جستجو

این مزه‌ی تلخ

می‌گویند وقتی آدم می‌خواهد به دنیا بیاید در رحم مادر آن لحظه‌های آخر  تمام زندگیش را مثل یک فیلم یا مثل یک رویا نشانش می‌دهند که اگر دوست ندارد پا به این دنیا نگذارد. آدم در طول زندگی طعم خیلی دردها را می‌کشد، مزه‌ی شکست‌ها، احساس تنهایی، و خیلی چیزها را تجربه می‌کند تا روزی می‌رسد که غمی را تجربه کند. غم خاصی که قبلاً نمی‌شناخته؛ آنجاست که با خودش فکر می‌کند: اگر پیش از تولد درست نشانم داده بودند، به این دنیا پا می‌گذاشتم؟

این روزها

———— دلم مرد. احساس می‌کنم یک پسر شش ساله مرده است. پسری که دلش خرگوش می‌خواست، و تیله‌هاش را جایی جا گذاشته بود. می‌خواهم بخوابم.

تماشا کن

دلِ کوچولو، عزیزکم! همراه من بیا بهانه نگیر بی تابی نکن دیگر برات بستنی می‌خرم دستت را می‌گیرم تو را می‌برم پارک کنار آن برکه‌ی قشنگ به اردک‌های ریز و درشت و آن قوی سفید سرفراز نان بده دورت جمع می‌شوند تن می‌شورند سروصدا می‌کنند قاشق قاشق بستنی… تماشا کن نانت که تمام شد می‌روند حالا بیا برویم گریه نکن.

خرمن ماه

——— اولین بار که پدربزرگم تنها مرا به سنگسر برد، چهار ساله بودم. این اولین سفر تنهایی‌ام بود که راهی شهری دور می‌شدم. شور خاصی داشت. می‌توانستم بدون مادرم هرجایی بروم؟ بزرگ شده بودم؟ حتماً بزرگ شده بودم که مادرم لباس‌های گرم و نو تنم کرد، برام پوتین بنددار خرید که خودم بلد بودم بندش را ببندم، با یک کاپشن انگلیسی قرمز چهارخانه که جیب داشت، و از همه‌ی لباس‌هام بیشتر دوستش داشتم. پدربزرگ ماشین شخصی کرایه کرده بود، پونتیاک آبی رنگ. ما دونفر جلو نشسته بودیم. مادرم کنار ماشین چشم از من برنمی‌داشت. وقتی راه افتادیم پشت سر ماشین آب

تابو؟ کدام تابو؟

——————— امسال برای شرکت در فستیوال بین‌المللی ادبیات اورشلیم دعوت شده بودم، اما این دعوت را بی پاسخ گذاشتم. می‌دانم که حضورم در این فستیوال می‌توانست لبخند بختی باشد برای یک نویسنده، به ویژه برای یک نویسنده‌ی تبعیدی ایرانی که بخاطر نوشتن به زندان و شلاق محکوم شده، و هفده سال از عمرش را در تبعید و هراس و تهدید و نگرانی گذرانده است. این فستیوال می‌توانست پله‌ای بلند باشد برای نویسنده‌ای که در آلمان نقش و رنگی در ادبیات داشته، می‌توانست برای موقعیتی که دارد گامی باشد به وضعیت بهتر. می‌توانست فرصتی باشد برای راه یافتن به محافل و فستیوال‌های

اسم تو

—————— دلم می‌خواست بین شب‌ها و روزهات بین دست‌ها و نفس‌هات بین بوس‌ها و لب‌هات چنان سرگردان شوم که نفهمم دنیا کدام طرف می‌چرخد چرا می‌چرخد نارنجی!  دلم می‌خواست بین خنده‌ها و موهات اسم تو را صدا کنم و وقتی گفتی جانم جانم را از نبودنت نجات دهم .با یک نگاه

شاید یک روز

———— گریه می‌کنم زیر نور ستاره‌ها باید می‌رفتم باید مدادرنگی‌هایم را برمی‌داشتم و این تنهایی عمیق را که مثل پیراهنی بی‌رنگ روی تنم بود فرو می‌کردم در دهان اتاق من دخترکی بی قرار شده‌ام که حرف‌هایم شبیه گنجشک‌های کوچک به سمت تو پرواز می‌کنند. من با تو حرف می‌زنم چرا که فقط تو می‌دانی آرزوها… پروانه‌های روشنی هستند که گاهی گیر می‌افتند میان موهایت فقط تو می‌فهمی زمین قصه‌ای طولانی ست که سطرهایش کشیده می‌شود روی کوه‌ها میان دره‌ها شاید یک روز جهان آنقدر اشک بریزد که سر برود دریاها که ماهی‌های قرمز دلتنگ جای آدم‌ها را بگیرند موج‌ها را

بوی پرتقال

View image اگر به خوابم نمی‌آیی پس این بوی پرتقال از کجاست؟ اگر در رگ‌هایم بال نمی‌زنی چرا پروانه‌ها رنگارنگ و قشنگند؟ و اگر بر زانوانم شیرین‌زبانی نمی‌کنی این شعرها از کجا می‌جوشد؟ سبز آبی کبود! بودن یا نبودنت چه فرقی دارد؟ خیال خنده‌هات سرتاپای مرا اردیبهشت می‌کند بانوی من! همچون شکوفه‌های گیلاس بوسه‌های تو آن سوی آینه لب‌های مرا بهشت می‌کند بگذار خیال کنم آینه‌ پر از نگاه توست.

مده آیِ ایرانی

مَمی بندهای کفش را که باز می‌کرد، نگاهی به ساق گندمی ایران انداخت؛ خدای من! عاشق کجای این زن نیستم؟ تو بگو. دوباره به ساق‌هاش نگاه کرد و گفت: «فکر نکن این لباس‌‌های قشنگ و این کفش‌های شیک همین‌جوری خودبه‌خود درست شده! تاریخ دارد، داستان دارد، براش زحمت کشیده شده. داستان اختراع چرخ خیاطی را برات گفته بودم؟» ایران خندید: «نه! نگفته بودی.» مَمی گفت: «مخترع چرخ خیاطی شب و روزش به این فکر می‌گذشت که چه جوری نخ را از پارچه بگذراند. با سوزن‌های موجود که ته‌شان سوراخ داشت، به هیچ ترفندی نمی‌شد نخ را از پارچه رد کرد.

یک سونات و سه مهتاب

——————————- مهتاب یکم – چهره ی مشهور کارگری وقتی از زندان بیرون می آید تصمیم می گیرد ایران را ترک کند. رفیق و همکارش وقتی سرگردانی او را می بیند بهش می گوید: «بیا خونه ی من عزیزم. خونه ی خودته.» و خودش، این کارگر بیچاره صبح می رفته سر کار، شب با نان و گوشت و میوه و سبزی و شیرینی و لبخند می آمده خانه تا از رفیقش پذیرایی کند.  چهره ی مشهور کارگری قبل از فرار به ترکیه حدود چهل روزی در خانه ی رفیق جان جانی اش بوده. و از آنجا برای فرار از ایران اقدام

نگاه

—————— های نارنجی! ترنج به دست بگیرم یوسفم می شوی بر درگاه بایستی؟ می خواهم زخمی عمیق بسازم که جامت به دستم باشم گاه و بی گاه می خواهم بنوشمت مزه مزه نگاه نگاه تا آخرین قطره .تا سپیده ی پگاه

نفس

تا به حال کسی تو را با چشم هاش نفس کشیده؟ آنقدر نگاهت می کنم که نفس هام به شماره بیفتد بانوی زیبای من! جوری که از خودت فرار کنی و جایی جز اغوش من نداشته باشی.

دوباره گردون

انتشار مجله گردون *** مجله گردون پس از پانزده سال سرانجام به دو صورت کاغذی و اینترنتی انتشار می یابد. قرار بود سال پیش این مجله منتشر شود، دومِین سایت را هم به نام "گردون مگزین" خریدیم، ولی به خاطر مسائل و مشکلات شخصی انتشارش یک سال به تعویق افتاد. یک سال متوقف شدم اما چیزهایی آموختم که قیمتی ترین دستاورد عمرم من است، و از داشتن این تجربه به خودم می بالم. با توجه به معنای "توقف بیجا ممنوع" و با توجه به رنگارنگی افق، راهی جز انتشار مجله گردون نمی ماند. بنابرین از نوروز امسال منتظر انتشار بی

حافظه

ببین! تو جاودانه شدی این قلب برای تو می تپد این دست ها تنت را به حافظه ی جانش سپرده این نگاه رد آمدنت را از ته خیابان می گیرد هر روز این قلم برای تو می چرخد هنوز در دلم شاعری همچو شمع شعله می کشد پروانه ی نارنجی من! هر قطره که می چکم یک شعر به دامنت می افتد بزن به موهات و راه بیفت می خواهم آمدنت را قاب کنم.

نویسندگان زندانی

—————– تقدیم به نویسندگان زندانی روز پانزدهم نوامبر، روز همبستگی با نویسندگان زندانی است. در گفتگویی که به همین مناسبت در رادیو فردا داشتم، در پاسخ به این سوال که چه پیشنهادی برای چنین روزی دارید؟ گفتم: تا زمانی که سانسور و محدودیت وجود دارد، ایران بزرگترین زندان برای نویسندگان است، و نویسندگان وطنم، حتا اگر در زندان نباشند، همچون نیلوفر و فانوس مردابِ سلیقه های ادواری، به نوعی زندانی و تبعیدی اند. اما خاموش نمی مانند، تاریک نمی مانند، و رنج می برند اگر نویسنده ای در آنسوی جهان زندانی باشد. امروز پانزدهم نوامبر، روز همبستگی با نویسندگان زندانی

تنهایی

تنهایی تو را دست های من تاب نمی آورد "کافی ست انار دلت ترک بخورد" دانه دانه هاش بریزد در دهان من تا سرخی صدای خنده هام رنگ تو باشد خودت را از آغوش من نگیر آقای من! دنیا در دستان توست که آغاز می شود. @ امروز دومین روز از بقیه ی عمر من است دیدی؟ دیدی آتش خاموش نمی شود؟ آلبالو زده ام به نارنج پرتقالم خونی ست سرخ و نارنجی قدم به سومین روز می گذارم گل من! این میز برای تو روبروی من بنشین، همینجا می خواهم برخی کلمات را بی نقطه بنویسم نقطه هاش را

سلام مامانم!

—————- سلام مامانم! سرانجام پس از یازده سال انتظار دیروز مادرم را دیدم. لحظه های طولانی همدیگه رو نگاه کردیم، داشتم فکر می کردم با تمام دنیا عوضت نمی کنم، مامانم! و داشتم فکر می کردم زمان در ذهن کدام ما شکسته و حالا من پنج ساله شده ام؟ اولین چیزی که ازم پرسید برم گرداند به امروز، هجدهم اکتبر 2012 فرودگاه فرودگاه هامبورگ: «تو از کار سخت نمی شکستی، مامان! موهاتو کی سفید کرد؟» گفتم: «روزگار بی معرفت.» گفت: «فاتحه شو بخون. مثل شیر زندگی کن، سربلند.» چقدر حرف داریم با هم. این روزهام را با حضرت مادر می

نازک اندام

————– مروری بر "خاطرات روسپیان غمگین من"، اثر مارکز Memoria de mis putas tristes   عزیزم برای من از رمان "از عشق و دیگر اهریمنان" نوشته بودی. من امشب فیلم "خاطرات روسپیان غمگین من" را دیدم، و برای تو درباره ی این رمان و فیلم می نویسم. این را هم می دانی که به ندرت فیلمی به پای رمانش می رسد. به ندرت. اما این فیلم تا حدودی از پس کتاب برآمده. با بازیهای حسی، میزانسن های هوشمندانه، موزیک تأثیرگذار، و فضاسازی مناسب، یک سر و گردن از فیلم‌های مشابه سر شده، و اگر ببینی از خاطرت نمی رود. داستان

تقدیم به شما

——— ورژن جدید تماماً مخصوص دوستان عزیز سلام. این هم ورژن جدید رمان "تماماً مخصوص" که در شبکه قرار گرفت. متن و جلد هردو آماده ی پرینت گرفتن است. من این فضای محترمانه و پر از اعتماد را دوست دارم. و چنان که قبلاً نوشتم، از کسی توقعی ندارم. خوشحالم که توانسته ام تازه ترین کتابم را بی واسطه در اختیار شما بگذارم. ممنونم که کتاب مرا می خوانید. نسخه ی چاپی نیز توسط نشر گردون انتشار یافته است. علاوه بر آن از طریق آمازون هم می توانید این  رمان را تهیه کنید. کتاب را از اینجا دانلود و پرینت کنید.

View image

حتا در خواب

———- می خواهم همه ی دنیا باشم در آغوش تو می خواهم همه ی دنیایم آغوش تو باشد آقای من! دنیایم را از من نگیر. @ همینجور که ساده نگاه کنی یا اخمالو حتا در خواب گوشه های لبهات می خندد نگاهت می کنم نگاهت می کنم و مست به خواب می روم. @ می شود صدایت را همیشه در خواب من جا بگذاری؟ @ رد انگشت هات تنم را شعله ور می کند به این لبخند می زنم که هر ناخنی دست مهربانی هم همراهش هست. نیست؟ @ من عاشق توام بانوی تو وقتی مرا نبینی نیستم؛ نابود و

عاشقی

——– تو بخواه تا من برایت بمیرم به طمع یک بوسه با طعم نارنجی یا هر رنگی تو بخواهی. هرچقدر هم که عاشقت باشم نمی توانم عاشقی ام را به تو ترجیح دهم هر چقدر که عاشقی بلد باشم خرج تو می کنم آقای من! به جاش تو برای من لبخند بزن. می شود؟ @ همه ی کوچه ها را گشته ام ایستگاه ها، فرودگاه ها، پارک ها کافه های شلوغ پاتوق های کوچک خیابان ها و میدان ها حالا من به آسمان هم نگاه نمی کنم زیرا در آنجا هم نیستی آب شده ای در چشم هام یک قطره

زمین

———- از اين تنهايی هزارساله خسته‌ام از این که صدای تو را بشنوم خیال کنم وهم بوده این که هرچی بخواهم بخرم می گویم حالا نه صبر می کنم وقتی آمدی از این اجاق خاموش این قابلمه ها، ماهیتابه ها این شراب که هنوز بازش نکرده ام گیلاس های خاک گرفته بشقاب های دلمرده این فیلم که قرار بود با هم ببینیم متکایی که سرت را می گذاشتی خودم که بهانه‌جو شده از انتظار خسته ام همینجا نشسته ام و فکر می کنم چه خوب! که زمین گرد است عشق من! می روی آنقدر می روی که باز آنسوی زمین

دگمه های زندگی

————– ما روي دو مبل نشسته بوديم و صاحب مبل‌فروشي صاحب کافه هم بود. بعد ديدم  دگمه‌هاي مبل پخش شده وسط پياده‌رو، و روي ميزها پر از دگمه‌هاي رنگي است. من توي آن مبل تکي سفيد فرو رفتم که دگمه‌هاش از سر پارچة خودش بود. در همين لحظه يک زن و مرد از کوچه‌اي درآمدند که توي مشت‌شان پر از دگمه‌هاي روکش‌شده و رنگ‌وارنگ بود. به صاحب مغازه گفتند: «اين دگمه‌ها بايد مال شما باشد، نيست؟» «کجا بود؟» «توي اين کوچه ريخته. زياد، زياد.» و من نگاه کردم، دگمه‌هاي همة مبل‌ها کنده شده بود. اما اين چيزها برام اهميتي نداشت.

گلخانه ی خدا

———- تن تو معبد ستایش من است که با بوسه هام با چشم هام با دست هام به عرش می رسانمش. دهان تو کائنات زیباترین واژگان است معبد وقار و ناز خانه ی پرتقال و خرمالوست با دست هام خودم پرتقال و خرمالو به دهانت می گذارم بانوی من! بگذار رذیلت های حکیمانه در روزنامه های زرد از یاد برود بگذار نسخه با باد برود. لب های تو وقتی اسم مرا صدا می کنی چشمه ی زلال طبیعت است آواز پر جبرئیل گلخانه ی خدا.

کشف

———— یانوشکا گفت: «عشق يک چيز عتيقه است که با عتيقه‌فروشي فرق دارد. عشق یک جواهر یا عتيقة گران‌قيمت است که آدم زندگيش را با آن معنا مي‌کند، اما عتيقه‌فروشي پر از وسايل گران است که حالا از زندگي خالي شده.» چشم دوخته بود به راه رفتن يک زن و مرد، مثل اين‌که ذهنش را راه مي‌برد. وقتي آنها به کوچه‌اي پيچيدند، گفت: «چيزهايي که توي عتيقه‌فروشي هست تاريخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد اعتبار ندارد. ولي عشق لحظة کشف دارد. نمي‌شود فراموشش کرد. حتا اگر آن عشق تمام شده باشد، از يادآوري لحظة کشفش مثل زخم تازه خون

نادین

 ————————————–  تکه ای از تماماً مخصوص، ورژن جدید گوشي را که برداشتم ديدم حکمت سبيل است: «سر کار نرفتي؟!» و چنان با تأکيد اين را پرسيد که گفتم:  «دوباره شروع نکن ها!» و فکر کردم حتماً دارم خواب مي‌بينم: «سلام حکمت. طوري شده؟» «رفيق جان‌جانيت احمد بن‌بن دستگیر شده، بدجور.» «چه بلايي سرش آمده؟» «هیچی! شکم یک دختری را بالا آورده.» و غش غش خنديد. يانوشکا خاک‌انداز و جارو آورده بود که شيشه خرده‌ها را جمع کند.  گفتم: «کي بهت کجا خبر داد؟» گفت: «ظاهراً گرفته‌اند و برده‌اندش اسپانیا. از آنجا زنگ زدند.» «پس چرا به من خبر ندادند؟» «جايي

هوا

——— عشق هم مثل نان یک روز تمام می شود مثل عمر. تنها هوا تمام نمی شود بانوی زیبای من! هرچه می خواهی نفس بکش هست فراوان هم هست. و تو نیستی اما چرا تمام نمی شوی؟ با من چه کرده ای که خودم یادم می رود و تو نه؟

ورژن جدید

—————- مي‌خنديديم و مي‌نوشيديم و خوش بوديم. يانوشکا بلوز و شلوار مشکي به تن داشت، موهاش را دم اسبي  کرده بود، با يک گردن‌بند عقيق که خودم به گردنش انداخته بودم، ماه شده بود؛ ماهي آرام که در تمام آن شب مي‌درخشيد. و دور و بر من مي‌چرخيد.  مدیر هاوانا آن شب ما را برد قسمت فضای باغ معلق. باغ معلق را ندیده بودم هیچوقت. آنجا یک بهشت کوچولو بود؛ با فیلکوسها و کاکتوسها و چترهای انجیری که معلوم نبود مال چه فصلی اند، مال کدام سرزمین اند، از کدام اقلیم آمده اند، فقط بوی برگ و بهشت در هوای

پازل

———— وقتی نیستی در شهرها در خیابانها دنبالت می گردم گل قشنگم! و هر تکه ات را در زنی می یابم همه ی نام ها تویی همه ی چهره ها تویی تمام صداها از توست. دیروز چشم هایت را در قطاری دیدم که نگاهم کرد و گذشت امروز حوله بر تن در راهرو ایستاده بودی با موهای خیس و همان خنده ها فردا لب هات را پیدا می کنم شاید هم دست هات. مثل تکه های پازل هر روز بخشی از تو رو می شود گونه ای، رنگی، رویی، دستی، لبخندی، مویی، نگاهی… گاهی عطر تنت می پیچد در سرم

جایی بین واقعیت و رویا

————— «می دونی از این همه بدبختی چه جوری خلاص میشیم مامان؟ یه شب یه شام درست و حسابی بپزی بخوریم، بعد سر فرصت همه ی درزهای پنجره ها رو ببندیم،  بعد یکی بره شیر گازو وا کنه. بریم بخوابیم. صبح نشده همه دردسرامون پریده.» کف کف کف، باران باران باران چشم هام بارانی ست. امشب رفته بودم ورزش. مثل اسب دویدم و بعد نشستم پای فیلم "اینجا بدون من". متن ارزشمند "باغ وحش شیشه ای" نمایشنامه ی نویسنده ی محبوبم، تنسی ویلیامز با طعم نارنج های ایران،  توسط یک آدم با شعور ساخته شد، و من این فیلم درجه

گهواره های چوبی ———– زير اين آوار دنبال دستاي تو دنبال چشماي تو عزيز دلم! ———– در این تاریکی هیچ کاری نمی‌شود کرد. چشم‌هام می‌سوزد و سرم عجیب دوران دارد. از صبح رانندگی کرده‌ام، و آن همه شتاب انگار بیهوده بوده است. ما دیر رسیده‌ایم، حتا اگر بعد از زلزله، همان لحظه شبانه راه می‌افتادیم باز هم باید دیر می‌رسدیم. تقدیر این‌طور بوده است. یک بار صبح از اتوبان قزوین آمدیم. فکر می‌کردم تا پیش از ظهر می‌رسیم و کاری ازمان ساخته است، اما راه بسته بود و مجبور شدیم از راه فیروزکوه همه‌ی شهرها را دور بزنیم. گفتم حتا

کلمات

————— تو را با رنگ کلمات ننویسم چه کنم؟ با عطر کلمات اگر نبوسمت سر به کجا گذارم؟ بانوی من! می سرایمت تمام عمر می پیچمت لای طعم کلمات بر رنگها و آهنگها  می رقصانمت در چشم هام می غلتی مروارید و زلال می لغزی بر گونه هام  راه می افتی بر کاغذم عطر نارنجی ات را  می پراکنی  رنگ می دوانی بر چهره ام  پرتقالی ام می کنی نارنجی می شود کلمات سیاه آب می شوم  در دستهای تو باز به خواب می روم تو را می بینم که می خندی صبح و خورشید را از شرق چشمهات به

گریه

———- گل من! وسط هاش پاشو خودت را بریز توی چشم هام قطره قطره آب شو مثل باران چتر نمی خواهم. تو را می خواهم.

خوابگردی

————————- داشتم به عکس هات نگاه می کردم از موها به شانه ها از دستهات تا دستهای من از خیابانی به کوچه ای و باران تمام نمی شد دست هام را در جیبم گذاشتم برای روز مبادا. روز مبادایی که می گویند نزدیک عید است وقتی که نرگس ها  بی تاب می شوند و تمام. یک گل به موهات بزنی عید می شود نارنجی من! اینقدر خوابم را نبین اینقدر خوابگردی نکن بگذار بخوابم بگذار خیال کنم بیدارم و در خواب تو دارم ازت عکس می گیرم.

دورتادور

————- گناه کردم عاشق شدم و به این جرم مرا خواهند آویخت پروایی نیست، پروانه ی من! بگذار سربه هوا شوم بگذار ببینم عنکبوت ها کجای سه کنج آسمان تار بسته اند. بگذار خدا زیر گلویم سه تار بزند خطی دور تار دور. جای طناب دار را ببوس!  

راز

—————– همچو یک ساز در آغوشمی می نوازمت نرم و آرام در نفس هات می چرخم و لایه لایه اوج می گیرم همچو یک پیانو کنارت آرمیده ام و انگشتانت نقطه نقطه ی تنم را به صدا در می آورد گل به گل ورق می خوری لبریز می شوی نارنجی من! بگذار این راز در آسمان بماند و هیچ کس نداند که آه تو کدام بود و بوسه های من کدام

دلتنگی

————- از دلتنگیت مرده بودم روزها و ماهها و سالها خودم را از یاد برده بودم امروز بوی نارنجی پرتقال در تاب موهات پیچید لای انگشتهای باریک و دست های بی قرار تو مانده بودم که کدام مان پرپر می شویم من؟ یا پرتقال؟

کوچه اقاقیا

——— ناجی دست های توست نگاهش کن ببین چه بی رحمانه زیباست! و این نشانی من است نشانه ی من. از میان آن همه پریزاد پرپر و حرفها که بر دلم ماند… نفس می زنم تا خود را به کوچه ی اقاقیا برسانم گل من! با همین دستها حرفها دارم برای تک تک دگمه هات.

پایان مطالب