جستجو

گفتگوی تازه

اين هم گفتگوی پزمان اکبرزاده با من در راديو زمانه:چند خط اولش اينجوری است، بقيه را در همان زمانه بشنويد يا بخوانيد. عباس معروفی، نویسنده نامدار ایرانی مقیم برلین، پنجاه ساله شد؛ نویسنده‌ای که خالق آثاری چون «سمفونی مردگان» است و در کارنامه روزنامه‌نگاری‌اش، سردبیری مجله‌‌ی توقیف شده‌ی «گردون» نیز به چشم می‌خورد. درباره ارزش‌های ادبی آثار معروفی، بسیار گفته و نوشته‌اند و چه بهتر که این مهم به صاحبنظران این رشته سپرده شود.در نتیجه در روز پنجاه ساله شدنش از او از چیزهایی پرسیدم که کم‌تر از آنها سخن گفته،‌ یا شاید دوست داشته سخن بگوید و منتظر است

تأثيرگذارها

خوابگرد مرا دعوت کرده است که در یک مهمانی یا بازی شرکت کنم. یک بازی تازه که شبیه داستان‌نویسی از قاعده‌ی خودش پیروی می‌کند. یک نوع خودزنی يا افشاگری است که تو به دیگران نشان‌دهی خونت چه رنگی‌ست، و قلمت از کجا جوهر گرفته.با اینکه این روزها سخت گرفتار و درگیرم، اما مختصر بگويم چه کسانی بر من تأثير داشتند: مادرم که فداکار بود و یادم داد که دوست بدارم. یادم داد که چگونه عاشق بچه‌هام باشم، و یادم داد وقتی کنارش می‌نشینم چگونه لحظه‌ها را کند کنم، تقطیع کنم، مثل دانه های تسبيح از نخ زمان بگذرانم، و باز برگردم

پنجاه سالگی

سيمين دانشور سرتا پام را نگاه کرد و گفت: «تو فکر می‌کنی خدا اين شانه‌ها را به تو داده برای حمالی؟ نه. خدا اين شانه‌ها را بهت داده که گاهی بيندازی‌شان بالا.»به حرفش آن روزها گوش ندادم و حمالی کردم.اگر معلم نمی‌شدم، اگر نمی‌نوشتم، اگر شانه‌ام را زير بار نمی‌دادم، اگر خسته نمی‌شدم، شايد حالا پا می‌شدم سری به مامانم می‌زدم و کمی نگاهش می‌کردم.بعد برمی‌گشتم و از هفت سالگی همه چيز را با دقتی ويژه شروع می‌کردم، دست پدربزرگ را محکم‌تر می‌گرفتم، و تا هجده سالگی را با خيالی آسوده همراهش می‌رفتم.مامان گفت: «حالش خوب نيست، ما داريم می‌رويم

گردش اختران

ما از کی منحط شديم؟شايد از زمانی که انگليسی‌ها آمدند شمع شيخ بهايی را فوت کردند ديگر آبی گرم نشد. آخر شيخ بهايی در اصفهان يک گرمابه ساخته بود که تون‌تاب لازم نداشت، با يک شمع خزينه را جوش می‌آورد. انگليسی‌ها آمدند سر از قلق کار دربياورند، فوتش کردند، و بعد از آن هرچه روشن کردند نشد که نشد.ساده‌لوحی است اگر فکر کنم دانشمند فقيه چيزهايی از انرژی هسته‌ای، و کمی هم از علم لدنی، و اندکی هم روايت در „کشکول“‌ش نداشته.روشن بوده يا نبوده، راويان خبر از مشاهده‌ی آن انگشت به دهن بوده‌اند، و در زمانه‌ی ما، همين چند

سَرو وان‌گوک، خط طلايی داستان

از اتفاقات نادر است که در تابلو „سرو“ وان‌گوک درخت سرو از پایین آغاز می‌شود و از بالای بوم بیرون می‌زند، و دو آدم کوتوله آن پایین جا می‌مانند.از اتفاقات نادر است که یک نقاش برجسته بوم یا کاغذ کم بياورد، و سوژه‌اش از کادر بزند بیرون. وان‌گوک می‌خواهد به ما بگوید که انسان جا مانده، درخت سرو او يعنی طبیعت از کادر بیرون زده است.وقتی چشم در تابلو می‌چرخد، آن دو آدم جا مانده را در خط طلایی پایین صفحه می‌بیند، و در میانه، سرو را. و تا چشم برسد به خط طلایی بالای اثر، سرو شعله‌وار قد می‌کشد،

شما هستید؟

چند روزی است که در حال و هوای „بوف کور“ سير می‌کنم. امشب مطلبی در راديو زمانه گذاشتم با عنوان: «واگويه‌هايی به من ديگر» که قسمت دومش را هم فردا منتشر می‌کنم.بعد از آن مطلب ديگری در باب ناسيوناليسم (؟) هدايت، ريشه‌ها و چشمه‌های بوف کور خواهم داشت. از پروين دختر ساسان تا بعد.اما چند خطی از پیام کافکا بخوانيد:هدایت در پیام کافکا می‌گوید: «آدمیزاد یکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می‌کند که زاد و بوم او نیست، با هیچ کس نمی‌تواند پیوند و وابستگی داشته باشد. خودش هم می‌داند… می‌خواهد

مراسم شمع‌آجين ژازه، يا تاجگذاری من

                                       نقل از راديو زمانهمهدی سيبستان مطلبی زيبا نوشته بود درباره‌ی ژازه طباطبايی. برخی نوشته‌ها که با درد بر کاغذ می‌نشيند، آدم را وا می‌دارد. و بر دل می‌نشيند. مهدی نوشته بود: «امشب شنيدن حرف‌های ژازه طباطبايی کام‌ام را تلخ کرد. پيرمرد در اوج نااميدی بود. او آدم عجيبی است. اشتباه نکنم اول‌بار کارهایش را در مجله خوب تماشا ديدم…»من هم ژازه را از مجسمه‌ها و نقاشی‌هاش می‌شناختم. تا اينکه در دوره‌ی گردون داری‌ام يک روز پرويز کلانتری گفت بيا برويم ديدن ژازه.خانه و گالری‌اش در خيابان تخت جمشيد در نحستين نگاه برای من يک موزه آمد. زنگ زديم و منتظر

تاريخ داستان، داستان تاريخ

وقتی جوان بودم، فکر می‌کردم اگر بخواهم مثلاً ماجرای جمعه‌ی خونین یا هفدهم شهریور تهران را داستان کنم، چند ماه بعد مردم شاهد صحنه‌ای هستند که انقلاب نام دارد، صحنه‌ای که ماجرای هفدهم شهریور در برابرش هیچ است. و اگر بخواهم انقلاب را تصویر کنم، جنگ شروع شده، و مردم با گوشت و خون و احساس، دارند چیزی را از سر می‌گذرانند که با یک داستان نمی‌توان از پس آن برآمد.باید زمان بگذرد. آنجا فهمیدم که ما در مکان زندگی نمی‌کنیم، حیات ما منوط به بازی زمان است. چند سال پیش به یکی از نویسندگان که جزو بیست و دو

چهار ستون داستان

هر داستان و رمان و اثر دراماتیکی چهار دلیل يا چهار ستون دارد، که اثر بر روی آن می‌نشیند. اگر یکی از ستون‌ها نباشد یا خراب باشد، اثر فرو می‌ریزد.اثر ادبی سنگین است. به همین خاطر بسیاری از نوشته‌ها نمی‌توانند در درازای تاریخ، کنار آثار ماندگار بمانند. هر سال هزاران داستان و رمان تولید می‌شود، و هر ده سال هزاران داستان و رمان فرو می‌ریزد.تاریخ رحم ندارد.مدام غربال می‌کند. به قهرمان و ضد قهرمان به یک چشم نگاه می‌کند، و مدام غربال می‌کند. آنقدر که مثل برگ خزان فرو می‌ریزد تا زیر پای عابران پیاده خرد شوند، خرد می‌شوند و

قلم زرين زمانه

                                              از امروز آغاز شددر نخستین مطلبم با عنوان „رادیو زمانه“ نوشتم: «در همین برنامه است که به بهترین داستان سال جایزه خواهیم داد. به یک چیز هم سخت ایمان دارم؛ اگر به کار نسل تازه توجه کنیم، کهنه نمی‌شوی.» یادم هست در اولین شماره گردون (در سال 1369) خبر از یک جایزه ادبی داده بودم با عنوان جایزه ادبی هدایت که از وزارت ارشاد احضارم کردند و گفتند که این باب را ببندم. تا اینکه در سال 1372 بار دیگر جایزه ادبی را برپا کردم و دو سال پیاپی با چه خون دل و مکافاتی آن را پیش بردم،

صد شعر ماندگار ايرانی

امشب ياد محمد وجدانی افتادم. گرافيست و صفحه‌آرای گردون، شاعر، و يک رفيق مهربان. دلم براش سخت تنگ شده. داشتم روی يک پروژه کار می‌کردم که رسيدم به شعر او بر تارک يکی از سرمقاله‌هام:من بزرگ نبودمتو بسيار کوچک‌تر از آن بودیکه در مشت‌هايت مچاله شوم. سرمايه‌ی ما هردوکاستی نمی‌گيردچرا که منهيچ چيز ندارمجز عشقو تو همه چيز داریجز نام. و اما پروژه‌‌ای که دارم روش کار می‌کنم عنوانش چنين است: صد شعر ماندگار ايران… صد شعر ماندگار ایرانی از نیما آغاز می‌شود تا شاعران جوان روزگار ما. شعر‌هایی که من احساس می‌کنم در خاطره‌ی مردم و در حافظه‌ی تاریخ

تراژدی ایرانی

                                                                           نقل از:    برنامه „اين‌سو و آن‌سوی متن“ راديو زمانه در تراژدی ایرانی، وقتی رستم به نبرد سهراب می‌رود، در روز نخست شکست می‌خورد، اما سهراب، این یل پیروز، ناجوانمردی نکرده و رستم را نمی‌کشد. چه اینکه به قدرت خود اعتماد دارد و می‌داند که در مصاف بعدی باز هم موفق می‌شود بر رستم پيروز شود. رستم، پهلوان ایران که در تمام عمر انسانی «به اندازه» بوده، در برابر سهراب که از دید او یلی گمنام است، ناچار به کسب قدرتی خارج از اندازه خود می‌شود. آن که حیله و نیرنگ در کار می‌کند و دروغ می‌گوید، و برای غلبه یافتن در «آنی»

جمعه

امروزدومين روزاز  بقيه‌ی زندگی من است.

روزهای هفته

هر روزصبحمرا از خودم می‌دزدیو هر شبمرا به خودمپس می‌دهی. ديدی؟ديدی تا بيايیروزهای هفته رامثل لباس‌هاتاز تنت کندمو انداختم کنار؟

جرئت تکبير

همان ياری که دوشش مأمن من بود باور کننقاب از چهره‌اش افتاد، دشمن بود باور کنهمان اشکی که آب آسياب چشم ما می‌شدشبانگه از حريم خويش سرزن بود باور کنپگاهان آن چنان کوچيد ايل مهر از اين وادیکه گويی جاده هم مشغول رفتن بود باور کناگر حلقوم دشت از جرئت تکبير خالی شددل پژواک غرش‌ها سترون بود باور کنکسی گر بوسه بر قنديل محراب شبستان زدکنار بقعه نانش توی روغن بود باور کنتو رمز چشمک گرگ و شبان را دير فهميدیهمان اول حساب گله روشن بود باور کن…امشب به توصيه‌ی دوست نازنينی از کرمان، کتاب «ياس‌ها و داس‌ها» از ارفع

اروتيسم در ادبيات

هنرمند همواره نيازمند تعريف تازه و دقيق پديده‌هاست. اروتيسم نيز مانند شکست زمان، ايهام، ايجاز، تصويرسازی در فعليت، شخصيت‌پردازی و بقيه‌ی عناصر داستان و رمان اهميت دارد، اما بهتر است از آن به عنوان عامل کشش استفاده نشود.اروتيسم بيش از هر چيزی به تصويرسازی و شخصيت‌پردازی غنا می‌بخشد. و مخدوش بودن تعريف اروتيسم معمولاً بحث‌ها را به بيراهه می‌کشد.شايد بتوان گفت اروتيسم با کاستن عريانی مطلق، با بقيه‌ی اجزای داستان و رمان، همخوان پيش می‌رود.و نيز هدونيسم به معنای لذت‌جويی و خوش‌گذرانی، از داستان تفکر راهش جدا می‌شود.لذت نوشتن و خواندن در خودش مستتر است. و لذت‌جويی غريزی امری است

و تماماً مخصوص؟

… گفتم‌: «یكی‌ از ویژگی‌های‌ تبعید این‌ است‌ كه‌ تعادل‌ آدم‌ به‌ هم‌ می‌ریزد. وقتی‌ آدم‌ سر جای‌ خودش‌ نباشد دیگر فرقی‌ ندارد كجاست‌، مهم‌ این‌ است‌ كه‌ سرجاش‌ نیست‌.»«می‌دانی‌ جای‌ تو كجاست‌؟»سر تكان‌ دادم‌ و پا شدم‌ به‌ چارچوب‌ در حمام‌ تكیه‌ دادم‌. سکوت خانه را برداشته بود و من دنبال کلمه‌ای می‌گشتم که مرا نجات دهد.پری دست‌ راستش‌ را به‌ نرمی‌ گذاشت‌ قسمت چپ سینه‌اش، و با كوچك‌ كردن‌ چشم‌هاش‌ گفت‌: «این‌جا.»نگاهم‌ از توی‌ آینه‌ روی‌ كمرش‌ می‌چرخید، و منتظر بودم‌ ببینم‌ كی‌ بلند می‌شود برود دوش‌ بگیرد.یانوشکا گفت‌: «نمی‌دانم‌ چرا فكر كردم‌ برهنگی‌ من‌ خورد توی‌ ذوقت‌.»

شش انگشتی

نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی، درخت دو تا می‌شود، پاهای من هم چهارتا می‌شوند. زلزله هم می‌آيد. اورهان هم مست می‌کند. با يک انگشت همه‌ی دنيا را می‌شود تکان تکان داد. بروم جلو آينه، صورتم را نزديک آينه بگيرم و با صدای بد بگويم حرامزاده، حرامزاده! با صدای ته حلق. حرامزاده بيا حلالت کنم. حلال حلال من به آسمان است. جنگ. شما دو نفر آن‌طرف، ما اين‌طرف. بگرد تا بگرديم.پل پيروزی کی بود؟ يادتان باشد آقايان! آتش جنگ با سرمای مسکو خاموش شد. تازه مهم اين است که رمانتيک‌ها باز هم به قدرت می‌رسند. چراش را

سگ گسسته؟

آزادی انديشه و بيان يک حق است. آزادی مطبوعات يک حق است. حتا در قانون اساسی خودشان آزادی مطبوعات يک حق است. ما اين حق را به امتياز صلح کرديم. ما به آنها احترام گذاشتيم و رفتيم پروانه و امتياز نشريه گرفتيم. ما را نه با تيغ که با تبر ويران کردند، بعضی‌ گوشه‌عزلت گزيديم، بعضی جان سپرديم، و برخی به غربت افتاديم. آنها قابليت احترام ندارند. وگرنه مرحله به مرحله به حق ما تجاوز نمی‌کردند.  ما اشتباه کرديم که حق‌مان را به امتياز صلح کرديم، پيش از آزادی انتشار می‌بايست برای اين حق‌مان می‌جنگيديم که از حق‌مان نگذريم.انديشه در

آی آدم‌ها!

صدام حسين اعدام شد. او را به دار آويختند. به همين سادگی.من دلم گرفته است. از صبح به خاطر اين جنايت دلم گرفته است. تمام هشت سال جنگ که بچه‌های مملکت من، و بچه‌های مملکت عراق کشته می‌شدند دلم گرفته بود. تمام هشت سال که بمب روی سر ما می‌ريخت دلم گرفته بود، تمام هشت سالی که آنهمه خانه و خانواده را ويران کرد دلم گرفته بود، تمام مدتی که آنهمه جنايت کرد و آدم کشت دلم گرفته بود، ولی امروز که او را به دار آويختند، طناب دار را به گردنش انداختند، و او از جلاد می‌پرسيد چی می‌خواهد

اعترافات؟

من هم از سوی مهدی جامی و بعد سودارو و سپس بهروز صمدبيگی و زيتون و چند نفر ديگر به بازی يلدا دعوت شده‌ام که پنج چيز ناگفته را بگويم. هرچند که ناگفته‌ای در زندگی ادبی و مطبوعاتی، و حتا زندگی خصوصی‌ام نمانده با اينحال می‌توانم مثلاً بسازم، آن هم با شيوه‌ی راست‌نمايی رمان‌نويسان. 1 / اين از اوليش. باسی شش ماهه. 2 / اين هم نکته‌ی دوم، آقای باسی دو ساله. 3 / سوم اينکه من در هجده سالگی طرفدار سرسخت بيتلز بودم، و با همين عکس نخستين داستانم در کيهان تهران، زمان شاه سابق چاپ شد. 4 /

دنيای نشر

                   سه نوع ناشر عباس عزیز، ناشرها را کتاب‌هاشان شخصیت می‌دهد. این را دیروز از پل والری می‌خواندم که به آندره ژید نوشته بود که سه نوع ناشر تشخیص می‌دهد. و معتقد بود که ناشرها نمی‌توانند از این سه نوع خارج باشند:  ۱- ناشرانی هستند که کتاب‌هايی منتشر می‌کنند که ما دوست داریم آنها را در کتابخانه‌مان داشته باشیم.  ۲- ناشرانی هستند که دوست داریم که کتاب‌هايی را که منتشر می‌کنند ما نوشته باشیم . ۳- ناشرانی که در کاتالوگ‌هاشان نه از آن باشد نه از این، آنهايی هستند که ما بازاری‌شان می‌نامیم.                                               تا وقت دیگر،  قربانت                                              رویا بعدالتحریر: تو فکرمی‌کنی که

گريز از ميدان آتش

هیچ وقت نزن توی خال، همیشه بزن کنار نشانه. بگذار خواننده خود به این کشف نایل آید. هرچند که می‌توانی بزنی وسط نشانه اما نزن. دور یک راز بچرخ و بگذار و بگذر. بگذار خواننده خیال کند تنها اوست که این راز بزرگ را کشف کرده.هیجان خلق چنین فضایی برای تو، و هیجان کشف آن برای خواننده. بگذار چیزی هم برای او بماند.گاهی باید موضوع را رها کرد، و از کنارش گذشت، گاهی لازم است شخصیت یا موضوع کمرنگ شود تا در کمپوزسیون کلی اثر رشد طبیعی داشته باشد. تمرکز به یک موضوع و یا شخصیت، در آثار داستان‌نویسان جوان

دالان خاطره

«حافظه به آدم خیانت می‌کند.» این جمله‌ی کلیدی را از یکی از رمان‌های گراهام گرین برداشته‌ام. مگر نه اینکه خودش در همان رمان می‌گوید: «مال پیدا شده را باید برداشت. این یادت باشد و یکی از قوانین اساسی سرشت بشری است.» اما وقتی فکر می‌کنم می‌بینم حافظه مجموعه‌ای از اطلاعاتی است که جایی در مغز آدم دسته بندی شده و در قفسه‌ی خودش خوابیده است. گاهی نويسنده ناچار می‌شود حافظه را از قفسه بردارد و بیاورد توی دالان خاطره.در اصل هر بلایی سر حافظه بیاید، درست در دالان خاطره می‌آید. و همان جاست که معمولاً  حافظه دستکاری می شود، و

داستان‌نويس، کارآگاه خصوصی

نيم قرن پيش وقتی جلال آل احمد داستان „بچه‌ی مردم“ را نوشت، بر مسئله‌ای انگشت نهاد که هميشه در جوامع، به عنوان درد بشر اسطوره شده است؛ بچه‌ی سر راهی.داستان „بچه‌ی مردم“ از زبان يک زن روايت می‌شود، زنی که يک پسر بچه دارد، و حالا در خانه‌ی شوهر دوم، بين پسرک و شوهر، يکی را بايد انتخاب کند. انگار بين دو سنگ دارند خردش می‌کنند، انگار دارند آسيابش می‌کنند.زن ناچار به انتخاب است، ادامه‌ی زندگی با همان پسر بچه، يا ادامه‌ی زندگی با شوهر دوم؟ و انتخاب می‌کند؛ بهترين لباس پسرک را تنش می‌کند، موهاش را آب و شانه

بودن

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ایو من هرگز به نبودن توبودن را چنين حقير نينگاشته‌ام. با سرانگشتلب‌هام را ببوسبگذار بين پرستش و عشقبازیآونگ شومدر خاطره‌ی بشرچون زنگ کليسادر بلندای هستی. من به گريه التماس می‌‌کنميا گريه به من؟ و تو انگار کن از آغاز بوده‌ایمثل خداو مرا آفريده‌ایمثل نگاهتيا خنده‌هات.

مادر

اين را امروز در صفحه ی حميدرضا سليمانی خواندم. حال خودم را نمی فهمم. آن عقب افتاده ای که در همين شهر کرج مردم را تشويق می کند توليد مثل کنند و نگران جمعيت نباشند حالا کجاست؟ نامه‌ي مادر آريا را امروز در صفحه‌ي حوادث روزنامه‌ي ايران خواندم. توي ميني‌بوس نشسته بودم و خيلي تلاش كردم خودم را جلو آن همه چشم، كنترل كنم. شيشه را باز كردم تا باران روي خيسي صورتم بنشيند. عنوان صفحه‌ اين بود: «مادر درمانده‌ي آريا كجاست؟»با اين توضيح توسط روزنامه‌:« كودكي 22 ماهه به نام آريا توسط مادرش به علت فقر و بيماري در شهر رها شد.»مادر درمانده‌ي آريا

هر دو

من مسلمانبه امید دیدنتدر کلیسا شمع روشن می‌کنم.همین را می‌خواستی؟لازم نيستمرا دوست داشته باشیمن تو رابه اندازه‌ی هر دوماندوست دارم.

دلبستگی؟

هيچ‌وقت تو را ترک نمی‌کنمحتا اگرتوی اين دنيا نباشم. بانوی من!هر وقتبه دوست داشتن فکر می‌کنمابديتو تمامی شب‌هابا نام توبر سينه‌امسنجاق می‌شود. می‌دانی؟می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌امهمه جابوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟ هرچه می‌کنمچهار خط برای تو بنویسممی‌بینم واژه‌هاخاک بر سر شده‌اندهرچه می‌کنمچهار قدم بيايمتا به دست‌هات برسمزانوهام می‌خمد.نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشمنه.تا آخرش همین استنگاهتبه لرزه‌ام می‌اندازد.

داستان‌نويسی – 1

                                                                         شنيدن فايل صوتی نويسندهبرخی معتقدند که هر کس سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، می‌تواند نويسنده شود. بعضی می‌گويند انسان بايد از استعداد، و بلکه از موهبت الهی برخودار باشد تا داستان بنويسد. عده‌ای نيز بر اين باورند که نويسندگی نياز به يک جنم ويژه دارد. اما هر کس که می‌تواند چيزی بنويسد، لزوماً داستان‌نويس نيست. نويسنده کيست؟ در زندگی همواره اتفاقاتی که رخ می‌دهد، و آدم‌ها هر روزه چيزهايی می‌بينند که دل‌شان می‌خواهد می‌توانستند آن را بنويسند. و معمولاً بسياری از افراد در ذهن‌شان نوشتن را می‌نويسند، يا خيال می‌کنند که دارند می‌نويسند. اما همين که

دست‌های قشنگ تو

عشقم به توخارج از تحمل خداستبگو چه ‌کنم؟آقای من! خوش به‌حال آن مردکه در زندگيشتو راه برویخوش به حال مردیکه براشتو شيرين‌زبانی کنیخوش به حال مردیکه دست‌های قشنگ تودگمه‌های پيرهنش راباز کندببنددتا لب‌هات به نجوايی بخندد. خوش به حال من! حسرت دست‌هات ماندهبه چشم‌هامبه خواب‌هامبه کش و قوس‌های تنم.در حسرت دست‌هاتپرپر می‌زنم. چقدر برات قصه بگويمچقدر ببوسمتنوازشت کنمموهات را نفس بکشمتا خوابت ببرد؟…چقدر نگاهت کنمنگاهت کنمتا خوابم ببرد؟

بهشت

دیگر  سیبی نماندهنه برای مننه برای تونه برای حوا و آدم…ببین!دیگر نمی‌توانی چشم‌هام رااز دلتنگی باز کنی.  حتا اگر یک سیبمانده باشدرانده ‌می‌شوم.…سیب یا گندم؟همیشه بهانه‌ای هست.شکوفه‌ی بادامغم چشم‌هاتخندیدن انارو این‌همه بهانهکه باز خوانده شومبه آغوش توو زمين را کشف کنمبا سرانگشت‌هام.زمين نه،نقطه نقطه‌ی تنت.…بانوی زیبای من!دست‌های توسیب رادل‌انگیز می‌کند.

واسونک‌های شيراز

پرسه در متن‌ در متن‌های ادبی پرسه می‌زنيمکه خودمان فراموش نشويم،که زندگی از يادمان نرود،که بدانيم هستيم. واسونک‌های شيراز، شاديانه‌های زندگی اولين بار وقتی در شيراز بودم، کلمه ی واسونک را از زبان زنی بسيار زيبا شنيدم که داشت می‌گفت ما شيرازی‌ها چی داريم و چی نداريم. آن روز من بيست و دو ساله بودم، و پرتابل راديو ايران بر دوشم بود. گزارشی که از واسونک‌های شيرازی تهيه کردم هرگز پخش نشد، و اصلاً معلوم نيست که در آرشيو باشد يا نه. آخر ما که انقلاب نکرده‌ايم، ما منفجر شده‌ايم.واسونک و آن ترانه‌‌ها از يادم رفت، سال‌ها گذشت تا من

راديو زمانه

دعوت مهدی جامی را برای همکاری در راديو زمانه پذيرفتم، و کارم را با اين راديو آغاز کردم. برای آدم سرکشی چون من که از قفس و زندان و ديوار گريزانم، سخت می‌شود اگر در چهارچوب جايی بخواهم نفس به عاريت بکشم، و خيال کنم که شب از آن من نيست، و من بايد شب را با کلمه سر کنم.از نگاه من ديوارها را به اين خاطر ساخته‌اند که بتوانم تابلو زيبايی به آن بياويزم، و نيز تمام کارخانه‌های کاغذسازی شب و روز کاغذ توليد می‌کنند تا من بر آن بنويسم، و آيدين گفت: «باران هم به خاطر من می‌بارد…»راديو زمانه

راه

غربت منشده نبودن تو.همه چيز را مثل موهاتبه باد بسپاردلت را به من.يادت نرود مال منی!اين رنگ‌های نو به نواين جنگ‌های ويرانگراين سنگ‌های مرگ و زندگیهمهحواس آدم را پرت می‌کننداز اسب.می‌ترسمنگاهتحواس مرا پرت کندمی‌ترسميادم برود مال منیدر آغوشت بگويمکی می‌آيی؟بپرسیکجا؟و من بگويمبا اسب.  

آينه

دیدی؟دیدی با ملافه‌هامدنبالت دور خانه راه افتادمتا هر جا نشستیمن بخوابم؟دیدی با صدات بيتاب‌‌تر شدم؟حالا دیگر نبودنتیعنی کسیبودن خود رادر زمین عزادار  است. هر آينهچشمی پنهان داردهر آينهبه خود نگاه ‌کنیدر آينهبرات بوس می‌فرستمتا لبخندت رابه حافظه‌ی چشم‌هام بسپارم.آقای من!عاشقی با من چنین کرده،یا این بلا رامن سر عشق آورده‌ام؟ درون هر آينهاين منم که در انتظار اندامتآه می‌کشمبرای يک نگاه.و تودستی به موهات می‌کشیبا همان لبخند. حالا ديگر عاشقی می‌کنمو زندگیدارد تو را تماشا می‌کنددر آغوش من. هرگز اينهمه نوراز قلبم عبور نکرده بودهرگز اينهمه روشنیدر قلم من ندويده بود!يادم باشددر آينهرفتنت را نگاه کنمکه می‌آيی.   

ملکوت

                                  منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت هشتمتب دارماز جنس شمع‌های ذوب‌شدهبر تن تواگر خدایی از جنس توستپس بمیراگر خدایی از جنس توستپس زنده شوآويخته چرايی؟بر پله‌های خدامی‌پيچی به گردنمبا بوسه‌ای چنانکه يادم برودبرومبالا يا پايينبرويم.اينجا جای ما نيست. شمع‌ها را توبر تن خود ذوب می‌کنیو موم داغبر تن منلایه لایه آرام می‌گیرد.«خواب بد دیدی؟»«نه، پدر!به جای شکلات شمع بخریم؟»«که تو حرامش کنی؟»«بر خود حرام می‌کنمبر خود آب می‌‌کنم.»هرگز به اندازه‌ی داشتن دست‌هاتخوشبخت نبوده‌ام«نه با خودم، نه با اونه نيستم، نه هستم…»مستمتنها عصيان ناجی‌ من بودپيشواز بزرگواری‌اتبلندبالای من!بگذار اندامت راپر از نرگس کنمو از قرص آفتاب درآويزم. هر چقدر بعیدباز تو خدای منیهر

فوگ مرگ

از جعبه‌ی مارگيریطنابی سفيدبرمی‌آيدو ماری سياه به موسای من قهقهه می‌زندگابريل!…از جعبه‌ی خداگيریمرداری لب مرداری را می‌بوسدکلاهت را کج سرت بگذاربهت می‌آيد گابريل!…کوره را حاشا نکنآشويتس يادم نمی‌روداين تاش رنگ را تماشا کنکودک منتظر  ماشينو تو دست‌هات به کار استو کودک منتظر دست‌هاتتسليم تسليمماشينت به کار استگابريل!…عاشق شدن سخت نيستمن اما سخت عاشق می‌شومگابريل!تو اين را هيچ‌وقت نمی‌فهمیطعنه می‌زنیکه با سر فرو ‌رومدر حاشيه‌ی پياده‌روعجيب نيست؟ستاره‌ی داوودبر سينه‌ات برق می‌زند.…چهار سال بدين منوال می‌گذردنه…استر و دخترانش با دوچرخه می‌گذرندو او می‌گويد:«هه! ديدی؟اين ماچو سرگردانرسوا شده؟ …»دختران استر سر تکان می‌دهندو می‌گذرندبدين ساننامت راروی تنهايی‌ام می‌گذارم روی روزگار سختروی زنگ خانه‌امتو

صدای خودنويس

می‌نشینم  کنار ميزتانو آنقدر شیطنت می‌کنم که صدای همه چیز در بیايدصدای جاقلمی و قلم‌هاصدای خودنويس توی دست‌تانصدای کاغذهاصدای میزصدای هوا…آن وقتی که رسیده باشم توی بغلتصدای خدا هم در آمده. عاشقانه‌های ناب رابرای کسی می‌سرايند که شعله‌ی اميددر چراغ انتظارپت پت کندو فانوس راه خاموش و آويخته باشدبه ديوار.من امابرای توکلمه کم می‌آورمبانوی من!شعر بلد نيستم.وقتی آمدیبا چشم‌هام می‌گويم.…عاشقانه‌های ناب رابرای آدمی می‌خوانندتا از رنگ کلماتخود را بيارايدو زيباترين لباس‌هاش رابرای معشوق به تن کند.من امالباسی به تنت نمی‌گذارم.…عاشقانه‌های ناب رابرای زنی می‌گويند که با عطر  کلماتشبیدل‌آرام شود.من اماقرار ندارمشبی آرام برای تو بسازم.

شکست

شکست در بازی‌های فوتبال جام جهانی فاجعه نيست. فاجعه، کتک خوردن زن در خيابان‌های تهران است. فاجعه برآمدن باتوم از آستين پليسیِ برخی زنان است. زنی که با باتومش دهان زنی را نشانه می‌رود، نمی‌داند که دهان خودش را خرد می‌کند؟ اين باتوم از زير کدام ردای مردانه و کدام قلدر درآمده که نمی‌فهمد شعله‌ی همين آتش دودمانش را بر باد می‌دهد؟شکست در بازی‌های فوتبال جام جهانی تصوير دقيق کشور ماست، آينه‌ی تمام‌قد از نظامی فروپاشيده و بی‌برنامه، عکسی شش در چهار از چهره‌ی وحشت.„آونگ خاطره‌های ما“ از تجمع اعتراضی زنان برای لغو قوانین زن‌ستیز در ايران چنين نوشته است: «اینقدر

پایان مطالب