To provide the best experiences, we use technologies like cookies to store and/or access device information. Consenting to these technologies will allow us to process data such as browsing behavior or unique IDs on this site. Not consenting or withdrawing consent, may adversely affect certain features and functions.
The technical storage or access is strictly necessary for the legitimate purpose of enabling the use of a specific service explicitly requested by the subscriber or user, or for the sole purpose of carrying out the transmission of a communication over an electronic communications network.
The technical storage or access is necessary for the legitimate purpose of storing preferences that are not requested by the subscriber or user.
The technical storage or access that is used exclusively for statistical purposes.
The technical storage or access that is used exclusively for anonymous statistical purposes. Without a subpoena, voluntary compliance on the part of your Internet Service Provider, or additional records from a third party, information stored or retrieved for this purpose alone cannot usually be used to identify you.
The technical storage or access is required to create user profiles to send advertising, or to track the user on a website or across several websites for similar marketing purposes.
49 Kommentare
هر وقت اينجا می نویسم دستپاچه می شوم، کلمات در ذهنم به هم می ریزند و گم می شوند.
مثل وقتی که برای اولین بار „سمفوني مردگان“ را خواندم و حسم گم شده بود. گیج شده بود و در ذهن نويسنده می گشت.
…..
بگذاريد چيزي ننويسم تا سكوت آنچه را لايق است, اينجا زمزمه كند.
شاد زيد …
مهر افزون …
سالها پیش در چند قدمی کسی ایستاده بودم که موجودی بود از جنس خواب و رویا و آب و آیینه و آتش و آه… که دستش را به طرفم نشانه گرفته بود.
به قلبم شلیک می کرد.
شاید. که هنوز از زخمش عشق فواره میزند.
آن روز نمیدونستم چقدر با او فاصله دارم.
امروز از شما آموختم که بگم „به فا صله ی نفسم در رویا “
ممنونم ای معلم بزرگ همه درسهای مقدس من…
این صبح٬ از اون صبحها بود.
راستی سلام ام یادم رفت.
امروز از خدايم برات مي خواستم ، اول صبح كه پا شدم . چقدر دلنشين و آميخته با مهر ، مث باقي نوشته هايتان . بي شك در لطافت طبعتان …. خلاف نيست .
نمي دانم چه بگويم؟
اين همه احساس زيبا و لطيف.
واي چقدر حسوديم مي شود .
ممنون
( درد دل با استاد )
نمي دانم در كدام „خلوت“ بود كه „حضور“ تو را حس كردم و به تو „انس“ گرفتم!
نمي دانم كه به كسي “ گفته بودم؟ “ يا نه … اما مي دانم كه:
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
فارغ از عاشق غمناک نميبايد بود
جان من اين همه بی باک نميبايد بود
وقتي از عشق مي نويسي سنگ ها ترك مي خورند آفتاب را مي كشند تا درون سردشان. انگار شيشه ها شفاف می شوند. نگاه كن از ميان اين پنجره به همه ، يله هاي رنگي مي درخشند…
این روزها با شوقی وصف ناشدنی به دیدار وبلاگتان میآیم. شعرهایتان فوقالعاده است. اجازه میدهید یکی را برای محبوبم بفرستم؟
آثار شما فوق العاده است. با هيچ كتابي در زندگي ام به اندازه سمفوني مردگان احساس نزديكي نكرده ام.
سلام آقای معروفی عزیز
مگه میشه این شعرها را خواند و پر نشد؟!
خیلی زیبا هستن اشعار, ولی تجربه اي که بر اساس آن این واژه ها به مثل پيچ امين الدوله ( كه خيلي دوست مي دارمش) عطرآگين از جان تان سرریز می کنند زیباتر…به امید تداوم اين تجربه زیبا برای شما و نمود واژگانی آن تجارب برای ما…
با عرض معذرت يك يادآوري كوچولو: تجربه را به معناي آزمون نخونيد كه نوشته مو خيلي زشت و اصلا يه چيز ديگه ميكنه.
ديگر خسته ام ، دستم نزديك هزار مرتبه به سمت تلفن رفت و شماره گرفت و روي آخرين شماره ماند. چرا كه حق نداشتم دلتنگ شما باشم.
گفته بودي بدون قرار قبلي هرگز تماس نگيرم و من احساسم را، تنهاييم را، عادت اين چند روزه را (كه به اندازه يك قرن خاطره گذشت) زير پا گذاشتم و تلفن را سر جايش نشاندم . هزار بار، شايد هم بيشتر.
من به شما قول داده بودم كه بي گدار به آب نزنم . فقط همين!
بايد حواسم را جمع مي كردم و يادم نمي رفت كه قرارگذاشته بوديم .
دلم مي خواست مشت به ديوار مي زدم. از خودم تعجب مي كردم ! هميشه فكر مي كردم اگر روزي دوباره دلم ياد هندوستان عشق كرد مجالش ندهم . آخر قرار بود تا قيامت مريد داش آكل هدايت باقي بمانم.
دلم گرفته ، شما هم كه نيستي ، قرار بود اگر روزي ….
هميشه يك نفر در من بود كه سايه نداشت و حرف مي زد يكريز . هرجا كه بودم بود ، توي اتوبوس پشت شيشه ها، سر كلاس درس و آن روزها كه براي چيدن كُنار به كوه مي رفتم با من بود .
با من روي سنگ ها راه مي رفت. با من به ابرها چشم مي دوخت. با من خيس باران مي شد. با من مجذوب بال پرواز پرنده ها بود و با من به جنگ تيروكماندار مي رفت.
تا اوبود هميشه خودم بودم و از هيچ كس و هيچ چيز نمي ترسيدم. با او هم آواز مي شدم. توي پياده رو، توي قطار و هميشه صداي ما شبيه صداي هم بود، شبيه صداي فرشته هاي نگهبان.
با هم خاك توي گلدان مي ريختيم. گل مي كاشتيم. يك روز هم يك پيچك وحشي كاشته بوديم و هر لحظه قدش را اندازه مي گرفتيم ، پيچكي كه مثل لوبياي سحر آميز رشدش سريع بود و قرار بود سمت حياط خانه دخترهمسايه برود.
ديگر خسته شده ام. ديگر تنهايي خسته ام كرده است. ديگر از اين همه احساسات متناقض خسته شده ام، ديگر …
چرا اين همه تنها شده ام، چرا؟
چرا ديگر حتي با خودم هم رو راست نيستم؟ چرا اين زندگي برايم كم است؟ چرا؟
چرا ديگر آرامشي نيست ؟ چرا ديگركسي دلش براي من تنگ نمي شود چرا دوباره گم نمي شوم تا كسي دنبالم بگردد، تا چشم هاي نگران مادر خيس اشك شود .
احساس مي كنم براي ديگران دارم ادامه مي دهم نه براي خودم.
سالهاست مثل آن دو بال كبوتر كه نسيم گفته بود خودم را چال كرده ام زير خاك. روحم را سالهاست كه كشته ام. يا كه كشته اند.
نمي دانم، نمي دانم، دلم براي خودم خيلي تنگ شده است .
دست به سمت تلفن مي برم… ذهنم نهيبم مي زند: قول داده اي قول…؟!
قرار نبود كه دلتنگ شما شوم. قرار نبود كه دوباره خيال برم دارد كه شما آمده اي. قرار نبود دوباره بياد خودم بيفتم. قرار بود مثل بقيه آدمها سرم را پائين بيندازم، خرمايم را بخورم و خرم را برانم… و تا كي تمام شود اين زندگي.
شلوار لي خريده بودم، بلند بود تا زده بودم بالا، پيراهن نارنجي قشنگي تنم بود و انگشتر پدر برای انگشت دستم بزرگ بود.
چند ساله بودم كه ديدمش؟
دست توي موهايم كشيد و گفت چه پسر خوبي ، مرا يادت هست؟
نگاهش كردم چشمهاي خاكستريش هر دقيقه يك رنگ مي شد . گفت تو پسر خوبي هستي و من نگاهش مي كردم. نميدانم شيرين بود، ليلي بود و يا دختر شاه پريان بود.
فقط مي دانم كه از لابه لاي سفال هاي شكسته وكتابهاي توي گنجه بيرون آمده بود ، از وراي قصه هاي مادر وقتي كه كشك جويده شده توي دهانم مي گذاشت وبرايم قصه مي گفت. دستهايش مثل دستهاي مادر گرم بود و موهاي سياه شلاقي اش روي شانه هايش افتاده بود و دامن ساتن كوتاه قشنگي به پا داشت .
گفت مرا يادت هست؟
صدايش شكل آرامشم شده بود، انگار كسي چنگ مي نواخت و قلبم مثل گنجشكي كه ترسيده باشد توي قفس سينه ام دل دل مي كرد. طرح اندامش يك جايي از ذهنم بود و حالا فراموش كرده بودم، عطرش پيچيده بود و مرا در مرز بود و نبود سرگردان مي كرد . به ذهنم فشار مي آوردم و نامش يادم نمي آمد. او كه بود و چرا اين همه حضورش آشنا بود اما در آن لحظه نمي شناختمش؟
بايد بر مي گشتم . بايد خودم را سر به نيست مي كردم تا او دوباره پيدايش شود. اگر پيدايش نمی شد چه؟
دارم كم كم مي ترسم. همينطور روي نيمكت نشسته ام. همانجا كه براي آخرين بار با شما حرف مي زدم . نمي دانم چرا هميشه بايد روي يك نيمكت منتظر شما بنشينم و حتماً روزي هم باشد كه برف از آسمان باريده باشد و كلاغها روي درخت ها و سيم هاي برق نشسته باشند. و هيچ كس جزء سپورهاي شهرداري بيرون از خانه نباشد.
چقدر اين انتظار طولاني شده است. چقدر حال من خراب است . كجاست ميكده اي كه در آن از پا بيفتم….
سلام . خیلی بهم چسبید .ممنون . زبان حرف نداشت . اگه ممکنه مرا هم به تیغ نقد بکشید .
سلام.مثل هميشه خوب وخواندني و شايد كمي تعمق
سلام عباس جان
شعر زيبايي گفتي همچون ديگر كارهايت كه وقت مي گذاري و نتيجه اي خوب بدست مي اوري.
با خبر مفصل درگذشت يكي از شاعران جوان و يك شعر جديد به روزم! منتظرم…
كمر به قتل كه بسته اي ؟ هرچه رشته ام در اين سالها ؟ گفتم آهن دلي كنم چندي ندهم دل به هيچ دلبندي ……. اگر اين تك مصراعهاي آتشين تو بگذارد مرد!
امروز در خیال فرشته ای گره خوردم.بال بال زنان آمد و نشست بر شانه ی البرز. از دیواره پایین آمد. درخت برهنه ی گردو یی دید غرق در شکوفه اش کرد. پیش از گشودن بالهایش به شهر نگاه کرد. خیابان ها و کوچه ها را همه چرخید.و راه برد به درون هر خانه و هر دل.
رپ رپه ی طبل هاي خون را دید در چیتگر.
نور چرخان را بر ماشین پلیس و سقف آمبولانس
و عشق را در دروغ و رنگ
لحظه ای بر قلب دختران و پسران تظاهر کننده ی میدان انقلاب نشست
و با مردان او ین به سردی دنیا نگاه کرد
پایین تر غوطه خورد در دامن خیس مادران ری
آنسوتر حلبی آبادها معتادها و خفتگان زیر پل
چیزهای زیادی دید چیزهای بسیار
نگاهش را دزدید و
رو برگرداند از شهر
فرشته پایین نیامد فرشته پر باز كرد
فرشته از دیواره ی البرز پر کشید
فرشته پرواز كرد.
گر ز دست زلف مشكينت خطائي رفت رفت
وز زهندوي شما بر ما جفايي رفت رفت
…
عشقبازي را تحمل بايد ايدل پاي دار
گر ملالي بود بود و گر خطائي رفت رفت
شاد باشي
سلام خوبي
حسابي شعر باران كردي رفيق
كيفور شدم
سلام/اين روز ها آنقدر بي حرفم كه سطر خالي كاغذ//دلش مي خواهد دوباره درخت شود/خلاص شود
سلام
من زياد شعر نخواندهام. اما اين شعر آخري شما خيلي چسبيد.
مشتري شدم!
فکر کنم شما باید به این صفحه لینک بدین…! بالاخره همکار و این حرفا
In Jaaleb Ast Ke To Dar Har Ax Az Khodat , Haalaty Khaas Raa be Zehnam Motebaader Mikoni. Eyne Chehreye Khodam. Haalate In Sher Mesle Axe Baalaaye Weblogat Ast & Bazy Oghaate Digar Ham Mishavy Eyne Axat Dar BBC. Khashen
شعر هايتان خيلي زيبا هستند. گفته بودم را از حفظ شدم از بس كه خواندمش. داده ام برايم بنويسند با خط خوش. اجازه هست صفحه ي شما را در ليست لينك هايم بگذارم؟
به مجید و انسی امانی به توسط عباس معروفی
____________________________________
همیشه حرف هایی برای گفتن هست
بعد از سلام چطوری چه می کنی چه خبر
به حیاط دبستان تکیه داده ایم
کبریت می کشی ماه…
سیگار می کشم ستاره ها…
از کلاس ها همه صدا می آید
همه دیوارها رنگ کودکی دارند
دارا و سارا به آسمان نگاه می کنند
و چاله های گیج جهان را به اعماق می کشند
ـــ چطور بی زنجیر از گردنه های برف آلود البرز گذشته ای ؟
چرا چطور این همه راه را تا اینجا آمده ای ؟ـــ
کشیده می شود ابر روی ماه روی ستاره ها
مه بر زمین زیر پوست خود
می برد سارا را
تا دور تا گم تا هیچ
بر حیاط دبستان برف می بارد
صداها همه خاموشند
و رد پای دارا
تا پرچم پیداست .
با سلام. مثل هميشه عالي بود استاد. يادتان بخير. ياد گردون بخير. و ما كه هنوز درگير روزمرگي ها نشده بوديم و سرنوشت آواره مان نكرده بود و روزهاي ما جاي خيره شدن به سقف و ترس از آينده به خواندن مي گذشت. يادش بخير.
يادم است سال هاي آخر دوره ي مترجمي را مي گذرانديم با دو سه تا دوست كرم كتاب. بيشتر رمان هاي غربي مي خوانديم. يكي از دوستان از سمفوني مردگان گفت . خواندم و دوباره خواندم. روزها در حيرت بودم و افسوس. در حيرت از آن چه داريم و در افسوس از آن چه نتوانسته ايم بشناسيم و از آن غافل بوده ايم. حالا بعد از سال ها كه هر كدام گوشه اي از دنيا هستيم و بي خبر از هم شما را بايد از دريچه ي يك وبلاگ كوچك ببينم به اندازه ي يك خلوت كوچك انس. به كجا مي رويم استاد؟ به كجا خواهيم رسيد رفيق؟
از سفيد چشمانت/كه بيايي/به تاريك تنهاييم مي رسي/نگاه كن/در تاريك اطرافت/بزرگتر مي شوم
قلمتان زيبايي و لطافت را به گونه اي معنا مي كند كه ديگر هرگز نمي گويم شعر امروز شعر نيست…..
“ هرگز كاري شگفت تر از كشف تو نداشته ام“
پاینده باشید…
چشم مي گردانم
در حافظه هستي
و از پيش چشم ها گريخته اي
يا من نمي بينم
سلام جناب معروفی آشوب را به عنوان نماد آشوبگری نسل جوان و تریبون دانشجویان ایران معرفی می کنم.. لطفا خودتان هرگونه که مایل هستید به ما کمک کنید!!!
ssalam be marofiye aziz! nevisandeh tavanaye keshvaram ! nazare man darbare karhaey ke neveshtid sher hatan : benazaram nesbat be avalin karha tahavolati moshahede mishavand mesle tarkib haey bekr .ke sorate bekr darand vali be vasete revayatetan . haman manaye mamoli ra tadaey mikonand. deform nemishavand .mesle karhaye royaey va eslam por. vali in revayat hata jahaey latme mizanad . be ijaze kar .terafike tarkib va felhaham dar revayate sher ke ro estefade shode . va nabayad ba sathi eshtebah shavad manzuram sathi nist. be vaghiyate kar ya haman matn sher zarbe mizanad . in negahe dastani shoma besher ast . shayad chize jadidi dar sher bashad . vali ejra shode nist . revayate karr be nazaram mesle karhaye in aghayani ke esm bordam bayad daroni bashad . anham daroniye shakhsi shaer . ke abaze marofi nevisande momken ast ajra konad. man lezat bordam . haghighatha ra nemishavad ta akhare omr dastani va falsafi kard dar ghese . jaey motafaker /nevisande khaste az kalamat . be raftare pishbini nashode kalamat kenare ham tan midahad besher . .moafagh bashi khaste az vajeh!!!!!!felan
قسمتهايي كه پررنگ نوشتي واقعا بايد پررنگ نوشته ميشدن.قشنگ بود.
باگذشت ۲۶سال ازحکومت فاشيستي مذهبي ايران که کارنامه ای خونباری بر جای گذاشته و با توجه به عملکرد اصلاح طلبان و استحالهچيان ۲آلترناتيو جهت رسيدن به یک حاکمیت مردمی که خودمردم تصمیم گیرنده امور مملکتی باشند درِپيش رو داريم ۱ـ ريختن به خيابانها وتومار رژيم طالبانی را در هم پیچیدن ۲ـ حمله نيروهای آمريکا که گزينه حوبی نيست.به اميد آن روز که دير نيست پیروزی از آن مردم است درود بر شما.
سلام- بقدری زیبا نوشتید که جسارت میکم و میگم به منم سر بزنید
این همه احساس از کجا می آورید در شعر هاتان می ریزید؟ آدم را می ترساند … مثل آهنگش
اين ديگر روز نوشت نيست معروفي عزيز …. هفته نوشت است. چرا اينقدر دير آبديت مي كني؟ دلمان پوسيد مرد ….
salam
goman nemikardam ke shoma sher ham begoyy
shoma ra ba samfony mordegan mishenakhtam
paydar bashid
khodanegahdar
nothing to say , I just felt free , and I could feel I am not alone while I am the most lonely one .
Nazani.A
سلام
استاد با اجازه شما لينكتان را در web log ام گذاشتم .
اوج شعر شما تنها در بند آخر بود
سلام استاد .واقعا خسته نباشيد …سرفراز زي
تو را هر روز مي جويم و ميخوانم
با سلام . كامنت نگذاشتن را مبادا كه بي توجهي تلقي كنيد . مي خوانم و لذت مي برم . موفق باشيد
سلام عزيز استاد خيلي وقته منتظرتونم كه مرا بنقديد نمي دونم وقت نكرديد يا …
زنده مي شوم در بي كرانگي دنيايت و اوج مي گيرم به سمت آسمان احساست.قشنگ ترين ترانه اي در بلنداي پروازم. زيبا مينويسي عشق را!و حس مي كنم پرنده بودن را ياد مي دهي به ما! من پرنده خواهم بود به سمت بالا ترين جاودانگي .
((من عباس معروفي را مي پرستم)) ……….اين كم است.
تورا يك بار خواندن يا صدبار يا هزاران بار چه فرقي مي كند….كافي نيست…!
in sher fogholadast……..