To provide the best experiences, we use technologies like cookies to store and/or access device information. Consenting to these technologies will allow us to process data such as browsing behavior or unique IDs on this site. Not consenting or withdrawing consent, may adversely affect certain features and functions.
The technical storage or access is strictly necessary for the legitimate purpose of enabling the use of a specific service explicitly requested by the subscriber or user, or for the sole purpose of carrying out the transmission of a communication over an electronic communications network.
The technical storage or access is necessary for the legitimate purpose of storing preferences that are not requested by the subscriber or user.
The technical storage or access that is used exclusively for statistical purposes.
The technical storage or access that is used exclusively for anonymous statistical purposes. Without a subpoena, voluntary compliance on the part of your Internet Service Provider, or additional records from a third party, information stored or retrieved for this purpose alone cannot usually be used to identify you.
The technical storage or access is required to create user profiles to send advertising, or to track the user on a website or across several websites for similar marketing purposes.
28 Kommentare
لكنت دل من
در دستان جاافتاده تو
شرابي شده است رنگ به رنگ
كه كلمه را چنين مست مي رقصاند.
با اين خداي تمامآ مخصوص چه كنم؟… تو بگو .
شاد زيد…
مهر افزون …
و تماماً مخصوص…
آقای معروفی عزیز!
از تماماً مخصوص هر چه اینجا نوشتید، شوق بیشتری بر میانگیزد که منتظر کاری دلچسب، روان و پر احساس و ماندگار باشم. فکر کنم خیلی وقت میشد که تکهی از آن را نگذاشته بودید، ممنون که کاممان را به کلمات تماماً مخصوص شیرین کردید. و … منتظر… تماماً مخصوص
پ.ن: چه این تکه زیبا بود:
و بودن
چه هراسناک شده
بیتو
بانوی من!
آقاي معروفي عزيز
باور مي كنيد اين شعر هاي اخيرتان را كه مي خوانم هوس مي كنم دوباره عاشق شوم. امروز تلفن خواهم زد. ماه هاست كه با او قهرم. از شما ممنونم.
زيبا و خواندني. مثل هميشه. چقدر حسوديم مي شود به شما.
چقدر قشنگك با كلمات بازي مي كنيد. خوش به حال بانوي شما.
بابا دلمان لك زده براي خواندن تماما مخصوص. بگوييد اين بانوي شما چه شكلي است؟ پس كي پرده از رخش بر مي داريد؟
منتظريم.
دنبال كلمه هايي مي گردم نه مثل سلام، عزيز، عالي، زيبا، لطيف، زندگي… نيست. دلم مي خواهد جمله اي بسازم با همين كلمه ها كه پيدايشان نمي كنم. جمله اي بي شباهت به همه جمله هاي گفته شده … نمي توانم.( ) در اين گيومه آن جمله اي كه نشد بسازم را بخوانيد.
مرسي
غزل غزلها؟!
… و هيچگاه بر اين باور نبودم
كه پيراهن گلدارت
از روي بند دلم برداشته خواهد شد
…
سلام / آقا/در بند آخر نمي دانم چرا هراسناك مرا به ياد اين سطرهاي برشت انداخت كه آنكه مي خندد هنوز آن خبر دهشتناك را نشنيده است
چرا تمام شعر آقاي من بود و آخرين سطر بانوي من؟
خدا بسیار میتواند رحم هم نکند اگر واقعا خداست ! و اگر هست خدا؟
تو كه هستي/من نه از بند بازي مي هراسم/نه از بند دل را به آب دادن
سلام آقای معروفی !
می تزسم . می ترسم که مثل نصرت رحمانی شده باشید . اما او که نویسنده مشهوری نبود ؛ حتا شاعر خوبی هم نبود . شما که ، امّا ، نویسنده بزرگ ( هدایت ، بزرگ علوی ، بهرام صادقی ، گلشیری ، دانشور ، علیزاده ، فصیح ، فدایی نیا ، پارسی پور ، معروفی ) هستید و نور چشم ما هستید . برای که می نویسید و به کدام مسلک هستید ؟ جراحت ؛ حتما زخم و درد نیست ؛ گاهی ، جراحت ، رگ و ریشه و روان است ؛ عاشق شده اید ؟ مثل مرد در رختخواب و تختخواب آن را رها کنید ؛ برای گنجی و امثالهم می نویسید ؟ با همه احترام به این و آن و امثالهم : اینان همه هیمه دوزخ اند . سمفونی مردگان ، مثل قرآن و دیوان و بوستان و مثنوی و شطحیات و تذکره است ؛ جای در تاریخ و فرهنگ و آداب و رسوم ما دارد ؛ مثل بهار نارنج و گل سرخ و باد صبا ؛ کمی بیشتر ، به آگاهی و گاهی ، بیشتر به فرم و شکل و شور فکر کنید . از لب شما ؛ به بوسه یی . به یاد و مهر شما . سوسن .
گاهی شعر کار چاقو را می کند، می شکافد و از اعماق معناهایی را بیرون می کشد که دیریست خود آنها را به فراموشی سپرده ایم.معناهایی کال و لگدکوب شده ،مثل آیدین ،مثل حسینا ،مثل مجید، که سرانجام از تاریکی ها سر بر می کشند و با چشمانی آرام به ما خیره می شوندو جواب می خواهند .بی گمان در زندگی هر کس زخمهایی هست و عشق عز یزترین زخمهاست که در دست بعضی طناب می گذارد در دست بعضی قلم و در دست بعضی گزلیک.نمی دانم احساس مرا درک می کنید یا نه ؟
بودن خیلی هراسناک شده است.
سلام استاد بزرگوار.
هميشه روزنوشت هات مي خونم. اولين بار كه نظر ميدم. 60 سال سن دارم و عاشق مطالعه ام. كتاب سال بلوا را نوه ام داد كه بخوانم و كلي لذت بردم. خسته نباشيد.
وقتي مطلب خانوم سوسن رو خوندم دلم گرفت. مگر هنوز هم عاشقي جرم محسوب مي شود كه شما را متهم به عاشق شدن مي كنند؟
مگر عاشق شدن بد است؟
عاشق شدن در هر سن و سالي در هر موقعيتي در هر مقام و رتبه اي كه باشيم زيباست و دلنشين و شهامت مي خواهد عاشق ماندن.
و خوشا به حال شما كه مي توانيد چنين زيبا احساسات خود را بيان كنيد.
شايد هم فراموش كرديم كه نويسنده هر چه را كه بر كاغذ مي آورد حتما نبايد اتفاق افتاده باشد.
ما آدم ها بايد هر روز عاشق باشيم تا بتوانيم زنده بمانيم!
شما مطمئناً عاشقيد كه مي توانيد اينقدر زيبا بنويسيد.و اين افتخار است.
رهايش نكنيد. كه خوب راهي را برگزيده ايد. برايت دعا مي كنم.
نمي دونيد كه چقدر منتظر خوندن تماما مخصوص هستم. يك نفس و بدون وقفه. مثل فريدون … ،سمفوني مردگان، سال بلوا و …
سلام استاد …حالتان خوب است ؟ اين جملات تماما مخصوصتان به طرز غريبي عميق بود و پر از درد…روي دلت پا ميگذارم بي هراس ازبودن …و بودن چه هراسناك شده بي تو بانوي من …خسته نباشيداستاد .خسته نباشد.
باز مي خواهم تو را پيدا كنم
با تو شايد خويش را معنا كنم
راستي آيا آن بانو مي داند كه شما چه بي پروا دوستش مي داريد؟
جادوي شعر
چقدر از اين گفتگو لذت بردم. مرا ياد گفتگوهايي از آن دست انداخت كه ميداني. چقدر خوب است گفتگو و چقدر آدم را سبك مي كند. باز هم بگوئيد. اما بصورت گفتگو.
ياد . خاطره . و ……اتفاقهايي كه مي افتند بدون اينكه در آنها دخالتي داشته باشي…………….و همه اينها كه مثل يك باري بر دوش حمل مي كني…..و در زير اين بار چه ساده موسيقي باران را زمزمه مي توان كرد……
استاد عزيز هميشه از نوشته هايتان لذت برده ام. هر جاي دنيا هستيد سالم باشيد . عكستان را كه ديدم هيجان زده شدم………يه جورايي پير شده ايد. من آشناي شما نيستم اما آشناي نوشته هايتان هستم. و نوجواني من با گردون پرشد.
اگر چه مي دانم و از دل نوشته هايتان مي فهمم كه بسيار خسته ايد اما جداً خسته نباشيد . روزهاست كه اين روز نوشت هايتان را مي خوانم و چه قدر به آن بانوي دوست داشتني شما حسادتي شيرين دارم . دستتان را مي بوسم و همچنان مضطرب …
„روی دلت پا میگذارم
بی هراس از بودن “
مثل حضور هميشه سرد
وقتي از التهاب بودن آدمكم داغ ميشوي
دستت را به من بده
من ناخداي هوس شرم افكنم
من مرد آرزوي حضوري مجددم
تا باز كدام جاي حوصله ات سر رود ز من.
من را بببن كه آمده ام .
آفرين به من!
من…؟
يادمه يه روزي گفت : تو گل سرخ مني!
اما شاهزاده كوچولوي اخترك من،
پوتين هاي سياه رو كه پوشيد،
نمي دونم حواسش نبود يا فراموش كرد،
گل سرخش رو لگد كرد!!!
……………
نوشته بود،آقاي من نوشته بود:
( بهتر است خدا نگهدار بگوييم…)
اما فراموش كرد خداحافظي روباه و شاهزاده كوچولو رو، و اينكه ارزش گل تو به اندازه عمريه كه به پاش گذاشتي….
…………..
آقاي معروفي، بهم سر بزنين…به كمكتون احتياج دارم.
من لكنت واژه هايم را
مديون
واژه اي هستم
كه هنوز هم
هنگام به كار بردنش
استخاره ميكنم
واژه ي عشق
كه هنوز مي شود از (ع)(ش)(ق) آن
بوي غربي را حس كرد
سلام استاد عزیزویادمان هزار خاطره ی ناب روز هایی که در سال بلوا گذشت…و صدای بلوغی که هم نوایی با سمفونی مردگان به آن رنگ ماند گاری خاطره داد…
استاد عزیزم را به خواندن دو سه نوشته ی انتهایی دفترم دعوت می کنم به امید نقد و نظر شایسته اش…
سپاس
———
حتما می خونم