، و…يعنی: جلوِ خانه، تابلوِ فروشگاه، گروِ بانک، راهروِ باريک، مانتوِ سفيد، پالتوِ خوليو کورتازار، ناروِ احمقانه، و…يعنی نمی‌نويسيم جلوی خانه، تابلوی فروشگاه، گروی بانک…فکرش را بکنيد! چه لهجه‌ی نا مأنوسی از آب در می‌آيد اگر بگوييم تابلوی (يه) فروشگاه. برويد جلو آينه به دهن‌تان نگاه کنيد وقتی می‌گوييد جلوی، تابلوی، کمی هم لطفاً „ی“ را بکشيد. لطفاً به خودتان نخنديد.در عوض واژه‌هايی که با „و“ ختم می‌شود، و „و“ خوانده می‌شود،

يوسف زيبای من!

اختلاف بين زن و شوهر از آغاز زمين وجود داشته، و من فکر می‌کنم جهان روزی به خاطر دعوای يک زن و شوهر از هم می‌پاشد، مثل شهاب می‌سوزد و از چرخه‌ی هستی خارج می‌شود.اين وسط بچه‌هايی که وجه‌المصالحه يا وجه‌المشاجره قرار می‌گيرند، شهاب نيستند که بسوزند و از چرخه‌ی هستی خارج شوند. آنها به امنيت، مادر، پدر، غذا، آفتاب، و خوشحالی نياز دارند. بسيار مادرها را می‌شناسم که بچه‌هاشان را از مردشان دزديده‌اند، بسيار پدرها را ديده‌ام که همين جنايت را مرتکب شده‌اند…و ته ماجرا دو واژه می‌ماند: دزدی و جنايت.نوشی‌ عزيزم.هفته‌ی پيش زنی آلمانی آمده بود اينجا، شروع

امضا

نثر يعنی امضای نويسنده. ذکر مأخذ فقط احترام می‌انگيزد. از امروز نقل هر نوشته‌ی من آزاد است. اگر خواننده نثر مرا نشناسد، لابد جايی از کارم می‌لنگد.

يادمان نرود

حکومتی که جان آدمی را ارزش نمی‌داند، راهی جز گورستان برای بشر نمی‌شناسد. و نخستين خواسته‌اش نابودی آزادی‌خواهان است، آن هم به شکل توهين‌آميز. وقتی دکتر کاظم سامی را در مطبش به قتل رساندند، جمجمه‌ی او را شکسته بودند، و با چيزی مغزش را به هم زده بودند. اين پيام صريح حکومت اسلامی به مغز و انديشه بود.وقتی احمد ميرعلايی را از جلو خانه‌اش ربودند و با تزريق الکل در رگ‌هايش او را به قتل رساندند و در کوچه‌ای جسدش را رها کردند، پيام روشن‌شان اين بود که تک‌تک نويسندگان را نابود می‌کنيم. روز واقعه من زير بازجويی بودم. و

راز

عشقپير نمی‌شودجا می‌افتدشرابکهنه می‌شود. در آينه برف می‌باردسفيد می‌کندهرچه پرکلاغی‌ستو بوی نارنجی توراز خواهد ماند.

بيدار شو

هی! بيدار شو، از کابوس بيا بيرون. انتخابات رياست جمهوری هنوز انجام نشده. ما که رأی نداديم! همه‌ی اين اخبار کابوس بود. آبی به صورتت بزن، بعد جدی به ماجرا نگاه کن. هنوز کو تا انتخابات؟رييس مجلس ايران هنوز به بلژيک نرفته و آبرو ريزی نکرده، راستش را بخواهی او در سفر موفقيت‌آميزش! حتماً با رييس مجلس سنای بلژيک که خانم بسيار محترمی ا‌ست، مثل آدميزاد دست می‌دهد، سر ميز ناهار به ميزبان نمی‌گويد چه بنوشد، چه بپوشد. مهمانی ناهار لغو نمی‌شود. و اين هيئت ايرانی در بروکسل نان بلژيکی و ماست ترکی نمی‌خورد.«رئیس مجلس بلژیک ضیاف ناهار را به

این‌ حرف‌ها و‌ خاطرات‌

مامان گفت: «موهات‌ هم‌ دارد بد می‌شود.» و با دو دست‌ موهای‌ اضافه‌ی‌ بالای‌ گوشم‌ را گرفت‌ و به‌ چشم‌هام‌ لبخند زد: «فردا پس‌ فردا برو موهات‌ را كوتاه‌ كن‌. این‌ جوری‌ لاغرتر می‌زنی‌.» بعد نگاهش را دزدید.حرف را عوض کردم. دلم می‌خواست یک چیز مزخرف بگویم و گفتم: «بعضی‌ از همكلاسی‌هام‌ تلویزیون‌ دارند. ما نداریم‌. مگر ما چه‌ فرقی‌ با دیگران‌ داریم‌؟»«چند بار كه‌ گفته‌ام‌‌. پول‌ ما كی‌ به‌ تلویزیون‌ وصال‌ می‌دهد مامان؟»«همین‌ جوری‌ گفتم‌. اگر شد!»«عین‌ بابات‌ بار آمده‌ای‌! چرا یكی‌ از همكلاسی‌هات‌ را دعوت نمی‌کنی‌ كه‌ از تنهایی‌ در بیایی؟»«می‌خواهم تنها باشم‌.»«خیلی‌ خب‌.» و بعد خلال‌ سیب‌زمینی‌های‌

لبخند

امتيازهام مال توستاره‌هام مال تودلم مال تو به من لبخند بزنحتا اگر به‌خاطر خستگیدنيا را تنها بگذارم. لبخند يادت نرود!

پيشگفتار

«نوشا»:کرکره‌های سرزمين مادری‌ام                                  را پايين بياوريداين خاک عاقبت به‌خير نخواهد شد! «نیک‌آهنگ کوثر»:من، نیک‌آهنگ کوثر، که به‌شدت مخالف همه کسانی هستم که خودشان را برای پول، موقعیت، مقام، و… به هاشمی و تیمش فروخته‌اند و از چشم من از فاحشه هم پایین‌ترند، و تا آنجا که می‌توانم نشان خواهم داد که این فحشای‌شان چه خطری برای آزادی مطبوعات فراهم خواهد کرد، برای شکست طرح تقلب هدایت شده شورای نگهبان و جماعت تاریک‌خانه، تمامی تلاشم را علیه احمدی‌نژاد به عنوان سمبل و نشانه تحجر و جهل به عمل خواهم آورد. «سوررئاليست»:در همین تهران بزرگ که شما دارید در آن دم از

برمی‌گردم

در چند روز اخير و به دنبال در خطر مرگ قرار گرفتن ناصر زرافشان بسياری از نويسندگان و آزادی‌خواهان در بيانيه‌ای خطاب به رييس قوه‌ی قضاييه خواسته‌اند که در قبال آزادی او مدت زندانش را تحمل کنند.چندی پيش به دنبال محکوميت من، هشت نويسنده خطاب به قاضی پرونده‌ خواستار شريک شدن در شلاق و زندان من شدند. سيمين بهبهانی يکی از آنها بود. اکنون در کنار او می‌ايستم و اعلام می‌کنم:برمی‌گردم تا به جای اکبر گنجی و ناصر زرافشان حبس بکشم. اگر قوه‌ی قضاييه بپذيرد، با اولين پرواز می‌آيم. من نگران جان اين دو انسان هستم.هوشنگ دودانی نيز مرا همراهی می‌کند

دعوا همه سر يک صندلی‌ست

از يک ماه پيش وبلاگ‌های من، يعنی «حضور خلوت انس»، «جمهوری قلم»، «گردون ادبی»، «فريدون سه پسر داشت»، و «Abbas Maroufi’s Deutsch Weblog» همگی در ايران فيلتر شده است. بسياری از دوستانم حدوداً يک ماه است که نمی‌توانند صفحه‌ام را باز کنند. مدتی ساکت ماندم تا شايد خودم موضوع را سليقه‌ای و ادواری تلقی کنم، و ماجرا بگذرد. اما چنين نيست. بايد از راه‌های ديگر اقدام کنم، با تمام توان. بايد رمان و ادبيات را بگذارم برای جايی ديگر، و فعلاً  از حقوقم دفاع کنم. راهی نيست جز ادامه‌ی ژورناليسم سياسی، افشاگری، نورتاباندن به ويرانگری و ويرانه. با مرکّبم سياه‌شان می‌کنماز

گزارشی کوتاه از گردهمايی جلو زندان اوين

تمام شد. از ساعت 3 آنجا بودم. ساعت چهار شروع شد، پنج هم تمام شد.رییس‌دانا گفت برنامه را به وقتی دیگر موکول می کنند؛ „شايد وقتی ديگر؟“ درویشیان بیانیه‌ی کانون نويسندگان را خواند. هما زرافشان تشکر کرد و مختصری هم صحبت. سیمین شعر خواند. دادخواه حمایت کانون وکلا  را اعلام کرد. مادر انوشیروان لطفی از پسرش گفت که در سال 67 اعدامش کرده‌اند. خانمی که اسمش را نشنیدم (به این می‌گن گزارش کامل!) حمایت اتحاد دموکراسی‌خواهان ایران را اعلام کرد و  کیانوش سنجری هم از دانشجویانی گفت که در زندان اعتصاب غذا کرده‌اند.اين‌جور که من فهميدم خيلی‌ها در زندان‌های مختلف

فراخوان کانون نویسندگان ایران

اين متن امشب از تهران به دستم رسيد. آن را برای سايت اخبار روز ارسال کردم، دوستان لطف کردند، درج شد. از کليه‌ی سايت‌ها و وبلاگ‌ها تقاضا دارم در انتشار آن همکاری کنند. با سپاس.موضوع بسيار جدی است. ناصر زرافشان، وکيل پرونده‌ی قتل‌های زنجيره‌ای شرايط بدی را سپری می‌کند. هرچند که پرونده‌ی قتل‌های زنجيره‌ای از منزل علی فلاحيان (با آنهمه مراقبت ويژه و تجهيزات امنيتی) به سرقت رفته، اما نگذاريم عدالت پايمال شود.و اما متن کانون:   فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین مردم آزاده‌ی ایرانسازمان‌های مدافع حقوق بشر! ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک

آقای معین! لااقل به خودتان احترام بگذارید

اين نامه را دوستی فرستاد که در وبلاگم منتشر کنم. آنقدر اين دوستم بی‌پناه است که نمی‌توانم نامش را ذکر کنم، روزگاری ديگر وقتی من هم در ايران هستم، نام اين „بيست و شش ساله“ را در حضور خودش خوام گفت. نامه اما بسيار زيباست: آقای معین سلام،وقتی می‌بینم شما و دوستانِ تا به امروز امیدوارتان، هنوز بر سیاق سابق سخن می‌رانید، یاد پدر بزرگ مرحومم می‌افتم که خیلی هم ماه بود. تمام پانزده سال آخر عمرش را صبح‌ها با این تصمیم بیدار می‌شد که سیگارش را ترک کند اما وقتی مرد، سیگاری گوشه‌ی لبش بود. سه روز پیش از

آقای معین، لطفاً حرف‌تان را پس بگیرید!

آقای معین، کانديدای محترم رياست جمهوریوعده و وعید „لایحه‌ی عفو عمومی“ شعاری است توهین‌آمیز که به شدت مرا آزار می‌دهد. یعنی چی که کسی مرا عفو کند؟ من جز معلمی و نویسندگی هيچ „گناهی“ نکرده‌ام، اما حکم شلاق و زندان و ممنوعیت از حرفه‌ی روزنامه‌نگاری دارم. از آموزش و پرورش هم با یازده سال سابقه‌ی معلمی اخراج شده‌ام.گفته‌اید: «این اقدام نخستین فعالیت عملی من به عنوان رئیس جمهور برای تشكیل و تقویت جبهه دموكراسی خواهی و حقوق بشر است.» و تأکید کرده‌اید: «این لایحه در سطوح داخلی و خارجی و در ابعاد سیاسی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دستاورد چشمگیری دارد.»من به

خوبی مبارزه

به احترام اکبر گنجی، بحث‌های فرعی (از جمله خوب و بد بودن کانديداها، انتخاب بد که بدتر نشود، دفع فاسد به افسد و…) را کنار می‌گذارم، و انتخابات را تحريم می‌کنم. برای کسی هم نسخه نمی‌پيچم.به احترام اکبر گنجی بر می‌خيزم. همرای و همراه او؛ برچيده شدن کامل ديکتاتوری، اجرای حقوق بشر، دموکراسی، عدالت اجتماعی، و آزادی انسان نخستين خواسته‌ی ‌من است. و در تمام اين سال‌ها تا پای جانم بر اين خواسته پای فشرده‌ام.مهم نيست که روزی در کارزار تنها مانده‌ام، کتک خورده‌ام، لت و پار شده‌ام، زير بازجويی آزار ديده‌ام، و ويران شده‌ام.مهم نيست که چگونه جان به در برده‌ام،

کلاس داستان‌نويسی فرانکفورت

يک شب رنگت می‌کنمسبزت می‌کنمبهت شاخ و برگ می‌دهمبعددر سايه‌ات آرام می‌گيرم. شنبه کلاس داستان‌نويسی من در دانشگاه فرانکفورت آغاز می‌شود. حدود ششصد کيلومتر بايد رانندگی کنم، در راه فکر می‌کنم که چه بايد بکنم. می‌خواهم تجربه‌ی سی سال نوشتن و خواندن و کنکاش را با عشق بدهم به نسلی ديگر. در برلين دو سال کار کرديم و نتيجه داد، داستان‌ها و کتاب‌های بچه‌هام يکی يکی در می‌آيد. فرانکفورت هم داستان‌نويس دارد. بايد کار کنيم و ببينيم چه می‌شود. فردا صبح راه می‌افتم، يک نوار می‌گذارم و راه می‌افتم.کسانی که می‌خواهند به ما بپيوندند، می‌توانند با آقای امير کراب، مدير

سلام

محمد چرم‌شير، شبنم طلوعی، پيام دهکردی، محمد عاقبتی؛امشبم مال شما:„کاش برای من اميدی باقی مانده بود…می‌بوسمت و اشک„

صلاحيت حکم حکومتی احراز شد!

اين حکم حکومتی بود که صلاحيتش احراز شد! يعنی صلاحيت حکم حکومتی به لطف شما احراز شد. قاچ زين را بگيريد تا صلاحيت نفس کشيدن‌تان احراز شود. و ديگر چه داريد؟ تاجگزاری رسمی فرعونيت با دست شما انجام گرفت. جشن بگيريد، و شعار بدهيد. کانديدای شما تأييد شد، حق و عدالت جاری‌ست. بقيه که آدم نيستند! حقی ندارند! بحث خودی و نخودی‌ست. نه؟وای بر شما! يادتان باشد! خودتان با توپ „تخم مرغی“ آنها بازی کرديد، قحط‌الرجال است، و شما هم برای سياست دو نمره کوچکيد.برويد، اگر ايران و مردم را عاشقانه دوست داريد، برويد با کار فرهنگی بياييد بالا. اگر

هر شهری و هر آدمی دو چهره دارد

عزيز دلم،وقتی داشتم به برلين کوچ می‌کردم، دوستی در نامه‌ای به من نوشت: هر شهری و هر آدمی حداقل دو چهره دارد. گرچه من از هزار چهره بودن شهرها و آدم‌ها بسيار می‌دانستم، ولی در دو چهره بودن اين دو به ايمان رسيدم.ايران و آدم‌هاش چند چهره دارند؟ايران در شرايط ويژه‌ای قرار دارد که بايد نجاتش داد، بايد حرف زد، بايد شناخت، بايد حضور داشت.  اما هيچکس نمی‌تواند برای ديگری نسخه بپيچد. در انتخابات شرکت کنيم يا آن را تحريم کنيم؟ باور کن من در تمام عمرم تا اين لحظه هرگز پای صندوق رأی نرفته‌ام، تجربه‌ی رأی دادن ندارم، می‌ترسم،

شش پرسش يک نويسنده از اصلاح‌طلبان

اصلاح‌طلبان مظلوم و مغبون!هشت سال فرصت سوزانديد و بلايی بس مخرب‌تر از هشت سال جنگ با عراق سر زنان و جوانان و ايران آورديد، اعتماد را در دل نسل جوان زايل کرديد، مطبوعات و نشر در خوش‌خدمتی‌های شما از پايه فروريخت، سربند همين ماجرا بوق و فرمان را تماماً به رقيب وانهاديد، واداديد، و چون شهاب سوختيد و از چرخه‌ی قدرت بيرون افتاديد. خودتان اذعان داريد که „شهروندان ايراني مي دانند سياستمداران‌شان خطا كرده‌اند و شايد هم خطاهای بزرگ.“ و می‌پرسيد: „چه كسی هست كه خطا نكرده است؟“وای بر شما!خُب، چند تا سد و جاده هم ساختيد، اما نفهميديد که

هزار و ده نفر کانديد شده‌اند. مبارک است انشاء‌الله!

هزار و ده نفر کانديد شده‌اند. مبارک است انشاء‌الله. شما اگر بخواهيد يک پيتزاپزی يا گل‌فروشی باز کنيد حتماً برای آن طرح داريد، پلان کار داريد، برنامه داريد، اما اين هزار و ده نفر هيچ ندارند جز رو. حتا نام نيک هم ندارند، چه رسد به پلان و برنامه. در تمام دنيا در هر کشوری سه چهار نفر با پشتيبانی از حزب‌شان کانديدا می‌شوند، مبارزه می‌کنند تا به اين پست نائل گردند و برای کشورشان کار کنند. نه اينکه فقط بروند اينور و آنور عکس بگيرند و دکترای افتخاری جمع کنند.وقتی در ايران بودم گاهی جمعه‌ها می‌رفتم بالای تپه‌ی گيشا، آنجا

به‌ سلامتی‌ شما

نفهمیدم‌ چه‌ جوری‌ سوار قطار شهری‌ شدم‌، چه‌ جوری‌ به‌ خانه‌ رسیدم‌، و چه‌ جوری‌ از پله‌ها بالا رفتم‌. وقتی‌ شامپاین‌ را روی‌ میز می‌گذاشتم‌، تلفن‌ داشت زنگ‌ می‌زد. یادم‌ افتاد كه‌ به‌ چراغ‌های‌ دفتر وكالت‌ توجه‌ نكردم‌ كه‌ ببینم‌ خاموش‌ است‌ یا روشن‌. اصلاً گور پدرش‌. تلفن‌ باز زنگ‌ ‌زد. خرت‌ و پرت‌هام‌ را روی‌ میز گذاشتم‌ و گوشی‌ را برداشتم‌. مامان‌ بود: «الو، عباس‌!»«جانم‌ مامان‌. سلام‌.»«تولدت‌ مبارك‌.»همین‌ جور كه‌ با مامان‌ حرف‌ می‌زدم‌ سعی‌ كردم‌ در شامپاین‌ را باز كنم‌. سیم‌ دور چوب‌پنبه‌ را پیچاندم‌، پیچاندم، پیچاندم. صدا پیچید و چوب‌ پنبه‌ خورد به‌ سقف‌ و برگشت‌. مامان

هوشنگ توزيع در خانه هدايت

هوشنگ توزيع اينجاست و من خوشحالم. امروز می‌روم کلن که فردا شب در کليسای پاول گرهارد برای آلمانی‌ها «سال بلوا» بخوانم. شايد دو روز بيش‌تر بمانم که دوباره کار زيبای او را با بازی بهروز وثوقی و شيلا وثوق ببينم. نمايش «از ماهواره با عشق» يکی از قشنگ‌ترين کارهای هوشنگ توزيع است. کاری شلاق‌کش بر پيکر دروغ و فريبکاریِ قوطی‌های نيمساعته، تا قوطی‌های بيست و چهار ساعته؛ من به همه‌شان می‌گويم قوطی. اجرايی روان که تماشاگر سه ساعت تمام از خنده روده‌بر می‌شود، و آنهمه حرف، و قوی. يکشنبه شب هم پس از اجرای نمايش با بهروز وثوقی و هوشنگ توزيع تا

شهر زيبا و عشق

امشب مهرگان از من خواست که فيلم „شهر زيبا“ را با هم ببينم. شديداً اصرار داشت. حرفش را گوش کردم و در اتاقش فيلم را ديديم. در اين سال‌ها فيلم‌های بسياری ديده‌ام که پرم نکرده، سری تکان داده‌ و گذشته‌ام. بعد از فيلم „زير پوست شهر“ از خانم رخشان بنی‌اعتماد، کاری به اين قدرت نديده بودم. ياد „اسموک“ افتادم که بی توجه به مسائل سياسی، فلسفی، و متافيزيکی کار خودش را می‌کرد و داستان خودش را می‌گفت. برای آقای اصغر فرهادی، کارگردان فيلم  پنج دقيقه کف زدم. احساس غرور می‌کنم. متن بی‌نظير، بازی‌ها عالی، دوربين‌گيری محشر، و کار بدون اضافه

انقلاب فيروزه‌ای

باخبر شدم که همدان ميزبان نخستين جشنواره‌ی دانشجويان وبلاگ‌نويس ايران است. از من خواسته بودند که برايشان پيام بفرستم. همان شب نوشتم و فرستادم. از انتشار آن خبری نشد. گفتم شايد نتوانسته‌اند از متن من استفاده کنند، يا نرسيده. تا اينکه برای خوابگرد نامه‌ای نوشتم، و متن پيام را پيوست کردم. امروز ديدم گزارشی از آن جشنواره با عنوان «انقلاب فيروزه‌ای، کامنتی برای گوريل‌ها» نوشته، و سرانجام متن مرا هم به دست بچه‌هام رسانده. ازش ممنونم. اين هم متن: وبلاگ‌نويسان عزيز وطنم،من انقلاب فيروزه‌ای وبلاگ‌نويسی را بزرگ‌ترين اتفاق تاريخ ايران می‌دانم. آنجا که جامعه‌ای شفاهی و جمعيتی افواهی به تمدنی مکتوب

بی‌تابی

صبح شنبه رفتم باوهاوس. نمی دانستم چی می‌خواهم بخرم. کمی در قسمت پيچ و مهره‌ها گشتم، قدری هم به تير و تخته و گچ و سيمان نگاه کردم. از قسمت برق که می‌گذشتم همه‌ی لامپ‌ها و لوسترها روشن بود. دلم می‌خواست فرار کنم. پری در ذهنم گفت: «اگر من نباشم چکار می‌کنی؟»گفتم: «هيچی. با خيالت هم می‌توانم زندگی کنم.»احساس کردم که عشق بقيه‌ی تصويرها را مخدوش می‌کند تا تصور خودش را بتاباند. عشق يعنی اينکه آدم خود را در نگاه کسی ببيند. عشق يعنی بی‌تابی و انتظار. نور تند اذيتم می‌کرد. به قسمت شوينده‌ها رفتم، و بعد نربان‌ها. دلم می‌خواست

اکبر گنجی و تاوان آزادی

به احترامش برمی‌خيزم، و آرزو می‌کنم آزاد شود.اکبر گنجی بعضی افراد را جوری به جامعه شناساند که آنها سينه‌خيز هم نتوانستند به مجلس بروند.اکبر گنجی افشاگری می‌کرد که مجلس ششم تشکيل شد. همان مجلسی که رأی مردم را سوزاند و در دقيقه‌ی نود بازی، روزه گرفت و نمازخوان شد. مجلسی که به سادگی مطبوعاتش را جدی نگرفت، آنقدر فرصت سوزی کرد که روزنامه‌اش را باد برد!پنج سال از عمر اکبر گنجی در زندان حرام شد تا او دريابد که دوستان دولتمردش هيچ کاری برای آزادی‌اش نمی‌توانند بکنند. در زندان ماند و ماند. و حالا اصلاح‌طلبان در فصل ارزانی هندوانه و

پایان مطالب