جستجو

لبخند

امتيازهام مال تو
ستاره‌هام مال تو
دلم مال تو

به من لبخند بزن
حتا اگر به‌خاطر خستگی
دنيا را تنها بگذارم.

لبخند يادت نرود!

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

50 Kommentare

  1. از تمام کساني که مي خواهند براي دنيا ازادي و صلح به ارمغان بياورند حا لم به هم مي خورد . از تمام کساني که خودشان را ولي و قيم بشريت مي دانند و فکر مي کنند که مي توانند چيزي را تغيير بدهند . تازه گيرم که تغيير بدهند ، گيرم که به ان بهشت موعد که توي ان نه ظلم است و نه سانسور برسند ، ان وقت که چي ، ان وقت انسان چه غلطي مي خواهد بکند . از دنيايي بدون بچه هاي افريقايي و بدون امريکا و بدون شوروي و بدون اروپا و بدون اسرائيل و فلسطين و بدون جمهوري اسلامي ايران بايد ترسيد . به بازي هايتان ادامه بدهيد . فکر کنيد که کاره ايي هستيد و از اين بازي و از اين فکر واهي حال کنيد تا وقتي که سقط شويد و يک مشت ادم ديگر بيايند و جاي شماها را بگيرند و به همين بازي ها و فکرها ادامه بدهند . من امشب مي خواهم يک داستان بنويسم بدون انکه به چاپ کردن و يا نکردنش فکر کنم . امشب شام هم ندارم . يعني خيلي شب هاست که شام ندارم و به انهايي که شام دارند حسودي ام مي شود . من حسودي کردن هايم را دوست دارم و براي همين دوست داشتنشان است که نه خودم را تخريب مي کنند و نه ديگران را .

  2. شايد شاعر نباشيد، اما گاهي خوب شعر مي گوييد آقاي معروفي عزيز. نکته منفي اش اما اينجا است که همه شاعران و همه آنهايي که گاهي خوب شعر مي گويند، حس مشترکي دارند و آن هم دلتنگي است. حالا شعر و دلتنگي را انتخاب مي کنيد يا…
    پدرام گُل من،
    شاعر نيستم، اما با شعر و دلتنگی زندگی می‌کنم. دلم حالا برای „تماماً مخصوص“ بدجوری تنگ شده، يک ماه تمام وقت به اين پنجره چشم دوختم و نمی‌دانم چرا اينقدر نگران بودم. يک خط هم ننوشتم. و شايد از امشب…
    با مهر/ عباس معروفی

  3. چرا خسته ايد استاد؟ هر چند طرح تان بي نظير بود ولي درد اشكارش مرا نگران كرد ان احسا س غريبي كه با اخرين خط به اوج رسيد ((حتا اگر به‌خاطر خستگی دنيا را تنها بگذارم)) دل نگرانم كرده… اگر خستگي بهانه رفتن باشد پس مي تواند بهانه خوبي براي لبخند نزدن نيز بشود. استاد من دلم مي خواهد باقي رمان تماما مخصوصتان را بخوانم… ان را ادامه نميدهيد؟ لبخند بزنيد. خسته نشويد… خستگي بهانه خوبي براي رفتن نيست… ادامه بدهيد… برقرارباشيد با يك دنيا لبخند وهرگز خسته نباشيد.

  4. خوشحالم كه دوباره مال خودمون شدين. رها كنين اين مولود بي پدر و مادر رو كه زير بوته ي نفاق به دنيا اومده سياست رو مي گم. يه رمان تماما مخصوص برا ما بنويسين و به اندازه ي شمارگانش تو دلمون تكثير بشين

  5. سلام… آخيش اين بحث سياست آشغال بالاخره تمام شد؟ هرچند كه مبدانم از همين شعرتان هم ميشود مفهوم سياسي برداشت كرد خستگي اينروزها! اما باوركنيد ما هم ديگر خسته ايم دلمان كمي آرامش ميخواهد
    منهم مثل همه دلم تماما مخصوص رو ميخواد. استاد اينروزا دريا روندگان جزيره آبي تر را در دست گرفته ام و از داستانهايش لذت ميبرم ميدونيد بهترينش تا حالا برايم آخرين نسل برتر بود حسابي مجذوبش شدم… برقرار باشيد با لبخند

  6. “ پدرام گُل من،
    شاعر نيستم، اما با شعر و دلتنگی زندگی می‌کنم. دلم حالا برای „تماماً مخصوص“ بدجوری تنگ شده، يک ماه تمام وقت به اين پنجره چشم دوختم و نمی‌دانم چرا اينقدر نگران بودم. يک خط هم ننوشتم. و شايد از امشب…
    با مهر/ عباس معروفی “
    اين از طرحتون زيبا تر بود .

  7. كاش مي دونستين كه توي اين دنيا
    يه جايي نه خيلي دور
    بعضي ها هستن كه با خنده شما شاد مي شن و با غصه شما ….
    شايد هم بدوونيد . اما براتون مهم نباشه!!!
    اگر شما خسته باشيد. ما چي بگيم ؟
    مي شه به كسايي كه مثل من هر روز به اميد و آرزويي به سايت شما سر مي زنند, يه كم _فقط به اندازه يك خط _ انرژي بدين.
    شاد زيد…
    مهر افزون…

  8. سلام …همه زندگيم مال تو تنها لبخند را از من دريغ مكن!
    در اين دلتنگي خواندن نوشته هاي لطيف شما آدم را آرام مي كند.
    عين مطلب را در فانوس منتشر كردم استاد اما گويا فانوس هم طعمه فيلترينگ آقايان شده… قلمتان پايدار باد

  9. سلام اقاي معروفي من خيلي قلم شما را دوست دارم///
    اميدوارم هميشه قلمتون پايدار باشد///
    همه خنده هام شبيه هاي هاي گريه شده!!!!!!!!

  10. روزی به من گفت
    لبخند را از من دريغ نکن اما اكنون نمي داند با این ماسک هميشه خندان چه كند

  11. وقتي لبخند مي زني دلم قهقهه مي خندد. آرامشت را هميشه از ما دريغ مدار ار چه فريادت را گاهي بيشتر دوست داريم.

  12. DearMr Maroufi
    You may present one smile if you tell me about this wonderful music
    i asked the same question in previous post but i think you might have forgotten or hope not ignored.
    smile .
    پتر عزيزم،
    اين موزيک ساخته‌ی آروُ پرت است (Arvo pärt) که اسلندی است، و در برلين زندگی می‌کند. اين آلبوم «Alina» نام دارد، و پنج قسمت است، سُلو « Alina»، و دوئت‌های آينه در آينه «Spiegel im Spiegel» اميدوارم پيداش کنيد. کارهايی هم روی تم «بنيامين بريتين» کرده که بی نظير است.

  13. جناب معروفي!
    چرا به يكباره زدي به صحراي كربلا ( كوچه علي چپ سابق —پس از انتخابات شهرداري اسم آن را عوض كرده!!!)؟!!!…باشه محض گل روي شما!… :0)

  14. به چرك مي نشيند خنده به نوار زخم بنديش ار ببندي
    رهايش كن
    اگر چند قيلوله ي «ديو» آشفته مي شود.
    چمن است اين
    چمن است با لكه هاي آتش خون گل
    بگو چمن است اين
    تيماج سبز ميرغضب نيست.
    حتا اگر ديري ست تا بهار بر اين مسلخ برنگذشته باشد.
    تا خنده ي مجروحت به چرك اندر ننشيند
    رهايش كن
    چون ما رهايش كن.

  15. آقاي معروفي خيلي وقت نيست كه به وبلاگتان مي آيم اما اين يكي از اولين متنهايي است كه خواندم و حس طلبكار بودن بهم دست نداد…هميشه شاد باشيد و نفس كشيدن را به خاطر خستگي فراموش نكنيد

  16. خواب آروممو موريكونه برد. حالا نه بودنه آرومم مي كنه نه رفتنه. حالا نه هستم نه نيستم. حالا نه به دور متعلقم نه به آن. حالا نه پاهام روي زمينه نه چشمهام. حالا نه نفس مي كشم نه مرده ام. حالا نه حس برگشتني هست نه ميل بودني. حالا آويزونم توي دو دنيا و روياي يه دنياي ديگه رو مي بينم. اما اي كاش اين همه پاندول نبودم, حيران. كاش مرگ مرا در خود مي گرفت.

  17. بقول عزيزي آنهمه به در و ديوار زديم كه كوزه نشكند. حالا كه شكسته… چرا لبخند نزنيم! حتي اگر بخاطر خستگيمان همه ي دنيا تنهايمان بگذارند… من كه لبخند مي زنم! با شما و همه ي آدمهاي نازنين مملكتم كه مهمترين دغدغه شان اهداف ارزشمند صلح و آزادي و رشد فرهنگي كشورشان است… از هر راهي كه باشد… خوب باشيد… و لبخند يادتان نرود!
    عزيزم،
    پدربزرگم می‌گفت: «باسی بيا اين اسکناس را بگذار توی جيبت.»
    گفتم: «لازم ندارم.»
    گفت: «توی راه شايد کوزه‌‌ی کسی را شکستی!»
    حالا کوزه شکسته، و ما چيزی در جيب‌مان نيست.
    جز لبخند.
    با مهر/ عباس معروفی

  18. ميدانم كه لبخند وصله ناجوريست بر قباي چروكيده صورتم ……ولي انگار زندگي ادامه دارد الان شب است و فردا باز هم خورشيد طلوع ميكند ….

  19. هنوز وقتش نشده كه قصه گو ما رو از انتظار دربياره و قصه بگه،از اون قصه هاي تماما مخصوص؟اين قصه ي دردناك رذالت…ااا نه!ببخشيد سياست ،خاطره ي شبهاي نشستن و قصه خوندن و لذت بردن و زندگي كردن رو از يادمون برد…

  20. و اين چطور لبخندي ست؟! لب- خند؟! لبه-خنده؟! لبه ي خند؟! يا عكس قرار است بيافتد! از آن لبخند ها كه „سيــب“ است يا آن يكي ها كه “ چــــيز “ ( پنير فرنگي؟!) / باري ، خنده ي كيهاني كاش باشد! „بيگ بنگ“ ِ دوباره! با ماهيچه هاي آويزان ، صورت را كش بيار! عباس خان مي گويد كه بايد لبخند زد! / “ دنيا تنها بگذارم“ ، يادم را انداخت روي آن خداي يوناني، همان كه زمين را بر گرده دارد . زمين از دوش ِ شاعر افتاده است! كوزه كه نه، كُره شكسته! و لبخند بزن…..!!!

  21. هرچند روزگاري در مدرسه به ما مي گفتند: لبخند زدن زشت است! و نشانه ي بي ادبي! اما لبخند بر لبان ما نخشكيد. ما زنده هستيم و زنده مي مانيم.چونان كارون جاري و چونان الوند مقاوم.

  22. چه خوبه لبخند زدن، خندیدن… بی خیال بیهودگی های سیاست و نقشهای تکراری اون شدن..چه خوبه کنار اومدن با همه ناخواسته ها…چه خوبه دل دادنِ هر چه بیشتر و بیشتر به زندگی…

  23. سلام جناب معروفي عزيز
    به دور از مسائل و هاي و هوي سياسي با اين شعر قشنگتون باز هم همون معروفي عزيز ما هستيد . حتي با اختلاف نظر در ديدگاهها
    موفق و پاينده باشيد

  24. چقدر خوشحال شدم كه ديدم در اين كادر ميشه خود به خود فارسي نوشت. ممنون. و چقدر احتياج داشتم به كمي دلگرمي. باز هم ممنون. چشم. يادم نميره كه لبخند بزنم. اصلا مگه بدون لبخند هم ميشه زندگي كرد؟

  25. فكر كنم همه از شر انتخابات راحت شديم!
    با همين ديدگان اشك آلود
    از همين روزن گشوده به دود
    به پرستو به گل به سبزه درود!

  26. اقای معروفی سلام این شعرت ضمن اینکه خیلی قشنگه یکجورهایی ادم را میترسونه و حال و هوای پاییز داره.یه چیزی بگو بوی بهار داشته باشه و رنگ امید.خستگی برای فردا .امروز از انچه باید کرد هزار دگر مانده.موفق و پیروز باشی

  27. مي جنگیم با هراس و مي خواهیم گره كنیم خودمان را به اين آدم هاي خندان و عبوس و عاشق و غم انگيز درون. اما هر چه مي ريسيم گل هاي پنبه پا بر جاست…
    سلام آقاي معروفي. با اجازه به وبلاگتون لينك دادم. خوشحال مي شم بهم سر بزنيد.

  28. جناب معروفي
    به احترام لذتي كه همواره از آثار شما برده ام, به احترام آيدا و آيدين, به احترام هنر خواستم لبخند بزنم. اما پوزخند آنان كه امروز بر سر زندگيم سايه افكنده اند جز زهرخند چيزي درپي ندارد…
    صبحگاهان كه بسته مي ماند
    ماهي آبنوس در زنجير
    دم طاووس پر مي افشاند
    روي اين بام تن بشسته به قير
    چهره سازان اين سراي درشت
    رنگدان ها گرفته اند به كف
    مي شتابد ددي شكافته پشت
    بر سر موج هاي همچو صدف
    خنده ها مي كنند از همه سو
    بر تكاپوي اين سحر خيزان
    روشنان سر به سر در آب فرو
    به يكي موي گشته آويزان
    دلربايان آب بر لب آب
    جاي بگرفته اند
    رهروان با شتاب و در تك و تاب
    پاي بگرفته اند
    ليك باد دمنده مي آيد
    سركش و تند
    لب از اين خنده بسته مي ماند
    هيكلي ايستاد مي پايد
    صبح چون كاروان دزد زده
    مي نشيند فسرده
    چشم بر دزد رفته مي دوزد
    خنده سرد را مي آموزد …


  29. تو آن سوي آتش ايستاده‌يي
    و لبخند مي‌زني…
    و لبخند تو آنقدر بها دارد
    که به خاطرش از آتش بگذرم،
    من طلا خواهم شد،
    مي‌دانم…
    جبران خليل جبران
    🙂

  30. سلام خوش به حالتان هنوز معني لبخند يادتان هست و در باره اش حرف مي زنيد هر لبخندي كه مي زنيد يادتان نرود دلشكسته اي هم التماس دعا دارد.يا حق

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert