جستجو

دنيای رمان

دلتنگی من تمام نمی‌شودهمين که فکر کنممن و تو دو نفريمدلتنگ‌تر می‌شوم برای تو. چقدر دنيای رمانقشنگ است نيمه شبکاش ‌می‌توانستمدست‌هات را بگيرمو تو را بنويسمکاش نقاشی بلد بودم. دوست داشتن توزيباترين گلی ا‌ستکه خدا آفريدهگفته بودم؟ آنقدر شوق‌انگيزیکه سجده می‌کنمتو رابلند بالای من!خيال کن از جنس آتشم. از همه‌ی دنيا که بگذرماز آغوش توچشم نمی‌پوشم آقای من!نمی‌پوشم. توشعر بگومن تو را می‌نويسمتو حرف بزنمن مست می‌شومسير که نمی‌شوم! داشتم با خدايک‌قل دوقل بازی می‌کردمتا ديدمتسنگ‌ها را ريختم توی دامنشدويدم به سوی تو. توفانهمه چيز را برده بودملافه را کشيدمکه تو را باد نبردبانوی من! حالا همه چيزجزيی از توستزمين

تو بگو!

                                             امروز که به سايت ققنوس سر زدم، ديدم اين کتاب در آمده است. تشکر از امير حسين‌زادگان، مدير نشر ققنوس که به کار و شخصيتش ايمان دارم، بماند برای وقتی ديگر. و سپاس از خانم الهام يکتا نيز باشد برای بعد.کتاب حالا منتشر شده؛ با روی جلدی زيبا از حميد عزيزم، يعنی آقای حميدرضا وصاف؛ يکی از بهترين گرافيست‌های ايران. راه که می‌رود گرافيک ازش می‌ريزد. اما تنها گرافيک نيست در او که می‌درخشد، آدم نازنينی‌ست. ساکت، صبور، مهربان، و خلاق.پارسال چند روزی مهمانم بود. يک روز ازش پرسيدم: «تو اين چهار روز برلينو چی ديدی؟»پشت کامپيوتر نشسته بود. نگاهم

من و خورشيد

آب؟بگو آبو من روی تنت باران ببوسم. برو!هرجا که می‌خواهی بروامادورتر از يک نفس نرو. آتش؟بگو آتشو من کف دست‌هام راروی پوستت شعله‌ور کنم. کلمات را مثل گلبرگزير پای تو می‌ريزمکه راه گم نکنیو بر کاغذم بمانی. رحم؟تو بگو رحم کنمن خدا را بين نفس‌های توبه التماس می‌اندازم. ياس به نخ می‌کشمکلمات رابه گردن تو می‌آويزمکه بوی منخوابت را حرام کند. از نديدنت هی می‌ميرمبه اميد ديدنتهی نو به نوزنده می‌شوم. تنها يک ميز برای من بخرهمينو نان،جوهرم که تمام شدمرا هم ببر دلم باز شوددر بازار پرندگان،بعد بيا روی ميز بخوابببين چه داستانی می‌نويسماز آن ملافه‌ی ‌سفيدو اندام تو.

کدام يکيش بود؟

«مستند کردن محاکمه مطبوعاتمطبوعات و روزنامه‌نگاران در دهه گذشته حق بزرگی بر روند آگاهی بخشی جامعه داشته‌اند. این را هیچ تحلیل‌گری نمی‌تواند انکار کند. ذهن فراموشکار ما به راحتی می‌تواند مشکلات آنان را فراموش کند. در این میان کسانی پیدا می‌شوند که دوران سختی‌های آنان را می‌نگارند تا در حافظه تاریخ بماند. این حداقل کاری است که برای ماندگاری سختی‌های آنان می‌توان انجام داد.اخیراً به همت والای سرکار خانم عذرا فراهانی، روزنامه‌نگار پرتلاش کشور سه جلد کتاب در ۱۷۰۰ صفحه اسناد پرونده‌های مطبوعاتی ایران در دهه ۷۰ را منتشر نموده است. از آخرین مجوزهای دوران قبلی ارشاد استفاده کرده است. کتاب مرجعی

فوتبال و ايدئولوژی!

روزنامه Welt آلمان در صفحه‌های فرهنگی‌ شماره يکشنبه خود گزارشی دارد از جام جهانی فوتبال. از هر کشوری يک نويسنده انتخاب کرده تا مقاله‌ای درباره‌ی فوتبال کشورش و جام جهانی بنويسد. خاوير مارياس برای اسپانيا، هنينگ مانکل برای سوئد، آندره‌يی کورکف برای اوکراين، آنتونيو لوبو آنتونيس برای پرتغال، بورا کوسيک برای صربستان، خوان ويللورو برای مکزيک، و… من برای ايران.خانمی که دبير صفحه‌های فرهنگی اين روزنامه است موقع حرف زدن چنان هيجان و شور داشت که همان لحظه شروع کردم به نوشتن. نوشتن موضوعی آزاد در يک نشست، بی کم و کاست نشانگر حس و حال من از فضای ورزش

راه‌های تاريک

  هرسال همين روزها همين حال را دارم، فکر می‌کنم خسته‌ام. شکايتی ندارم، فقط بعضی شب‌ها از خستگی نمی‌توانم بنويسم. پر از حس نوشتنم اما …  من سردم استو انگار هرگز گرم نخواهم شدتمام راه سرد بود برلینسرد و غمگین است و من گرم نخواهم شد.راه‌های تاریک به گورستان منتهی می‌شوند و راه‌های روشن به گورستان می‌رسند. به خاک سرد برلین فکر می‌کنمو آفتاب. راه‌های تاریک، تاریک می‌مانندمرا روشن کن.چرا در تنهایی بیش‌تر سردم می شود؟چرا آب چاله‌ها یخ بسته بود                                در تمام راه؟ مگر پاییز یخ می‌بندد با تمام خزانش نارنجی؟ مگر من به سادگی تن می‌دادم به خاک غريب؟نجاتم بده

داستان برلين

  داستان برلين گرچه برای من ادامه‌ی همان دوره‌های داستان‌نويسی بود که به توصيه‌ی هوشنگ گلشيری از سال 1364 با گروهی آغاز کرده بودم،  و آخرينش در آکادمی هنر سمندريان در سال 1374 به دستور وزارت اطلاعات تعطيل شد، اما برای بچه‌های برلينی‌ام تجربه‌ای تازه بود که با تجربه‌های ويژه‌ی غربت، „زندگی“ را داستان کنند.می‌خواستم بهشان نشان دهم که هر کدام‌شان دست‌های توانايی دارند. می‌خواستم از دست‌هاشان داستان درآورم، و توانستم. داستان را آنها نوشته‌اند و من احساس غرور می‌کنم. می‌بينيد؟ و می‌گويم می‌خواستم… و توانستم.تجربه‌ی تبعيد و مهاجرت بزرگ‌ترين سرمايه‌ی بچه‌های من است. تنهايی، سختی، غربت، بيکاری، و حتا

وقتی نيستی

عاشقت باشم می‌ميرميا عاشقت نباشم؟ نمی‌دانم کجا می‌بری مراهمراهت می‌آيمتا آخر راهو هيچ نمی‌پرسم  از توهرگز. عاشقم باشی می‌ميرميا عاشقم نباشی؟ اين که عاشقی نيستاين ‌که شاعری نيستواژه‌ها تهی شده‌اندبانوی من!به حساب من نگذارو نگذار بی تو تباه شوم!  با تو عاشقی کنميا زندگی؟ در بوی نارنجی پيرهنت تاب می‌خورمبی‌تاب می‌شومو  دنبال دست‌هات می‌گردمدر جيب‌هاممی‌ترسم گمت کرده باشم در خيابانبه پشت سر وا می‌گردمو از تنهايی خودم وحشت می‌کنم.بی تو زندگی کنميا بميرم؟ نمی‌دانم تا کی دوستم داریهرجا که باشدباشدهرجا تمام شداسمش را می‌گذارمآخر خط من.باشد؟ بی تو زندگی کنميا بگردم؟ همين که باشیهمين که نگاهت ‌کنممست می‌شومخودم را می‌آويزم

عکس‌ها

با تو از دلم می گویم دلی که بی‌حیا جلو چشمانت برهنه می‌چرخد و با هر نگاه تو وسط چشم‌خانه‌ی پر اشکمخنده شادی سر می‌دهد.آن همه باد و طوفاناگر آنجاست تا تو را گم کنمآقای من! لبخندی بزن تا در افقهمچو خورشید تا همیشه پیدا باشیمی‌دانی؟از آن‌رو نمی‌خوابمکه با تو هیچ گاه شب نمی‌آید.اين عکس‌ها را نگاه کنتمام آدم‌ها رابامن دوره کندوره‌ها را دور بزندستم را بگيرو  در خانه‌ها و چهره‌هابچرخ با من. یکریز به خودم می‌گویمتو را خواب دیده‌امو تو هنگام خوابهی دور من می‌چرخیدلتنگ نگاهت می‌کنمنگاه بر لب‌هام می‌گذاریو می‌گویی: عشق من!صدای تو می‌پرد توی چشم‌هامو حلقه حلقه اشک درونش

روشنفکران دينی نظام

                                                                                                       يک نامه برای تو امشب باز غمگينم و ابرآلود. حالت آدمی را دارم که از کوره‌های آدم‌سوزی نجات پيدا کرده، و دارد در قطاری به مقصدی نامعلوم سفر می‌کند، و برای شهرش و زادگاهش و ميهنش و خانه‌اش و فرهنگش گريه می‌کند. به قول تو؛ اين ايران من است، تنها جايی که اجازه می‌دهم خاکش بغلم کند.من نسبت به آن بازجوی روانی که پرونده‌ی سعيدی سيرجانی را بسته بود و پرونده‌ی مرا گشوده بود تا حسابی  مرا بچلاند عصبانی نيستم، او يک مزدور بوده که نمی‌فهميده چه بلايی سر مملکتش می‌آورد، شايد. او را بخشيده‌ام، هرچند کابوسش هنوز رهايم

برای پاسارگاد

دوستان عزيزم، وبلاگ‌نويسان، و خوانندگان مهربان من! با بسياری از دوستان قرار گذاشته‌ايم همه‌ی توان خود را به کار گيريم تا متنی آماده را برای يونسکو ای‌ميل کنيم و يونسکو را وادار به واکنشی نماييم که مانع تخريب پاسارگاد شود. من در اين صفحه آدرس ای‌ميل دبير کل يونسکو را می‌گذارم، و از تمامی وبلاگ‌نويسان خواهش می‌کنم به اين امر توجه بيش‌تری نشان دهند. ممکن است کسی بگويد در جايی که انسان‌ها نابود می‌شوند، چه جای گلايه است که يک بنای تاريخی هم وجود نداشته باشد. اين بحثی ديگر  است که جلو کشتار را بايد با تمام قوا گرفت، اما

در خواب من

با لب‌هامروی چشم‌هاتعلامت تعجب بگذارمکه هر وقت علامت خطر دیددلش بوسه بخواهد؟ می‌بوسمتو ماه می‌شومبر سينه‌ی توآويخته به زنجيری کهدست‌های من است. با خیالتزندگی می‌کنمو با خودتعاشقی. کاش دو بار زاده می‌شدميکی برای مردن در آغوش تويکی برای تماشای عاشقی کردنت. آن‌همه دشت بی‌انتهاآن‌همه تپه سبزآن‌همه چشم خیسآن‌همه گل سرخ و سپید و بنفشهمه در خواب من بودندتا بفهمند نگاه من شیداتر استیا صدای تو عاشق‌تر.و زمین در چرخش خود مکثی کردتا مزه مزه کردن این لحظهلَختی به طول انجامدو دل من آرام گیرد.آن‌همه دشت بی‌انتهاآن‌همه تپه سبزآن‌همه چشم خیسآن‌همه گل سرخ و سپید و بنفشسرد و زیباآنجا مبهوت بادهمه

آنهمه جوهر!

می‌خواهم خدابین مرگ من و بوسه‌های توگیج شود. آنهمه شراب يادت رفتقلبم را مشت ‌کنیقطره قطره بچکانیدر جامی که دستت بود؟ می‌خواهم تو راجوری پرستش کنمکه خدا خودش رااز اول خلق کند. آنهمه رنگ‌ يادت رفتيکيش را تنت کنیدنبال دگمه نگردد دستم؟ می‌خواهم خدا راتوی بغلت پرپر کنم. آنهمه خدا يادت رفتيک آدم هستبرای ستايش تو؟ می‌خواهم موهام را شانه نزنمانگشت‌هات گير بيفتدلای موهام. آنهمه بوی جنگل يادت رفتدر موهات گم شومنترسی يکوقت؟ می‌خواهم کاری کنمکه خدا مرا ببرد توی لباس‌های توو توتوی لباس‌های پاره پاره‌ی مندنبال خودت بگردی. آنهمه جوهر چرا يادم رفتدست‌های جوهری‌ام رابه زندگی‌ات بکشم؟

آن روزها

 امروز دوست عزيزی چند کتاب قديمی از کتابخانه‌ی شهر برلين امانت گرفته بود و آورده بود که من هم ببينم. و چنان ذوق‌زده بود که کودک درونش به تمامی در چشم‌هاش می‌درخشيد.کتاب‌ها را ورق زدم؛ فارسی اول و دوم و سوم دبستان سال‌های سی. ورق زدم و تمامی آن شادی کودکانه بغلم کرد. و بعد وقتی رسيدم به اين صفحه از کتاب سوم دبستان سال 1339 چنان دلم گرفت که يکی دو ساعتی در خيابان‌های پاييزی برلين بی‌مقصد راه رفتم و نمی‌دانم به چی فکر کردم.کتاب درسی ما مال دهه‌ی چهل بود، و کمی رنگی‌تر شده بود. آن روزها که

آرامگاه کورش، و ما

شنبه 29 اکتبر «خانه هنر و ادبيات هدايت» در برلين ميزبان امضاکنندگان پتيشن آرامگاه کورش کبير خواهد بود. برلين، خيابان کانت، شماره 76 کورش کبیر در روز 29 اکتبر سال 539 پیش از میلاد مسیح (2544 سال پیش) وارد بابل شد و اعلامیه خود را صادر کرد. متن فعلی در سرآغاز بهار و بهنگام جشن نوروز و بمناسبت تاجگزاری کورش در معبد بزرگ بابل  صادر شده است و به آنچه کورش در روز فتح بابل فرمان داده اشاره کرده و آن فرامین را برای همیشه تثبیت می کند. در این متن کورش می گوید: «سپاه من با آرامش وارد بابل شد.

عاشقانه‌ها

چه جوری فرار کنمکه مرا بگيری؟چه‌ جوری بجنگمتا اسيرم ‌کنی؟ اگر بگويی „بوسم داشته باش“„بوست دارم“ رابه تالار لغات نمی‌برمپيش از جنگتقديمش می‌کنم به ديگرانمثل آتشحتا اگر به کوه قفقاز زنجير شوم. به جای پيرهنزندگی‌ام را تنت می‌کنم.دلم را گوشه‌ی واژگانمگره می‌زنمراه نرو! تو به جانِ آویخته‌امبوسه بزنتا دستان زندگی خط بخورد. اين بارانبند نمی‌آيدآه می‌کشمو به آسمان فوت می‌کنم. هرچيز را همکه تقصير من بيندازیعاشق شدن منتقصير توست.

خورشيد و ماه

منهمه‌ی ابرهای آسمان راگريه می‌کنمتوهمه‌ی خورشيدهای خدا رابتاب!  نمی‌دانستم هر روزهفت هشت ده بارعاشق تو می‌شوم،هر روزنمی‌دانستم.  با خورشيد می‌آيیيا با ماه؟بگو در کدام افقدنبالت بگردم. ***__________________________________________________________دارم می‌روم نمايشگاه کتاب فرانکفورت. چند روزی در خانه‌ی هانس اولريش خواهم بود. امروز صبح مامان زنگ زده بود و نگران بود، مفصل حرف زديم، و بعد هانس اولريش زنگ زد و گفت که منتظرم است مثل هر سال. و گفت که روزنامه‌ی „زود دويچه سايتونگ“ يک ويژه‌نامه‌ی ادبی به مناسبت نمايشگاه منتشر کرده که 60 صفحه است و يک صفحه‌اش نقدی است از „سال بلوا“. و کلی حرف‌های ديگر که بقيه‌اش ماند برای

فصل دوم

٢ صدای‌ زوزه‌ی‌ سگ‌ قطع‌ نمی‌شد. سگ‌ دیگری‌ كه‌ صداش‌ نزدیك‌تر بود با صدایی‌ چكشی‌ مدام‌ پارس‌ می‌كرد. دلم‌ می‌خواست‌ همان‌ زوزه‌ی‌ اولی‌ باشد كه‌ بتوانم‌ عادت کنم و كمی‌ آرام‌ بگیرم‌. بعد رفته‌رفته‌ صدا در گوشم‌ طنین‌ دیگری یافت‌. صدای‌ كوبش‌ چكشی‌ بر گانگ‌ ترك‌خورده جمجمه‌ام‌ را ترك‌ می‌انداخت‌. گوش‌هام‌ را گرفتم‌، چشم‌هام‌ را بستم‌ و سرم‌ را بین‌ زانوهام‌ فرو بردم‌. هُرم داغی‌ از زیر پاهام‌ به‌ صورتم‌ می‌خورد كه‌ بوی‌ شن‌ پخته‌ می‌داد.كنار برجك‌ خرابه‌ای‌ نشسته‌ بودم‌ كه‌ لابد روزی‌ روزگاری‌ برج‌ دیده‌بانی‌ بوده‌ و سربازی‌ آن‌ بالا كشیك‌ می‌داده‌ است‌. اما حالا شبیه‌ یك‌ قوطی‌ نوشابه‌

می‌دانی؟

می‌دانی که آخرين باربه فاصله‌ی نفسم در رويا بودیو حالا به وضوحِ بهشتدر دست‌های من؟ يادم باشد به رسم مردمان مغلوبتاريخ فتح تو را بنويسمکه ديگر جنگی در نگيرد. می‌دانی تنم نبودنت راگریه می‌کند؟  پيکرت را نمی‌نويسممی‌تراشم با دستو آنقدر صيقلش می‌دهمکه چيزی بندش نشود. اگر نباشیآنقدر نفس نمی‌کشمکه بگويمآتش در نبود هوانيست می‌شود. دم صبح خواب ديدمداشتی از درخت چيزی می‌خريدیکه تنم کنمو من در آبمنتظر بودم لباسم را بياوری.

گفته بودم؟

گفته بودم زير باران بودمتا ديروقت؟ترسيدم گمت کرده باشم.کاش خيالتکنار من بند می‌شد!يادم باشدعکسی از چشم‌هات بگيرمبرای زمانی که خوابم. گفته بودم باشتا معنی معجزه را ببينی؟بودنتمعجزه‌ایبالاتر از طاقت من است. هرگز کاری شگفت‌تراز کشف تو نداشته‌امهرگز چيزی مرا اين‌گونهشاد نکرده بودکه در تلألو لبخند توماه شدم. گفته بودم چنان دوستت خواهم داشتکه معنی دوست داشتن راعوض کنند؟ خواب ديدمکوهی از ماهی به تور می‌کشيدیگاهی به اين انگشتگاهی به آن شانهرقص‌کنان پروانه‌ می‌گرفتی از هواموج در ساق‌هات می‌دويدو آسمانپر از پولک‌‌های ايمان بود.

خدا نگهدار

اگر نباشی می‌ميرميعنی چقدر دوست داشتن؟ شايد اگر کفشی وجود نداشتگوشه‌ای می‌نشستمو با خيالم راه می‌افتادمدر کوچه باغتکه هلاک نشوم. دم صبح خواب ديدم همه جا را آب گرفتهو من می‌خواهم فرار کنم.دنبال صدای تو می‌گشتمکه با خودم ببرم.در راه گفتمنخواه برای سهم کوچکی از صدای تواينقدر دلم بلرزد.کجايی؟ آدم اين غريبی رامثل پاهاش با خودش می‌کشدو می‌برد… اگر با خيالت در تب بسوزمبا خودت آقای من تا کجا شعله‌ورم؟قلبم درد می‌کرددوباره رفتم دکترگفت که رگ‌های من بايد لايروبی شوداين که ترس ندارد، دارد؟رود را هم لايروبی می‌کنندخدا نگهدار.

نامه‌ها

می‌دانی وقتی برات نامه می‌نويسم يک دور آن را می‌خوانم تا ببينم همه‌ی جمله‌ها با تو نوشته شده يا شما و چقدر از اين غوطه خوردن بين تو  و شما لذت می‌برم. هيچ‌کدام از نامه‌هات به دستم نمی‌رسد سال‌هاست که معلولان جنگ اداره‌ی پست را اداره می‌کنند نامه‌ها از زير ذره‌بين می‌گذرند تا نام من و ياد تو پاک شود سخت تنها می‌شوم خودم را بغل می‌کنم. تا به حال ديده‌ای کسی به راهزن خود عاشق شود آقای من؟ راهزن باش و ببين! از ميان نفس‌هام می‌آيی روی ميزم لابلای کلمات می‌رقصی و هروقت دست می‌برم لای موهات برمی‌گردی توی

اسم تو

تا حالا کسیانگشت‌هاش را گذاشته توی جيب تو؟اگر اين کار را بکنمهرقدر خيابان شلوغ باشدگم نمی‌شوم. خيال کردممن مرده‌امو تو ديگر نيستی. کسی که بخواهد هستی‌اش رابا دلش خاموش کندخودش هم ناگزير می‌سوزد؟و اگر من بخواهم بسوزمآقای تنهايی‌ام!چکار کنم؟ خيال کردم اسم توبر پاکت پستی اگر نباشديا خوابیيا نامه در پستحانه گم شده تا به حال کسی رابه اندازه‌ی تودوست داشته‌ایکه نخواهی خوابش را بياشوبی با صدای نفس؟ ديگر گمت نمی‌کنمعشق من!هر قدر خيابان شلوغ باشددستت را می‌گيرمو آرام می‌گيرم.

واژه‌های تماماً مخصوص

بخواب تا نگاهت کنمو برای هر نفس توبوسه‌ای بنشانم به طعم …هرچه تو بخواهی. نفسم به تو بند استبند دلم پاره می‌شود که نباشیانگشت‌هات را پنجره کن،و مرا صدا بزناز پشت آنهمه چشم. بخواب آقای من!چقدر خورشيد را انتظار می‌کشمتا چشمانت را باز کنی روی بند دلت راه می‌رومبی ترس از افتادنبی ترس از سقوط يادم بدهتا من هم بگويمکه چگونه با جست و خيزهای دلمآسايش رااز روح و روانم گرفته‌ام، روی دلت پا می‌گذارمبی هراس از بودن راه می‌روم روی بندو می‌رقصم.رخت شسته نيستم با گيره‌ای سرخ يا سبزکه باد موهام را به بازی گرفته باشدراه می‌روم روی بند،

لبخند تو

„دوستت دارم“ رادر دستانم می‌چرخانماز اين دست به آن دست.پس چراهروقت می‌خواهمبه دستت بدهم نيستی؟ ديگر ايمان نداشتمقلبم فشرده می‌شد از دردتاب نمی‌آوردمو می‌پيچيدم به دور شب. چرا اينجا نيستیتا „دوستت دارم“ رااز جنس خاک کنم،از جنس تنم،و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟ و من آب می‌شدممی‌سوختم ذره ذرهتا نجات‌دهنده از گور شب برخيزدو مرا از خاک سرد برچيند.  بگذار „دوستت دارم“ رااز جنس نگاه کنماز جنس چشمانمو تا صبح به نفس‌های تو بدوزم. و تا صبح چقدر راه بود!و تا صبح آيا بار ديگر آفتاب می‌تابيد؟می‌توانستم به خانم پير همسايه بگويم سلام؟و فکر کنم هم‌سن ساختمان ماچقدر هنوز

انتظار

امروز خودم راآراسته‌ام. گفتی که ظهر می‌آيیو من يادم رفت بپرسمبه افق تو يا من؟و تو يادت رفت بگويیفردا يا روزی ديگر؟ چه فرقی می‌کند؟ خودم را آراسته‌ام،عطرزده و منتظربا لباسی که خودت تنم کردی.

تگرگ

تنها يک ورزا در ميدان بودنيزه بر تنهجوم می‌بردبر خلق.خون می‌چکيدش قطره قطرهو آرام نمی‌گرفت.با شاخ می‌کوبيد به ديوار شهرشهر فرو می‌ريخت و فرو می‌ريخت.  من نيزه‌ای زدم،و مرگ چشمانم را بست. تاريک بودو تگرگسردرختی‌ها را می‌ريخت.

درخشيدم

به ديوار هم تکيه نکنخدای من باشبگذار به همه‌ی بندگانت حسادت کنمبه ماه و خورشيد و ستارگان و زمينبگذار بسوزمآنقدر بسوزمکه از جنس آتش شوم.‌درخشيدم با تونگاه کن به چشم‌هامشعله‌وری حالا.

تمام صورتت خيس بود

گفتی: «من در خودم می‌دومکه آتش را خاموش کنم.»و باران اريب به پنجره می‌زد گفتم: «قشنگ چه شکلی‌ست؟مادرت شبيه کيست؟می‌خواهم وقتی چشم باز می‌کنم صبحببينم که در آينه می‌خندی.يک چيز در اين دنيا هست که چرا ندارددليلش را نپرسجبران ندارد نورمن برای خودم به تو گل دادممافاتی نيستبازنده ندارد اين قمارمی‌فهمی؟اشک دارد و دلتنگی و انتظار.» باران به پنجره می‌زداريب نگاه می‌کردمچشم‌هات،خدای من!تمام صورتت خيس بود.زيبا و خيس.

برای پيام و گل سينه‌اش

چه شب عجيبی بود ديشب! پيام من رفت. مهمانی خداحافظی بود در خانه‌ی هدايت. حالا تازه بيدار شده‌ام، و پيام من ديگر در برلين نيست. شهر برلين نتوانست پيام را برای خودش نگهدارد. به سه تلويزيون شهر برنامه می‌داد، و برای همين پنج يا شش دقيقه چه جانی مايه می‌گذاشت! در چند سايت مهم حضور جدی داشت، دارد هنوز، هست. عضو تحريريه‌ی „گربه ايرانی“ است. در عرصه‌ی مطبوعات پررنگ است، فقط در برلين نيست. مثل يک مجسمه‌ی صيقل‌خورده‌ی نويسنده‌ای شريف خودش را تراشيد، خودش خودش را تراشيد، اين صورت مثالی من از „حضور“، „کار“، „ادب“ و „رفاقت“. اين پسری که نوشته‌هاش

کلمات

خودم را بالا می‌کشمبر شانه‌ی زندگیتا دم ستاره‌هاو می‌بوسم ذهن زيبای تو را مثل ماهی که به ماه می‌گويدآب يک جرعه می‌نوشم وتو را مزه مزه می‌کنمدر لابلای کلمات.

حافظه‌

شده روشن قدم برداریبی سوت زدنبی واهمهراه را بشناسی در شبی تاريک؟ می‌خواهم اندامت رابه حافظه‌ی دستانم بسپارم.

گوش‌ماهی

مثل موجکش می‌آيم در ساحل توآرامو دامنت راپر از گوش‌ماهی می‌کنم. مگر نبينمت.

يک يادداشت کوچولو

دوباره ميزم را تميز کردم، کاغذهای اداری و سياسی و بانکی و الکی را ريختم کنار. ميز را کاملاً خلوت کردم که خانم شهرزاد تشريف بياورد بنشيند و حرکت قلم را روی کاغذ دنبال کند. گله‌مند بود، دو سه ماهی فرصت نبود ببينمش. داشت قهر می‌کرد. می‌دانم که اين آخرين بار ا‌ست رخصت می‌دهد. اين بار اگر پيگير ننويسم و رمان را امضا نکنم، ديگر رهاش می‌کنم. می‌دانم.يک يادداشت کوچولو از مدت‌ها پيش روی ميز افتاده بود. سه ماه پيش توی قطار نوشته بودمش. همين حالا آن را به جای اصلی‌اش در رمان منتقل کردم. منتظرم که شهرزاد برسد و

شهرزاد من

چون‌ حكایت‌ به‌ اینجا رسید، شهرزاد گفت‌: «ای‌ ملك‌ جوان‌بخت‌. صبح‌ نزدیك‌ است‌، داستان‌ را كنار بگذارید و كمی‌ از پنجره‌ به‌ بیرون‌ نگاه‌ كنید. ببینید، مردم‌ دارند می‌روند سرِكار، باران‌ هم‌ هنوز ادامه‌ دارد، اصلاً پنجره‌ را باز كنید، دست‌هایتان‌ را ببرید بیرون‌، بگذارید باران‌ بر كف‌ دست‌هایتان‌ ببارد، بگذارید كمی‌ هوای‌ اتاق‌ عوض‌ شود. وای‌! چقدر سیگار كشیده‌‌اید! بس‌ است‌ دیگر. داستان‌ را كنار بگذارید و به‌ مردم‌ كشورتان‌ فكر كنید كه‌ زیر بارِ گرانی سرسام‌آور، زیر رفتار چوپانی‌ سران‌ مملكت‌، زیر اندوهِ جای‌ خالی‌ جوانانی‌ كه‌ از دست‌ رفته‌اند، زیر تاریكی ایدئولوژی‌ فروشكسته‌اند. به‌ مجله‌های‌ تعطیل‌ شده‌

يک نامه به خوانندگان آثارم

خوانندگان عزیز آثار من،هرگز از نقد کسی به نوشته‌هام  برنیاشفته‌ام، هرگز نظر کسی به کاری که می‌کنم آزارم نداده است، اما اگر سال‌ها در برابر اتهام‌زنندگان خاموش ماندم، به این خاطر بود که دوستانم به من می‌گفتند خودت را همسنگ با اراجیف کسی نکن.من، عباس معروفی بابت این خاموشی بهای سنگینی پرداخته‌ام که از این پس با جفت پا می‌کوبم به چهره‌ی ذهنیت‌های تهمت‌ساز. در قوانین کشورهای آزاد ذهنیت تهمت‌ساز از نوع ساختار „جنایی“ به حساب می‌آید، و تروریست فیزیکی فرقی ندارد با تروریست شخصیتی. زمانی که ناچار شديم متن «ما نویسنده‌ایم» را بنويسيم، فضا همين‌گونه بود. سه عامل باعث

گنجی پيروز شد

تازه از راه رسيده‌ام. شب همبستگی با اکبر گنجی بود؛ در فضای آزاد روبروی خانه‌ی فرهنگ‌های جهان، برلين. ميزبانان و ميهمانان، مردم شهر برلين بودند، و پيروزی گنجی بر نمرود و بت‌پرستان را جشن گرفتند. جمعيت زياد بود. از اينکه گنجی عامل همدلی و همبستگی ايرانيان شهر ‌شده بود از شوق گريه می‌کردم.شعر بود، مقاله بود، نقاشی بود، موزيک بود، فيلم بود، شمع بود، گل سرخ، همدلی، موزيک، همراهی، نگاه و آه.پنج سال پيش در همين خانه‌ی فرهنگ‌های جهان کسانی اجازه ندادند گنجی سخن بگويد. او را عامل رژيم خواندند، شلوغ کردند، بی آنکه بشناسندش بر او برچسب آدم‌کشی زدند، و

نامه بلاگرها خطاب به مردم ایران!

روشنفکران، اندیشمندان، شاعران، نویسندگان، روزنامه‌نگاران، بلاگرها و گروه‌های سیاسی مسئولند و باید راهی برای نجات کشور از وضعیت فرسایشی موجود پیدا کنند. نوشتن نامه، امضا کردن طومار، گذاشتن لوگو و این‌گونه کارهای دفاعی همواره توأم با خستگی و فرسودگی و تلف کردن انرژی است. چنین کارهایی را ادامه می‌دهیم  اما معتقدیم که روند مبارزه اینک شیوه‌ی دیگری را می‌طلبد.بیست و شش سال گذشت و ما مدام داریم دفاع می‌کنیم که آدمی را از دست ندهیم. جمهوری اسلامی همه را به بازی گرفته، و همه مشغول این مبارزه‌اند که یک روزنامه‌نگار کشته نشود، یک وکیل به اتهام جاسوسی در زندان نپوسد،

آقای گنجی! ملاقاتی داری

درياروندگان  چه زيبا نوشته است:چندمين روز!من ديدم که خانم شفعيی گريه می‌کرد.من گريه او را ديدم، در گريه او سوز ديدم، درآن اما زاری نديدم.در اين گريه مهر ديدم اما در آن شکست نديدم.در اين گريه عجز ديدم ولی نه عجز خانم شفيعی را، که عجز و سردرگمی قدرت را ديدم، عجز اشباحی را ديدم که از شکستن حريف خود عاجزند، استيصال بردگان زور را ديدم. آنها وحشت‌زده بودند، من اين وحشت را ديدم و شکوه مردی را ديدم که پايان نداشت. عاشقی را ديدم که بر سر جان به قماری ديگر نشسته بود، قماری که تنها يک برنده داشت،

پيشواز

من با تنتبه کشف گل سرخ می‌رومو با يک شاخه گلبه پيشواز صبح. تمام شب              به آه می‌گذردسپيده‌دم به لبخند.

پایان مطالب