جستجو

خنده‌های آب

. وقتی بچه بودم خاک‌بازی و آب‌بازی شيرين‌ترين کاری بود که مدام به آن مشغول بودم. ساعت‌ها و گاه تمام روز از آفتاب تا آفتاب سرم به ساختن گرم بود. بلد بودم با تنهايی‌هام کنار بيايم، خاک و آب هم هميشه فراوان بود. خانه می‌ساختم با پنجره‌های بسيار، شهر می‌ساختم با خيابان‌های زياد و درخت‌های فراوان، و دور شهرم خندق داشت با قايق‌های کاغذی که روی آب دور شهر می‌گشت. آب شهرم را از چشمه‌ی باغ پدربزرگ تأمين می‌کردم، چشمه‌ای که در واقعيت و تخيلم همواره و هنوز می‌خندد و در جويباری روان می‌شود تا مسيری طولانی را در آن باغ

و خدا گاو را آفريد

. و خدا گاو را آفريد، نمايشنامه‌ای است که در سال 1374 برای چاپ و اجرا ارائه‌اش کردم. پانزده سالی انتظار فايده‌ای نداشت، و هرگز اين کار در وطن اجرا نشد. اول اسمش را عوض کردند، بعد جلو اجرای حسين عاطفی و جمال اجلالی را بعد ماه‌ها تمرين گرفتند. کار خوابيد، فقط ده دوازده سال بعد به همت نشر ققنوس متن نمايش با «آونگ خاطره‌های ما» منشر شد. حالا اين نمايش در بال‌هاوس برلين کار به صحنه رفته. هفته‌ی آينده پنجم دسامبر 2009 کار رسماً به اجرا در می‌آيد. متن را دوستم مجيد عباسيان ترجمه کرده، و گروه اجرا به

بوی گندم

. اين دو شعر را همينجور فالی از بين کارهای مهشيد برگزيدم، و داشتم فکر می‌کردم کسی که پيش از هجده سالگی در اين قالب‌ها چنين پرتوان با کلمات کار کند، چه آينده‌ای انتظارش را می‌کشد؟ حسی که به کارهای مهشيد دارم نخست يک مقايسه است با سن و سال خودم و جوانی‌ام، هنگام که هجده ساله بودم آيا بلد بودم با کلمه چنين بازی و کار کنم؟ باور کنيد نه. البته من معيار نيستم، اما نان گندم را دست مردم که ديده‌ام. بوی گندم را می‌شناسم. و خب، يک آدم را تنها به شعرش که ارز نمی‌يابند، سوای اين

آزولو، ونيز، فلورانس

. تمام ماه سپتامبر در سفر بودم. روز يکم سپتامبر در شهر آزولو، جايی در نزديکی ونيز به فستيوال بين‌المللی فيلم آزولو وارد شدم، و همان روز با هم به ديدار نمايشگاه کاريکاتورهای نيک‌آهنگ کوثر رفتيم.  روز بعد يعنی دوم سپتامبر پنجمين روز فستيوال بين‌المللی فيلم آزولو بود که من هم درباره‌ی سانسور در ايران سخنرانی داشتم؛ در کنار يکی از نويسندگان معروف آمريکا، دنيس واتلينگتون. درباره‌ی مسئله‌ی سانسور حرف‌های زيادی به ميان آمد، از سينما پاراديزو و تورناتوره آغاز شد، در دوره‌ی فاشيست‌های ايتاليا و اروپا چرخيد، به آمريکا رفت، و بعد به دوره‌ی فاشيست‌های اسلامی ايران ختم شد. آخرين

مهر خاوران؟

چقدر از اين سرود بدم می‌آيد. سرودی که همان اوان رهبری خامنه‌ای و به دستور خود او ساخته شد، سرودی که تمام سازندگان آن اعم از شاعر و نوازنده و اجراکننده و آهنگسازش تا ابد به نفرين وجدان‌شان مبتلا خواهند بود. من نمی‌دانم چرا اين ذهنيت‌های شهری نشده و اهلی نشده و آدم نشده اينهمه اصرار دارند که القابی چون "ماه تابان" و "مهر خاوران" و "آريامهر" و "مهرورز" و "خورشيد رخشان" به خودشان بدهند؟ همان روزها که می‌خواستند سرود ايران را عوض کنند و آن را به مسابقه گذاشتند، فکر کنم حسن رياحی به عنوان آهنگساز توانست مدال نخست را به

انتشار رمان ذوب‌شده

  هم‌زمان با نمايشگاه بين‌المللی کتاب فرانکفورت، (14 تا 19 اکتبر 2009) رمان "ذوب‌شده" از عباس معروفی انتشار يافت. خبر همين‌ قدر هم کفايت می‌کند، اما شرح اين قصه از زبان نويسنده، نشان از وضعيت نشر و داستان و کتاب در ايران دارد، وضعيت ادبيات مقاومت در کشوری که همه‌ی دارايی‌اش همين ادبيات است، همين داستان و هزار و يکشب غم شهرزاد. (نقل از زمانه)   درباره‌ی اين رمان، و در ستايش مادرم   تابستان 2001 وقتی مادرم برای ديدارمان به برلين آمد، لابلای سوغاتی‌هاش چند پوشه از دست‌نوشته‌هام را هم آورد. اتفاقاً در همان روزهای سپتامبر لعنتی بود که هواپيماها

تشکر صمیمانه

سلام از روز نخست سپتامبر در سفر بودم و حالا برگشته‌ام با کلی کار معوقه. ولی بايستی می‌رفتم. پس از رفتن پدر دچار يک يأس عميق شدم که شايد در اين سفر می‌توانستم باهاش کنار بيايم. همچنين با خبر تصادف شوهر خواهرم که غريبانه جان باخت، مدتی بهت زده بودم. در مورد سفرم به ونيز، فلورانس، نيس، پاريس، و کلن در پست‌های آتی خواهم نوشت. مدتی تأخير داشتم مرا ببخشيد. و از تمامی دوستانم که لطف کردند تسليت نوشتند يا به ديدارم آمدند و يا تلفن زدند صميمانه تشکر می‌کنم. اميدوارم دل همه‌تان شاد باشد و ايران‌مان آزاد. از يکايک

پدر عزيزم

. . پدرم، پدر نازنينم  هر چه انتظار کشيد، من نيامدم. امروز صبح سحر جان سپرد. مامانم می‌گويد از وقتی تو رفتی افسرد، همه می‌دانند. پژمرد. در ايران، هر روز به ديدنش می‌رفتم. دفتر گردون نزديک مغازه‌ی پدرم بود، هفت سال، هر روز به ديدنش رفتم، تا اينکه سرنوشت چنين رقم خورد و پدرم با دلهره به من گفت: «چرا نمی‌روی؟ منتظر چی هستی؟ برو زودتر.» و تمام اين سال‌ها در گفتگوهای تلفنی، هربار يادش نمی‌رفت که بگويد: «دوری را می‌شود تحمل کرد، ولی تا اينها هستند برنگرد. بهت رحم نمی‌کنند.» «اينها تا کی هستند؟ من تا کی اينجا بمانم؟

یکشنبه‌ها کارگاه داستان

. روزگاری نه چندان دور در ایران نشریات ادبی و حتا روزنامه‌ها با چاپ داستان کوتاه نبض ادبیات داستانی را می‌گرفتند و به موازات آن خوانندگان و منتقدان ادبی از کم و کیف آن آگاه می‌شدند. در چند سال اخیر که نشریات ادبی قلع و قمع شده و راهی برای عرضه‌ی آثار داستانی وجود ندارد، میدانی هم نیست تا داستان‌نویسان جوان فرصتی برای ارائه‌ی داستان‌های خود داشته باشند. می‌نویسند و نمی‌دانند کجای کارند. بی‌شک نشریات هر کشوری فضایی برای استعدادهای تازه ایجاد می‌کنند تا خوانندگان با یک یا چند نام آشنا شوند. این امکان به‌کلی در ایران موجود نیست و

دروغ آشکار

. هرگاه خلقی دچار نفرين شود، دروغ مثل موش‌های طاعونی زيرزمين‌های شهرش را تسخير می‌کند تا آرام آرام  بنيان‌های زندگی و  حقيقت را بجود. خدا نيارد آن روز را که ملتی به دروغ گرفتار شود. دروغ مادر گناهان است، نقابی است بر چهره‌ی ترس، يک بازی سياسی مادی شهوانی‌ست، و شيطانی‌ست. هرگاه کسی دروغ می‌گويد، بايد که چنان تمام وجودش متراکم و متلاطم از اين زهر و چرکابه‌ی قهر باشد تا بتواند يک جرعه‌اش را به من و تو بپاشد؛ پس ببين چه بلايی سر خودش می‌آيد، سر وجدان خودش. (البته اگر داشته باشد) بعدها يک روز که جايی بی‌دغدغه

دورانداختنی

  از بين وسايلت به سختی مي‌توانی چيزی برای دور انداختن بيابی، ولی از بين دورريخته‌ها، چيزهای زيادی برای برگرداندن پيدا مي‌کنی. چرا؟

ذوب شده

  ـ چک… صداي‌ انفجار در مغزش‌ بود. توي‌ مغزش‌. بعد صداي‌ جيغ‌ و شادی دخترهاش را شنيد که بالای سرش دور می‌زدند و دور می‌شدند. می‌خواست بپرد و با نوک انگشت بزند به پاهای کوچکه، ولی دستش نرسيد، و صدای شادی کوچکه تمام ذهنش را پر کرد. مأمور ويژه بازش کرد و گفت: «زنده‌ای يا مرده؟» ـ چک… از فکر اسفاری گذشت که اگر بازش کنند همه چيز را می‌گويد، و سعی کرد اين را به مأمور ويژه بگويد اما فقط خرخر کرد. بی‌رمق در خواب و بيداری يا جايی بين خواب و مرگ وارفته بود. هربار وقتی بازش

همين ديروز

. پيرنيا گفت: «مردم را می‌زنی؟» رضاشاه سرش را زير انداخت. پيرنيا گفت: «احمق! می‌خواهی زنگ عَزل‌ات را بزنم؟» رضاشاه زيرلب غرغری کرد و دور شد. کسی که دست روی مردم بلند می‌کند نبايد برخيزد؛ اگر زنگ عزل‌اش را نزنی، خيزش مردم را ناکام کرده‌ای. و کفاره‌ی گناه تو به درازای تاريخ بر دوش ملتی ناچار خواهد افتاد. هرجا می‌توانی از هستی ساقطش کن. کسی که دست روی مردم بی دفاع بلند می‌کند، عزل نه، بايد سقط شود.

گاهی هم جهان

                                                            برای شکنجه‌ديدگان زندان کهريزک و… گاه زلزله می‌شود و صدای شکنجه‌ديدگان را                             کشته‌گان آه می‌کشند گاه خورشيد می‌گيرد                    وقتی مادرم می‌گريد                                       از دلتنگی گاه باران           باد              آفتاب گرم تابستان عطر ميوه‌های خدا گاه دلم غنج می‌زند برای اذان ظهر کنار تو * گاهی هم جهان قی می‌کند و در ميان پلشت و نشت                             احمدی‌نژاد                                       بالا می‌آيد. پلشت و نَشت: کثيف. دو واژه‌ی هم معنی در زبان سنگسری، با دو "بار" متفاوت.

کاظم اميری هم؟

. کاظم اميری هم درگذشت. منتقد گوشه‌گيری که هربار آمد پيشم يک جوری ازش خواستم شماره تلفنش را بدهد که اگر خبری، برنامه ای، جمعی، نشستی بود بهش زنگ بزنم و دعوتش کنم، و او هربار سُر خورد گفت که خودش تماس می‌گيرد. امروز دوست اهل قلمی گفت: «کاظم اميری پنجاه روز پيش مرده، و بالاخره همسايه‌ها پليس خبر کرده‌اند و دو روز پيش او را برده‌اند.» «پنجاه روز پيش؟» «آره، چيزی در همين حدود.» «تا دو روز و سه روز بسيار شنيده بودم، ولی پنجاه…» «آره، آدم منزوی و تنهايی بود. اوايل فدايی بود، بعد که از کار سياسی

مسکن‌های آنی

                                               تقديم به دهه‌ی شصتی‌ها   سياستمداری که با مسکن‌های آنی و کوتاه‌مدت اقدام به مداوای بحران کند، کارش به جنون گاوی می‌کشد. کسی که اولين خون را ريخت و بر آن پا گذاشت، ديگر ابايی ندارد که در خون راه برود. به همين خاطر سراغ نداريم ديکتاتوری را که خود از پله‌های قدرت پايين آمده باشد، بلکه هميشه کسانی او را به زير کشيده‌اند و خردش کرده‌اند. بنابراين نمی‌توان اميد داشت که رهبر و يا رييس دولت کودتا چرخشی نرم به نفع ملت انجام دهند. پس تکليف اين آقايان معلوم است. در ساختار ديکتاتوری، سرکوب مردم يعنی تزريق مسکن،

تهران

. حالا خوب نگاه کن. اين شهر من است؛ شهری که از هر جا نگاه کنی، در هر کوچه و خيابانی سر بچرخانی آن کوه را می‌بينی. اگر بزرگترين نشانه‌ی شهرم را بدانی و اگر دود شهر را نبلعيده باشد، هرگز گم نمی‌شوی. دستش را بگير. من با کوه‌ در جغرافيای هستی برقرار شدم. اين شهر من است، شهری که در آن زاده شدم، درس خواندم، کار کردم، و روزی رسيد که ديگر نمی‌شناختمش، و از آن می‌ترسيدم. پر از روشنايی و پر از تاريکی بود. روشنايی‌اش فقط مردم بودند. اما به هر تاريکی گذر می‌کردی، شبحی عربده‌کشان خودش را

درخواست نویسندگان

درخواست نویسندگان تبعیدیِ ایران از نویسندگان جهان   سرکوب مردم ایران را متوقف کنید!   صدای آزادی‌خواهی امروز مردم ایران که واکنشی برخاسته از سی سال سرکوب آزادی بیان و حقوق طبیعی آن‌ها ‌است، همه‌ی آزادی‌خواهان و نهادها و دولت‌های دموکراتیک را به‌هم‌صدایی و همراهی فرامی‌خواند. ما نویسندگان، که طی سال‌های گذشته شاهد بیدادهای فراوان از سوی حکومت جمهوری اسلامی در پایمال کردن ابتدایی‌ترین حقوق انسانی مردم سرزمینمان بوده‌ایم و امروز، ناگزیر در مهاجرت و تبعید زندگی می‌کنیم، ضمن همراهی و هم‌صدایی با مردم شریف ایران، به‌ویژه جوانان هوشمند، که برای برقراری آزادی،عدالت اجتماعی و دمکراسی در ایران با مسالمت

به اراده‌ی مردم گردن نهید!

  بیانیه‌ کانون نویسندگان ایران درباره‌ی رویدادهای خونین اخیر سرانجام، انتخابات نمایشی و غیردموكراتیك خردادماه به خون مردم رنگین شد. فرجام این سناریوی ضددموكراتیك چیزی جز این نمی‌توانست باشد. روزنه‌ی كوچكی مانند این انتخابات، كه حاكمیت ناگزیر از گشودن آن بود، كافی بود تا خواسته‌های سركوب‌شده و انباشته‌ی مردم از آن فوران كند و به موجی گسترده بدل شود كه در روزهای گذشته شاهد آن بوده‌ایم. ما بدون توجه به بازی قدرتی كه میان نامزدها و جناح‌های مختلف ساختار قدرت در جریان است، و جدا از سوداهایی كه گردانندگان نمایش انتخابات در سر دارند، سركوب مردم و به خاك و

راهکار ميرحسين

. در روزهای بعد از انتخابات گسترده‌ی مردم ايران که تمام دستاوردهای انقلاب و انتخابات توسط ديکتاتور کوچک غصب و غارت شد، در اين روزها که رأی و اعتبار و اعتماد ملت ايران دستخوش کودتای مخملی قرار گرفت، در اين روزها و شب‌ها که ميليون‌ها ايرانی نگران سرنوشت و آينده‌ی کشورند، هيچ‌کس مثل ميرحسين موسوی تنها نمانده است. رژيم کودتا تمامی راه‌های ارتباطی و خبررسانی را از او سلب کرده، و تمامی امکانات را بر او بسته است، ميرحسين موسوی در شرايطی کشنده و دهشتبار قرار دارد. او امروز ديگر نمی‌تواند از کانديداتوری خود عقب‌نشينی کند، چرا که ملتی را با

چه آرزوهايی! چه ذوقی!

. تمام اين شب‌ها خصوصاً امشب تا صبح چشمم به سپيده سفيد شد، و عاقبت همان سياهی برجا ماند. و عاقبت اين واژه‌ها بر زبانم آمد: لعنت بر شما. اگر به هر چيزی توهين کنند، ملت اينقدر دردش نمی‌آيد که به شعورش توهين کنند؛ چه بی‌اعتمادی و بی‌اعتقادی وحشتناکی حاکم می‌شود! و چه انتقامی خواهند گرفت! دارم فکر می‌کنم اگر قرار بود همان آدم قبلی رييس جمهور بماند که دليلی نداشت جمعيت ميليونی پای صندوق رأی برود. داشت؟ دليل همه‌ی اين عصبيت‌ها و مناظره‌ها و شب‌بيداری‌ها همه اين بود که گفتند اين آدم را نمی‌خواهيم. به بلوغی رسيده‌ايم که با رأی دادن می‌توانيم

حق

. حکومت‌ها هرگز آزادی نمی‌دهند. آزادی را مردم به چنگ می‌آورند؛ هرقدر که حق‌شان باشد، می‌ستانند. آزادی عين زندگی‌ست، همان‌جور پيش می‌رود که لايقش باشيم. برای همين گاهی چند شاخه گل می‌خريم، يا گاه يک تابلو زيبا به ديوارش می‌آويزيم.

عيب و هنر

مناظره‌های تلويزيونی بين کانديداهای رياست جمهوری يکی از قشنگ‌ترين اتفاق‌هايی بود که در اين سال‌ها رخ داد. بسيار چيزها و حرف‌ها به زبان آمد، و علاوه بر افشای فساد و دروغ و غارت‌های پنهانی، کمی هم چهره و رفتار آن چهار نفر رو شد. مناظره‌ها يک سند تاريخی است که پس از سی سال کشمکش و فراز و نشيب حاصل شده، يک دستاورد قيمتی‌ست که بعدها می‌توان بدان‌ها رجوع کرد و بارها آنها را از نظر گذراند. نکته‌های عجيب و غريبی لابلای آن نهفته است. در مناظره‌ی احمدی‌نژاد و رضايی، يک جا وقتی رضايی گفت که ما در سه سال

ما و حق ناچاری

سايت بی بی سی همزمان با انتخابات کار قشنگی کرده، و صفحه‌ی تازه‌ای گشوده که برخی آدم‌ها درمورد انتخابات نظرشان را بنويسند. از من هم خواسته بودند که برايشان بنويسم. مطلب در آغاز کمی بلندتر بود، کوتاه و فشرده‌اش کردم و فرستادم. (لينک نوشته‌های صفحه‌ی «من و انتخابات» بی بی سی اينجاست.)   جامعه‌ای که سهم خود را برای انقلاب و جنگ و دعوای قدرت حاکميت پرداخته، و سوای بلايای طبيعی و زلزله و سيل و بيماری می‌پردازد، ناچار است هرگاه بر سر دو راهی رسيد، يکی را بر گزيند و باز بر سر دو راهی بعدی قرار گيرد. جامعه‌ای که

اوج و فرود

گاهی هيچ چيزی نمی‌تواند جلو فرو رفتن يا اوج گرفتن آدمی را بگيرد. تو يک جا ايستاده‌ای و می‌بينی داری فرو می‌روی.                                                                     از رمان تماماً مخصوص

سنگ؟

  هر به ايامی پدربزرگ از سنگسر به تهران می‌آمد که مدتی هم پيش ما بماند، و يکی کارهاش اين بود که پروانه‌ی رنگی ذهنش را يک جوری بدوزد به ديوار. به مامانم می‌گفت سر و وضعم را مرتب کند تا مرا به عکاسخانه‌ی هلند ببرد. گاهی مامان با ما می‌آمد، و گاهی اسماعيل همراهی‌مان می‌کرد. چند باری هم يادم هست که عکاس خبر کرده بود که در حياط خانه يا در اتاق مهمانی عکس‌هايی از ما به يادگار بگيرد. پدربزرگ شايد خيال می‌کرده بايد از کودکی که ديگر نخواهد بود چيزی به يادگار بگذارد، شايد درست فکر می‌کرده؛ آن

بدرقه

. قطاری در سرم با سرعت به خط پايان می‌رسد همه چيزی برای بدرقه نگاه بی‌تفاوت دارد                    در سکوت. در آن همهمه کسی عکس می‌گيرد دريچه‌ی دوربين باز نمی‌شود کسی دست تکان می‌دهد برای آدمی ديگر شايد و من بين اين وداع                    سرگردانم. تنها صدايی دور بسيار دور در دلم فرياد می‌کشد با کلماتی گنگ.

سرمايه

. هر كس‌ كه‌ از نظر عاطفي‌ نيروي‌ بيش‌تري‌ مي‌گذارد بيش‌تر درد مي‌كشد. طبيعي‌ است‌ كه‌ بيش‌تر هم‌ جيغ‌ بزند.                                       از رمان تماماً مخصوص

تاريخ‌

. تاريخ‌ مثل‌ يك‌ صفحة‌ كاغذ است‌ كه‌ ما روي‌ پهنه‌اش‌ زندگی‌ مي‌كنيم‌ و درد مي‌كشيم‌، دردی‌ به‌ پهناي‌ كاغذ‌. و وقتي‌ گذشتيم‌ در پروندة‌ تاريخ‌ به‌ شكل‌ خطي‌ ديده‌ مي‌شويم، همان خط لبة کاغذ‌. گاهي‌ هم‌ اصلاً ديده نمي‌شويم‌.                                   رمان تماماً مخصوص

پلک

. عشق بقية تصويرها را مخدوش می‌کند تا تصور خودش را بتاباند.                                                          از رمان «تماماً مخصوص»

دلتنگی

  دلم برای خودم تنگ شده. باور می کنی؟

عيد تلخ

ايران / سياسی طوماری به هبر ایران؛ «آیا در جریان پرونده میرصیافی بودید؟»   ۱۳۸۸/۰۱/۱۴ امیر مصدق کاتوزیان «آیا شما در جریان اتهام امیدرضا میرصیافی و دفاعیات ایشان بودید؟ اگر بودید آیا با حکم دادگاه موافق بودید؟ اگر در جریان نبودید لطفا توضیح دهید که مگر در سال چند نفر به اتهام توهین به شما زندانی می‌شوند که شما از پرونده این افراد بی‌خبر هستید؟ آیا این مسئله را نابه‌جا می‌دانید که ما انتظار داشته باشیم که بالاترین مقام حکومت، از جریان پرونده افرادی که به اتهام توهین به خود او زندانی می‌شوند مطلع باشد تا مبادا شخصی بی گناه

نوروز

نه از شکوفه و سبزه و گياه نه در روشنای ماه نه از چرخش ماهی دريای آرام نه در تيک تاک ساعت و سفيدی موهام نه از شمايل بلند آفتاب نه در خنده‌های آب از هيچ کسی سراغ بهار را نمی‌گيرم عادت کرده‌ام که نوروز را از دور تماشا کنم و خوشبختی و سبزه را با نگاه گره بزنم.                      نوروز 1388 برلين                           ديشب موقع خواب برای همه‌ی عزيزان و دوستانم اين چيزها را آرزو کردم: سلام و سلامتی و سعادت و سامان و سبب‌سازی‌ و سخاوت و سبکبالی و سرفرازی و سواد و سياحت و سرشاری و سربلندی و سيادت

وسواس

. ديشب در طول "تماماً مخصوص"  خيابان‌گردی می‌کردم، زير ابروی چند جا را بر می‌داشتم، دستی هم بفهمی نفهمی به رخسارش می‌بردم. و هيجان‌زده می‌رفتم و بر می‌گشتم. بعد افتادم به کوچه‌گردی؛ از اين کوچه به آن کوچه. سر يک کوچه حجله گذاشته بودند. حجله‌ی پرنوری که از دور مرا می‌خواند. رفتم کنارش به ديوار تکيه دادم. کوچه خلوت بود. کسی آمد و شد نمی‌کرد. سکوت مطلق. فقط نيمه‌های شب آن مرد را ديدم که مثل يک شبح از تاريکی خانه‌ای درآمد و شتابان طول کوچه را پيمود. دم حجله کمی کند کرد، و بعد ايستاد به تماشای آنهمه عکس.

سوگوشی

. در مطلب پيشين دوستم، مينو نصرت برام از سوگوشی‌هاش نوشت که گوش‌هام تيز و چشم‌هام بُراق شد، خواستم بدانم اين سوگوشی‌ها چی‌اند؟ چه شکلی‌اند؟ از افسانه‌ها آمده‌اند يا واقعيت دارند؟ ازش خواستم که در موردشان بيش‌تر بنويسد، مثلاً اسم فارسی‌شان چيست؟ کجا زندگی می‌کنند؟ و… باز هم لطف کرد و اين نامه را برام فرستاد: «آقای معروفی عزیز روایت من و سوگوشی‌هایم، که متأسفانه هنوز نتوانسته‌ام معادل فارسی‌اش را پیدا کنم، ولی همچنان در حال جستجو هستم و محال است اگر چنین واژه‌ای باشد، پیدایش نکنم. بچه که بودم در روستایمان، وقتی تشنه می‌شدم و کوزه خالی بود و من در باغ

غواصی

ادبيات يعنی غواصی، و سياست يعنی موج‌سواری. اگر کسی به هنگام موج‌سواری پايش بلغزد، به قعر جهنم فرو می‌رود، به همين‌خاطر اشتباه سياستمداران سرنوشت يک ملت را عوض می‌کند. اين است که در موج‌سواری و بر سطح ماندن هميشه منقبض می‌نُمايی. اما در غواصی حتا اگر مرواريدی صيد نکنی، آن‌همه اسفنج و گياه و ماهی می‌بينی. آن‌همه موج را شادمانه به بازی می‌گيری. البته مارماهی و برق‌ماهی و اره‌ماهی و کوسه هم ممکن است سر راهت سبز شوند،  که باز هم در مقابل جستجو و کشف آن‌همه زيبايی و شگفتی و آزادی می‌ارزد.  

پايين پايين

چند روز پيش شخصی برای من نظری بلندبالا نوشته و از من خواسته بود آن را خصوصی تلقی کرده، انتشارش ندهم،  ولی "فکری به حال خود" بکنم. اين دوست نوشته: «عباس معروفی، من لفظ آقا و استاد را برای شما به‌کار نبردم که ببينم به حرفم توجه می‌کنيد يا مثل بسياری از نظرها که در سطل آشغال می‌ريزد با آن برخورد می‌کنيد. اينطور که در نظرها و کامنت‌ها پيداست شما يک چيزی را جا انداختيد [جا انداخته‌ايد] که همه شما را استاد و با القاب غير معمول خطاب کنند. در جايی که پروفسورها و استادان دانشگاه سرتاسر اروپا با يک

جستجوی خود

… من عاشق انسانم. عاشقی که شکست‌خورده نيست، و هنوز اميدوار است. قدرتم را می‌شناسم، و فقط بر اساس آن پرهام را باز می‌کنم. ضعف‌هام را می‌دانم، و سعی می‌کنم بر آنها چيره شوم. حس ياد گرفتن کودکانه‌ترين بخش وجودی من است. اما با همه‌ی چيزهای گفته شده و پنهان مانده؛ من چيزی نيستم جز جستجوی خودم. سال 2009 آغاز شده، برای همه‌ی شما آرزوی سلامتی و خوشبختی می‌کنم، آرزوی شادی و آزادی. آرزوی پايان جنگ. با اينهمه اميد، تلخم. ويرانم. مبهوتم. دل‌مرده‌ام. از اين خبر می‌روم به آن گزارش. رژيم اسراييل با هر بمب يک درخت نفرت می‌کارد. نظاميان حماس

چهارده هزار کامنت

امروز کامنت چهارده هزارم وبلاگ من ثبت می‌شود. می‌دانم در بسياری وبلاگ‌ها اين رقم صدها برابر است. اما همين مختصر برای من همه ارزش است.  منتظرم ببينم اين چهارده‌هزارمی چه خواهد بود؛ که عيناً در اينجا نقل خواهم کرد. و اين هم کامنت چهارده هزارم اين صفحه: سلام آقای معروفی خيلی عزيزم، دل من نه بغضی داره و نه كينه‌‌ای، وبلاگ شما تنها جایی است كه در آن راحتم و روزی چند بار به آن سر می‌زنم. خيلی قشنگ برای ما نوشتيد و خوشحالم كه خوبيد. اميدوارم در سال نو ميلادی بهترين لحظات را داشته باشيد و همه‌ی بدی‌ها نابود بشوند و

پایان مطالب