اين هم نشريهی تيم «خانهی هنر و ادبيات هدايت» برلين، کاری گروهی و صميمانه، که از نوشتن و تهيهی مطلب تا چاپ و صحافی همه در چاپخانهی «گردون» و با دستهای خودمان انجام گرفته است. حالا چهار ماهی میشود که در کتابفروشی خانهی هدايت پيشرفتهترين ماشين چاپ و صحافی و برش (از دم ديجيتال با کيفيت عالی و سرعت بالا) در خدمت نشر کتاب و مجله تبعيديان قرار دارد. در همين ماه سه کتاب و دو مجله به زيور طبع آراسته گشته، و نشريهی «گربه ايرانی» ارگان اين مجموعهی فرهنگی مستقل، اول هر ماه به دست مخاطبانش خواهد رسيد.
همهی کارهاش را هم „بچههای خودم“ انجام میدهند، همين بچههای کلاس داستاننويسی، همين دوستان کتابی، همين جوانها، همين آدمها که دارند تجربههای تازه را با زندگی پيوند میدهند. به قول شيرين عبادی کار فرهنگی يعنی اين. آدم اگر بخواهد کار بکند، نيازی نيست به انتظار فرج بنشيند. و من به گنچ و لاتاری و مزخرفات ديگر هرگز اعتقاد نداشتهام، و هرچند روزگار بر من سخت میگذرد، گاهی از فشار کار و خستگی به مرگ میرسم، اما میدانم سيستمی که در خانهی هدايت ايجاد شده با حضور يا عدم حضور يکی دو آدم نخواهد خوابيد، سيستمی که سرلوحهی کارش منشور کانون نويسندگان ايران است، و کنوانسيون حقوق بشر، و آزادی بيان بی حصر و استثنا، و عدالت اجتماعی، و معنا کردن تبعيد، با سر انگشتها لمس کردن رنج، ياد دادن و ياد گرفتن، احترام، دوستی، و باز شماره جديد مجله بر پيشخان.
همين است ديگر! به همه گفتهام سرتان را بيندازيد پايين و کار کنيد، اهميتی ندارد که ديگران چه میگويند. آدمهای منزهطلب به من میگويند: «شما که گردون را در کارنامهتان داريد چرا حاضر میشويد نامتان کنار چهرههای تازه بيايد؟ میخواهيد به هر قيمتی مطرح باشيد؟»
و من جواب میدهم: «گردون حاصل يک دوره از تاريخ مطبوعات ماست. هرکس مسئول نام خود و سالهايی از عمر خويش است که در همين برلين به باد داده. بايد ببيند چه کرده؟ چند درخت کاشته؟ قلهی دماوند را کی فتح کرده؟
„من مسئول گل خودم هستم.“ من نامم را با افتخار کنار اين چهرههای تازه میگذارم تا يک تيم تازه، روزنامهنگاری و سردبيری و دبيری سرويس و مجله درآوردن را تجربه کند. نمیخواهم خودم را مطرح کنم، نيازی ندارم، ولی اين حق من است که نام خودم (تنها دارايیام در اين جهان) را هرجا دلم خواست امضا کنم، کنار هر تلاشی، در ريشهی هر جوانهای، بر کف دست هر فرهادی. نام من مال من نيست، متعلق به دوستان من است، مال آن گرافيست توانايی است که (در سفرش به اينجا بهجای آنکه برود برلين را بگردد) در پستوی خانهی هدايت طی چهار روز کار شبانه روزی جلد مجله را به اين زيبايی ساخت، و هشت روی جلد کتاب طراحی کرد، متعلق به احمد است که برای تأسيس چاپخانه و مجله عمرش را گذاشته، متعلق به اين بچهها، متعلق به همين دوستان وبلاگی، و هر کس که ايران و آزادی را دوست دارد. نامم متعلق به شيرين است، به دانشور، به گلشيری، به رويايی، جمشيدی، شاملو، نجدی، بهبهانی، نصرت، ساری، سيروس، هانساولريش، سعيد، اميرخان، و آنهمه آدم نازنين که با هم نان و نمک خوردهايم. به همين خاطر بسيار کارها نمیکنم، بسيار چيزها نمیخورم، با بسيار آدمها نمینشينم، بسيار جاها نمیروم، و با لگد به زير بسيار ميز معاملات نام و نان میزنم، و آبروی فقر و قناعت نمیبرم...»
همهی نامها يک نامند،
همهی چهرهها يک چهرهاند،
همهی قرنها يک لحظهاند… «اکتاويو پاز، احمد ميرعلايی، سنگ آفتاب»
„
1 – برای معرفی در «گربه ايرانی» دو نسخه از کتاب تازهتان را به نشانی مجله بفرستيد.
2 – نشر گردون و چاپخانهی گردون تا زمان حضور غير قانونی ادارهی کتاب وزارت ارشاد و هنگ موتورسواران، يک امکان ملی برای انتشار خلاقيتهای ادبی و هنری، و شکستن مرزهای سانسور است.
3 – نشر گردون به زودی کتاب مجموعه داستان برگزيدگان مسابقهی بهرام صادقی را منتشر میکند. (27 داستان)
4 – از بچههای مهربان اردبيل، زيتون، مسعود برجيان، کوزه خانوم، حميرا طاری، جواد – ق، داريوش، پدرام رضايیزاده، آيدا و آيدين و پدرشان از تبريز، کيوان، فرين، حسين، شبنم طلوعی، خانم دکتر شراره ميم از اروميه، سيمای زن، سارا، ياسمن، رمديوس خوشگله (جوجو)، سارا خانم محمدی، بهروز و بهرنگ از تبريز، سيبستان گل، رضا شکراللهی، نازلی از زنجان، آيدين فرنگی از اردبيل، کيانوش از سنگسر، مجيد و مومی (همسر ايرانیشدهی آقا مجيد که تلفنی مثل بلبل فارسی حرف میزند، و من به مجيد افتخار میکنم، و قرار است سال آينده دوباره بروم چين)، و همهی دوستان مهربانم تشکر میکنم. وای چقدر من خوشبختم. هيچی ندارم، ولی اينهمه رفيق دارم. و پنجره را به احترام و مهر شماها باز میکنم، همين.

ماهنامه ايرانيان شهر برلين
خبری، اجتماعی، فرهنگی
سال يکم – شماره يکم
ژانويه ۲۰۰۵، ديماه ۱۳۸۳
مدير مسئول: عباس معروفی
سردبير: احمد احقری
هيئت تحريريه: هاله آگنج، احمد احقری، کيا بهادری، عباس معروفی، مهرگان معروفی، پيام يزديان
امور فنی:آتليه نشر گردون، زير نظر سيروس برهمن
طرح روی جلد: حميدرضا وصاف
طراح آرم: شيبا قادری
طرحهای داخل مجله: اکرم ابويی
حروفچينی و صفحهآرايی: هاله آگنج
چاپخانه نشر گردون
10627 Berlin Germany
Email: [email protected]


53 Kommentare
آقاي معروفي عزيز: مجله را ميتوانم هيچ طوري عضو شوم كه با پست دريافت كنم؟
آقاي معروفي . من هم کار اين دوستان را هم خون دل خوردنهاي شما را براي اين گربه کوچک و غريب ايراني در برلين از نزديک ديدم . نمي دانم کاري از دست من بر مي آيد يا نه ، اما هر کاري بخواهيد انجام مي دهم و هستم تا آخرش …
خسته نباشيد واقعا. تولد نشريه جديد مبارك باشد! دست همه بچه ها درد نكند.اميدوارم „گربه ايراني“ صد ساله شود و در كنارش شما و همه بچه هاي خانه هدايت و نشر گردون..
سلام دوست من . قدر زحماتت را مي دانم و دستت را از اين راه دور مي بوسم . پايدار باشي و به اميد روزي كه هيچ چيز و هيچ كس بين ما جدايي نيندازد
Ich freue mich auch, dass diese Zeitschrift veröffentlicht wird. Wenn alles so gut voran geht, kann ich Ihnen meine Übersetzungen zumailen.
Mit freundlichen Grüßen
f.s.
عباس جان مبارک است. حالا يک نشريه صددرصد خارج کشوری داريم. مشتاقم روی ماهش را زيارت کنم. پس خوب است دو کلام بنويسی که اين مجله چه جوری توزيع می شود. يا فقط اشتراک بايد داشت. لندنی ها چه جوری به آن دسترسی پيدا کنند؟
افتخار ميكنم به هموطناني كه هر جا هستند تلاش و همكاري را از ياد نميبرند…..خسته نباشيد!!
عرض تبريك..من هم سوال سيبستان را دارم.
مبارك است آقاي معروفي عزيز . يادداشت نويس مهمان نمي خواهيد ؟ 🙂
سلام دوست خوبم
پیش از هر چیز تبریک می گویم بدنیا آمدن کودک سوم شما در عرصه کار ادبی در خارج کشور.
همیشه پشتکار، زحمات فراوان و روحیه محکم شما الگوی من در کار ادبی بوده است.
روزهای تلخ بسیار داشته اید اما اراده و همت قوی بس بیشتر. داشتن کتاب فروشی زیبای هدایت، چابخانه و حالا ماهنامه در خارج کشور کار آسانی نیست. شما همیشه بجای بد و بیراه کار کردید و شاگردان خود را به کار و فعالیت جدی تشویق کردید. شاید برای همین است که امروز کار ادبی و کار هنری برای من مهمترین کار در عرصه زندگی شده است.
من هم به سهم خود از شما ، از آقای احقری، پیام یزدیان و همه آنهایی که در کنار شما ایستاده اند و کار می کنند صمیمانه تشکر می کنم و برای همگی آرزوی بهترین ها را دارم.
حمیرا طاری
خوشحالم براي همتي تازه و تلاشي نو كه تنها از دست توانمند و تن صبوري چون شما برمي آيد. براي هر كمكي آماده ام گرچه دور و به همه آنها كه هستند و كنار نفسهاي شما نفس ميزنند سلامت و موفقيت آرزومندم. و ميدانم احتمال دريافتش در ايران محال است.
مبارک باشه… به اميد ماندگاری گربه ايرانی.
mobarak ast…cheh tor mishavad abooneh shod?
سلام آقاي معروفي عزيز
خيلي تبريك مي گويم .اميدوارم اينجا هم مثل بقيه كارهايتان موفق باشيد .راستي يادم رفت بگويم خانم يكتا خيلي به شما سلام رساندند.منتظرلطف شما هستيم
Salaam doust-e aziz
Tabrik baraay-e nashriy-e jadid va tashakor az shomaa va dostaani ke dar in raah talaash mikonand
Baa aarezouy-e behtarin haa baraay-e shoma
Yasseman
دست شما و همه همکاران درد نکند. انتشار اولین شماره ماهمنامه گربه ایرانی کار کوچکی نیست این را خوب می دانم. طرح جلد هم خیلی عالی شده .
کسانی که اندیشه های یزرگی در سر دارند هیچ جای دنیا بیکار نمی نشینند. امیدوارم صد ساله شوید هم خودتان و هم ماهنامه تان.
دستتان را از دور می فشارم و صمیمانه تبریک می گویم.
با احترام و مهر شیبا
سلام/مي دونم اينجا كساني سر مي زنند كه اهل قلم و تامل هستند/ولي اينقدر از پيدا كردن همچين جمعي هيجان زده ام كه نمي دانم چي بگم./آقاي معروفي كتاب فريدون سه پسر داشت را خوندم/ميشه بگين چطور ميشه به جمع شما پيوست؟؟؟؟/اميدوارم كه شما هم مثل خيلي ها من را بي جواب نگذاريد./اگر جسارت نباشه ايميلم و آدرس وبلاگم رو گذاشتم كه شما يه توك پا به خونه كوچيك من سر بزنيد/ارادتمند لاله
تبريك ميگم كار جالبي
سلام
سلام… خیلی خیلی مبارکه…. آیا فقط در آلمان توزیع میشه؟ چطوری میشه در پاریس دریافتش کرد؟ شرایط آبونمان برای بقیه ی نقاط اروپا دارید؟
سلام دوباره
خيلي خوشحال شدم از خوندن اين مطلب. ميخواستم بدونم آيا ميتونم من هم كمكي بكنم؟ خوشجال ميشم و افتخار ميكنم.
به اميد ديدار
استاد عزيزم سلام
تلاشتان در راه فرهنگ مثل هميشه زيباست و حتما اثري ماندگار با تاثيري ماندگار تر. آغازش مبارك و تداومش پايدار باد. كاش دسترسي به اين مجله براي همه علاقه مندانش ممكن بود.
ممنون كه پنجره تان را دوباره رو به دوستانتان گشوديد. حد اقلش اين است مي توان سلامي كرد خسته نباشدي گفت و تشكري كرد و بي صدا از كنار حرف هاي خوبتان نگذشت.
دوست دارتان با بهترين آرزو ها.
نميدانيد وقتي اين نوشته اتان را خواندم چقدر خوشحال شدم.قبلا هم براي تان نوشته بودم كه هميشه ارزو داشتم و دارم كه كتاب فروشي داشته باشم مثل خانه هدايت و همين طوري كلاس و كارگاه و مجله راه بياندازم و يا لااقل در همچين جايي و با همچينن گروهي كار كنم. اگر در ايران بوديد يا من در المان بودم حتما مي امدم و هر كاري كه از دستم بر مي امد مي كردم وبيشتر از آن از شما مي اموختم و مي اموختم.ام حيف و صد حيف كه نمي شود.
با همه اينها تبريك مي گويم . راستي راهي وجود ندارد كه ما هم گربه ايراني را داشته باشيم. مثلا نميشه يك سايت هم برايش داشته باشيد. اخه ما اينطوري خيلي دلمون مي سوزه
سلام خسته نباشيد واقعا “ خوشحال شدم .و دلم براي خودمان سوخت كه نمي توانيم هيچ گونه مشاركتي داشته باشيم هرچند مي دانم كه فرسخها از مادوريد اما مي دانم كه به دلهامان نزديكي . با وبلگتان و كتابهايتان و نوشته زيباتان احساس نزديك بودن مي كنيم . بهر حال بودن تو در تاريخ ادبيات ايران حضور بهاريست كه همراه با خودش بوي گل و مياره همواره قلمت سبز باشه
سلام آقاي معروفي
زندگي همين لحظه هايش است كه مجبورت مي كند دوستش داشته باشي . وقتي سخن از تسليم نشدن به ميان مي آيد همه جان مي گيرند و همه بر مي خيزند. انگار جشن ميلاد اميد بود اين نوشته شما. همه را خوشحال كرديد . همين الان رسيدم و بس كه خسته بودم ناي درآوردن لباسم را نداشتم . شبم را مهتابي كرديد . شما الگويي ماندگار شده ايد براي نسلي كه مي داند اما نااميد است از گفتن . يك حرف را يكبار نه دوبار نه سه بار مي گويند. نه كه حرفي را صدبار بيش و به صدزبان در يك روز بگويي و جوابش شانه بالا انداختن باشد . با كسي كه در روز سراغ تاريكي را مي گيرد مي شود گفت كه پدرجان شب كه شد تاريكي خودش مي آيد .صبر كن. اما با كسي كه در روز خورشيد را انكار مي كند نمي دانم چه مي شود گفت .شما نشان داده ايد كه زبان آنها را هم مي فهميد و براي آنها هم جوابي داريد .
تلاش و همت شما ستودني است . برتاج ادبيات اين كشور پرچم دار مبارزه با سانسور شده ايد . به وصف نمي آيد اينكار شما چقدر ارزشمند است .
از مرحمت شما ممنونم . اين كار شما شوكي هم بود براي آنها كه در برزخ حركت و ايستايي گرفتارند .
نمي دانم در ايران چه كمكي مي شود كرد به اين جريان. از هيچ كمكي دريغ ندارم .
سلامت باشيد آقاي معروفي.
سلام به آقای معروفی،
باز هم یک لحظه ی زیبای دیگه برای آدم خسته ای مثل من، به خاطر یک عمر بردباری و تلاش آدم خستگی ناپذیری مثل شما.
آآقای معروفی، هنوز مدت زیادی از شب (برای من فراموش نشدنی) یلدا نگذشته که الان درس دوم رو به ما دادین:
میشود دوست داشت، حرف زد، آواز خواند….
به قول خودتان میشود، همه ی این ها میشود .
از شما و همه ی عزیزانی که در تولد این گربه ی ایرانی زحمت کشیدند تشکر می کنم و خسته نباشید می گم.
دوست دار شما
پدرام
سلام
آقاي معروفي اين را مي گويند زندگي. نمي شود از ايران دور ماند و كاري نكرد. تازه بچه هاي قديم و جديد هم ندارد. مگر همن اقاياني كه راضي نمي شوند به جوانترها راه بدهند چكار كردند. جز اينكه خودشان را در صدر قرار دادند و نق زدن كاري نكردن.
موفق باشيد مثل هميشه و همه روز.
يا حق
سلام و ردود بر شما اقاي معروفي
واقعاً خوشحال شدم .خسته نباشيد همه مان راشاد كرديد .
هر چند امكان دسترسي به اين نشريه براي ما ساكنين ايران امكان پذير نيست،اما اميد اينكه روزي شما و كارهاي جالبتان درخارج از كشور راببينم هنوز برايم وجود دارد. همين كه كتابهايتان را مي توانم بخوانم جاي شكرش باقي است.
از اينكه بار ديگر پنجره تان را باز كرديد خيلي خوشحال شدم.
صبرو تلاش شما را ميستايم.
سلام و ردود بر شما اقاي معروفي
واقعاً خوشحال شدم .خسته نباشيد همه مان راشاد كرديد .
هر چند امكان دسترسي به اين نشريه براي ما ساكنين ايران امكان پذير نيست،اما اميد اينكه روزي شما و كارهاي جالبتان درخارج از كشور راببينم هنوز برايم وجود دارد. همين كه كتابهايتان را مي توانم بخوانم جاي شكرش باقي است.
از اينكه بار ديگر پنجره تان را باز كرديد خيلي خوشحال شدم.
صبرو تلاش شما را ميستايم.
درود وشادباش. خبر خوبي است براي همه ويزه آنان كه خاطره اي از گردون دارند و يا عباس معروفي برايشان نامي اعتمادبرانگيز است و البته غربت نشينان! اما يك سوال: اين نشريه را در انگلستان چگونه مي شود تهيه كرد؟ بد نيست يك راهنمايي در اين زمينه براي همه ي ايرانياني كه در سرتاسر دنيا آواره اند بكنيد… شايد لازم باشد پيشاپيش يادآوري كنم كه پخش آن تنها در پايتخت ها هم جوابگو نخواهد بود…در نهايت هم مي دانم آنقدر شناس هستيد كه نياز به كمك نداشته باشيد اما اگر كاري اين سوي آب از ما بر مي ايد بگوييد…ما هم با خواندن كارهاي عباس معروفي چيزهايي يادگرفته ايم و خود را جزو شاگردان-هرچند نا مستقيم- مي دانيم… در آخر اينكه كار درستي كرديد كه اين پنجره ي نظرات را دوباره گشوديد. بسياري آن همه مي كنند كه اين پنجره ها بسته شود و گفتگوها يك طرفه…پاينده باشيد .
منهم مانند بقیه تبریک بگویم و اینکه خوشحال شدم؟ یا اینکه حقیقت قضیه: باورکردنی نبود برای من که در برزخی ساکن شدم و بی باور به هر هرحرکتی چنین مثبت و باید باور کرد..باور می کنم و می ستایم چنین تلاشی را برای اینکه : زندگی هست و برای ماست…وبسیار مایلم در گوشه کنار این حرکت زیبا..سهیم باشم…گرافیست هستم و شاید کمکی از دستهای ناتوانم بر آید.
با درود و احترام.
احساس مي كنم ديگر حتي دهنم ياراي خواندن هيچ داستاني را ندارد چه برسد به نوشتن آن ……………
سلام آقای معروفی عزیز
مبارک باشه تولد گربه ی ایرانی . حتما خودش هم به قشنگی اسمش ِ.
حالا درسته که یواشکی میاید پراگ و میرید ، لا اقل بگید که چجوری میشه یکی از این گربه ها رو خرید ؟
چه خوب كرديد كه پنجره را باز كردين هروقت مي آمدم مي ديم بسته است دلم ميگرفت
ان جو سنگین با باز کردن پنچره شکسه شد .خوب بود. نوشتید « من با علاقه اسمم را خرج میکنم.» مثل معروف « شاه می بخشه شاه قلی خان نمی بخشه حکایت منزه طلب هایی هست که خوب به این گرایش اشاره کردیید. » نقد به پشرفت کاری کمک می کند .اما دلسرد کردن نه.
حيف كه از دسترسي به اين مجله در ايران معذوريم. داستان تماما مخصوص شما را كه بخشي از آن در نشريه جامعه نو آمده بود خواندم. كاش همه اش را مينوشتند. موفق باشيد.
سلام آقاي معروفي. از آنجايي كه مي دانم در نشريه تان براي بچه ها جايي نداريد، پيشنهاد خاصي نمي دهم. از آن دسته آدمهايي هم نيستم كه براي جلب توجه شخصيتهاي مهم، به آنها لقب استاد و سرور و… بدهم. از استان
گيلان برايتان مي نويسم و از شهر رشت و خبرنگار قديمي ترين نشريه ي اين شهر هستم. اصلا شما بگوييد خنده دار است كه اين كار را دارم از 8 سالگي انجام مي دهم و حالا هم 14 سال دارم. يكي دو بار خودم را برايتان معرفي كردم و يك بار هم پيشنهاد مصاحبه يي برايتان فرستادم كه احتمالا چون با نشريات محلي زياد سر و كاري نداريد، پاسخم را نيز نداديد. شايد خيلي از دوستان شما در سايت ملكوت متهمم كنند به اينكه نامه پراكني بي مورد انجام مي دهم اما مي خواهم بيوگرافيم را به نقل از سايتم، اينجا برايتان بگذارم. شايد هم شما حذفش كنيد يا اصلا نخواهيد اما دوست دارم بگويم كه توانايي كار را دارم و نياز هم به حمايت شما دارم. خلاصه بايد بپذيريم هميشه كه ادبيات و فرهنگ و هنر ما دست آدمهايي مثل باستاني پاريزي يا دولت آبادي نمي ماند. خلاصه جوانهايي هم هستند كه پير مي شوند. بايد پذيرفت! و من امروز از شما كمك مي خواهم. اگر خواستيد در گربه ي ايراني برايتان مصاحبه يا مطلبي بفرستم، ندايي بدهيد… و البته ضرر هم ندارد اگر اين بيوگرافي را بخوانيد:
كوروش ضيابري در سال 1369 در رشت در خانواده يي كاملا فرهنگي كه پدر و مادر و عمو و دايي و…. جميعا مطبوعاتي بودند زاده شد. فعلا در سال 1383 در سن چهارده سالگي به سر مي برد و دقيقا هم معلوم نيست كه چه زمان استاد مي شود…. يكي از بازديد كنندگان پرمحبت و انديشمند هم نامه دادند كه در سايت مطالبي ننويس كه افسردگي آور باشد!!!!! چشم!.. اگر يك زماني خواستيد مطمئن شويد كه واقعا اين پسرك! به زبانهاي انگليسي و عربي و آلماني و ايتاليايي تسلط دارد مي توانيد به وي ايميل بزنيد و خيرش را بگيريد…. و اگر خواستيد بدانيد در عمرش به چه مقامهايي رسيده بايد بدانيد كه بهترين پژوهشگر جوان سال 82 ، بهترين خبرنگار سال 82 از سوي اداره ي ارشاد و شوراي شهر رشت (2 بار) و بهترين داستان نويس مطبوعات سال 83 و نيز بهترين پژوهشگر كودك سال 83 و جز 3 پژوهشگر برتر استان بوده است. در زمينه ي طراحي وب هم يك كارهايي مي كند و براي خودش گوشه ي رشت در خانه 24 ساعته پاي منقل نشسته و مواد مصرف مي كند ——— لطفا سوء تعبير نشود. اين استعاره ي منقل براي دستگاه اعتياد آور كامپيوتر و مواد نيز همان ديمبلو ديمبولهاي داخل كامپيوتر هستند و نويسنده براي بالا بردن كنتر سايت كمي خود شيريني كرده است ———- از دار دنيا دو كتابش چاپ شده و تقريبا 300 مقاله اينطرف و آنطرف داده است. 12 مصاحبه ي راديويي تلويزيوني هم انجام داده است…. فعلا هم بيشتر از اين حوصله ندارد از خودش تعريف كند. اينها را داشته باشيد و در كفش بمانيد تا بعد! و قبل از اينكه برود يك گوشه يي براي خودش بميرد بايد اين نكته را ذكر كند كه مگر بهترين داستان نويس كودك يك استان كه با نشرياتي مثل هاتف و نسيم و… همكاري مي كند دل ندارد كه عاشق بشود؟؟؟ البته اين را نيامده در بوق و كرنا كند كه باز هم خودشيريني باشد… اين يك مورد يكي از دردهاي بزرگي است كه پنج سال اين تلمبه ي بدنش را به درد آورده است! شايد دليل آن مرگ زودهنگامي كه ذكر شده است همين باشد…. آيا مي تواند به عشقش برسد؟؟؟ اي بابا چرا جو شما را گرفته است. منظور آن بود كه عاشق اين است كه رييس سازمان ملل متحد بشود.
يكي از دلمشغوليتهاي اصلي من، صبحانهى حسين درخشان است كه حاصل وبگرديهايم را در چند روز جمعبندي كرده و براي مردم به آن لينك مىدهم و چنين كاري را در شبانه و يا متافيلتر و سرتاسر نيز انجام مىدهم. همچنين برخي از مقالاتم را كه در نشريات مختلف چاپ مىكنم، به درخواست و انتخاب مسوولين عياران برايشان آماده مىكنم و مىفرستم. نشريهى الكترونيكي خبرچين نيز از جمله اميدهاي من براي فعاليت است كه هر از چند روزي، مقالهيي و ترجمهيي برايشان مىفرستم و بدون اينكه حتي بخوانند، بعد از چند دقيقه كه برايم نامهى فدايت شوم و دستت درد نكند فرستادند، ضمن اضافه كردن لينك سايتم به بالاي مطلب، مىگذارندش در سايت و خوشبختانه استقبال هم از مطالبم در خبرچين خوب بوده است. اما اگر از نشريات الكترونيكي معروفي كه براي آنها هر از گاهي مطالبي مىفرستم و چاپ مىكنند بخواهم نام ببرم، بايد كاپوچينو، هفتسنگ، سياهسپيد، گزارشگران بدون مرز، تلاش، سىنت، ماندگار، آىآىكتاب، آينه، گلابي، زندهرود، آواي آرام، ماهنامهى هفت، سايت كودكان دات اوآرجى، رنگينكمان، ماثشات، اپينيونز، ستارهى سرخ، پارتيانا و… همينطور كه حسين درخشان هم يك زمان مجري تلويزيون بود، من نيز زماني مجري برنامهى با كتاب در ايران بودم و ضمن معرفي كتابهاي جديد منتشرشده و گفتن سلام بچهها روز خوبي داشته باشيد! به شهرهاي مختلفي كه در آنها جشنوارهى كتاب برگزار مىشد مىرفتم و گزارش مىگرفتم…
از آخرين كارهايم نيز به سري مصاحبه با 16 نويسنده ي معاصر ايراني مي توانم اشاره كنم.
آااخ كه كاش اينجا هم در دسترس بود ولي با همه اين حرفها دستتون درد نكنه//راستي فريدون سه پسر داشت را اينجا يعني ايران بصورت كپي يا كتاب نمي توان تهيه كرد؟؟//.
سلام كاش ما بچه هاي داخل ايرانم مي تونستيم به اين نشريه دسترسي داشته باشيم ….
حيف خيلي حيف و مي دونم كه نميشه …
اما باز خدارو شكر كه حداقل طرح رو جلد شو ديدم .
گربه ها…. !!! براي همتون ار صميم قلب آرزوي موفقيت مي كنم .
هله، نوميد نباشی که تو را يار برانَد
گرت امروز براند نه که فردات بخوانَد؟
در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آن جا
ز پس ِ صبر تو را او به سر ِ صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها
ره پنهان بنمايد که کس آن راه نداند …
هميشه باشيد ياران . دوستتان داريم
عباس معروفي دوباره پنجره اش را گشود تا در هوايي تازه به ياد او دم بزنيم و به خود بباليم كه با او دم به دم هم خواهيم داد و آخرين كلام را واگويه مي كنيم تا ياد هم بغض تمام دربدري ها را فرا ياد داشته باشيم كه او عباس معروفي است و در برابر اين همه بادي كه مي وزد ايستاده است و تا نمي شود از گزند اين همه نسيمي كه خويش را طوفان مي دانند. عباس معروفي! مبند اين پنجره را.
ما دورشته كوه جدا از هم . چگونه گلي بر گردنت بياويزم……….. خوشحالم كه دوباره مي تونم به روايت گر سال بلوا دوباره سلام بدم. هميشه در ياد مني اي هميشه در ياد.گاهي مرا به ياد بياور….بدرود
سلام پس از مدتها داستاني نوشتم.خوشحال مي شوم نظرتون را بدانم
از توجه تان ممنونم. به امید آشنایی های بیشتر.
سلام…با يه تصوير سياه بروزم…خوشحال ميشم سری بزنی.
عرض سلام حضور خيرين محترم.چنانچه حاضر به کمک به مادر و دختری هستين که برای معالجه و عمل جراحی نياز به حمايت مالی دارند به اين آدرس مراجعه کنين : کرج ماهدشت خيابان سردر آ باد خيابان نصر کوچه والفجر دوم پلاک ۱۸۰ جلالی
تو را برافروخته و دلشکسته دیدم در غربت دلتنگی و از یاوه گویان … من نیز مقصرم و دلتنگیت را من افزون کردم تنها میگویم مرا ببخش اگر با سخنانم تو را دلتنگ میکردم و دلشکسته اما بدان عباس در غربت وطن تنها پابند توام
سلام. كارتان را مي ستايم
چه خبر است؟ رفتيد تعطيلات؟ تار عنکبوت بست اينجا بس که ننوشتيد! ما هم همينجوری چشم به راه. بنویسيد بابا.
سلام.آخه كجاييد؟؟؟؟؟؟؟ دلم تنگ شده براتون
salam…khasteh nabashid
عباس ! هميشه مي خوانمت ، هميشه
salam.gahgahi ba khood fehr mikoonam haghighat chist?dar pas kodam maana penhan shoode?che kasi mitavand be raze an pei bebarad?sokot mikoonam!miandisham! bar va bar ha miandisham!!!ma ensanha dorost mesle yek shooleia bi forogh dar pase khakestarha hastim!hastim va midanim ke hastim vali nistim!bodaneman dalile bar naboodaneman ast.chera bejaie pasokhdadan be in sooal ke boodanha dar pase kodamin vajeganha makhfi shoode be naboodanha pasokhmidahim?!
BARAIAT HAMISHE AREZOOIA PIROOZI MIKOONAM.AREZOOIA FARAR KARDAN AZ GHAFASE VAJEGAN MIKOONAM .AREZZOIA ESHVARZIDAN BE VATANE ASIR SHOODA SHEKANJE SHOODE VA KOOR SHOODE MIKOONAM.