در روزهای چهارم تا ششم ژوئن 2004 رمان „سمفونی مردگان“ در تئاتر „کامپ ناگل“ شهر هامبورگ به اجرا در آمد.
حدود يک سال پيش نامه ای از بخش تئاتر انتشارات سورکامپ دريافت کردم که داريوش يزدخواستی، کارگردانی با سابقه ی تئاتری طولانی که تقريبا کليه ی آثار شکسپير و ايبسن و استريندبرگ و بسياری ديگر (حدود پنجاه اثر) را به صحنه برده، برای پايان نامه ی دانشجويی خود „سمفونی مردگان“ را برگزيده است، و از ناشر و نويسنده اجازه می خواهد که کار را به صحنه ببرد.
نامه ی ديگری ضميمه بود
با امضای کارگردان و متنی بسيار ادبي و غنايی، که خواندنش برای من کمی دشوار بود. او قصد داشت خط اصلی داستان فروپاشی خانواده ی اورخانی را دنبال کند، با پيش زمينه ای از قصه ی هابيل و قابيل، که برادرکشی در کار برجسته باشد، و موومان چهارم رمان به طور کامل بر صحنه اجرا شود.

کارگردان، داريوش يزدخواستی که زبان مادری اش آلمانی است، در آلمان متولد شده و از سه سالگی تا ده سالگی با خانواده اش در جلفای اصفهان زندگی کرده است. او در دانشگاه هامبورگ تحصيلات خود را
در رشته ی کارگردانی تئاتر به پايان رسانده، و قصد دارد مجموعه نمايش هايی را به صحنه ببرد.



تئاتر „کامپ ناگل“ يکی از مهم ترين تئاترهای آلمان است که در فضای ادبی و تئاتری اروپا اعتبار ويژه ای دارد. سابقا آنجا کارخانه بوده، فضای بسيار بزرگ، با تيرآهن های بلند و ضخيم، بُعد کارگاهی عجيبی برای بازيگر و تماشاگر به وجود می آورد. اجرای „پريميه ره“ اين نمايش در روز چهارم ژوئن، درست مصادف بود با رمان خوانی من در دانشگاه هامبورگ. در هامبورگ بودم و نمی توانستم اجرای نمايش „سمفونی مردگان“ را ببينم.
روز بعدش هم من می بايست در برلين در مهمانی نويسندگان شهر برلين که انتشارات سورکامپ در „خانه ی هنر و ادبيات هدايت“ ترتيب داده بود حضور می يافتم و نمی توانستم در آن شهر بمانم. گفتم: „حيف، متأسفم.“ و داريوش يزدخواستی با صدای مهربانش تلفنی می گفت: „شما رمان خوانی داريد و من نمی توانم آنجا باشم. حيف، متأسفم.“
پرسيدم با چند بازيگر نمايش را به صحنه برده؟ و او گفت که با نه بازيگر. روز يکشنبه دوباره به هامبورگ رفتم، ده شاخه رز سفيد گرفتم و وارد سالن تئاتر شدم. همه چيز به قاعده درست پيش می رفت، الا قلب من که آرام نمی گرفت، و چيزی جز ديدن نمايش هيجانم را پايان نمی داد.
نمی دانم چقدر آب نوشيدم تا نمايش شروع شود، چراغ ها را خاموش کنند، و در برابر شورآبی تيره نشسته باشم. خانم ماری هولتزر دکوراسيون را ساخته بود؛ با اله مان چند گونی برای استفاده در صحنه های مختلف، و شورآبی که تمامی آن صحنه ی بزرگ بود.
و نمايش از کنار شورآبی شروع می شد: خانواده ی اورخانی رفته اند پيک نيک و هندوانه خوری کنار شورآبی، پدر نفس می گيرد و می رود زير آب، آنوقت بچه ها نگران می شوند.
مادر می خندد و می گويد: „آخ. آخ. آخ. پدر کجا رفت؟“
آيدين به گريه می افتد: „پدر!“
آنوقت پدر از زير آب در می آيد، نفسش را با ضرب بيرون می دهد. می خندد و به آيدين آب می پاشد. آيدين می خندد و مادر اشک هاش را پاک می کند. همه چيز در اين نمايش با اله مان های خاصی رنگ آميزی می شود. يوسف با چتر پدر به تقليد از چتربازهای روسی از پشت بام می پرد، در اين نمايش همزمان با سقوط او هندوانه ای در صحنه می ترکد، و رنگ سرخ و بوی هندوانه تا آخر در مشام تماشاگر می ماند. بوی زندگی، در بوی هندوانه چرخ می خورد، و مرا به هوس می اندازد که گازی به قاچ سرخ زندگی بزنم.
اما يوسف جلو رويم غرق در خون افتاده است. پدر از راه می رسد و می غرد: „ببريدش قبرستان.“
يا اله مان کلاه (پاپاخ)، جزو ديالوگ پدر با آبادانی است. آبادانی آمده دختر آفتاب نديده ی خانواده ی اورخانی را بگيرد، در بازی کلاه ها در برابر پدر کم می آورد. کلاهی بالا می رود، کلاه مقابل بالاتر، و اين بازی با کلاه به اينجا می رسد که کلاه پدر مثل فنر جمع می شود، اما کلاه آبادانی تغييری نمی کند. پدر امتياز می گيرد، آبادانی دست هاش را از هم می گشايد، و لبخند می زند.
کتاب سوزی اما در ميان شورآبی رخ می دهد. همه ی زندگی در ميان و يا در کنار شورآبی می گذرد، گويی کارگردان دريافته که شورآبی سمبول روشنفکری ايران می تواند شاهد ماجراها و برادرکشی ها باشد. برادرکشی، همين تم غالب بر فضای سياسی و اقتصادی ما ايرانی ها. تا جايی که برادری مؤنث از باکو مثلا خط سعيد امامی را ادامه دهد و بخواهد شاعرکشی (فيزيکی يا شخصيتی) را افتخار زندگيش بداند. آن هم کسی که فارسی نوشتن را درست بلد نيست، و نمی فهمد تره „خُرد کردن“ فرق دارد با „خوردن“ و „کردن“. من اما تره برای اين „عابران پياده“ و اين „اعداد پيش پا افتاده“ خرد نمی کنم. هيچوقت نکرده ام. و می فهمم که هر شاعرکشی زير فشارهای عديده به اين روز می افتد. و اين را نيز می دانم که سرکوب های جنسی تبديل به چغرها و انباشت های خطرناک جنايی می شوند. و چه راحت در اين روزگار واژه های „جاسوس“ و „جنده“ را مثل نقل و نبات بر سر هم می ريزند که از خون همديگر سير شوند؟ به راستی چقدر بايد بر کسی فشار آمده باشد که بی علت، نديده و نشناخته و نخوانده بخواهد پاچه ی يکی را در آن سوی جهان بگيرد و مرتکب کثيف ترين جنايت ها شود؟ فقط اسلحه و قدرت ندارد، وگرنه روزی دو تا مغز می ترکاند. و چرا؟ می خواهد سر نويسنده ی مملکتش را بگذارد لب باغچه و گردتاگرد ببُرد، خيال می کند در آينده ی آن مملکت حضور دارد، نقش دارد، و تا از روی خون قربانی نگذرد بهش مدال نمی دهند، يا شايد آينده اش بديُمن خواهد گشت اگر جنايت نکند. او هم مثل يوسف „سمفونی مردگان“ معلول سياسی اقتصادی است که به تقليد از چتربازان روسی به آن روز افتاد. برادر بزرگ جز اين چيزی به عقلش نرسيد. چتر پدر را برداشت و از پشت بام خانه شان پريد. وقتی جسم درهم شکسته و نفله ی يوسف را در آن روز جنگ و آتش به درون آوردند، پدر از بالای پله ها فرياد زد: „ببريدش قبرستان.“
با چند اله مان ساده مثل هندوانه، گونی، آب، نردبان، کلاه، تخمه، به آسانی خون در رگ های نمايش می دويد. بر کارت پستال تبليغی نمايش هم اين جمله از رمان آمده بود: „بعد از جنگ بايد ضد عفونی کرد.“
بازيگران „سمفونی مردگان“ عبارت بودند از: هارتموت شوريتز (پدر)، کريستين هيبيگ (مادر)، ماريو راموس (آيدين)، اسکار دياز (اورهان)، نورا يوخوشا (آيدا)، يوستوس بک من (يوسف)، رولاند فلوگل (اياز پاسبان)، ايوُنه بوونکرک (سورملينا)، لودگر هاينينگر (آبادانی).
سال ها پيش در ايران قرار بود که داريوش مهرجويی يک فيلم سينمايی و يک سريال ده قسمتی از „سمفونی مردگان“ بسازد، مدتی طولانی با هم کار کرديم و حرف زديم (برای نقش اورهان مهدی فتحی را در نظر داشت، و آقای انتظامی دلش می خواست نقش پدر را بازی کند)، اما مهرجويی نتوانست پروانه ساخت فيلم را بگيرد. و موضوع شايد در ذهن هردومان ماند. مهرجويی می گفت کتاب را می گذارم جلوم و همين جريان سيال ذهن را ضبط می کنم. و نشد.
يک کارگردان سوئيسی حالا می خواهد „سمفونی مردگان“ را در لبنان بسازد. چند نامه به من و ناشرم نوشته، چند باری با هم ديدار کرده ايم، اما هنوز جواب قطعی به او نداده ام، دلم می خواهد اول در ايران ساخته شود.
در هامبورگ موقع تماشای نمايش سعی کردم از منظر نويسنده خودم را کنار بکشم و فقط به عنوان تماشاگر حضور داشته باشم. در جمع تماشاگران هفت نفر ايرانی بودند که من هم يکی از آنان بودم.
زمان اين نمايش تک پرده ای نود دقيقه بود، و زيباترين صحنه ی آن، موومان چهارم بود که آيدين به نرده ی ايوان زنجير شده و دارد به شيوه ی جريان سيال ذهن با خودش حرف می زند. بازی درخشانش مرا بر آن داشت که در پايان اجرا، وقتی سورملينا در آن تاريکی به طرفم آمد و دستم را گرفت و مرا به صحنه کشيد، همه ی گل ها را به آيدين هديه کردم تا به هرکس شاخه ای بدهد.
بعد از نمايش دور يک ميز بزرگ در رستوران کازينو „کامپ ناگل“ با گروه تئاتر نشستيم و نوشيديم و حرف زديم. وقتی با آيدا روبوسی می کردم گفتم: „آيدای من!“
گفت: „من نورا هستم. بياييد باهم عکس بگيريم.“
چند عکس گرفتيم. گفتم: „حالا يک عکس دونفره هم با نورا بگيريم.“
گفت: „من آيدا هستم.“
وقتی به هتل برگشتم، خوشحالی، هيجان، و چشم های نمناک برخی از آنها در ذهنم عکس شده بود. به خصوص تصوير يوسف که موقع خداحافظی رز سفيد را نزديک دهنش برد و خوردن يوسف وار را با همان گل رز نشان داد.
با داريوش يزدخواستی قرار گذاشتيم که کار مشترک مان را با نمايش „رکوييم“، از مجموعه داستان „اين آلمانی ها“، نوشته ی من و کارگردانی او ادامه دهيم. کار و نگاهش را دوست دارم. پر از احساس است، و نگاه مينی ماليستی اش دقت عجيبی در خلق لحظه به او می بخشد.
چقدر خوب اين رمان را خوانده بودند! همه شان، همه شان ماه بودند.



38 Kommentare
مبارک است عباس جان. سمفونی مردگان قابليت های زيادی برای اجرای صحنه ای دارد. باشد که از آن فيلم هم ساخته شود.
دوستار،
مهدی
جدا جاي ما خالي! بهتون تبريك مي گم:) چقدر در محيط راحتي بازي مي كنن.يك آن دلم براي بازيگرهاي زن ايراني سوخت…
در موومان چهارم سمفونی مردگان، از هيتلر هم حرفی و سخنی ست.
محترمين به يمن همان برادر محترمه، و در لعن هيتلر!، اين بار عاشورا را علم کرده اند و فتوای تحريمش را از باکو صادر کرده اند…
ياد همان خاصيت ستاره شناسی و منجمی موومان چهارم می افتم؛ با يک فرق گشادتر که چرا سر تلسکوپ شان را به سوی زمين شما گرفته اند؟
عزيز معروفی جنابلاری
ياشاسين سمفونی مردگان، دييرم و اوغورلار آرزو اديرم!!
عجب سخت بود کپی کردن همين يک جمله!
باقی بقاي شما
مجله شعر را بخوانيد
كاش ميشد ويدئويي اش را ديد . جاي ما خالي بود….تبريك.
خيلي خيلي حيف است كه ايراني ها از ديدن آن محرومند.فقط اميدوارم شما آقاي معروفي! تمام تلاشتان رابكنيد.من در تب ديدنش مي سوزم
چه مي شود كرد؟چه بايد كرد؟تا كي بايد تحمل كرد؟مگر ما از چه ساخته شده ايم كه در مقابل اين همه ظلم تاب بياوريم؟
هي ي ي ي…
سلام آقاي معروفي عزيز… خيلي خوشحالم كه رمان موردعلاقه من بار ديگر زنده شده با اين اجرا. قربان شما عليخاني
شايد ما ايراني ها هم حق داشته باشيم اين نمايش راببينيم نمايشي كه نويسنده ي آن هموطن ماست و به زبان مادري ما نوشته شده است … حيف !
به قول زیتون جای ما خالی! البته سمفونی شما رو شاید من روزگاری به موسیقی برگردانم…اجازه ش زا میدهید؟(خیلی جدی گفتم!)
آقاي معروفي عزيز
با سلام
به نمايش درآمدن رمان زيباي
سمفوني مردگان
در تياتر هامبورگ،
شاباش
روي داد خوش يمني ست.
شنيدن اين خبر،
ديگر گفتن ندارد
با خود شادماني آورد !
به شما
آقاي معروفي
صمصيمانه
شادباش مي گويم.
Bahram Sepasgozar . Copenhagen Denmark
آقاي معروفي عزيز، تبريك ميگم بهتون. و ممنون ازاطلاعاتي كه در اختيارمون گذاشتيد.
دلم خواست كه بازم بنويسم… دلم ميخواست كه توي اين نمايش بازي ميكردم. و حس يك خالق وقتي داره مخلوقش رو ميبوسه، گلوم رو پر از بغض كرد. مرسي براي اين نوشته. .. به اين فكر ميكنم كه آيا عباس معروفي وقتي مينوشت به اين حضور بين المللي چقدر فكر كرده بود و حتي اگر فكر كرده بود چقدر مطمئن بود. بازم بهتون تبريك ميگم.
اين خبر و اخبار اينگونه خوشحالم ميكنند. زبان ادبيات زبان ملتي است كه فرياد هم نزند نجوا ميكند كه بدانند هست.
هر وقت یاد سمفونی مردگان میفتم تصویری که واسم زنده میشه اورهانه که تو شور آبی خودشو دار زده .
چه خوب كه همانجا روي پرده رفت. چون اينجا خيلي مزخرف ميشد. مثل احساسي كه اون دخترخانوم با نشستن روي سن و سر را بالا گرفتن منتقل ميكنه رو تو اين خراب شده چطوري بايد منتقل ميكرد؟ اينجا هنوز بايد هنرپيشهي زن و مرد آستين هم را بگيرند. البته استثنائن سيلي زدن به صورت اشكالي نداره. چون سيلي راست نميكند. ميخواباند. مبارك است نمايش سمفونييِ مردگان تان.
خودم را جاي شما ميذارم و حستون و تو فضا پخش مي شم .مثل بوي ياس
با سلام و تبریک به آقای معروفی عزیز
امیدوارم که این کارگردان عزیز با برگردان این شاهکار زیبای شما ، از رمان به نمایشنامه و سپس نمایش آن توانسته باشد اثری هر چه موفق تر به جا گذاشته باشد. امید است روزی این نمایشنامه در سوئد به نمایش درآید.
عباس جان نازنين. تبريك صميمانه مرا به مناسبت اجراي نوشته زيبايت بر صحنه تاتر بپذير. مي بوسمت. رضا
بالاخره اين رمان خوب توانست عليرغم نا مهربانيهاي سر به مهر سري بين سر ها سر بلند ؟ند.خيلي خوسحال شدم.
سلام اقاي معروفي عزيز
نمي دانم كه چطور از نوشته زيبايتان كه درباره زلزله بود تشكر كنم. البته من قصد نداشتم به شما زحمت دهم كه جوابي در اين خصوص برايم ارسا ل كنيد بلكه چون ديده بود م كه درباره مسايل ايران با حساسيت قلم مي زنيد دوست داشتم نوشته اي از شما در وبلاگتان باشد كه وقتي جوابي چنان زيبا برايم نوشتيد واقعا به خودم باليد م و هنوز هم برايم به عنوان يكي از بهترين خاطراتم است كه يك نويسنده بزرگ چگونه در چنان شرايطي روحم را آرام كرد. و نوشته تان را براي خيلي ها از بر خواندم ……و آن شب با خواهرم بارها و بارها خوانديمش.
آقاي معروفي عزيز ……كمي از قدرت شايعه كم شده است. معلوم هم نشد شايعه بود…..جنگ رواني بود……يا واقعيت…..واقعيتي كه به حقيقت نپيوست..و يا باز بايد منتظر باشيم…….اما چيزي كه مسلم است اين است كه ما مردم مثل برده هميشه به هر سويي كه فرمان دهند رانده مي شويم و شايد به اين خاطر بو د كه از شما خواستم براي ما چيزي بنويسيد …..چون مي دانستم كه درك مي كنيد و………بگذريم فعلا مي گذرد تا گرد زمان روي آن بنشيند و شايد در يكي از روزان و شبهاي فراموشي زلزله بيايد ……اما از بابت تئاتر …..خيلي خيلي در ضريب بي نهايت خوشحال شدم……اميدوارم باز هم رمانها و داستانهاي جالبتان در صحنه هاي تئاتر بدرخشد.
تبريک از صميم قلب.
اگر فقط „نوشته“ بود حتماً بيشتر دلتنگ می شديم. آقای معروفی عزيز، به خاطر عکس ها ممنون.
اقای معروفی، صميمانهترين تبريکات مرا به علت اجرای اين اثر جاودانه پذيرا باشيد. هر چند عميقا مايل بودم که آن را ببينم. به اميد روزی که شاهد اجرای آن در ايران باشيم.
آقا واقعا خوشحال شدم . خيلي خوشحالم . بيشتر از اينكه از كار راضي بوديد . از اينكه بي خيال بشوم و سعي كنم نمايش را از اول تا آخر يكبار در ذهنم مرور كنم تا مو به تنم سيخ شود . مبارك خلوت انستان …
جدا از اين اتفاق خوشحال شدم. خانهام تقريبا به تالاب شورابيل چسبيده است. شبانه به كنار آن رفته و خلوتي كردم با آيدين و اورهان. كولاك برف از شهر به طرف ميامد و اردبيل در سوزان برف قصهايي را خواب ديده بود كه اينك كابوس بيداريش بود.به آن ميگفتم كه لااقل پايان كابوسةها در قصهها ممكن شده است.
آقاي معروفي بعد از سلام و تبريك براي نمايش „سمفوني مردگان“:
بعد از خواندن مطلب شما، مي خواهم رمان سمفوني مردگان را بعد از سالها دوباره از شب تا صبح بخوانم. كتاب شما يكي از بهترين اتفاق هاي دوران نوجواني من بود و امشب مي خواهم طعم خوش آن را در دوران جوانيم هم بچشم.
خدانگهدار
aghaye maroofie aziz
behetoon tabrik migam.az samime ghalb arezoo dashtam ke mitenestam tatr ro bebinam.
man ba ketabe samfoni mordegam zendegi kardam .in ketab yeki az behtarinhaye adabiate iran ast
movafagh va payande bashid
سلام
من تازه با نوشته هاتون آشنا شدم جوري كه هر روز تو سرويس اداره با ولع داستان آيدين رو خوندم و براش (شايد براي خودمون..!!!)اشك ريختم ….نميدونستم كه ايران نيستيد ديروز تونستم سايت شما رو پيدا كنم وچه خوشحال شدم……رمان فريدون سه پسر داشت رو دانلود كردم و ممنون بابت اينكه هموطن ما هستين.!!!!
آقاي معروفي عزيزم ديشب براي چهارمين بار كتاب سمفوني مردگان را خوندم ولي هنوز هم دلم مي خواد بارها و بارها اونو بخونم و سير نمي شم مي دونم خوشحال شدم كه امروز سايت شما رو ديدم دوست دارم از نزديك ببينمتون به اميد اون روز
باسلام خدمت شما دوست نديده عزيزم
نميدانم كه چقدر سمفوني شما شبيه زندگي من است از جايي شنيدم كه
سمفوني تقريبا برداشتي از زندگي خود شما است وچقدر احساس مي كنم
كه به شما نزديكم من در شهر مادري شما زندگي ميكنم اينجا كمتر كسي
هست كه اين حرفها را بفهمد ونميدانم كه ايا سورملينا من در فكر ايدين
سرگشته خود هست يا نه و چه زيباست كه سورمليناي من مرا دوست بدارد
وبه عنوان برادر كوچكتر بگويم در هيچ جاي دنيا نميتوانند مانند ايران دقيقا
احساسو عواطف شما را بيان كند
در اخر اگر دوست داشتيد به كلبه درويشي ما سري بزنيد
http://www.nadaliyan.persianblog.com
سلام اقاي معروفي
سمفوني مردگان جزئ معدود كتاب هايي است كه مرا به گريستن واداشت.گويي اين كتاب حكايت زندگاني خود من است.هر بار كه اين كتاب را مي خوانم قسمتي از زندگي را در ان كشف مي كنم.كتاب شما حكايت زندگي همه ماست.از ازل تا ابد.
دوستار شما
شبنم
آقایِ معروفیِ عزيز،
تبريک و شادباشِ مرا بپذيريد…
حقيقتش سمفونیِ مردگان را همين دو روزِ پيش خواندم با چشمانِ خيس…
بهترين آرزوها را برايتان دارم،
مجتبی
نويسنده خوب من…تبريات من رو بپذيريد.اخ كه سالهاي 69 – 70 چقدر گردون ميخوندم و سنفوني مردگان چقدر برايم خواندني بود.حوشحالم كه شنيدني و ديدني هم شده.ايندفعه داشتم مصاحبه اي از نادر ابراهيمي ميخوندم.راستش از كارهاش وقتي كه مستقيما به خطابه هاي ايدئولوژيك ختم ميشن خوشم نمياد.ديدم گفته معروفي فلان كار و فلان كارو از روي كار من نوشته و كپي كرده …در دلم بهش خنديدم.
سلام اقاي معروفي عزيزم
من بانوشا عاشق شدم, به سنگسر رفتم , خانه نوشارا يافتم.
همان خانه اي كه پِشت به كوه داشت.
ان تب تند, همان كه سرد نشد , گرمم كرد.
حضور ناپيدايت هميشه با من است.
دوستت دارم , براي هميشه.
شبنم
ژ
هر جا و هرمکان که باشی در قلب ما هستی ایوب از تایباد
salam aghaye ma’roofi …
man romane shoma ro taghriban 2 sale pish va kheili ettefaghi khoondam amma oonghadr baram jaleb bud ke hanooz ham faramooshesh nakardam …
Aydine azizi ke shoma azash sohbat kardid shayad hamoon ghahremane nadideye royaye kheile az adama bashe …
nemidoonam chera amma mesle kheili haye dige manam aydin ro az pishtar ha kheili mishnakhtam , engar aydin ye bakhsh az oon esalate penhanie ke kheili hamoon gomesh kardim …
omidvaram ke hamishe hamin ghadr ghashang benevisid , ta hade aghal jor’e ee bashid bar atashi ke salhast dare be atash mikeshe o tanha yadegare azizesh shayad hamoon soozesh o dardie ke hameye ma ro ba ham ashena karde ….
با سلام و عرض ارادت خدمت آقاي معروفي. كتاب شما همواره در ذهن من وْيژگي بديع بودن را حفظ خواهد كرد, به خاطر خلق اين اثر صميمانه به شما تبريك مي گويم. در ضمن اولين تجربه عشق من در 24 سالگي با همين كتاب شروع شد.
آقای معروفی با سمفونی مردگان از روی مقاله زیبای خانم ژاله وفا در باره نفت عراق و سیاست امریکا که در نشریه انقلاب اسلامی با مدیر مسئولی اقای بنی صدردرج شده بود آشنا شدم . آن را با لذت خواندم و دیدم خانم وفا چه بجا در مقاله اش از متاب شما نقل آورده . آیا شما تجلیل ایشان را از کتاب خود خوانده اید. من بدینوسیله مراتب سپاسم را به خانم وفا برای مقاله بسیار وزینشان و دلسویشان برای استقلال ایران و نیز از شما اقای معروفی برای رمان زیبایتان اعلام میدارم .