عزيز دلم،
وقتی داشتم به برلين کوچ میکردم، دوستی در نامهای به من نوشت: هر شهری و هر آدمی حداقل دو چهره دارد. گرچه من از هزار چهره بودن شهرها و آدمها بسيار میدانستم، ولی در دو چهره بودن اين دو به ايمان رسيدم.
ايران و آدمهاش چند چهره دارند؟
ايران در شرايط ويژهای قرار دارد که بايد نجاتش داد، بايد حرف زد، بايد شناخت، بايد حضور داشت. اما هيچکس نمیتواند برای ديگری نسخه بپيچد. در انتخابات شرکت کنيم يا آن را تحريم کنيم؟ باور کن من در تمام عمرم تا اين لحظه هرگز پای صندوق رأی نرفتهام، تجربهی رأی دادن ندارم، میترسم، میترسم شناسنامهام لک شود، و بعد پشيمان شوم و آن لک مرا تا آخر عمر تباه کند. روزی شناسنامهام را میبينی و باور خواهی کرد که هرگز دروغ نگفتهام. (خنده دار نيست؟ نه „آری“ هستم، و نه „نه“.)
هرچه باشد من هشت سال جنگ را با نفس به درون کشيدهام، با هر لقمهی غذا فرو دادهام، بعد همراه بقيه نفس گرفتهام، برآمدهام، درس دادهام، مجله منتشر کردهام، کتابها نوشتهام، و بعد بی دليل محکوم شدهام و از آن سرزمين که مرا „دوست نداشت“ گريختهام. من حتا نمیدانستم پشت آن بازجويیهای رو به ديوار کسی به نام سعيد امامی و بالاترهاش دارند دخل ما را میآورند.
آخرين روزها بود انگار، شيرين عبادی به من گفت: «اگر بمانی قهرمان میشوی!» نمیدانم اين جملهی شيرين معنای ويژهای داشت؟ آخرين جملهی رفيق هميشه به ياد آدم میماند؛ مثل يک شعر، مثل يک زندگی، مثل يک رمان خوب.
گفتم: «اينروزها قهرمانی بازار ديگری دارد. خوراک من نيست.»
و تو میبينی که قهرمان يعنی کسی که حق مردم را به آنها صدقه میدهد، قهرمان يعنی آدمی که تو را وادار کند دورش بگردی (چه در ميدان شهر، چه در لحظهی تنهايی)، قهرمان میترسد که ديگر قهرمان نباشد، میترسد بهش نياز نداشته باشی، از هر ترفندی استفاده میکند نا بر لبهی ديوارت بماند، درگيرت میکند، غرورت را خرد میکند، ناچارت میکند حقت را ازش گدايی کنی. و تو میگذری، میبخشی، خيال میکنی به قدرت میرسی، بزرگ میشوی، و جلوش میايستی.
محال است.
او با تو بزرگ میشود، رشد میکند، از تو قویتر میشود، و با خواستهی بزرگتری به گدايیات میکشاند. تا ويرانت نکند دست از سرت بر نمیدارد، بعد هم به سراغ فرزندت میرود، او را نيز نابود میکند، آنچنان که روسيه را تکهتکه کرد، بلوک شرق را „ويران ساخت“، و ايران را به اين روز انداخت.
عزيزم، شنيدهای که صدقه بر سادات حرام است؟ آخوندها معتقدند که سادات فرزندان پيامبرند و اجازه ندارند تحقير شوند. خب، صدقه يعنی بخور و نمير، يعنی ترحم.
از همينجا نفس کشيدن سنگين میشود، پيچ میخورد در سينه، سرب میشود هوا، گران میآيد بر آدم. وقتی به عنوان اشرف مخلوقات نام انسان میگيری، ديگر نمیپذيری که شهروند درجه يک يا دو باشی. سادات و غير سادات همه برابرند. تو آدمی، و مثل بقيه يک حق رأی داری؛ واضح اين که قرار است کسی با رأی تو انتخاب شود اما مشروط میشود به چيزهايی که غرورت را لکهدار میکند.
من نظری نمیدهم، همچنان شناسنامهام را تميز نگه میدارم، و به دستهای تو نگاه میکنم. فقط نگو که ساکت بمانم، نخواه که دندان ايران را بکنم، بگذار گاهی نق بزنم. اجازه بده هنوز حساس باشم. نخواه که فقط از ادبيات بگويم، با واژه بازی کنم، از هر چيز بگويم که چيزی گفته باشم. به سادگی از هر چيز که بخواهی میتوانم بنويسم، ولی بگذار با نوشتهام زندگی کنم، بگريم، عصبی شوم، فحش بدهم، بخندم، درد بکشم، و نسبت به ايران بیتفاوت نشوم.
هرچه باشد من عاشق ايرانم؛ چه صورتی بپوشی، چه نارنجی. يادت باشد که انگشتر فيروزهای بهت میآيد.


24 Kommentare
صداي سرفه هاي گنجي نمي گذارد بخوابيم!!
لطفا به وبلاگ من سري بزنيد و كمك كنيد تا راهي پيدا كنيم.
ممنون.
آقاي معروفي عزيز سلام
چرا ما از ايراني بودن خودمون خسته شده ايم.بر ما چه شده كه اينچنين شده ايم.در دور دورا به دنبال هويتي مي گرديم چه بسا خيالي!شما رو دوست دارم بخاطر خودخواهي خودم.
مقاومت و قصد جاودانگي شما براي من قابل تقديره.
امير ش
خيلي قشنگ بود !!!!
مي خواستم سلامي كرده باشم.
سلام
هر كسي كه دلش مي گويد ايراني است حق دارد هر طور كه بخواد راجع به ايران فكر كند ونظر دهد دندان ايرانش را هم نه تنها نكند كه اگر آسيب ديده روت كانال كند اما كسي حق ندارد به بقيه ايرانيها فرمان دهد چه كنند وچگونه كنند چه آها كه مانده اند واحساس فرماندهان بزرگان را دارنرد و خود قهرمانان بالقوه اند چه آنان كه مثل شمايند آن سوي آب بال بال قهرماني مي زنند !
چرا جواب سوالات را نمي دهيد ؟
اعترافات همسر سعيد امامي را ديده ايد ؟
نوااحمدي تهران
4 خرداد 84
میتوانی شناسنامهات را سفید نگاه داری،میتوانی پا بر روی تمام آن چیزهایی بگذاری که اسمش را سرنوشت گذاشتهاند.اصلا بگذار ببینم، تو را چه به سیاست، از همان ادبیاتت بنویسی کافیست؛ همان که از فریدون و پسرانش بنویسی کافیست.آخر هنوز خیلیها فرق بین سیاست و ادبیات را نمیدانند.
شاید هم نمیخواهند که بدانند؛ لابد اینگونه برایشان بهتر است.
اما یادت باشد ادبیات سیاسی آری، اما نگذار سیاست را ادبی کنند.
سیاست همیشه یک بازی کثیف بوده و هست و خواهد بود.
همان بهتر کخ شناسنامهات سفید بماند. ما خودمان برایت تصمیم میگیریم. سرنوشتت را، همان سرنوشت مختوم را به ما بسپار.
بردند او را
گیس کشان
از پیش چشم من.
و کاری از من ساخته نبود.
دوره اش کردند،
تنگش گرفتند،
بی کلامی عاشقانه
و کاری از من ساخته نبود.
دیدمش؛
جان دادنش را
و تن دادنش
عریان و غمگین
هن و هنش را شنیدم
و ضجه هاش را.
گیسش را بریدند و باز رهاش نکردند
و کاری
از من
ساخته
نبود.
این هرزه معصوم
که
شبانروز می پلکد لای دست و پای ما
میهن من است،
میهن من – که بی بیضه ترین مرد زمینم –
و کاری از من ساخته نیست.
_آسيه اميني_
بهترين بهترين من سلام
از شهر ها و آدم ها گفتي و چهره هاشان…اما از واژه ها نگفتي كه شايد به نظر من مجهولي در آن ها برايت باقي نباشد. پس بگذار من به جاي تو بگويم:
دايره لغات هر كسي بوي خودش را مي دهد و تو هر به ايامي از دايره لغاتت دور مي شوي! با واژه هايي كه از جنس خودت نيستند ور مي روي و شايد خودت نمي بيني كه چقدر كوچك مي شوي وقتي دست هايت روي صفحه ي كليد مي لغزند و هر چه پيش مي روند تو از خودت دور تر مي شوي. پيش تر ها هم اين را گفته بودم. به كف و هورا زدن تازه وارد ها دل نسپار. تو خودت واژه داري ادبيات داري و يك بغل شعور. پس شعورت را به شور وانگذار. راي بدهي..ندهي..ايران را دوست بداري يا نه! فرقي نمي كند. فقط اشتباهي سوار نشو! واژه هاي خودت به تو بيشتر مي آيند. تا يادم نرفته اين را هم بگويم : اگر با زبان مخاطبت وارد گود شوي دو چهره ات هزار چهره خواهد شد كه اين هم دون شان تو ست …
مي داني من به واژه هايت-كه خرج مي كني- وسواس دارم.
يك چيز را هم هيچ وقت فراموش نكن: هر وقت گل يا پوچ بازي كرديم…تو ببر! دوست دارم قهرمانم تو باشي.
شما بي نظير هستيد آقاي معروفي
سلام آقای معروفی عزیز!
خب اومدم بگم زیبا بود، دیدم همیشه زیبا بوده!
چی بگم. بده، بد، بده
…
کرک جان خوب میخوانی.
خوب میخوانی ولی اینجا خوب بودن ملاک نیست. اینجا اگر زرنگی درنیاری ریشخندت میکنند و صدای لئیمانه و پستشان در چاهسار گوشت و در اعماق وجودت رخنه میکند، نفسات را میبرد. بعد آواز بد، بدهی کرک خوب میشود.
در این تناقضات شما خوبید و این مرا و دیگران را بس است که عباس معروفی هنوز دلاش از آن سوی دنیا برای ایران پر میکشد.
شادکام باشید آقای معروفی.
سياه پوشيده ام و ديگر هيچ نگيني برايم آبي نيست….
درود
جناب معروفی . من هر روز مهمان شما هستم . شما از امروز هروز مهمان من خواهید بود . خسته نباشید .
نوشته ای ریبای بود به زیبایی آزادی.
راستش من تا حد زیادی حکومت و وضعیت موجود را نماینده ی درستی از قشر آگاهی (منظور قشر باوردار بر تفکری) از جامعه میدانم. بهر حال مشکلات را پایه ای میدانم. اصلا بحث رای ندادن و رای دادن نیست. اگر فکر کنیم رای ندادن خود اگر محکم و نتیجه ی تفکر قشری از جامعه باشد خود رای دادن است. اما مشکلات را پایه ای می دانم و تا حد بسیاری نا امید کننده البته از دید فقط شخصی خویشم است. این را وقتی بیشتر می فهمم بعنوان مثال وقتی نظرات درون گویا را در تایید رای دادن یا نظریه ی صاحب ملکوت بنام حرکت روی لبه ی تیغ را میخوانم و انگاه بیشتر به زندگی کولی وار خویش بر می گردم که آم هر چه دورتر باشد راستی مثل اینکه بهتر است. همین دیگر. بقول تیتر روزنامه در فیلم فونتامارا: چه باید کرد؟
ایران ٬ سرزمینی که پسرش را دوست دارد .
از ادبیات نمی خواهیم که بلبل باشد به گرد گل. از ادبیات همینی را می خواهیم که نوشته اید و تمام هم نوشته ايد.
بامهر
مدتهاست که از لباس صورتی متنفر شده ام و از هر انگشتری هم…
سلام آقاي معروفي . من امروز تقريبا“ به همه جا سر زده ام و لينگ گذاشته ام در مورد آقاي اكبر گنجي . نمي دانم شما او را دوست داريد يا نه . هر چه باشد او در دهه شصت كم اذيت و آزار نداد . من خودم جز كساني بودم كه از دوستان اكبر گنجي شديدا“ آسيب ديديم و شايد هم خود گنجي . اما از همه ي اينها گذشته اكبر گنجي را بسيار دوست دارم وقتي در دهه هفتاد تنها در گوشه خانه افتاده بودم و هيچكس نبود كه دستم را بگيرد . يكباره كتابهاي گنجي ،مقالاتش و سخنراني هاش مرا از آن گوشه كپك زده خانه ام بيرون آورد .گنجي مردي است هم نسل من . او را هميشه مقابل خودم مي ديدم ديدگاهش ، ايدئولوژي است . و امروز بعد از بيست سال كه هم من و هم گنجي بدون ايدئولوژي مي خوانيم و مي شنويم چقدر حرفهايمان آشناست و چقدر خوب اين مرد را مي شناسم .
حالا آقاي معروفي كه توانستي از ايران بروي كه اگر غير از اين بود شايد بايد براي تو هم در زندان نگران مي بودم . كمك كن با يك فرا خوان ملي اكبر گنجي را آزاد كنيم . ما آدمهاي متوسطي هستيم اما مي توانيم فرهيختگانمان را پناهگاهي باشيم . شركت در انتخابات منوط شود به آزادي اكبر گنجي . نگذاريم دير شود و جنازه اش را تحويل اين مردم بدهند . ( عليزاده گفت اكبر گنجي سالم است و هر اتفاقي بيفتد خودش مسئول است ) اين گفته عليزاده مرا مي ترساند . كمك كن تا كاري كنيم .
بغض نويسنده ي تبعيدي كهنه مي شود.نسل ها مي آيند ومي روندو اشك هاي نويسنده ي تبعيدي مرداب خليج عربي! را هاشور خواهد زد.
به کتاب ۱۳ مجوز چاپ ندادند
وزارت ارشاد اسلامی ایران برای کتاب 13 نوشته مظاهرشهامت مجوز چاپ نداد.
کتاب 130 صفحه ایی 13 حاوی دو داستان بلند با نام های «استقبال از سیزده و 13» و «یک بار دیگر» از مظاهر شهامت را نشر پاندا منتشر می کرد.
وزارت ارشاد به کتاب مجوز چاپ نداد و دلیل آن را توهین به مقدسات و وجود مسائل اخلاقی و سیاسی مغایر در 13 ، عنوان کرد
سلام! معمولا ميام و نوشته ها رو مي خونم. حس خوبي از شجاعت حرف زدن به من مي دهيد. قبلا شما رابه وبلاگم براي خواندن داستان هاي كوتاهي كه تازگي ها مي نويسم دعوت كرده بودم. دوبار. نيامديد. ولي كاش بياييد. نظري بدهيد. اين جوان تازه كار را خوشحال مي كنيد….مطمئن باشيد…
salam aghaye maroufi
midoonam sedaye man beine hayahooye entekhabat gom mishe .
chon faghat azatoon 1 addresse posti mikham baraye ferestadane 2 ketab.
2 bar dige ham peigham gozastam.
dorost mesle ine ke too khiabooni ke hame daran toosh ba mosht haye hava shode faryad mizanan , 1 nafar 1 kaghaze koochik dastesh bashe o bekhad addresse khoone ie doostesh ro peida kone !
akhar ham ba moje mosht ha o faryad ha mire o mire o mire…
آدرس من در سايتم هست ولی بفرماييد؛
Abbas Maroufi
Kant Str. 76
10627 Berlin – Germany
سلام عباس
اين روزها بازار ايران آشفته است. يعني همين بازار سياست. خوب زدند به تيپ هم دو گروهي كه دوست دارند نظام مقدس امام زماني را نگه دارند ولي نمي دانند چگونه… درباره همين دربدري يك فكرهايي مي زند بسرم البته روزهايي كه كاري ندارم و بيكار هستم و يا اينكه دغدغه فكريم كم است وگرنه روزهايي كه 14 ساعت سر كارم يادم مي رود به سلامتي خودم هم فكري كنم. هميشه نارحت اين هستم كه فردي حالا هر كس كه مي خواهد باشد هر عقيده اي هم كه داشته باشد چرا بايد خاك وطن خودش را ترك كند آن هم به اجبار و ترس از جان. نمي دانم ايا مي شود راهي يافت تا كسي از ديار خودش دور نشود و يا اگر مي رود بتواند برگردد.
موفق باشي و خوش
سلام آقای معروفی شنیده اید که می گویند شتر با بارش گم می شود ،الان است.
آقاي معروفي عزيز اينجا ايران است صداي بوقلمون هايي كه آوازهايشان به خون متكي است اي كاش هر شهري وهر آدمي تنها دوچهره داشت… اينجا ايران است صداي بوقلمون هايي كه آوازهايشان بر خون سرخ ايستاده است… راستي از رمان تمامن مخصوص مهمان مان كن .عزيز…سرت شلوغ است به ما فقير ،فقرا هم سر بزن
„……تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسانتر است.
تحمل اندوه از گدايي همه شادي ها آسانتر است.
سهل است كه انسان بميرد تا آنكه بخواهد به تكدي حيات برخيزد….چه چيز مگر هراسي كودكانه در قلب تاريكي ،آتش طلب مي كند؟……“
-بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم-
سلام من مي خوام يه وبلاگ درست كنم و همين نوشته هاي شما را ادامه بدم چكار بايد كنم منو راهنمايي كنيد از راهنمايي شما صميمانه سپاس گذارم
آقای حمزه عزيز
بهتر است از وبلاگنويسان داخل ايران کمک بگيريد. و اميدوارم موفق باشيد.
با احترام
عباس معروفی