جايزههای ادبی در ميهن عزيزم، ايران اهدا شد و خالقان آثار ادبی رفتند که باز بيافرينند و بر فرهنگ بيفزايند. به همهی برندگان تبريک میگويم، از يکايک داوران ممنونم که وقت گذاشتند و بر سر واژه و ساختار و موضوع دقت به عمل آوردند، و از همهی دستاندرکاران تشکر میکنم که به اين حرکت زيبا میانديشند. خوشحالم که زندگان از زندگان تقدير میکنند. اين فکر را میستايم و پای آن تا پای جان میايستم که پديدآورندگان ادبيات خلاقه در زمان حيات حمايت و تقدير شوند.
خبرها را از همهی سايتها و خبرگزاریها دنبال میکنم، کتابهای برگزيده و حتا مطرح شده را سفارش میدهم، میخوانم، برخی را به ديگران نيز توصيه میکنم، بعضی چنگی به دلم نمیزند، ولی در مجموع احساس غرور میکنم که جامعه مکتوب شده و خيل معتابهی در اين خانه و خانواده جا باز میکنند تا ببالند و سايهگستر شوند.
من هم يک کتاب داشتم، ساکت ماندم و صبر کردم تا سال 1383 طی شود و جايزههای ادبی در ايران اهدا گردد. سرانجام کتابهای سال 1382 در نهادها و بنيادهای مستقل بررسی شد، جوايز اهدا گرديد، و دوستان خوش و خرم به خانههاشان رفتتند، جز من که کتابم «قربانی» شد.
پيش از هرچيزی اعلام میکنم که من به جايزه احتياجی ندارم، اما اجازه هم ندارم داوران را از بررسی و خواندن کتابم محروم کنم. به طور کلی دوست ندارم در کار ديگران دخالت کنم، و از اعمال نفوذ نفرت دارم. البته در زمانی که قلم زرين گردون اهدا میشد، آثار خودم را از دور مسابقه حذف کردم که مثل بعضی خودم به خودم جايزه ندهم!
پيش از هرچيزی میخواهم بگويم اگر کانديد بودن و يا مطرح شدن کتابم برای من اهميت داشت حتما از طريق ايميل و تلفن و پيغام به موقع اقدام میکردم، اين چيزها به راستی مسئلهی من نيست. از آن گذشته غرورم را با تمام جايزههای جهان عوض نمیکنم. من جز نوشتهها و غرورم چيزی ندارم، و اگر چيزی در قبال غرورم از کسی بخواهم، میميرم.
هرگز در عمرم از کسی نخواستهام حتا کتابم را بخواند، چه رسد به اينکه بخواهم کسی نقدی بر آن بنويسد و يا جايزهای به آن بدهد. پس مسئلهی من برنده شدن يا جايزه نبوده و نيست. حرف ديگری دارم که اگر نزنم خود به جمع حذفکنندگان پيوستهام.
اما اول بايد داستان اين «قربانی» را برايتان تعريف کنم. کتاب مجموعه داستان «عطر ياس» در سال 1370 (زمان وزارت خاتمی) مجوز چاپخانه گرفت، چاپ شد، اما نتوانست مجوز خروخ از صحافی بگيرد. چند سالی بی دليل تسمهی دادستانی انقلاب به گردنش بود تا اينکه توانستم از يک مأمور دادستانی خواهش کنم همراه من بيايد و تسمه را بردارد و کتاب را جلو چشم خودم زير گيوتين پرپر کند تا من از پرخاشها و نفرينهای چاپخانهدار خلاص شوم که بی دليل پنج سال گوشهای از چاپخانهاش را اشغال کرده بودم.
کاغذ پارهها را کيلويی شانزده تومان فروختم، و چند ميليون را به چيزی حدود صدو پنجاه هزار تومان صلح کردم. و البته همان سال انتشارات پر امريکا «عطر ياس» را در واشنگتن انتشار داد.
در ايران اما سيزده سال طول کشيد تا اين مجموعه دوازده داستانی من انتشار يابد. مجموعهای که جايگاه ويژهای در زندگی ادبی من دارد و هر داستانش نمونهای از يک فرم مدرن داستان کوتاه است. ناشرم تصميم گرفت به جای سه مجموعه داستان، (دو مجموعهی چاپ نشده، و يک مجموعه «چاپ چهارمی» را) در يک مجموعه با عنوان «درياروندگان جزيرهی آبیتر» چاپ و منتشر کند.
«درياروندگان جزيرهی آبیتر» همانطور که در فهرستش آمده، عبارت است از: 1- مجموعه «عطر ياس» (دوازده داستان، چاپ يکم، و با احتساب خميرشدهاش چاپ دوم)، 2- «چند داستان ديگر» (سه داستان، چاپ يکم)، 3- «آخرين نسل برتر» (يازده داستان و چند برش کوچک، چاپ چهارم).
اين کتاب کارنامهی ربع قرن داستاننويسی من است که از بين حدود هشتاد داستان، آن را برگزيدم و بقيه را دور ريختم تا کارنامهام را با سيزده سال تأخير بر پيشخان کتابفروشیها بنشانم. من سيزده سال از عرضهی داستانهام به خوانندگانش محروم بودم. سيزده سال دير آمدم، و کاری هم از دستم ساخته نبود.
حالا هم از حق خودم دفاع نمیکنم، از حق ضايعشدهی «سه مجموعه داستان» در يک مجلد حرف میزنم که بهخاطر گريز از زير تيغ بی دليل ادارهی کتاب، و بهخاطر جو سانسورزده، آنهم پس از سيزده سال از خميردان کاغذها روييد و در قامت يک کتاب سبز شد. اگر همت ناشر گرانقدرم نبود نه تنها اين کتاب، بلکه حتا نامم در قيچی سه دم دوستان تغافل و دشمنان تغابن و اوضاع تغاير همچنان پرپر میشد و در خميردان عافبت کپک میزد.
هرکس هرچه دلش بخواهد میتواند بگويد، من از اينکه کتابم کانديد جايزه نشده ناراحت نيستم، وگرنه زودتر از موعد به اطلاع يکيکشان
میرساندم. فقط از اينکه يک کتاب و يک نويسنده به وسيلهی دوستان (؟!) و همکارانم حذف شده، غمگينم.
اگر يک نهاد فقط مبتکر چنين حرکتی میبود، میشد تصور کرد که کتابی از قلم بيفتد يا نامی فراموش شود، ولی هفت يا هشت نهاد اين کتاب 360 صفحهای منتشر شده در سال 1382 را نديدهاند؟ يعنی ممکن است؟ اصلا چرا اين کتاب به عنوان چاپ دوم مطرح شده؟ چرا در سايت بنياد گلشيری نوشتهاند: «اين کتاب تجديد چاپ شده است و به همين دليل از فهرست حذف شد»، چرا؟
کسانی که از آزادی حرف میزنند، آنها که از دموکراسی میگويند، افرادی که خودشان را سرآمد تولرانس میدانند، چطور میتوانند گاف به اين بزرگی بکنند و يک نويسنده و يک کتاب را درسته قورت بدهند تا به کلی حذف شود؟
حذف حذف است، فيزيکی و حيثيتیاش فرق چندانی با هم ندارد. تاريخ ما پر از حذف است. تاريخ ما سراسر جزم و نفی و جراحت است. اگر نويسندگان حذفشده، تکه فيلمهای قيچیخورده، نقاشیهای گچگرفته، کتابهای سوخته، و آواهای ممنوعه را کنار سازهای شکسته بچينيم شايد تصوير هنرمان کامل شود که اين همه مصلحتجو، جوپذير، و نامهربان نباشيم.


19 Kommentare
سلام.آنكه از نديدن مي گوييد جاي تعجب است .مگر نميدانيد كه رسم ادبيات رسمي همين است.شايد روزي هم شما نديديد اما به هر جهت اينكه همه انها دچار كوري شده اند جاي بسيار تعجب است و واقعا هم تلخ است. ….موفق باشد و سربلند..
هيچ يك از آنان كه به بند كشيد اين ساعت نيست،
از آنان كه با دود سخن گفتند،
دولت ها،دلال ها،عابران،
همچنان بر بند ها جنبان راه خويش مي سپرند.
خدايان سنگدل عينك به چشم مي گريزند،
پس آن گاه جهان ديگر باره پاك خواهد شد
آب چشمان ديگري خواهد زاد
و گندم بي اشك خواهد رست.
-پابلو نروادا-
درود عباس معروفي!
ميان نامهايي از هيچ و پوچ. ميان نامهايي كه خيابان شدند و يا كوچه و شگفتا كه بعضي بر اتوبان ها نشسته اند. ميان نام هايي كه روز شدند و در ميان تقويم جا خوش كرده اند. ميان نام هايي كه بر لوح زرين و سيمرغ بلورين و هزار زهرمار ديگري نقش بستند. غربال سره از ناسره را تنها نسلي مي تواند به انجام برساند كه در اين خاك پا گرفته و هزار گزند ديده از هزار بيد هر ور باد.
عباس معروفي تو تنها بنويس! بنويس كه هزار دهان بايد بگويد اين روايتها را براي فرزنداني كه از پي ما خواهند آمد.
بنويس چرا كه فرصت بي رحمانه كوتاه است.
دوست خوبم ، گاهي اوقات بايد به آيينه نگاه كرد و از تصويري كه در آن است پرسا شد . تو ميبيني ، يا تو هم مثل همان ديگراني ؟. پايدار باشي
…كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد
ما همه انگار به درد خود دچاريم! /هر دم از اين باغ بري مي رسد
سلام استاد…در این زمستان هیچ به یاد گنجشک کوچک نیستی….گنجشک زیادی جیک جیک کرد؟؟؟
فقط در ادبيات نه كه اصولا در هنر و فقط نه در كشور ما كه اصولا در دنياي زشت كوچك مردم بازار ، هميشه همين است كه طناب دار آماده است براي كسي كه سكوت مي كند و مي خواهد خودش باشد – كافي ست لحظه اي از آن لبخندهاي تهوع آور نثار يكي از همين آدميان كنيد تا ……..
به نظرم با گله و شکايت کار به جايی نمی رسد عباس جان. آنها حتما ديده اند و نتوانسته اند يا نخواسته اند تو را و ديگرانی را که به عمد فراموش کرده اند به ياد آورند. من فکر می کنم راهش به راه انداختن جايزه ای برای فراموش شدگان و لعنت شدگان و مغضوبين است. برای تبعيدی ها برای ايرانی ها و فارسی زبانهای خارج از کشور. راهش نشستن است و طرح تازه ريختن. شکوه هم به جای خود. اما چرا اينهمه نهاد و بنياد فعال و نيمه فعال ايرانی در خارج از ايران نبايد همتی در اين جهت به خرج دهند؟ شايد به فکرشان نرسيده شايد هم رسيده و اين جا بدتر از داخل است؟
اگه اين اتفاق ها نيفته خيلي وقتها خيلي از آدم ها رو نمي شناسيم اون وقت خيلي بدتر مي شه نه؟
آقای معروفی سلام. بنده خيلی اهل رُمان و داستان خواندن نيستم. اما به همه نويسندگان احترام می گذارم. اين مقدمه بود. اما اصل موضوع. بيائيد و اندکی هم واقع بين باشيد و خود را محور زمين و زمان نينگاريد. عصبانی نشويد از اين سخن من. اما شما چرا اين قدر پُر توقع هستيد؟ با آنکه اين هم انتقادات شديد و تند و بعضاً به حق به جمهوری اسلامی و حکام و هيئت حاکمه و مسئولان بزرگ و کوچک می کنيد، باز کتابهايتان اگر نه همه اما اغلبشان در ايران منتشر می شود. اخبار نوشته ها و کارهايتان در روزنامه های پُر تيراژ به چاپ می رسد. به لطف دوستان باوفا با شما با عکس و تفصيل مصاحبه های چند صفحه ای در ايران منتشر می شود و… حال باز توقع داريد که مثلاً بنده خدا غلامی يا فلان نويسنده و مسئول فلان جايزه ادبی بيش از آنچه در حد و توانشان است شما را مطرح کنند و امنيت و شغل و زندگی حود را به مخاطره بيندازند؟ آدم اين قدر خودخواه و پُر توقع؟ حتی فرج هم که آن همه زجر و دربدری کشيد اين همه انتظار از بچه های ايران ندارد. کمی معقول و منطقی باشيد و تنها به خودتان فکر نکنيد. فکر شرايط ديگران هم باشيد. اين دوران بحرانی و اين شرايط نامناسب و سخت را همه ما بايد پشت سر گذاريم و اميدوار باشيم که اوضاع بهتر شود. خودخواهی هم حد و اندازه دارد. در مثل مناقشه نيست و من قصد ندارم شما را خدای ناکرده با مارکز مقايسه کنم اما او هم هيچگاه توقع نداشت که کتابهايش در ميهن اش و ديگر کشورهای ديکتاتوری منتشر شود. ناباکوف هم اين قدر ساده لوح نبود که درخواست کند تا در روسيه شوروی سابق به او جايزه بدهند. حال شما که خيلی خيلی با اين بزرگان فاصله داريد. يا اينکه خدای نکرده امر به شما مشتبه شده است که مستحق جايزه ادبی نوبل هستيد و حق شما خورده شده است؟ تصور نمی کنم اين قدر خام و خودخواه باشيد. يا چرا؟
سلام آقاي معروفي
پيشنهاد خوبي بود پيشنهاد سيبستان . بگذاريد همينطور بگردند بر مدار صفر .چه كارشان داريد بندگان خدا را ؟!!!
یا نخواسته اند یا نتوانسته اند .بهرحال نمی شود کلی حرف را نشنید و
کلی متن را نخواند .برای آن طیف خاموش باید کاری کرد .
خودتان دست به كار شويد . (احتمالا دوستانتان !!قصدشان همين بوده از بس نجيبند نگفته اند !! نمی خواسته اند شما را به زحمت بیندازند !!)
در داخل نمي شود داستانت را جايي بدهي نشنوي اي بابا اين كه اروتيك است نمي شود . اينجايش هم تازه به گوشه قباي او برمي خورد آنجايش هم به گوشه دامن اين .
اگر در خارج از كشور چنين جرياني راه بيفتد خوب است .براي نويسندگان خارج كه معلوم است چرا . براي نويسندگان داخل هم شايد باشند كساني كه اصلا قصدشان اين نیست كتابشان چاپ شود يا لااقل در اولويت نیست .مي خواهند فقط بنويسند, چون دوست دارند نوشتن را . امكان اين هم فراهم مي شود كه اگر نوشته شان خوب از كار در آمد در خارج از كشور منتشر شود تا ايرانيان خارج از كشور با طيف وسيعتري از ادبيات امروز ايران آشنا شوند. ايرانياني را مي شناسم كه مكاتبه مي كنند با اين دسته نويسندگان فقط به اين نيت كه بدانند چه گذشته است بر زبان مادريشان .
كار پر زحمتي هم هست البته . انتظار نيست تنهايي اينكار را بكنيد اما حتما راه حلي دارد . به آن شكل مطلوبش البته زحمت دارد .
کلیدش را شما بزنید حتما پیش می رود .
با درود
Hi, if you really didnt care you would not have talked about it, it is contradictory to boast of your pride, yet to crack the pride and talk about a book which was not given any prizes, why should a writer care for any prizes? It is not „bonyade golshiri“ which determines who is a good writer who is not. I wish our writers were a bit, just a bit more profound!
این سهند مالیخولیایی باز شروع کرد :))
سلام آقاي معروفي. شما را از داستان ها و رمان هايتان مي شناسم و برايتان خيلي ارزش قائلم. اما آرزو مي كردم اي كاش شما اين مقاله را نمي نوشتيد.چرا كه به طور غير مستقيم از اين كه حذف شده و يا جايزه نگرفته ايد گله مند شده ايد. به قول معروف نويسنده اگر نويسنده ي واقعي باشد مخاطب خود را پيدا خواهد كرد.مگر جز اين است كه ما براي مردم و مخاطبان مي نويسيم؟پس جايزه گرفتن ويا نگرفتن كتاب يك نويسنده تا چه حدي مي تواند اهميت داشته باشد؟ باز هم خوب است كه كتاب هاي شما خارج از كشور و داخل كشوربه چاپ مي رسد. آيا از وضعيت نويسنده هاي توي ايران با خبر هستيدكه چقدر نويسنده توانا و با استعداد وجود دارند كه به هر دري مي زنند تا لااقل كتاب خود را به چاپ برسانند با درهاي بسته ي زيادي روبرو مي شوند؟اگر اين مقاله را نويسنده اي مي نوشت كه جانش بسته به اين جوايز بود بازهم چيزي؟ اما شما كه با تجديد چاپ و انتشار كتاب هايتان مخاطبان ارجمند خود را پيدا كرده ايد چرا؟ به نظرمن يك مخاطب ارزشش صدها برابر و هزاران برابر مهم تر و والاتر از جوايز مختلف است.به نظر شماارزش اساسي و وجودي داستان ها و رمان هاي شما را چه عواملي تعيين مي كند؟
هر کسی می خواهد ديده شود. حتی اگر عباس معروفی باشد اين نياز مرتفع نمی شود. به نظرم نوشته عباس خيلی انسانی است و صادقانه. خلافش می گفت رياکاری کرده بود. اگر خارج کشور زندگی کرده باشی می دانی که چقدر سخت است ميان اينهمه غير همزبان به زبان ديگری حرف زدن و توليد کردن. اين حسن او ست نه عيبش که هنوز چشم به ايران دارد. ايران است که فرزندانش را فراموش کرده است. اما مهر او کجا بريم و بر که افکنيم؟
لطفا مطلب جديد مرا تحت عنوان آقای منتظری لطفا فرضيه ولايت فقيه خود را پس بگيريد بخوانيد و در صورت امکان نظر خودتان را هم برايم بنويسيد.
متشکرم
آقاي معروفي هم كه ماشا الله پير و ريش سفيد محلند
هر كس شكايتي دارد مي برد نزد ايشان…
خدا قوت!
آقاي معروفي عزيز ، مهمتر از همه اينها اينست كه آنچه از قلم ميتراود لايق نشستن بر دلهاي پاك باشد . پس وجود نازك هنر مند را از اين بي مهري ها چه باك .
گر هنرمند از اوباش جفايي بيند – تا دل خويش نيازارد و در هم نكند !
×جسارتا: تا= مبادا كه
خوش باشيد.