جستجو

روخوانی

                              منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت هفتمبگذار شمع‌ها رابا دست خود خاموش کنمبگذار کاه رابا دست خود فشار دهم«پدر!فرق „معجزه“ و „کرامت“ چیست؟»«نه. حالا نه.فردا حافظ می‌خوانیم.»بعید است اینقدر سنگین باشدبعید استچیزی که از کاه پر کننداینقدر سنگین شود.پس چراجنازه‌ی خواب‌های من نمی‌میرد؟ در خواب منبيدار می‌شویبه تماشای توبر دار بلند انتظاربه خواب می‌رومزنگوله‌ی گردنتحضور تو رابر سينه‌ام جار می‌زند.و من در آن همهمهلب‌خوانی می‌کنم.«کمی آبم دهيد» هر چقدر بعیدباز تو خدای منیهر چقدر بعیدباز هماغوشی‌ات را چون پيکر محبوبیشهر به شهردنبال خود می‌کشم. بيا خيال ببافم دور تنتبيا بپيچم به خيال پيرهنتبيا در خيالِ بافته‌هامدنبال خودم بگردماين دگمه مال

گفتگو

ساعت 9 امشب به وقت ايران گفتگوی زنده در VoA موضوع برنامه: فرار مغزها

بدون رنگ

خيال خوابيدن در آغوشتيا حتا صداتآقای من!در آغوش صدات هممی‌توانم بخوابمو همه‌ی دنيا رامال خودم بدانم. حالا پرواز کرده‌ای بر بال فرشتگان نشسته‌پيله‌بستهپروانه‌ای؟نهعقاب من!آرهتک‌سوار بی نقاب من! اين منمکه گمشده‌اميا تويیکه پيدا نمی‌شوی؟ بدون رنگبا نوک انگشت‌هاتمرا بر تنم نقاشی کنفقطچشم‌هام را باز بکش.

خاکی و آسمانی

دريا دريا مهربانی‌ات را می‌خواهمنه برای دست‌هامنه برای موهامنه برای تنمبرای درخت‌هاتا بهار بيايد.و تو فکر می‌کنیزندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟و تو فکر می‌کنیيک سيب چند بار می‌افتد تا نيوتن به سيب گاز بزندو بفهمد چه شيرين می‌بوداگر می‌توانستيم به آسمان سقوط کنيم؟چند بار؟ راستیدريای دست‌هاتآبی زمينی است؟می‌دانیسياه هم که باشدروشنی زندگی من است. و تو فکر می‌کنیمن چند باربه دامن تو می‌افتم؟…من فکر می‌کنمجاذبه‌ی تو از خاک نبودهاز آسمان بودهاز سيب نبودهاز دست‌‌هات بودهاز خنده‌هاتموهاتو نگاه برهنه‌اتکه بر تنم می‌ريخت.

زندگی من

نمی‌دانم چراهر وقت می‌روی سفرزندگی منگم می‌شود. مثل لحظه‌ای که گفتی برام سيب بخرجای مندر آغوش توامن‌تر می‌شودبا هر نگاهیلبخندیحرفی…شهر به شهر تنمفتح شدهبا کلمات توست.حالازندگی‌ام ‌راقد و قواره‌ی تومی‌برم و می‌دوزم. خواب بهانه است که باشیدر بستری که تو را نفس می‌کشدمی‌درخشیلای ملافه‌هاپيدات نمی‌کنم.با دست‌هامبا چشم‌هامهر بارتو را کشف می‌کنم.

يادت باشد

سکوت دست‌هامباشدپاسخی به دل دل دست‌هاتدر هوس لمس تنم.می‌پذيری از من؟ باور نمی‌کردم که عشقزبانی اديبانه دارد.نمی‌دانستم ادبعشق را اتو می‌کندمثل پيرهنی که توتنم کردیدگمه‌هام را بستیتا به ديدار خودت بيايم. نه چيزی از من ماندهنه سيبیتا نذر چشم‌هات کنمنذر دلتنگی‌هام.بارانبوی تو را می‌باردو ياد لب‌هاتقطره قطره سر می‌خوردبر صورتمترنم صدای توو نت‌های هوا…در اين نم نم نيم‌شبراه رفتنت رااز بر می‌کنم. دست‌هات را که باز کنیبه هيچ جا بند نيستمسقوط می‌کنمآقای من! يادت باشديکپارچه آقابالاسرت می‌نشينمو با موهات بازی می‌کنمتا بدانیمن عشق تواممردی که تو را می‌پرستد.

سيب

هر وقت دلتنگ تو باشمبرای چشم‌هامسيب می‌خورم. بوی تنت مرا برمی‌گرداندبه دوران پيش از خودمپيش از آن که باشم.مگر پيش از توسيب هم وجود داشت؟  از صبح صدات کردم.اصلاً به روی خودم نياوردم که نيستی. تو باشیخدا می‌شوم مالک شب‌های تونه مالک يوم‌الديناياک اعبدُ و اياک استعينراه ديگری نمی‌شناسممستقيمبه خانه‌ات می‌آيمتنت را می‌پرورمو دنيا رابا دست‌های مهربان تومی‌آفرينمحتا خودم را. بدون تو چيزی که احتياج ندارمخودم هستم.چشم چشم دو ابرونداشتم می‌کشيدمبرای خورشيدآمدی؟لبخندنداشتی می‌زدیبا اخم توأمانديگر چيزی نديدم؟به خورشيد نيازی نبودو شب بوددر لابلای نفس زدن‌هاتنام من از مشرق چشم‌هاتطلوع می‌کرد…سلام.

گل نرگس

                                       منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت پنجم مگر آدم با کابوس مردی شمع‌آجينبه مدرسه می‌رود؟از کجا بدانم همسایه‌های ایرانچه می‌کنند؟خدا که نیستم!جای شمع‌هاروی تنت خنک می‌شدیا می‌سوخت؟اين را نمی‌دانستم. قاب بنفش زندگیاز سرخ و آبیتهی‌ست.خدا رنگ تازه‌ای خلق می‌کندبه اندازه‌ایکه جای زخم ناسور آب شود.بگذار در آينه‌ی لختيک رنگ از اندام تو بردارم.نهبگذار تمامی اندامت رادر نگاهم قاب کنم. چرا به مناول بار آویخته نشانت دادند؟آدمی که سن دارد اینجور نمی‌شودحتماً زمانی راه رفته‌ای؟بگو کجا. باورهاممثل دگمه‌های رنگیپخش کوچه‌هاستکف زمين تاريک.دانه دانه بر می‌چينمبه پيرهن تو می‌دوزمقطره قطره اشکو دگمه‌های رنگی. می‌گذاری بیاورمت پایین؟گل نرگس خریده‌ام خنک شویهر چه

شب قدر

                                          منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت چهارم «پدر!بایزید بسطامی چه شد؟»«می‌دانی جرس یعنی چی؟»«نه پدر، از کجا بلد باشم»«پس چرا خواندیمرا در منزل جانان چه جای امن چون هردمجرس فریاد می‌دارد که بر بندید محمل‌ها»«خب… خب…»«جرس يعنی زنگیعنی کسی که حرکت کاروان راخبر می‌دهد به سوی خدا»«می‌روند جهنم؟»…خدا اگروعده‌ی سوزاندن و آتش نمی‌دادبا عین‌القضاة این نمی‌کردندآقای من! وعده می‌دهم تو را به آتشو آتش‌بازی شب قدربا تو سوختنو بازی تن. هر شبقدر تو را دانستنبه قدر يک نفسنزديک‌ می‌شومهر شب به دست‌هات.اين تپش‌هابرای توستبانوی من!ماه در آمده باز يا کسی شعله‌ور است؟هر شبت را قدر می‌کنمبه رنگ آتش مقدسنگذار خاموش شوم.پدر

پرواز

                                         اين چند جمله سال بلوا را هميشه دوست داشته‌ام: «بعدها به مادرم گفتم وقتی خدا بخواهد مورچه‌ای را نابود کند، دو بال به او می‌دهد تا پرواز کند، آنوقت پرندگان شکارش می‌کنند. ای کاش می‌دانستم. ای کاش چشمم را باز می‌کردم…» اين هم شکستيادگار مادرم بودپرواز کرد و شکست. روز شنبه هشتم آوريل 2006 در بروکسل داستان‌خوانی دارم. فکر می‌کنم فصل چهارم رمان „تماماً مخصوص“ را بخوانم. تکه‌هايی هم از منظومه‌ی „عين‌القضاة و عشق“، و شايد يک مقاله، و کمی هم گفت وشنود با آدم‌های بروکسلی و ساکن بلژيک. احتمالاً نيما نيليان را می‌بينم و ابوالفضل اردوخانی و دوستان ديگر

دست‌های تو

چقدر چشم‌هام را ببندمو حضور دست‌هات رابر تنم نقاشی کنم؟می‌ترسم آقای من!می‌ترسم دست‌هاماز دلتنگيت بميرد. چقدر بی تواز خواب بپرمشيشه‌ی آب را سر بکشمو چيزی از پنجره بپرسم؟چی بپرسم ديگر؟خواب مرا نمی‌بردمی‌آورَدتو را می‌آورَدبی آنکه باشی. حالا تو خوابیو حسرت سير نگاه کردنتدر دلم بيدار شده.می‌دانی هميشه اينجورخوابت می‌کنمکه بنشينم نگاه کنمتو را سير.وقتی به تو فکر می‌کنمسال من نو می‌شودتوپ در می‌کنندتوی قلبمو ماهی قرمز تنگ بلورپشتک می‌زندبرای خنده‌هات. ببين!دلتنگيت را ببينتوی بغلم!…باهاش چکار کنم؟ طبل حلبیبه گردنم آويخته استتهران را بی‌نقشهمی‌خوانمکف تهران را می‌خوانمتهرانکف می‌کندوقتی بشنودهنوز می‌خوانم.…برلين در خاطراتت دست می‌بردبا نقشه همگم می‌شویبانوی من!و من دنبال دست‌هات می‌گردمروی

برمی‌گرديم

گوشی را که برداشتم گفت: «سلام. داريوش هستم، داريوش اقبالی.»گفتم: «من سلام عرض می‌کنم آقای اقبالی.»می‌خواست پيشاپيش تبريک عيد بگويد، می‌خواست مرا به کنسرتش دعوت کند، می‌خواست برای  آزادی گنجی شادباش بگويد، می‌خواست…داريوش يکی از مؤدب‌ترين هنرمندانی است که در عمرم ديده‌ام. آرميده و باوقار. بی آنکه تمهيدی داشته باشد بزرگواری‌اش پيشقدم می‌شود در پندار و گفتار و کردار.بهش گفتم چند روز پيش خوابت را می‌ديدم. خواب می‌ديدم که داشتيم پياده برمی‌گشتيم ايران. شادتر از هميشه بودی، با همين لباس کنسرت. و من خيلی خوشحال بودم، از خوشحالی در پوست نمی‌گنجيدم. گفت که به زودی می‌آيم برلين، يک شبی را

عيد شما مبارک

  اکبر گنجی به جرم دگرانديشی شش سال زندانی کشيد و امروز آزاد شد. * عکس ها از راوی

26 اسفند 1384

   نوروزتان مبارک! سردم استو تو نیستی.مثل عکس ماهکاسه چشم‌هام رااز حضور لبخندتلبريز می‌کنم.لبخندت مال چشم‌های من؟اين سربازی هم تمام می‌شودبانوی من!صبح که بيدار شدمنگاهم روی پنجره ماندامروز منتظر تو بودممثل ديروز. نمی‌دانم از دلتنگی عاشق‌ترمیا از عاشقیدلتنگ‌تر!فقط می‌دانم در آغوش منیبی آنکه باشیو رفته‌ایبی آنکه نباشی.عيد امسال هممی‌توانم تنهايی سوت بزنمهمين که بدانم هستیآسمان را پر از پرنده می‌بينم.لبخند يادت نرود! تشنه‌امو تو نیستی.مثل آب بارانگودی کمرم رابا نوازش دست‌هاتپر می‌کنمتا از خشک‌سالی نبودنتزنده برهم.دست‌هات مال کمر من؟ از اين تنهايی هزارسالهخسته‌اماز بس تنهايی غذا خورده‌امتا لقمه‌ای نان به دهن می‌گذارمباران شروع می‌شودو من چتر ندارمتو را دارم.…می‌دانی؟می‌دانی چرا

مراسم کتاب‌خوانی

تنم را بکشم به لب‌هاتمی‌سوزم؟يا آب می‌شوم؟ بگذار برات کتاب بخوانمبنشين اينجاکتاب را بگير توی دست‌هاتورق بزندستم را دورت حلقه می‌کنماز بالای شانه‌ات کتابنفس می‌کشملای موهاتورق بزن. اگر توی گوش‌ت گفتمدوستت دارمو فرار کردم چی؟   از پله‌های کودکیبالا می‌آيمتاب می‌خوری در تنهايی منعاشقت می‌شومنگاهت مرا مرد می‌کند. دلتنگی‌ام را به کی بگويم وقتی نيستی؟تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟مثل يک جاده…نيستی که!من هم عادت نمی‌کنمآقای من!همين. کتاب را بالا بگير ببينمگاهی هم برگرد و بوسم کن.حواست به داستان هست؟نه بيا از اول شروع کنيم.ديدی؟ديدی باز عاشقت شدم؟

امروز، روز زن است

يک گزارش از تهران / از دختر وطنم، ايران روبوت عزیز! منم، انسان! اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر! امروز، روز من است! امروز، روز دوستان كبود من است! دوستان كبود من، انسانند. این انسان‌ها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است. اینجا پارك دانشجو است. اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر بدن‌های كبود ما! امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت خونین دوستم! امروز، برابری را معنا كردند. ما، امروز برابر بودیم: زن و مرد، هر دو كبود! اینجا، چهارراه ولیعصر است. امروز، روز اقتدار حكومت است.

هشتم مارس

  چشم‌هامبرای همه جا در و پنجره می‌سازدشايد بيايی.عاشق چشم‌هات باشماز در راهم می‌دهیيا از پنجره بيايم؟ کف دست‌هام را بر صورت پنجرهسرد می‌کنم.…بر کلمه‌هات چشم می‌کشمبوی تنت را در ذهنم می‌چرخانمکه چيزی نبينم ديگر.برای بودنت چه کنمآقای من؟ و حالا باز برگشته‌اممرا نمی‌بينیمثل سايه در اتاق راه می‌روم.و می‌رومکه دنبال تو بگردم.…دوری تومزه‌ی قبر می‌دهد چقدر!اين گلدان هم پژمردکسی آبش نداده بود.دست‌هات توی دست‌هام بودو بيدار شدم…می‌خواهمباز چشم‌هام را ببندم.سراسيمه می‌آيیخودت را می‌سپاری به دست‌های من.با تنت چکار کنم؟…پلک می‌زنمو به سقف خيره می‌شوم.با نبودنت چکار کنم؟

مثل نيلوفر آبی

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلاتروی میزت راه می‌هی؟می‌شود وقتی می‌نویسیدست چپت توی دست من باشد؟اگر خوابم بردموقع رفتنجا نگذاری مرا روی میز!از دلتنگیت می‌میرم. وقتی نيستیمی‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای و هزار چيز ديگر. تو بگوچطور به خودم و خداکلافه بپیچمتا بيایی؟خنده‌های توکودکی‌ام را به من می‌بخشدو آغوش توآرامشی بهشتیو دست‌های تواعتمادی که به انسان دارم…چقدر از نداشتنت می‌ترسمبانوی من! حاضرم همه‌ی دنيا را ساکت کنمتا تو در آغوشم آرام بخوابی.حالا تب تنت راببوس روی تن من. مثل بازی آب و خاکلجوج و تمام‌خواهبه تنت بپيچم؟مثل برکه‌ای زلال در آغوش زمينجايی برای

بلندبالای من!

                                  منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت دومبیدار که شدم همه جا تاریک بودچراغ مطالعه‌ی پدر رااز همان روزهابیش‌تر از خورشیددوست داشتمو صدای قلم نی بر کاغذ… «خواب بدی دیدی؟»«چرا مثل حلاجتکه تکه‌اش نکردند؟مگر حلاج بر دار نشد؟چقدر هم خوشحال بود!» «نه. حالا نه!فردا حافظ می‌خوانیم.» خواب ديده‌ بودیمرا ديده بودی که راه می‌روم؟عمر حساب نمی‌شودبه راه تو رفتن.…شعر می‌شوی بخوانم تو را بالای دار؟شير می‌شوی بنوشم تو رادر کودکی‌ام راه بيفتمکوچه به کوچه نشانت دهم؟دستم را بگير گم نشومنترسم.…پچپچه تمام نمی‌شد:«فحش می‌دهديا ورد می‌خواند اين کافرشمع‌‌آجينش کنيد بسوزد يک‌سر.»…تمام ‌شد او شعله‌وربشر روی خوش نديداز همان روزنان گران شدزخم

افسانه‌ی تو

چرا وقتی می‌رویهمه جا تاریک می شود؟انگار از اول مرده بودمو ترسیده بودمو تو هم نبودی…نه اینکه گریه کنم، نهفقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودمو آرام نمی‌گرفتم. چه آرزوی دل‌انگيزی‌ست!نوشتن افسانه‌ای عاشقانهبر پوست تنتو خواندن آن برای تو…چه آرزوی شورانگيزی‌‌ست!تملّک قيمتی‌ترين کتاب خطی جهانورق ورق کردنش،دست به آن کشيدن،و همين نوازش سادهکه زير نگاهم لبخند بزنی. …چه افسانه‌ی قشنگیبه تنت می‌نويسمبانوی من!چه قشنگ به تنت افسانه می‌خوانمسراسيمه آمدنو دستپاچه بوسيدنبا توزير نگاهت افسون ‌شدنبا من.  می‌دانی؟حتا صدای قلبم هم نمی‌آمدانگار همه‌اش را برای نفس‌هات شمرده باشمحالا تمام شده بود…نه اینکه ترسیده باشم، نهفقط می‌خواستم بگويم چرا نصف شب پاشدمو

زندگی!

به دور و بر نگاه کردم، و راستش کمی خجالت کشيدم. گفتم: «داد نزن برنارد. همه دارند ما را نگاه می‌کنند.»خيلی آرام گفت: «معذرت می‌خواهم.» و عصبانی بود. نمی‌دانم از چی، ولی عصبانی بود. حتا اگر تمام آن چيزها تخيل يا رويای من بود، نمی‌بايست عصبانی می‌شد. اينها سرخوشی‌های من بود، دل‌خوشی‌هام بود.گفتم: «می‌توانی اخراجم کنی آقای دکتر برنارد! ولی ديگر سر من داد نزن. من با همين کشتی برمی‌گردم آلمان.»خونسرد تکيه داد به پشتی صندلی: «اين کشتی برنمی‌گردد.»«با اولين کشتی برمی‌گردم.» و از جا بلند شدم که بروم دستشويی.«عباس!»زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد

سينه‌ريز

                                        منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت يکم عين‌القضاة را اول‌بار به خواب دیدمحتما سن نداشتآدمی که سن دارد اینجور می‌شود؟چرا اول‌بار آویزان دیدمش؟حتما زمانی راه می‌رفته……هر چقدر ترسیده باشمباز تو خدای منیهر چقدر ترسیده باشمباز تنها التهاب شعله‌ی شمع استکه به همآغوشی با تو راه می‌دهم.…اگر روزی شیطان را ببینیاز دلتنگی می‌گريد زارچه می‌کنی؟با اين عقل آتش‌گرفتهسبز برت نمی‌چينم هرگز!چرخش دست‌هات را نگاه می‌کنمراه رفتنت رابه ذهن می سپارمکه پاهام يادم نرودبانوی پنجره‌های آبی!با دسته کبوترانمسر راهت سبز می‌شومگندم می‌ريزم برای خدابرچينند کبوتراندانه دانههرچه را که تو نيست.معنی خواب ديدن را تازه می‌فهميدمکابوس‌هام از گم شدن شکلات‌ناگهان مردی شده بودکه

سه برش از کيک

سهآخرين مصاحبه‌ای که در ايران با راديو بی بی سی داشتم:هنوز به رأی دادگاه اعتراض نکرده‌ام. می خواهم ببينم چه کسی می‌خواهد به خاطر نوشتن به من شلاق بزند. تنها آرزوی من اين است که ما را نکشند…و حالا ده سال از آن روزها گذشته است. يک سانسور و اداره‌ی کل مميزی کتاب به حداقل نويسندگان هم رحم نمی‌کند. کانون امروز فراخوان داد، ولی چه کسی اين صدا را فرياد می‌کند؟ فراخوان کانون نویسندگان ایرانشواهد حاکی از آن است که طرح‌های تازه‌ای برای محدود کردن هر چه بیش‌تر عرصه فعالیت‌های ادبی، فرهنگی و هنری و آزادی‌های فردی و اجتماعی، از

يک گل برای تو

انرژی هسته‌ای مدرن نيستهفتاد سال از انسانيت عقب استدود مدرن نيستماه نخشب مدرن بودخلفا به آن حمله کردندبه خاکش کشيدندتاريکیجهان‌شان را قورت دادو نعره ‌کشيدند:«مشعل‌ها را بيفروزيد!»مشعل‌ها اما جز دودارمغانی برای پنجره‌‌ی ما نداشت اين چيزها يادت هست؟ خدا در تاریکی گريه می‌کندو مناز دلتنگی توتمام می‌شوم. انرژی هسته‌ای مدرن نيستآدم کشتن مدرن نيستسنگ مدرن است هميشهسنگ زدن مدرن نيستقابيل مرا کشتو من فکر می‌کردم همان‌وقتپشت پنجره ايستاده‌ای تا بيايمبا گلی گوشه‌ی موهاتو بعدآمدم؟..و من فکر می‌کردم همان‌وقتيک گل برای توهر روز مدرن استگفتم مرا نکش برادر!و اين تمام آرزوی من بودگفت به خدا تو را می‌کشمو اين تمام عقده‌اش

دست‌هات

دست‌هات مال من؟با دست‌های من بنويسبا دست‌های من غذا بخوربا دست‌های من موهات را مرتب کنبا دست‌های من به زندگی فرمان بدهفقط دست‌هات رااز تنم بر ندار! برواز اينجا بروفقط يک بار برگرد و نگاهم کنکوتاهاگر توانستی باز هم برو.همه جا دنبالت می‌گردمحتا در ذهن آدم‌های غريبهکه از کنارم عبور می‌کنندو مرا نمی‌بينندپس کجايی آقای من!چرا همه جا هستیو منتو را نمی‌بينم؟ می‌شود وقتی از کنارم می‌گذریموهام را بهم بريزیبعد مرتب‌شان کنی؟…خب بوسم هم بکن! تنم مال توبوسم نکن ببينچگونه برای لب‌هاتگريه می‌کند تنم…نفس‌هات مال من؟ عود آتش بزنبگذار بوی تنبور بپيچد اينجاساز را می‌برم بالای سرم؛عاشيقلاراولدوز دری‌رمبوتون اولدوز لاریبوينوا

برگ زيتون

با بودنتخدا هم هستو زمين می‌چرخد به دور خورشيدیکه تويی.تصوير مرا ديده بودی؟دارم کف دستت را می‌خوانمدر جاده‌ایکه مرا به تو می‌رسانديا دارم کنار قلبت نفس می‌کشمفرقی دارد کجا باشم؟خندان در آينهيا منتظر کنار پنجرهتصوير مرا ديده بودی؟دارم به اين فکر می‌کنمچرا انگشت کوچک تواز همه کوچک‌تر است. می‌آيیهمه‌ی دنیا را خاموش کنمبعد تو همه‌اش را روشن کنی؟ دوستت دارمتا ابد مال توباهاش نان بخرباهاش دور بزن در ميدان شهرمثل پلاک بينداز به گردنتپلاک جنگ؟جنگمی‌دانی چيست؟هشت سال به گردنت بياويزماز من خسته می‌شوی؟پلاک جنگ نهبرگ زيتونگوشه‌ی موهات…دوستت دارمتا ابد مال توباهاش ستاره رصد کنباهاش برام نامه بنويس.اصلاً می‌آیی خورشید راپس بفرستم

بوی آبی لاجورد

نارنجی می‌خوانم بیاییو خدا تب کرده استهمه‌ی این اتاق راصورتی می‌دوم بشنویمربع به مربع دوست داشتنت را می‌‌شمارمهنوز دل دل می‌کنددر چشم‌هامبی قرار می‌شودآخر خدا و اینهمه دلتنگی؟من که حلقه حلقه به تنت پیجیده بودم!تو نخواهخدا از تاریکی می‌ترسدو من بدون لباس‌هات سرما می‌خورم.به راه رفتنتيا به کفش‌هات اگر فکر ‌کنممی‌آيی؟خدا کند سر راهيادت بماند پرتقال و نانتوتون پيپ هم ديگر چيزی نماندهطاقت منيک کبريت بکشمتمام می‌شود. منبهار می‌شومتوتنم را پر از شکوفه کن.رنگ‌ها رابا انگشت‌های تو شمردمباز هم يکی زياد آمدمی‌شود اين انگشت رادو بار ببوسمگل‌بهی را هم بردارم؟…راستش را بخواهیجيب‌هام پر از رنگ است. اگر صبح زودتر از من بيدار

روبروی آتش

                                                                                                               يک نامه با حضور توDear Mr. Maroufi Im sorry bothering you but was just curious to know the truth from about the issue brought up by Mr.Derakhshan in his page,  yesterday. I do respect your decision not to answer or publish this comment and i want to assure you that whatever your decision might be is truly respected  Regards دوستی که حتا نامش را نمی‌دانم، چنين نامه‌ای برای من نوشته است. چون برای من دشوار است که برای کلاس خالی درس بگويم، چون بلد نيستم رو به ديوار نيايش کنم، بنابراين روبروی آتش می‌نشينم و نامه‌ام را با حضور تو می‌نويسم.

رقص

بيا با اين آهنگ برقصيمبه حرکت پاکاريت نباشدبانوی من!خدا نشسته آنجاخيال می‌کند يک نفريمنگاه می‌کندبه پيچش دست‌های تو به پاهای منتنها نشسته آنجامبهوتباز هم دير رسيده!من پا عوض می‌کنمتو بخند…گردش دست‌هاتمال من؟  ذره ذره در آغوشت جا بگیرم؟ذره ذره ببوسمت؟لباس‌هات راذره ذرهبه باد بدهم؟تو را مزه مزه کنم؟با دلتنگی‌ات چه کنمآقای من! بيا با اين آهنگ برقصيمبه حرکت پاکاريت نباشد…چرخش دست‌هاتمال من؟

اسب‌ها

آنچنان عاشقانهبه تمامخواهمت خواستکه قلمت سربه‌زیر شودو انگشت‌هاتبر تن من بریزدذهن زیبای تو را.سبز باشم يا سرخچه فرقی دارد؟می‌جوشم و می‌بالمبرمی‌آيمصدای توناب می‌کند شراب رامستی منتمام نمی‌شودبريز. آماده‌ام تا به تردیدنفس بکشیو منبی بهانه به تنتعشق ببافم. می‌ايستم کنار درياو طلوع تو را انتظار می‌کشمبا موج بلند می‌خيزمبيايی ابر می‌شومدر آغوش تونيايی می‌ريزم. بگذار این‌بار که دیدمتکاری کنم تا ساعت ديواری‌برگردد به روز تولد توو خداپشت دست‌هاش پنهان شود. حواسم اصلاً به اسب‌ها نبودداشتم به چشم‌های تونگاه می‌کردمدر خواب منآنهمه اسبآمدند و رفتند و سکوت شد.حواسم اصلاً به چشم‌های تو نبودداشتم به نفس‌‌هاتگوش می‌دادمدر بيداریتو را خواب می‌ديدمحواسم اصلاً به

معجزه

می‌شود لباس‌هام را به تنمآتش بزنیو من لباس‌هات رابه تنت آب کنم؟نگذار برومجادو کنسنگ کن مرانشسته و تماشاگر توآنجا. تا به حال مرازير نفس‌های توگم‌شدهديده بودی؟ خواب معجزه ا‌ستتا چشم برهم می‌گذارماز راه می‌رسیبا همان لبخند.و تو معجزه‌ایتا چشم باز می‌کنمبرابرم نشسته‌ایبا همان لبخند. همه‌ی داشته‌هامشده نداشتن دست‌هاتهمه‌ی منيعنی نبودن تودست‌هات…دست‌هات را از تنم برنداری يکوقت!مثل نيستیدود می‌شود                 تنم.می‌دانی همه‌ی نفس‌هاممنتظر تو بودن يعنی چی؟می‌دانی؟ موسيقی می‌گذارم کف دستمفوت می‌کنم براتفقط لبخند بزنبرو کنار پنجرهآمدن مرا تماشا کناريب می‌بارم بانوی من!مثل اشک‌هاممثل نت‌های کوچولومثل نگاه تو. من عاشق پرستش توامو خودت هماين را نمی‌دانیآقای من! پس چرا نيستی؟حالا کجا دنبالت

انتحار یا انتشار؟

در سایت انتشارات ققنوس مطلبی می‌خواندم که امروزم به نوشتن این مقاله گذشت.به تازگی نشر اختران كتابی منتشر كرده است با عنوان «پیشینه‌های اقتصادی ـ اجتماعی جنبش مشروطیت و انكشاف سوسیال دموكراسی». روی جلد كتاب، علاوه بر عنوان آن، نام خسرو شاكری نیز به چشم می‌خورد. در صفحه‌ی سوم كتاب نیز نام خسرو شاكری آمده است، اما در اینجا عنوان «دكتر» نیز به آن اضافه شده است. در صفحه‌ی چهارم كتاب، یا اصطلاحاً صفحه‌ی شناسنامه‌ی آن، زیر عنوان كتاب، چنین سطری وجود دارد: نویسنده خسرو شاكری.…طی تماسی كه مدیریت انتشارات ققنوس با آقای سعید اردهالی مدیر نشر اختران گرفتند و

پف!

                                                                                                             برای رضوانه و خواهرش من اکبر گنجی‌ام حالا. خيال کنيد مبارز هستم يا نيستم، اکبر گنجی هستم يا نيستم.در مونستر که سخنرانی می کردم يک سبيل کلفت گفت: «آقای معروفی! اگر شما در راه آزادی مبارزه کرده‌ايد چرا زنده‌ايد؟ چطور از ايران خارج شديد؟ و چرا مثل محمد مختاری شهيد نشديد؟» نشد.من اکبر گنجی باشم خوب است؟ آقای سبيل کلفت بی معرفت! چرا به داد من نمی‌رسی؟ من اکبر گنجی‌ام، يک آدم که برای نوشتن به زندان افتاده.گمشو. به داد خودت برس. من اگر بميرم هم، اکبر گنجی‌ام. تو خودت هم نيستی…دلم گرفته است. از امروز اسم تمام سبيل کلفت‌ها را

با رفيق‌های افغانی

امروز خالدا نيازی آمده بود ديدنم. شاعر افغانستان، نه؛ شاعر خودمان. بانوی آرامی که شعله‌های دلش را با دست مهار می‌کند يا با کلام می‌ريزدشان بر کاغذ، چه فرقی می‌کند؟براش چای آوردم و گفتم: «يکی از شعرهات را برام بخوان.»خواند و  تحسينش کردم، باز خواند و براش کف زدم. بعد که بهت‌زده می‌نمود بهش گفتم: «در نان و نمک شايد کمی تعارف کنم، اما در کلام و ادبيات با کسی شوخی ندارم. تو شاعری.»براش تعريف کردم که چند سال پيش در ايران دوست شاعری داشت کتاب شعرش را به چاپ نزديک می‌کرد، از من خواست يک دور مجموعه‌ی شعرش را

نمی‌شود؟

همين‌جا نشسته‌امپشت اين دراز پنجره که نمی‌آيی؟از همين‌جا وارد می‌شوینمی‌دانم کیاما روزی از همين‌جامی‌آيیو من تا همان روزاينجا می‌نشينمهمين‌جا.چه فرقی می‌کندکجا باشم؟من که جز توچيزی نمی‌بينم. خيال دست‌هاتتنم رااز من گرفته استگفته بودم؟می‌برم تو رادر شهری بزرگدر ميدانی قشنگروی ديوار چينوسط ميدان سرخ مسکو…نهيک جای با شکوهروبروی کافه‌ای که روزیهمينگوی شراب نوشيديا رستورانی که زولاپول نداشت غذا بخورديا خانه‌‌ی کافکا…می‌خواهی وسط چهارراهیدر نيويورکباز عاشقت شوم؟ نمی‌شود لباس‌هام راهمينجور که تنم استبپوشانم به تن تو؟و لباس‌هات راهمينجور که تنت است بپوشم به تنم؟می‌شود جوری توی لباس‌ها گير بيفتيمکه برای بيرون آمدنچاره‌ای جز عشقبازی نباشد؟نمی‌شود از هر طرف بچرخملب‌های تو برابرم باشد؟می‌شود

با منطق رويا

اول پرتقال را توی بغلمپرپر می‌کنمبعد خدا را توی بغل تو.اول پرتقال رالای دندان‌های خودم می‌گيرمبعد آب پرتقال راتوی دهن تو قورت می‌دهم.اول دست‌های پرتقاليم رامی‌مالم به لب‌های خودمبعد لب‌های پرتقاليم راروی لب‌های تو  پاک می‌کنم.اول دست‌های تميزت رابا لب‌هامپرتقالی می‌کنمبعد دست‌های پرتقاليم راروی لب‌هات تميز می‌کنم.اول لب‌هام را با پوست پرتقالخيس می‌کنمبعد صورتت را با لب‌هامپرتقالی می‌کنم.حالا چند تا بوس شد؟ نداشتم به خود می‌آمدمدر آينه دوبار و چند بار ديگرتو را ديدم؟نداشتم از تو می‌پرسيدم:توتنهاترين گل خدايیياقشنگ‌ترين خدای تنها؟اسم‌تر از تونمی‌شناسمبانوی من!کجای این ذهن در به درجای پای تو نبودکه خاطرات حضور خودت را همچال کردی؟کجا در آغوشت

خبرهای سوخته!

چقدر می‌ترسم!از اين که بايدتو را به سوی گذشت زمانبدرقه کنممی‌ترسم… خبرها همه‌ تكراری‌ عكس‌ها همه…تیترها…یك‌ نفر را بارها اعدام‌ كرده‌ اندو باز او راپای‌ جوخه‌ی دار می‌برندمااعلامیه‌ می‌نويسیم‌و هر چه‌ امضا‌دست‌مان‌ به‌ جایی‌ امضاها همه……دست‌های تو اماهرگز تکرار نمی‌شودبانوی من!  چشم‌هات را ببندو دست‌هام را بگيرشايد از لای کتاببيرون آمدمشايدباز خنديدم در آغوش تو. معذرت می‌خواهمکه عاشقت نبودمروزها و ماه‌ها و سال‌هامعذرت می‌خواهم. می‌بوسمت، و می‌بوسمتيک بار قبل از اين‌که به خواب روممی‌بوسمتيک‌بار وقتی به خواب رفتم. سقوط، سقوط، سقوطدر لابلای خبرهامدام هواپيما سقوط می‌کندنان سقوط می‌کندخدا سقوط می‌کندسقف سقوط آنهمه آدم……تنها منم که در خواب تلخ تو زنده

خاطرات من

این ورق‌ها را بردار یک دقیقهالآن شاید یک شکلات پیدا شداین تاستاتور  را هم بگیراین ماوس هم یک کوچولو دستت باشدمی‌شود این ورق‌ها را بر دارم؟از کجا معلوم؟شاید هفت تا اسمارتیز باشد زیرش…می‌شود توی این کشو را هم بگردم؟بنشینم اینجا روی زانوهات؟اگر اينجور ننشينم که نمی‌توانم ببینم توی اين…شما رمان بنویسیدکاری به شما ندارم کهمن دارم دنبال شکلات می‌گردم.…دیدی چی شد؟باز نفهمیدم الآن بوس سوم هستم یا چهارمحالا باید از نو ببوسمتچی؟چی باید بگويم؟بگويم دوستت دارم؟بگويم کاش اینجا بودیتا من نفهمم که چشم‌هام بازند یا بسته؟بگويم نبودنتذره ذره مرا تمام می کند؟لابد خواب بودم که رفتیچقدر نبودنتپريشان می‌کنداينجورخاطرات مرا.پرده را

صورتی و برف

حالا صورتی پوشيده‌امو آماده‌اماما نمی‌رومبی توبهشت هم نمی‌روم. چشم‌هات را که باز کنیديگر نمی‌بوسمتنگاهت می‌کنمنه!از اول شروع می‌کنم. می‌چرخم،جوری توی بغلت می‌چرخمکه شب نداندکی بايد روز شود. لازم هم نيست شعر بگويیفقط باشبخندحرف بزناين يعنی شعريا نهراه برو من نگاهت کنم. نارنجی بپوشممی‌آيی؟ معادله‌هات را ساده کنم؟حساب استدلالی بلد نيستمجايی ديده بودمقشنگی بودنترياضی نيست. جوری در آغوشت می‌خوابمکه خدا پيدام نکندخيال کنداشتباهی به تودو تا روح داده است. اگر از خانه‌ات رفتمکت نمی‌پوشمتا نگرانم شوی و دنبالم بگردیمی‌روم نبش خيابان بيست و پنجرستوران هاواناکنار پنجرهتماشای برفشراب نابو توکه سراسيمه می‌آيی. تا به حاللای يک عالمه کتابعشقبازی کرده‌ای؟جوری بوست می‌کنمنه!جوری نفست

وقتی هستی

هيچ‌کس زودتر از منلبخند نمی‌زندبه روی توحتا بيداری! تو می‌دانیاز مرگ نمی‌ترسمفقط حيف استهزار سال بخوابمو خواب تو را نبينم. هيچ‌کس زودتر از منبه باز شدن چشم‌هات نمی‌رسدحتا خورشيد. وقتی نيستیبهانه می‌گيرددلمتلخ می‌شودسر راهيک چيز شيرين هم بخرنان و يک چيز شيرين. دوستت داشتميا بوسم کردی؟ در آينه گلی بر سينه‌امخندان و  صورتیشکفت.دست‌هاميادت نيستکجا حلقه شد؟کی از بغلم رفتیکه نفهميدمو از سرما مردم؟ چتر نداشتمقطره قطره در خودممی‌چکيدم.ديگر دلم در تنمبند نمی‌شودآقای من!به دادم برس. برف امان نمی‌دادمی‌سوختی در تبملافه را پس زدمنه برف امان می‌دادنه آن ملافه‌ی سفيد. دست‌هام را صليب می‌‌کنمجلو ميزت رو به زندگیو هر چيز سخت.

پایان مطالب