جستجو

اجزای نمايش!

امروز دوستم، محمود رفيع تعريف می‌کرد که: صادق‌پور در لاله زار قديم وقتی می‌رفت روی سن به تماشاچی فحش می‌داد. يکبار که نقش رستم را بازی می‌کرد يک سنگ بزرگ برداشت که بکوبد توی کله‌ی اکوان ديو، يکی از تماشاچی‌ها هو کرد و گفت: «اون تخنه سه لاييه! سنگ نيست.» رستم آمد جلو سن رو به تماشاچی‌ گفت: «مادرقهوه، پنج زار دادی اومدی تئاتر توقع داری با سنگ تخممو برات قُر کنم؟» که البته اين هم جزو نمايش بود که مردم را بخنداند.

هميشه فصل آخر

  در سال 2005 خانم بتينا شته‌شر (Bettina Stecher) برای پايان‌نامه‌ی دانشگاهی خود که روی رمان سمفونی مردگان و تم برادرکشی کار کرده بود، مصاحبه‌ای با من انجام داد که تا امروز فرصت نکرده بودم بازخوانی‌اش کنم. جزو همان کارها و داستان‌های منتشر نشده گوشه‌ی کامپيوتر خوابيده بود. برای انتشارش بعد از سه سال و خرده ای شايد هيچ مناسبتی وجود ندارد اما فکر کردم ممکن است به درد برخی از خوانندگان سمفونی مردگان بخورد يا دانشجويانی که روی ادبيات معاصر کار می‌کنند.   1 – بتينا شته‌شر: آن‌طور که من خوانده‌ام، برادرکشی در فرهنگ اسلامی، جوری که در بين اروپايی‌ها

اين صداها

… دراز کشيدم و به شب کوير خيره شدم، به آن پرده‌ی سياه که کشيده بودند روی همه چيز تا خدا نبيند چه بلايی دارد سرمان می‌آيد.  صداي‌ سگ‌ آزاردهنده‌ بود. جوری در سرم می‌پيچيد که آرواره‌‌هام را قفل می‌کرد. دلم می‌خواست از آن تکه‌ی آخر بی‌دغدغه بگذرم، و نمی‌شد. خدايا، اين صدا از کجاست؟ سگي‌ دنبال‌مان‌ كرده‌ که ما را از خاك‌ پدري‌ بيرون‌ كند و بعد آرام‌ بگيرد؟ گفتم: «می‌دانستی در مرزها صدای سگ می‌آيد؟» گفت: «يعنی خيلی فاصله داريم؟» «نمی‌دانم. فقط شنيده‌ام که برای تعيين خط مرزی به صدای سگ‌های مرز گوش می‌دهند؟ آنجا که صدا کمرنگ

شرف زمانه

مطلب پيشين من، با عنوان «دامن لنين» يا «واژگان پادگانی» به حرمت نان و نمکی که با مهدی جامی خورده‌ام، و برداشت‌های ناجور و تفسيرهای آتش‌تيزکن برخی افراد، از صفحه‌ام حذف شد. بحث و جدل‌های دشمن شادکن را برای مهدی جامی و نيز برای خودم، و بيشتر برای زمانه نمی‌پسندم. زمانه فرزند همه‌ی ماست که برای باليدنش همه کار خواهيم کرد. مهدی جامی از نظر مالی آدم پاک و مبرايی است. من آچار دست کسی نمی‌دهم که برای جامی يا زمانه دم بگيرد. جامی اگر بلد نباشد بودجه‌اش را چگونه مصرف کند، و اگر در مديريت اداری و مالی موفق

رفيق نورپرداز

  دکتر برنارد گفت: «عباس، تو يک نورپرداز سراغ نداری؟» «نورپرداز؟» «آره، کسی که بتواند سايه روشن‌های آپارتمانم را يکدست کند، جوری که با سليقه‌ی من بخواند.» خانه‌ی کلنگی دنگالش را فروخته بود و به تازگی يک آپارتمان نقلی خريده بود و من براش يک کارت تبريک خانه‌ی نو مبارک هم فرستاده بودم. قرار هم گذاشته بوديم که سری بهش بزنم و آنجا را ببينم، اما او اصرار داشت که صبر کنم هروقت تمام شد. خبر داشتم که چند روزی درگير بنايی و نقاشی بوده، پنجره‌ها را عوض کرده، حتا داده تخته تخته رنگ‌های برهم خوابيده‌ی روی درها را تراشيده‌اند

درخشش

شب غريبی است، شب تنگ و تاری که احساس گور بهم دست می دهد. از اينکه ما حاصل تجربه‌های ناکاميم، از اينکه حجله‌ی جوانی و ناکامیِ بچه‌های پرشوروشر ما مدام سر کوچه برپاست، از اينکه فرصت فواره زدن برای آدم‌های خوش‌فکر يک آرزوی محال است. و چه تلخ است و ناگوار که ببينی برق چشمی در تاريکی‌ها خاموش و سرد می‌شود، اما هرگز نتوانی درخشش آن چشم‌ها را از ياد ببری. من تجربه‌ی شکست تا بخواهی در پرونده‌ی زندگی‌ام دارم، شايد بيشترين سياهه‌ی پرونده‌ام همين شکست‌ها بوده، مديريت ماهنامه‌های "گردون" و "آينه انديشه" و "گربه ايرانی"، سردبيری فصلنامه‌ی موسيقی "آهنگ"،

يک دو سه

  1 – «توی دلم گفتم عزيز دلم، با نگاهت مرا بدوز. به هرجا که دلت می‌خواهد بدوز؛ به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داری. در برابر نگاهت من ابر می‌شوم، دود می‌شوم که بتوانی مثل باد بازی‌ام بدهی. نفس گرمت را روی تنم فوت کن، ببين چه‌جوری ناپديد می‌شوم…»                                                   –  پيکر فرهاد   2 – (لطفاً اين نظر را تأييد نكنيد.شخصي است.براي شما…) حق اين را دارم كه درباره‌ي برنامه‌ي شما در راديو زمانه پيشنهاداتي بدهم؟ به عنوان يك داستان‌نويس آماتور به همراه دوستانم نياز به يك‌سري آموزش‌هاي حرفه‌اي‌تر از نويسنده‌ي حرفه‌اي چون شما داريم.

قطار نيمه‌جان

باز ذهنم شروع کرده به آهنگسازی. چند شبی است که همين‌جور پشت سر هم آهنگ‌های قشنگی ساخته و اجرا می‌شود، و من انگار که هدفون روی گوش‌هام باشد، آهنگ‌ها را تمام و کمال يکی پس از ديگری می‌شنوم، و بعد لحظه‌هايی سکوت است، يا صدای پای زن همسايه‌ی بالا، و يا صدای ماشين‌ها؛ بعد آهنگ بعدی. مدت‌ها بود که آهنگی نمی‌شنيدم، نمی‌دانم اگر چه حالی باشم ذهنم آهنگ می‌سازد. ولی می‌دانم به هنگام بطالت و نوميدی يک آهنگ مبتذل می‌افتد توی کله‌ی آدم، و بعد می‌بينی که داری زمزمه‌اش می‌کنی، يا با سوت می‌زنيش. اين وضعيت را همينگوی در يکی

اين چشم‌ها

من دو بار يادداشت‌ روزانه‌ نوشته‌ام. بار اول يادداشت‌های بعد از انتشار سمفونی مردگان بود تا آخرين روزی که در کانون نويسندگان ايران فعال بودم. يعنی متن «ما نويسنده‌ايم»، يعنی تا پاييز 1373 که در فشار گازانبری قرار داشتم؛ از يک‌طرف گروه هشت نفره‌ی جمع‌آورندگان امضای متن که می‌خواستند امضا و نام يک نويسنده و عضو قديمی کانون را حذف کنند، و از طرفی بازجوهای دادستانی انقلاب و وزارت اطلاعات. در يک غروب جمعه تمامی آنها را بر بام خانه‌مان سوزاندم. سوزاندم و اشک ريختم. برام خيلی مهم بود، ولی اسم آنهمه آدم با جزئيات دقيق راهی جز سوختن برام

ذوب‌شده

رمان «ذوب‌شده» تمام شد. آن را برای نشر ققنوس در تهران فرستادم که اجازه‌ی چاپ و انتشارش را بگيرد. رمانی که بيست و شش سال پيش نوشته شد ولی منتشر نشد. يک ماه گذشته دستی به سروگوشش کشيدم، يک نوازش، يک ويرايش کم‌رنگ. و همين. نتوانستم در ساختارش دست ببرم. عنوان قبلی اين رمان «طبل بزرگ زير پای چپ» بود که وقتی يک کارگردان متوسط اسم رمان را برای فيلم بدش سرقت کرد، به ناچار عنوان را تغيير دادم. در حالی که بيست و شش سال اين کتاب به دليل نداشتن مجوز انتشار در کشو ميز ماند و خاک خورد،

بار ديگر ميلان

1 –  به دعوت ناشر ايتاليايی‌ام برای شرکت در فستيوال نئورنسانس ميلان، امروز به ميلان می‌روم. موضوع سخنرانی من آزادی است. مقاله‌ای با عنوان «ايران امروز؛ گورستان کتاب و انديشه!»نوشته‌ام که می‌خوانم، و در ميزگردی هم شرکت دارم که بعداً مفصل درباره‌اش خواهم نوشت. اين هم يک تکه از مقاله‌ی من: «… چهار هزار کتاب در وزارت ارشاد منتظر اجازه مانده است. در دو سال گذشته تقريباً کتاب تازه‌ای منتشر نشده، هرچه بوده تجديد چاپ بوده. نويسندگان به وزارت ارشاد می‌گويند گورستان کتاب. در مطبوعات بی‌رمق دولتی هر نوع انتقادی به مثابه دشمنی با خدا و اسلام به حساب می‌آيد. چند

يک لبخند کافی است!

                       اين هم  شعر تازه ای از شاعر ملی ايران، «سيمين بهبهانی» شنیــدم بازهم گوهر فشــاندی که روشنـــفکر را بزغاله خواندی ‏ ولی ایشــان زخویشـانت نبـودند در این خط، جمله را بیــجا نشـاندی ‏ ‏ سخـن گفـتــی زعدل و داد و آن را به نان و آب مجــانی کشــاندی ‏ از این نَقلت که همچون نُقلِ تر بود هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی ‏ سخن‌هایت ز حکمت دفــتری بود چه کفترها از این دفتر پراندی ‏ ولیــکن پول نفـت و سفره‌ی خلــــق ز یادت رفت و زان پس لال ماندی ‏ سخن از آسمان و ریسمان بود دریـــغا حرفـی از جنـــگل

ارديبهشت

  تمام سال‌هايی که می‌نوشته‌ام، امروز را بهانه کرده‌ام که يک داستان بنويسم. تقريباً هر سال در چنين روزی، يک داستان به خودم هديه داده‌ام، بجز چند مورد و چند سالی که اصلاً نتوانستم بنويسم، درست در زمان‌هايی که قلمم کار نمی‌‌کرد و زندگی ملال‌آور، سايه‌اش را روی من می‌انداخت، تا حدی که نحوست و نکبتش بی‌بر و بی‌حاصلم می‌کرد. با خودم می‌گفتم امسال هم بی داستان گذشت. تقريبا بيش از بيست داستانم تاريخ امروز را بر خود دارد. همين بهانه برای من کافی بود که خودم را فريب بدهم، فريب نه. يک داستان به خودم هديه بدهم. امسال هم روزگار

ديشب

مسيح بر ويلچرش عرض آن خيابان وسيع را طی می‌کرد که در انتهای ميدان مه‌آلود تصوير مبهمی از ساختمان‌های دور به جا می‌گذاشت، ساختمان‌هایی که در نرمه باران و مه دم غروب تابلو نقاشی ناتمام مانده بود. سرعت ماشين‌ها در شيب آن خيابان وسيع يکطرفه به قدری سرسام‌آور بود که در چشم به‌هم زدنی می‌توانست هر حادثه‌ای رخ دهد، حادثه‌ای دلخراش که پژواک فرياد تا ابد در گوش‌هات بماند. مسيح با دو دست چرخ‌های ويلچرش را جوری تاب می‌داد که بتواند از مهلکه نجات يابد، و جوری خيز برمی‌داشت که انگار دارد به دنيا می‌آيد؛ دست‌هاش پشت سرش جا می‌ماند، و سرش در بين

سال نو

  درد عشقی کشيده‌ام که مپرس   زهر هجری چشيده‌ام که مپرس گشته‌ام در جهان و آخر کار دلبری برگُزيده‌ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش می‌رود آب ديده‌ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنيده‌ام که مپرس سوی من لب چه می‌گَزی که مگوی لب لعلی گزيده‌ام که مپرس بی تو در کلبه‌ی گدايی خويش رنج‌هايی کشيده‌ام که مپرس همچو حافظ غريب در ره عشق به مقامی رسيده‌ام که مپرس دوست نازنينی که احترامم را سراپا بر می‌انگيزد از شهر کرمان به هنگام تحويل سال نو برام فال حافظ گرفته بود. از لطفش ممنونم. از

خواب صبح

  اين روزهای ابری، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب می‌شوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير می‌افتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مرده‌گی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی. شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم می‌ريزد تا آدم چند دقيقه بيش‌تر در آن غوطه‌ور شود. امروز صبح موقع بيدار شدن جايی می‌چرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم می‌گفت: «باسی پاشو، بايد بری

صد کتاب سال

  اين خبر را از يک روزنامه‌ نقل می‌کنم: سمفونی مردگان در فهرست بهترین‌ها سمفونی مردگان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 بریتانیا انتخاب شد. «سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی که توسط لطفعلی خنجی به انگلیسی ترجمه شد، و چند ماه پیش توسط انتشارات Aflame Books  تحت عنوان Symphony of the Dead  به چاپ رسید، در سازمان World Book Day  انگلستان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 در بریتانیا برگزیده شده است و چنانچه آرای کافی بدان تعلق گیرد، ممکن است در گروه بیست رمان برجسته قرار گیرد. کسانی که مایل باشند در این خصوص

شب شعر

  روز چهارشنبه 23 ژانويه در دانشگاه تکنيک برلين شعرخوانی داشتم. عنوان برنامه‌ی ما را از گوته، شاعر بزرگ آلمان وام گرفته بودند: «شرق و غرب». و برنامه شعرخوانی من بود و اجرای موسيقی علی مظلوم. من با گوته شروع کردم، و سری هم به حافظ زدم. يک شعر از گوته، يک غزل از حافظ.. و گفتم حيف که شما آلمانی‌ها از يک لذت بزرگ محروميد؛ همان لذتی که ما ايرانی‌ها با خواندن "ديوان شرقی و غربی" گوته حاصل می‌کنيم، و با هر شعرش صاف می‌زنيم توی خال، و از سرچشمه‌ی اصلی يعنی ديوان حافظ، جامی به سلامتی خودش می‌زنيم

پادافره

هرکس بزرگ‌ترين گناه زندگی‌اش را بپذيرد، صبر می‌کند تا خورشيدش طلوع کند.

بی‌بهانه در „جاده“‌ی رادی

                                 با احترام، برای خانم رادی مهربانم استادم، رفيقم، اکبر رادی، يکی از بهترين نمايشنامه‌نويسان وطنم درگذشت. چند روزی لال شده بودم، و هيچ نمی‌توانستم بگويم. عزادار بودم، در سوگ انسان نازنينی بودم که بوی انسانيت آنتوان چخوف در نوشته‌ها و رفتارش مرا مست می‌کرد. نيستم که بی‌بهانه به خانه‌اش بروم، سراغش را بگيرم، چهره‌ی خندانش را ببوسم. فقط می‌توانستم نامه‌ای بهش بنويسم که همين چند خط را نوشتم. همين. حالا ديگر ايران يک نويسنده‌ی خوب، و يک انسان شريف به نام اکبر رادی را کم دارد. و من سخت دلم گرفته است. آقای رادی عزيزم، نمی‌دانم در پيچ

بازی

  بچه که بودم می‌دويدم وسط بازی بچه‌ها و می‌گفتم: من هم بازی! بازیگوش در بازی جا خوش می‌کردم و خون به چهره‌ام می‌دوید، تب می‌کردم، داغ می‌شدم، و یادم می‌رفت که داشتم برای خریدن نان به نانوایی می‌رفتم، سیر از بازی، بی‌نان به خانه برمی‌گشتم. مادربزرگم می‌گفت: حالا چی بخوریم؟ بچه شده، پسر بچه! بازی می‌کند! با بیست ساله‌ها همبازی شده و می‌گوید من هم بازی! داغ می‌شود، یادش می‌رود نان بگیرد، بازیگوش است، و با هفتاد هزار جوان دارد بازی می‌کند، دیر وقت به خانه برمی‌گردد، خودش به خودش می‌گوید حالا چی بخوریم؟ خیال می کند که واژه

کوکو؟

        منظومه‌ی عین‌القضاة و عشق / قسمت دهم عین‌القضاة من! روزها و شب‌هام به جستجو می‌گذرد و تنهایی‌هام خالی از من و تو خالی از خدا. حتا جنازه‌ی شعله‌ور خدایان این تاریکی را درمان نمی‌کند. دروغ تاريکی‌ست. در بازی‌های کودکانه دروغ جزو شيطنت نبود. شيطان اگر خود را کتک‌خورده‌ی آدم نمی‌خواند قابل ترحم نمی‌شد. پرنده‌ی ساعت لنگری می‌گفت: کو کو! و زمان می‌گذشت. هرچقدر تاریک باز تو خدای منی هرچقدر تاریک از سوسوی سر انگشتانت خورشیدی می‌سازم تا خدایان به زمین باز گردند. تاريکی دروغی‌‌ست که با نور برملا می‌شود. و من به انتظار پيکری شعله‌ور بر بلندای شهر نگاهم

همکاران

  اين تکه کاغذ را که لای کيف زنانه‌ای فرسوده شده بود، امروز جايی پيدا کردم. چيزهای ديگر هم پيدا کردم که هر کدام سرنوشتی دارد و ماجرايی. علی‌الحساب نوشته‌ی اين تکه کاغذ را که از جانب يک دعانويس برای يک پزشک ارسال شده می‌آورم: همکار ارجمند و بزرگوارم جناب آقای دکتر اسداله ملک با عرض سلام و ارادت مريض دعايی نيست، دوايی است. حامل کاغذ خدمت حضرت عالی معرفی می‌شود. اقدامات مقتضی مبذول فرمايند. با احترامات، نصراله ابوالمعالی

تکه‌ای از يک داستان

گفت: «بيا دعوا کنيم.» گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!» دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد. چشم‌اندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لب‌های غنچه شده‌اش برد تا  ساکت بمانم. قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست. گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟» «از خودتان بپرسيد!» «من؟» و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند

سفر زمستانی

                                                        داستان منتشر نشده‌ای از مجموعه‌ی "و اين آلمانی‌ها" 1 ده سگ سورتمه‌ی مرد را می‌کشیدند و شش سگ سورتمه‌ی زن را. طوفان پیچ می‌خورد و دایره‌وار با برف و باد فرو می‌ریخت. روز کم آورده بودند و نفس‌هاشان را می‌شمردند که به کلبه برسند، اما طبیعت نیز همه‌ی تلاشش را می‌کرد تا راه را بر آنها سد کند و نگذارد برسند. زن گفت: «وای بر من!» سگ‌ها سورتمه‌اش را برای چندمين بار بیراهه می‌کشیدند و در دشتی که جز برف و تیرک‌های راهنما چیزی دیده نمی‌شد مستانه می‌دویدند. لحظاتی بعد سورتمه‌ی مرد هم از پیچی بالا رفت و

تکرار خوشبختی

نی لبک خريده‌ام نمی‌دانم باهاش چکار کنم! يک قلم درشت هم دارم، با کلی خرت و پرت ديگر. يک گلوله نخ کاموا هم دارم نمی‌دانم باهاش چکار کنم! شب‌ها در پارک راه می‌روم و به عکس ماه در آب – اگر باشد – سلام می‌کنم. تاريکی از سوت می‌ترسد. سوت می‌زنم          و خوشبختم.

سکوت

                                                         به ياد و احترام زنده‌ياد، شيوا بنی‌فاطمی هميشه دلم می‌خواسته در باره‌ی سکوت حرف بزنم. سکوت، همان که بر زندگی آدمی حاکم است، مثل ماری چمبره زده روی کول زندگی، و خيره نگاه می‌کند. سکوت، همان که در موسيقی اگر نباشد، کمر ساز می‌شکند. پرده‌ها دريده می‌شود. بشر از کره‌ی زمين کوچ می‌کند. و صدای خدا هم در می‌آيد. سکوت، همان که هست، و تو خيال می‌کنی که نيست، و گاهی نيست و تو فکر می‌کنی که هست. وقتی نيست صداهای عوضی آدم را عاصی می‌کند، وقتی هست صداش چنان تو را می‌بلعد که انگار در قعر اقيانوس از

داستان وجود

شخصی به‌نام گوماتا گفت: «نه ماده وجود دارد، نه روح، نه خودِ وجود. همه چيز در حال حرکت است، و همه‌ی امور در حالِ شدن.» اما داستان از اين قرار است: «هم ماده وجود دارد، هم روح، و هم خودِ وجود. تنها يک چيز وجود ندارد که اسمش تاگوما است. من هم نمی‌دانم اين تاگوما چيست يا کيست، ولی وجود ندارد. جايی هم نديده و نخوانده‌ام که به وجود آن گواهی داده باشند. به جای آن ماده و روح و خودِ وجود، وجود دارند، و همين نشان می‌دهد که همه چيز در حال حرکت است، و همه‌ی امور در حال

طویله‌ی مذاکره

                                  باز هم يک تکه از "پتک آهنين"؛  هوشا ناصری: بیا کوچولو. بیا اینجا بگیر بشین تا بهت بگم که بوسک چرا بوسک شد، و من، چرا من شدم. ببینم، خرمای بم نیاوردی بخوریم؟ [نه.] خب عیبی نداره. بله کوچولو. یه روز داشتم زیر سایه استراحت می‌کردم، دیدم یه ابَرچپشت که شاخاش اندازه‌ی شاخ گوزن بود اومد و به من گفت: «من اگه قول بدم که از شاخ‌هام جز مقاصد صلح‌آمیز استفاده نکنم، تو می‌ری شاخای خودتو بشکنی؟» گفتم: «نخیر قربان!» گفت: «چرا؟» گفتم: «یا باید شاخای هر دوتامون شکسته بشه، و یا باید هر دومون شاخدار باقی بمونیم.» چهار ماه

جنون و نبوغ

از هوشنگ ناصری گفتم و کتابش که تازه درآمده. راستش هوشنگ ناصری کشف من است. مثل گل کوچولويی که نازکانه جايی دور از خاک برآمده بود  و برای دلش می‌نوشت. دلم می‌خواهد "پتک آهنين" را به شما معرفی کنم. مدت مديدی بود کتابی به اين توان نخوانده بودم. تنهايی، عصيان، بلوغ، و صداقت در اين کتاب قد می‌کشد. يک خودزندگينامه و افشای درون و رمان مدرن است که صادقانه و در نهايت جنون سروده شده. بايد آن را خواند.    تکه‌ای از "پتک آهنين" «ببین شعله، من می‌خوام به خودم شهامت بدم و یک احساس گزنده رو با تو در

پتک آهنين

می‌خواهم شاعری به شما معرفی کنم که اسمش هوشنگ ناصری است. امروز کتابش را در نشر گردون منتشر کرده‌ام: "پتک آهين"، هوشا ناصری، نشر گردون 1386 برلين، 214 صفحه، هوشنگ ناصری شاعر محبوب من است. سعی می‌کنم تکه‌هايی از کتاب "پتک آهنين" را چند روزی برای شما نقل کنم. اما اين را هم بگويم که ما به لطف مهدی جامی داريم صاحب امکاناتی ويژه و ناب می‌شويم. "زمانه" قرار است کتاب‌های در محاق مانده را با فرمت مناسبی بر روی سايت و دسترس ايرانيان قرار دهد، و يک کتابخانه ی خوب راه بيندازد. ديشب هم، چنان که به خودش گفتم

کدام غبار؟

   کودکی که تازه ديده باز می‌کند، يک جوانه است. گونه‌هاي خوش‌تر از شکوفه‌اش چلچراغ تابناک خانه است. خنده‌اش بهار پُر ترانه است، چون ميان گاهواره ناز می‌کند. ای نسيم رهگذر، به ما بگو اين جوانه‌های باغ زندگی، اين شکوفه‌های عشق، از سموم وحشی کدام شوره‌زار رفته رفته خار می‌شوند؟ اين کبوتران برج دوستی، از غبار جادوی کدام کهکشان گرگ‌های هار می‌شوند؟ بخشی از شعر "کدام غبار؟" زنده‌ياد فريدون مشيری

چشم‌انداز

                                                                تکه‌ی تازه‌ای از رمان تماماً مخصوص ژاله توی بغلم می‌لرزيد، گريه می‌کرد و می‌لرزيد. ماه‌ها بود که شب پيشم نمانده بود، فکر ‌کردم بالاخره شبش را صبح می‌کند، اما چقدر بی انصاف بودم! می‌لرزيد و صورتش خيس اشک بود. گفت: «من دوستت دارم، ولی تو بدی. خيلی بدی.» مثل يک گنجشک باران‌خورده دل‌دل می‌زد؛ در دست‌های پسربچه‌ای که نمی‌داند با اين موجود چه بايد بکند؛ نگهش دارد يا پرش بدهد برود در هوای آزاد. شايد هم ازش می‌ترسيدم، از گذشته‌اش وحشت داشتم، از قدرت ويرانگری که پشت چهره‌ی آرام و مهربانش پنهان بود می‌گريختم، همان چيزهايی که سال‌ها خرده

هزار دليل

 اگر برای يک غلط هزار دليل بياوری می‌شود هزار و يک غلط. ابوعلی سينا

بوی کباب

کلاغه می‌ره پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! صبر کوچیک خدا چقدره؟» قاضی می‌گه: «چهل سال.»برمی‌گرده به آشیونه‌ش. همن وقت بوی کباب می‌شنفه. يه جايی زیر يه درخت، کسی داشته یه تیکه گوشت نذری کباب می‌کرده. کلاغه دو تا بال داشته، دو تای ديگه هم قرض می‌کنه، جست می‌زنه گوشت کبابی رو از تو منقل بلند می‌کنه می‌ندازه تو لونه‌ش. نگو یه تیکه آتيش هم چسبیده بوده به کباب.کلاغه که از خوشحالی غش‌غش خنده‌هاش به آسمون بوده، جست می‌زنه که ببينه ديگه چی پيدا می‌کنه. يه هو می‌بينه آشیونه‌ش آتیش ‌گرفته و جوجه‌هاش کباب ‌شده‌ن.برمی‌گرده پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! مگه

حق با توست

آره عزيزم!مثل يک کودک تازه به دنيا آمدهفقطيا می‌خندميا گريه می‌کنمخب، اينجوری‌ام.

روی جلد

سمفونی مردگان انگليسی برای انگلستان، آمريکا و آفريقای جنوبی.از روی جلد کتاب خيلی خوشم آمده. برای اطلاعات بيشتر به اين صفحه نگاه کنيد.

فردا

آدم بايد سفره‌شو جوری بندازه که بعداً بتونه جمع کنه.                                                                                      (يک ضرب‌المثل تهرانی)

گارانتی

هيچ چيزی در زندگی تضمين‌شده نيست. اين را همه می‌دانند، با اين‌حال آدم‌ها بسيار دروغ می‌گويند و نقاب می‌سازند و پشت آن پنهان می‌شوند. مثل کبک سر در برف فرو می‌کنند و حالي‌شان نيست که دمب‌شان پيداست.زندگی و دوستی و خريد و فروش و خوشبختی و زيبايی و جوانی و سلامتی و خلاقيت و آرامش و عشق هم گارانتی ندارد. تنها چيز تضمين‌شده‌ی دنيا مرگ است.آدم اگر يک بار بميرد، „به اندازه“ می‌شود. و مرده‌ها هرگز دروغ نگفته‌اند.

نظم نوين

تو نيکی می‌کن و در دجله اندازکه ايزد در بيابانت دهد باز * * باز : پرنده‌ی بزرگ تيزپرواز با منقار برگشته و محکم و دندانه‌دار… (فرهنگ سخن)

پایان مطالب