جستجو

زین پس

… ———————- قصه‌های شبم را برای معصومیتی هراسان گفتم که گرگ قصه او را خورد شعرهایم را سالیان دراز پای نهالی گریستم که سیل او را برد زنهار! زنهار اگر قصه‌ای بگویم زین پس که پیرکفتار و گرگی از کرانه‌اش بگذرد و تن یوسفم بردرَد. به تمام شهرزاد می‌شوم تا بلا از دختران شهر بگردانم بی اشک و آه با تمام خنده‌هام.

خواب شیرین

. تنهاتر از خدا شهرزاد قصه های خویشم فرهاد فلک شده تیشه به کوه زندگی ام می زنم تمام عمر در انتظار یک بوسه از تو نوشته ام بانوی زیبای من! تمام عمر تراش می زنم خودم را و در سرم صدای توست صدای تیشه نیست صدای کفش های توست وهم و اندیشه نیست صدای پای توست. بعد به دنیای خواب می روم تا به خواب شیرین ببینمت.

خط خوردگی

می خواهی با انگشتانم روی تنت نقاشی کنم بعد توی آینه نشانت دهم که در بهشت ایستاده ای                با سیبی گاز زده؟ می شود اگر دستم خط خورد از اول شروع کنم؟ اصلاً می شود از بهشت برویم تا ببینی چیزی کم نیست؟ … می خواهی با چشمهام تو را نفس بکشم که دلت بریزد و لبهات بلرزد؟ … می خواهی کف دستت را بو کنم ببینم بوی کدام گیاه کمیاب در سرم می پیچد امروز؟ … می خواهی بنشینی توی بغلم که برات کتاب بخوانم؟ می شود آرام بنشینی و گوش کنی؟ می شود آنقدر نفسهات نریزد روی

مونترال

حالا در مونترال کانادا هستم. یک دست به رمان تازه، و یک نگاه به بچه های تحصیلکرده؛ این دکتر مهندس های جوان که بر ارابه ای از علوم سوارند و می خواهند تکنیک های رمان و داستان را هم بیاموزند. چقدر دلم می خواهد هرچه می دانم در طبق اخلاص بگذارم تا آنها به شیوه ها و ترفندهای مدرن داستان مسلح شوند. چقدر دلم می خواهد به بهترین شکلی مکتوب ببالیم، و روزگارمان را "متن" کنیم. و البته لازمه اش این است که متین باشیم. این هم چشم انداز دل انگیز اتاقم که نغمه و خسرو در اختیارم گذاشته اند.

کفن دزد

پدر که تنها مرده‌ شور شهر بود، وقتی ریق رحمت را سر می‌کشید و بقول معروف چانه می ‌انداخت به پسرش گفت: _ بابا جان؛ من بخاطر شماها، بخاطر آن شکم کاردخورده تان خیلی گناه کرده‌ ام و برای اینکه بتوانم یک لقمه نان وصله‌ی شکمتان بکنم، از هر مرده ‌ای نیم زرع کفن کم گذاشته ‌ام. لاابالی‌گری کرده ‌ام، کارم تمیز نبوده‌ است، سدر و کافورم آب زیپو بوده‌ است، همه‌ ی مردم هم این‌ها را می‌دانستند، اما قحطی مرده‌ شور بود و خب دیگر…بگذریم. دیشب خواب دیدم مرده‌ ام و رفته‌ ام جهنم، آخ که نمی دانی چقدر خوفناک بود!

تناسخ عاشقانه

                                     تناسخ عاشقانه                                      داستانی از: فاطمه علی‌اکبریان                                      (مهندس کامپیوتر، تهران) هرچه به آدرس مچاله شده‌ی دستش نزدیک­تر می­شد قلبش تندتر می­زد. حوالی میدان فردوسی که رسید احساس کرد دیگر نفسش بالا نمی­آید؛ از تاکسی پیدا شد تا بقیه­ی مسیر را پیاده برود. فکر ­کرد برای دریافتن حقیقتی

لحظه ی تحویل سال

آنقدر سردم بود که نمی تونستم خودمو سر پا نگه دارم. با لباس اضافی هم گرم نشدم که نشدم. دندونام می خورد به هم. با همون لباس گرفتم خوابیدم. باز هم سردم بود. تو این هوای بهاری ملایم چرا اینجوری شدم؟ چرا ضعیف شدم؟ چشم هامو که بستم دیدم دونه های درشت برف از سقف اتاق خواب پایین می اومد. دونه دونه روی لحافم می نشست، و من یواش یواش سنگینی یک تَل برف رو احساس می کردم. زیر آوار زمستون جا مونده بودم و راهی جز تسلیم بودن نداشتم. یکباره از ترس چشم هامو باز کردم. بادکنک آویخته ی

باز هم سفر

دوستان من  سال نو و نوروزتان مبارک برای همه ی شما تندرستی و شادی و آزادی آرزو می کنم. امیدوارم ابران به ما بازگردد. مدتی در وبلاگم کم کار بودم. سعی می کنم برای صفحه ی «حضور خلوت انس» بیشتر وقت بگذارم. و دلم می خواد طرح نو و بدیعی دراندازم که بین ما دیالوگ صمیمانه و قشنگی برقرار بشه. از پیشنهادهای مبتکرانه شما هم استقبال می کنم. می دونم بسیار به این صفحه سر زده اید و دل تون خواسته یک کار تازه ازم بخونین، خُب حق دارید. چشم. در حال حاضر دارم خودم رو برای یک سفر ادبیاتی

اعتراف‌های من به پرسش‌های ماکس فریش

ماکس فریش نویسنده‌ی پرسشگرا در سال‌های 1967 تا 1971 مجموعه پرسش‌هایی مطرح کرد که اینها با تلاش ناشرش آقای اونزلد، (مدير سورکامپ) انتشار یافت. مطبوعات و دانشگاه‌ها در طول 20 سال گذشته این پرسش‌های ادبی فلسفی اجتماعی را در اختیار نویسندگان و فیلسوفان و هنرمندان قرار داده‌اند تا پاسخ دریافت کنند. پرسش‌های ماکس فریش در کشورهای آلمانی زبان همواره مطرح بوده و پاسخ‌ها نيز معمولاً شگفتی آفريده است. رییس ایرانشناسی دانشگاه ماربورگ که روز 23 نوامبر در آنجا سخنرانی داشتم این پرسش‌ها را در اختیار من قرار داد تا پاسخ بگويم. پرسش‌های چندپهلوی دشواری که آدم گاهی تکلیف خودش را

2011

سال بیکاری فرهنگ و ادبیات و هنر ترجمه آلمانی این متن در ترانسپانسی برای ایران منتشر شد   در حالی آخرین روزهای سال 2011 را به پایان می‌بریم که نسبت به تصمیم‌های سیاستگزاران فرهنگی و هنری ایران به شدت خشمگین و خسته‌ایم. همین هفته‌ی پیش بود که مطبوعات خبر دادند در سال جاری بیش از صد کتاب‌فروشی در تهران تعطیل شده. این خبر را یکی از ناشران اعلام کرده بود. دلایل آن البته روشن است؛ کتابهای مورد درخواست موجود نیست، قیمت کاغذ در همین یک ماه سی درصد افزایش داشته است. مأموران جورواجور برای کتابفروشی‌ها مزاحمت ایجاد می‌کنند، کافه کتابفروشی‌ها

سه خبر و یک پرسش

روزی که شهرداری تهران از سفارت بریتانیا ادعای غرامت کرد، این خبر به شکل عجیبی ذهنم را به بازی گرفت و مدام مراسم پلوخوران علما در ایام عاشورا در سفارت انگلیس به یادم می آمد، نمی دانم چرا. تا اینکه به سفارت حمله کردند، سفارتها بسته شد، و کارکنان سفارت ایران از انگلستان اخراج شدند. شاید ذهن من هرز می پرد، و این ارتباط سازی بی ربط باشد، اما این چند روز همه اش چشمم دنبال یک خبر می گشت که بالاخره امشب رسید:   خبر یکم* شهرداری تهران می‌گوید سفارت بریتانیا باید یک میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان جریمه بپردازد.

باران صبح

. باران تند بود. ما می‌دويديم و زير باران کاملاً حیس شده بوديم. از پياده رو همين‌جا به طرف پارک می‌دويديم. همه جا تعطیل بود و می‌خواستيم نان بخريم، نان‌مان تمام شده بود. شنيده بوديم که توی پارک یک دکه‌ی نان‌فروشی هست، و زير باران می‌دويديم. وقتی رسیديم جلو پارک، گفت: «باسی، اينجا باش من برم نون بخرم بیام.» گفتم: «با هم بريم.» «برای خودت میگم، خیس میشی. چرا دوتایی خیس بشیم.» «پس من ميرم که من خیس بشم.» «نه. همینی که من میگم. اینجا باش الان برمی‌گردم.» «برنمی‌گردی.» «برمی‌گردم.» «برنمی‌گردی.» «اگه می‌ترسی بيا، دستامو نگه دار.» و دست‌هاش را گذاشت

آزادی

. . . آزادی جفت وفاداری ست

صفاييان از غار بيرون آمد

                                   به بهانه‌ی افتتاح آتليه علی اکبر صفاييان در برلين در روزهای پايانی ماه مه، علی اکبر صفاييان، نقاش و مجسمه‌ساز برجسته‌ی ايرانی ساکن آلمان آتليه‌ی خود را در شهر برلين افتتاح کرد. علی اکبر صفاییان متولد 1347 سنگسر، که نخستين نمايشگاهش را در سال 1971 در گالری خانه آفتاب و سپس گالری سيحون و قندریز و مهرشاه و فرهنگسرای نیاوران برپا کرده، تا به امروز که در شهر برلين آتليه‌ی شخصی‌اش را می‌گشايد کارنامه‌ی پربار و پرکاری دارد. او پنجمین دوره‌ی کاری‌اش را سپری می‌کند، که هردوره از آثار او می‌تواند حاصل عمر يک نقاش باشد. بسياری از نقاشان

در شهر ماينز

هفته روابط فرهنگی در سپتامبر اتحاديه والدين ايرانی شهر ماينز تقديم می کند شب شعر، سخن، موسيقی و نمايشگاه کتاب جمعه16  سپتامبر2011  از ساعت18-30  در شهرداری شهر ماينز سخنران : عباس معروفی) نويسنده ومُوسس انتشارات گردون در برلين( موضوع سخنرانی : تبعيد، سفر، تنهائی وعشق شعرخوانی : آرش آذيش همراه با موسيقی: قدرت گياهی، سنتور بابک ماسالی، تمبک ودف Iranischer Kulturabend  Abbas Maroufi Arash Azish am Freitag , 16 Sep. 2011 um 18,30 Uhr im Rathaus Mainz im Erfurt Saal

راه

                     داستان کوتاه / عباس معروفی                                                                     اين داستان قبلاً تقديم شده به خاکیِ آسمانی‌ام راه دراز بود، و من از تپه ماهوری برآمدم و در شيب، چشم‌اندازم دشت سبز گندم بود با گل‌های زرد و سفيد اينجا و آنجا. خورشيد هم جايی بود، نمی‌ديدمش، يکی دو درخت هم آن پايين زير آفتاب عرق می‌ريخت. چشمم دنبال نهری بود که آبی به صورتم بزنم، و در فکر آينه بودم. بيش از هر چيزی دنبال آينه می‌گشتم. می‌دانستم سر و وضعم به‌هم ريخته است، و تا به تو برسم چقدر بايستی راه می‌رفتم. همه جا شبيه هم بود؟ نديده‌ام تا کنون جايی

باور نمی کنم

باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم.

برندگان تيرگان

                                                            برندگان مسابقه داستان نویسی تیرگان 2011 مسابقه ی داستان‌نویسی تیرگان که 262 نویسنده فارسی‌زبان از سراسر جهان در آن شرکت داشتند، با اعلام نظر هيئت داوران پايان يافت، و برندگان اين مسابقه مشخص شدند. از بين 262 داستان، آثار پانزده نویسنده  به مرحله‌ی نهايی راه پيدا کرد که همه‌ی اين داستان‌ها در يک مجموعه با عنوان «داستان تيرگان» توسط نشر گردون برلين منتشر شده است. مراسم اهدای جایزه و لوح تقدير روز جمعه 22 جولای ساعت 7 عصر در مرکز هابورفرانت تورنتو برگزار می‌شود. در اين مراسم کتاب داستان تيرگان نيز در اختيار علاقه‌مندان قرار می‌گیرد. برندگان مسابقه تیرگان

سلام و تشکر

دوستان عزیزم سلام بر همه‌ی شما که در وبلاگ، ای ميل، يا فيس بوک به من تبريک گفتيد سلام هرچه بوده‌ام و هستم، نویسنده‌ی توانا یا ضعیف، آدم خوب یا بد، مردمگرا يا خودمحور، حاصل و دستاورد حضور شما بوده‌ام. در کنار شما معنا یافته‌ام، سطح کارم با شما خوانندگان آثارم سنجيده شده. تنها می‌دانم سقوط نکرده‌ام، فرو نرفته‌ام، آثارم رو به رشد داشته، چون شما در اين و سی و چند سال فراز آمده‌ايد، نسبت به دو نسل قبل بهتر و شفافتر شده‌ايد، با شما سنجيدم خودم را، با شما بزرگ شدم، با شما کار کردم، من نوشتم شما

چه کسی زمانه را ورشکسته است؟

نامه‌ی سرگشاده عباس معروفی به دکتر بيژن مشاور، رييس بورد راديو زمانه   بيژن عزيزم، سلام هرچه کردم نتوانستم نامه‌ای غريبانه و رسمی به تو بنويسم، اگر يادت باشد در همان اولين روزهايی که همديگر را ديدم گفتم که چقدر به ايرج من شباهت داري. ايرج "فريدون سه پسر داشت" را می گويم. پيش از آن شنيده بودم که تو بدون وابستگی سازمانی و حزبی با انقلاب مسخره‌ی فرهنگی و تعطيل شدن دانشگاهها سخت مخالف بوده‌اي، و سربند همان مخالفت زندان جمهوری اسلامی را هم به جان خريده‌اي، بعدها به هلند آمده‌اي پزشک موفقی شده‌اي؛ دکتر بيژن مشاور. اينها را

داستان‌نويسان ايران، سلام

نخستين دوره‌ی مسابقه‌ی داستان‌نويسی تيرگان، وارد مرحله‌ی دوم شد. پايان ماه فوريه آخرين فرصت ارسال داستان بود و ما با 260 داستان چراغ‌های دبيرخانه را روشن کرديم که داوران کارشان را آغاز کنند. به راستی حضور چشمگير و دور از باور اينهمه داستان و داستان‌نويس شوق‌انگيز است. اگر جامعه‌ی ايران از بی‌کتابی رنج می‌برد، و بسياری از داستان‌نويسان اميدشان را برای انتشار کتاب‌شان در ايران از دست داده‌ند، اينجا برای مسابقه‌ی داستان‌نويسی تيرگان 260 نفر از سراسر جهان داستان فرستاده‌اند و اين حق تک تک آنهاست که هرکدام‌شان عنوان بهترين را انتظار بکشند. آغاز کار 4 داور چهار داور از

با آی بوک عليه سانسور

                                        حضور در آی‌بوک؛ شکستن سانسور دولتی      Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: «ذوب شده» اولین کتاب عباس معروفی که در iBook عرضه شده است نشر "گردون" اولین انتشاراتی‌ ایرانی‌ست که در آی‌بوک حضور پیدا کرده است. عباس معروفی مدیر این نشر به دویچه‌وله می‌گوید که هدف‌اش از این حضور، صرفاَ بازاریابی نیست بلکه شکستن سد سانسور دولتی را هم مد نظر دارد. حدود یک ماه پیش بود که عباس معروفی، نویسنده، روزنامه‌نگار و ناشر ایرانی اعلام کرد که نشر "گردون" در آی‌بوک حضور پیدا کرده است. این انتشاراتی که در برلین قرار دارد، نخستین نشر ایرانی است که

چند و چون جایزه ادبی تیرگان

                     چند و چون نخستین جایزه ادبی تیرگان در گفت‌وگو با عباس معروفی اميرمصدق کاتوزيان، راديو فردا  برگزارکنندگان جشنواره تیرگان در تورونتو بر آنند که تابستان امسال در دومین جشنواره این نهاد فرهنگی نخستین دوره مسابقه داستان‌نویسی تیرگان را برگزار کنند. داستان‌هایی با حداکثر 2500 کلمه بدون احتساب عنوان. عباس معروفی نویسنده در برلن دست‌اندرکار تدارک مقدمات دریافت این داستان‌ها است. عباس معروفی بنیانگذار جایزه قلم زرین گردون بود که در سال‌های ۱۳۷۳ و ۱۳۷۴ در ایران به قلم‌زنانی چون احمد محمود، اسماعيل فصيح، احمدرضا احمدی، بهرام بیضایی، جعفر شهری، محمد قاضی، غزاله علیزاده، فرخنده آقايی، محمد کشاورز، محمد شريفی،

مسابقه داستان تيرگان

                                                            گفتگو با عباس معروفی و ماریا صبای مقدم                                                             مینو اخلاقی پس از برگزاری موفقیت‌آمیز جشنواره تیرگان در سال 2008 در تورنتو، با خبر شدیم که جشنواره تیرگان بعدی در سال 2011 برگزار خواهد شد. این بار تیرگان شامل بیش از پنجاه برنامه هنری و ادبی، و دو مسابقه در زمینه‌های فیلم و داستان کوتاه خواهد بود. با توجه به ابعاد تیرگان و میزان وقت، برنامه‌ریزی و هزینه آن، برای من این سوال پیش آمد که برگزارکنندگان تیرگان چگونه مسئولیت چنین کار عظیمی (برگزاري دو مسابقه مذكور) را نیز به عهده گرفته‌اند. گفتگویی داشتم با ماریا صبای مقدم، مدیر

سلام فيس بوک

  سرانجام تصميم قبلی مزمن بنده عملی شد، و من به فيس بوک پيوستم. اين يکی، دو سال طول کشيد، برخلاف روحيه ام که هميشه نسبت به امکانات و تازه های تکنولوژی واکنش مثبت نشان می دهم، برای پيوستن به فيس بوک بدجوری دل دل کردم ولی عاقبت تسليم شدم. اين فضا را هم به عنوان امکانی برای نوشتن و خواندن و ديدن و شنيدن به زندگی ام می افزايم که خوشحالی خودم را برای انتخاب مرد سال مجله ی تايم 2010 ابراز کنم . اين هم نشانی من http://www.facebook.com/?ref=home#!/profile.php?id=1400667083

ذوب‌شده در آی‌بوک

به دنبال حضور در آمازون دات کام، (البته به لطف دوست) حالا در آی بوک هم حضور داريم. نشر گردون نخستين ناشر ايرانی است که در آی بوک صفحه‌ی فعال دارد، و "ذوب‌شده" نخستين کتاب فارسی آی بوک حالا در اختيار و دسترس علاقه‌مندان است. قرار را براين گذاشته‌ايم که تمامی کتابهای نشر گردون را به ترتيب در آی‌بوک بگذاريم و پدر سانسور و اداره‌ی کل کتاب را ريشه‌کن دربياوريم. بگذاريد وزارت ارشاد خودش را خراب‌تر کند، بگذاريد هی ديوار بکشد، بگذاريد توی نوشته‌های ما سرسام بگيرد، از آسمان به سرشان نازل می‌شويم، مثل جبرييل. حالی‌شان خواهيم کرد که آنها

چرخش نرم واقعیت به خیال

سرانجام پس از چند ماه، واکنش نسبت به رمان «تماماً مخصوص» آغاز شد. نخستين نقد را روشنفکری نوشته است که در اين غربت بسيار خوانده و نوشته است. اما بيش از هر چيزی تا توانسته خوانده، همو که با تيشه به جان خود افتاده و خود را در حوزه روشنفکری تراشيده و ناصر کاخساز را از خود پديد آورده است. نقد ناصر کاخساز به رمان تازه‌ام که در بی بی سی فارسی منتشر شده، چيزی به من افزود. ياد گرفتم. بی آنکه به‌به و چهچه کرده باشد، حرف و نگاه تازه دارد. و من سپاسگزارم. هم از کاخساز هم از

ما در آمازون هستيم

. از اين پس علاقه‌مندان به کتاب و ادبيات، به ويژه آنهايی که کتاب‌های مرا دوست دارند به سادگی می‌توانند سری به آمازون بزنند، نگاهی بيندازند و تازه‌ترين کتاب‌های نشر گردون را خريداری کنند. نشر گردون که از سال 1366 با نخستين کتابش (دشت مشوش از خوان رولفو) تأسيس شده، پروانه‌ی انتشارش دو سال قبل از مجله‌ی گردون باطل شد، و هنگامی که در اسفندماه 1374 به آلمان آمدم، ابتدا مجله‌ی گردون را منتشر کردم، و مدتی بعد نشر گردون را راه انداختم. مجله در همان دو سال اول بعد از ده شماره تعطيل شد؛ مشکلات پخش، فشارها و چوب

فيس بوک

دوستان از طريق ای ميل‌ از من می‌پرسيدند که آيا عضو فيس بوک هستم؟ و من پاسخ می‌دادم خير. تا کنون آنجا صفحه‌ای نداشته‌ام. فقط می‌دانم که صفحه‌ای در فيس بوک به نام من مفتوح است، و آمد و شد برقرار. از طرفی بخاطر فيلتر بودن وبلاگم در ايران ارتباطم با خيلی‌ها قطع شده. تصميم دارم به زودی در فيس بوک چراغ سردر صفحه‌ام را روشن کنم و برخی نوشتن‌ها و خواند‌ن‌ها را آنجا ادامه دهم. اين روزهام به انتظار می‌گذرد.

سانسور ريشه خوار

گفت‌وگوی روز «عباس معروفی» در راديو کوچه «سانسور ریشه‌ی خلاقیت را می‌خشکاند»   بيست و ششم اردیبهشت۱۳۸۹ برلين   سپهر عاطفی/ رادیو کوچه/ دفتر ترکیه [email protected] نمایش‌گاه کتاب تهران که از سال ۸۶ در مصلای تهران برگزار می‌شود همیشه با بحث‌های پیرامون خود آمده است. نمایش‌گاهی که با وجود سانسورهایی که در مورد کتاب در ایران وجود دارد بی‌شباهت به نوعی تظاهر فرهنگی نیست. جمع‌آوری کتاب‌ها و ممنوعیت آثار نویسندگان ایرانی امسال نیز بیشتر از هر چیز دیگری در نمایش‌گاه کتاب به چشم می‌آید. سال گذشته نیز آثار نویسندگانی مثل «صادق هدایت» و «فروغ فرخزاد» از نمایش‌گاه جمع‌آوری شده بود.

عشق؟ يا احترام؟

.                                     داستان کوتاه برای اينکه بتوانم اين داستان را تعريف کنم مجبورم از خودم فاصله بگيرم، بشوم دوتا آدم، هم از بيرون به ماجرا نگاه کنم، و هم نقش خودم را نشان دهم. جايی به نوشته‌های قبلی‌ام استناد کنم، از نوشته‌ها و گفته‌های ديگران کمک بگيرم، و خدا کند مستندات من کافي و وافی باشد که کار به افشاگری نکشد. اما اگر ناچار شوم ابايی هم ندارم که راز خصوصی زنی را آشکار سازم؛ و در واقع خودم را  از رازی که مثل يک جسد سال‌ها بر شانه‌ام کشيده‌ام و در سينه‌ام نگه داشته‌ام خلاص کنم.  اميدوارم با استفاده

ديوها و کتابها

                                 مسئولان بیست و سومین نمایشگاه بین‌المللی كتاب                                كتاب‌های عباس معروفی را جمع‌ كردند  این درحالی‌ست كه چهار‌شنبه شب هفته گذشته (15 اردیبهشت‌) بعد از تعطیلی نمایشگاه كتاب و بسته شدن درهای آن، مسئولان نمایشگاه كتاب به غرفه ققنوس آمده و بی‌خبر و بدون اجازه مسئولان غرفه، حدود صد نسخه از رمان «سال بلوا» را از غرفه این ناشر بردند. بنا بر گزارش خبرنگار ایلنا، روز گذشته (18 اردیبهشت) به مسئول غرفه انتشارات ققنوس گفته شد؛ كه كتاب‌های عباس معروفی را جمع كرده و از فروش آنها در نمایشگاه كتاب خودداری كنند. این كتاب‌ها شامل سال بلوا، آونگ

هژبر يزدانی درگذشت

هژبر يزدانی سرمايه‌دار معروف و افسانه‌ای همين نيم ساعت پيش درگذشت. او متولد سنگسر بود و از دامداری به آن ثروت هنگفت رسيده بود. مردی شيک‌پوش، خندان، و مردمدار که هميشه با فکرهای ويژه در هر صنعتی ابتکارهای خودش را به کار می‌بست تا به بهترين شکلی صنعت و کارش را به رونق و اوج برساند. به عنوان مثال دامداری در مرام او تنها به گوسفند ختم نمی شد. در کنار و به موازات دامداری، او اقسام لبنيات، فرآورده‌های گوشتی، کارخانه‌ی پشم‌بافی، صنعت روده، چرم سازی، کارخانه و فروشگاه زنجيره‌ای "کفش ايران"،  و کود طبيعی و چيزهای ديگر به هرکدام

جاماندنی تماماً مخصوص

. مي‌دانی؟ هنوز ازش فاصله نگرفته‌ام. فقط دوستش دارم. همينجور که خالد را دوست دارم، يا عباس را که زير نور تند وايناختن نمي‌دانست با تنهاييش چکار کند، و عجيب است. اين رمان تنها کاري ست که خودم هم احساس مي‌کنم ناتمام مانده. همه‌ی فصل‌هاش و همه کارهاش ناتمام است. مثل سمفوني ناتمام بتهوون. دلم مي‌خواست هنوز بنويسم، ولی مثل غذا خوردنم که هميشه به قدر بچه‌ها مي‌خورم، همش فکر مي‌کردم ديگر بس است. پدربزرگم مي‌گفت هميشه دو لقمه پيش از اينکه سير بشی دست بکش. من هم همين کار را کردم. و حالا مي‌خواهم بروم سراغ کار بعدی اما

سرانجام هفت سال

  و آن‌ مرغي‌ است‌ كه‌ كنار شط‌ از تشنگي‌ هلاك‌ مي‌شود از بيم‌ آن‌ كه‌ اگر بنوشد، آب‌ شط‌ تمام‌ شود. هرچند که قبلاً تکه‌هايی از همين رمان را در همين صفحه منتشر کردم، ولی حالا که رمان منتشر شده، به جای هر توضيحی مشخصات شناسنامه‌ی کتاب را اينجا می‌نويسم، و باقی را می‌گذارم به عهده‌ی خوانندگان کتاب. از همين لحظه من ديگر نقشی در اين اثر ندارم، مثل بقيه‌ی خوانندگان فقط يک نظر دارم. ديگر نمی‌توانم بگويم اينجا منظورم چنين بوده يا توجيهی ديگر. وقتی اثری منتشر می‌شود، نويسنده‌اش از پشت ميز پا می‌شود می‌رود کنار خوانندگانش می‌نشيند.

گردنبند

. خواب ديدم گياه بودم گياهی تُرد که آسان زير پا لگد می‌شود خواب ديدم بی‌پناه یودم کودکی بازيگوش که مادرم مرا به چهارصد نان فروخت حساب کردم ديدم به سال نرسيده گشنگی امان‌برش ‌کرده بايد کودکی بزايد   زمانه‌ی ارزانی ست چوب حراج خورده بر تن جعبه و              جواهر و                         جوهر                                بی رنگ شده دل بيچاره!   از جان آدمی گرانتر چيست؟ خيال می‌کردم جانم را می‌دهم تا تو حرفت را بزنی و حالا منم با بليت‌های باطله از سفری نيميش کابوس، نيميش رويا.   بليت‌ها باطل شد و من به راه‌های نرفته و شهرهای ندیده

فکر بلبل

. اين روزها که همه تلخی‌ست و خبرهای بد از در و ديوار می‌ريزد، خواب‌ها هم آرام نيستند، هرکسی در تشويشی چيزی‌ست، و نگران آينده. اتفاق‌هايی که در ايران امروز می‌افتد، حال تجربه‌های دوران استالين، فاشيسم هيتلری، شيلی دهه‌ی هفتاد، کره شمای پدر و پسر سونگ، و آلمان شرقی قبل از فروريزی ديوار برلين است. نشانی تمام خشونت‌ها و رذالت‌ها را در دولت کودتا می‌توان ديد. گرچه روزهای بدی را می‌گذرانيم، ولی به شکل عجيبی تمام وجودم اميد است. به هر طرف نگاه می‌کنم، چيزی روشن و زلال برابر همه‌ی ما دست تکان می‌دهد. ديشب داشتم چيزی می‌نوشتم که در همان

سرهای سبز

. ميليونها سر سبز داريم و يک دل سرخ زبان و بيان هر چه باشد، مهم اين است که يکدليم؛ و برای عشق بايد جنگيد

طرح سه ماده‌ای خوشبختی کجاست؟

                                                                 در پاسخ به طرح 7 ماده‌ای آشتی آقای دکتر علی مطهری  امشب وقتی آخرين نگاه را به سر خط خبرها می‌انداختم که بروم بخوابم، ناگهان در سايت "تابناک" چشمم به جمال مطلبی از آقای دکتر علی مطهری تحت عنوان «طرح آشتي 7 ماده‌اي براي برون‌رفت از بحران سیاسی فعلی» روشن شد، و بسيار متعجب شدم از فرزند دانشمندی که شنيده‌ام درباره‌اش می‌گويند: «پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بيگانه خوانش مخوانش پسر». پيش از ورود به بحث اعلام می‌کنم که من راديوهای خارجی نيستم، من نويسنده‌ی ايرانم، و هيچ چيزی جز ملت و کشور ايران اينجا برايم اهمیت ندارد.

تصويرهای پايانی جنايت

. هرگز هيچ رژيمی در ايران روز عاشورا عليه مردم آتش نگشود. هرگز هيچ رژيمی به مسجدها و تکيه‌ها يورش نبرد. هرگز هيچ رژيمی روز عاشورا مردم را سرکوب نکرد. هرگز هيچ رژيمی مسجد را به روی مردم نبست. اما رژيم يزيد حرمت حسينه‌‌ها و حتا حسينيه‌ی جماران را شکست، دستش بارها به خون مردم آلوده شد، بارها مساجد را بست. اتفاقاتی که عاشورای 88 رخ داد راه را از هر سو بر رهبر تقلب و دولت دروغگويش بست. حالا مردم بيش از ده‌ها باتوم و اسلحه به دست آورده‌اند، نيروهای انتظامی گرچه دستور تير دارند، اما تير هوايی شليک

پایان مطالب