جستجو

عشق

قربانت گردم،
الساعه که پرده‌ی بارگاه حجة‌الحق، قبله‌ی عالم، حضرتِ عشق را گشوده، به تماشای دستخط همايونی مشغولم، خبر آمد که حضرتش به روز ماضی در معيّت و معيشت حضرتِ استادی قدم به بريتيش ميوزيوم نهاده، اهل موميا را منور ساخته، و اورادی بر زبان رانده که ملايک کلام و اصوات به منقار گرفته از پنجره‌ها به ملکوت پر می‌کشيدند تا که بشر نشنود.


نظربازی چنان که خصلت اوليا باشد، دامنِ ملکوتش گرفته بود، لب از لب گشود، سه سه بار فرمود:«عشق» و ملايک بردند.
هيهات از اين روزگارِ ناامن که سر تا سر عالم را حضرت عشق به عشق خواند و جز آه بر زمين نماند. بلا روزگاری است.
باری، عرض شد قبله‌ی عالم را که: «حيران تماشای چه‌ای؟». اشارت می‌کرد به موميا. هيهات!
در روايات ازمنه آمده بود که حضرتِ عشق به سالی قصد مکّه‌ی عشق داشت. پای پياده ديوانه‌وار می‌رفت و نمی‌رسيد. نه به نانش محتاج بود، نه کفی آب می‌يافت در آن بلابيابان، نه ديگر هيچ. می‌رفت و نمی‌رسيد. گويند جامه از تنش تکه تکه فروريخت تا هيچ نماند. و حضرت عشق لخت همی ماند و باز می‌رفت.
نقل است که نه از وحوش می‌ترسيد نه حشرات را خطاب می‌کرد.
شب‌ها جانوران از خزنده و درنده و پرنده به دورش گرد می‌آمدند تا حضرتش کليله و دمنه بخواند، و جانوران را به خواب کند. آن گاه می‌رفت از ديهی به ولايتی و از شهری به باديه‌ای تا به وادیِ اهلِ موميا رسيد.
يکی را پرسيد: «اين چه مرتبت است که همه غش کرده‌اند و چون من جامه از تن کنده و فتنه می‌کنند؟»
پاسخ نداد.
ديگری را پرسيد: «اين فتانه‌ها چرا با ما اين‌جوری می‌کنند؟»
مردی که چون او آشفته حال بود گفت: «اينجا را شهرِ موميا نامند، تابستان که می‌شود همه جامه از تن رها کنند و نظربازان را به حيرت افکنند. حاشا که بترسی يا بترسانی يا روی بگردانی! با آه تفته‌ی هر يک خاکستر می‌شوی. نشنيده‌ای مگر که تنها بی‌خبران در نظربازی به وادی حيرانی می‌افتند؟»
چون خرقه نداشت نشناختند که او همان حضرت عشق است. خون به شقيقه‌اش دويده بود و سرآسيمه و پابرهنه به مکّه‌ی عشق می‌رفت.
اين حکايت گفتم تا بدانی که گر چه منزل بس خطرناک بود و مقصد ناپديد می‌نمود، قبله‌ی عالم همی به راه می‌نگريست و می‌رفت. ما رعيّت که بر اين ارضِ ملکوت گردآمده‌ايم از آن روزگار، سه سه بار لب بر لب می‌زنيم، چنان‌چه دندان بالا به دق‌الباب دندانِ پايين همّت کند. زير لب می‌خوانيم: «عشق».
تا همّت حضرتش بلند افتد و ما را به روز وليعهد نيندازد!

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

10 Kommentare

  1. معروفي عزيز من از بچه هايي بوده ام كه با گردون بزرگ شده ام. چرا سكوتت را نمي شكني. من بعد از يكي از شاهكارهاي ادب فارسي به قلم شماپيكر فرهاد منتظر شاهكار ديگري از شما بودم ولي تا كنون چيزي منتشر نشده آيا منتشر شده و در ايران نيست. در ضمن من مشغول ترجمه ي پيكر فرهاد به زبان كُردي هستم آيا اجازه ي چاپ دارم يا نه؟ لطفاً جواب مرا بدهيد. تا كارم تاقص نشود. و اما در مورد ندا ابكاري چه اطلاعاتي داريد آيا آدرس او را بلد هستيد يا نه مجموعه اي از او را ترجمه كرده ام ولي نمي دانم كجاست تا از او اجازه بگيرم و چاپش كنم مرا راهنمايي بفرمائيد.
    هميشه موفق و پيروز باشيد بدرود

  2. معروفي عزيز من از بچه هايي بوده ام كه با گردون بزرگ شده ام. چرا سكوتت را نمي شكني. من بعد از يكي از شاهكارهاي ادب فارسي به قلم شماپيكر فرهاد منتظر شاهكار ديگري از شما بودم ولي تا كنون چيزي منتشر نشده آيا منتشر شده و در ايران نيست. در ضمن من مشغول ترجمه ي پيكر فرهاد به زبان كُردي هستم آيا اجازه ي چاپ دارم يا نه؟ لطفاً جواب مرا بدهيد. تا كارم تاقص نشود. و اما در مورد ندا ابكاري چه اطلاعاتي داريد آيا آدرس او را بلد هستيد يا نه مجموعه اي از او را ترجمه كرده ام ولي نمي دانم كجاست تا از او اجازه بگيرم و چاپش كنم مرا راهنمايي بفرمائيد.
    هميشه موفق و پيروز باشيد بدرود

  3. السلام عليكم و علي عباد الله الصالحين
    با عرض سلامي دوباره خدمت جناب عباس معروفي نايب السلطنه ملك ملكوت . عاليجناب پيشاپيش پوزش مرا بپذيريد از اينكه اين مقام را عرصه طلب درخواستهاي شخصي خويش نموده ام . ليك من چند روز پيش از اين با شما تماسي (از نوع email ) گرفته و درخواستي مطرح نمودم . ليك نتيجه اي نگرفتم و اين پرسش براي من پيش آمد كه نكند خداي ناكرده نوشته من بنا به دلايلي از قبيل مشكلات سرويسهاي اينترنتي با زبان فارسي خوانا نبوده باشد . فقط خواستم در جريان باشم .
    ممنون و متشكر

  4. چرا ظروف شکستنی اسمشان چيني است؟ شاید چون از چين می آیند. پس چرا اسم دل آدمها چينی نيست ؟ پس چه فرقی بین چین صورت، چین دامن و ظرف چينی وجود دارد؟
    با نسيم زمان يک چين روی صورتت می افتد، با يک چين کمر شلوارت را تنگ تر می کنی، ولی چينی که روی قلب می افتد، می دانی چيست؟
    چرا يادم نمی کنی؟ (چين)

  5. سال، سال بدي است. سال هاي بدي است. قحطي و بلوا. قحطي آدم و يك دل مهربان. قحطي حسينا و كوزه و كوزه گر. و هي دار و هي سايه ي دار. دار بالا مي رود و سايه ي دار پايين مي افتد. روي سرتا پاي اين سرزمين.
    در هر حال:
    „اگر نبود همين يك دو واژه دنيا مي گنديد.“

  6. به او بگوئيد دوستش دارم
    به او بگوئيد دوستش دارم
    به او بگوئيد دوستش دارم به اندازه هستی
    به او بگوئيد که همچون کودکان تنها در دنيا می خواهم فرياد بزنم که کسی را می خواهم و آن کس بی شک اوست
    به او بگوئيد که من بی او من نخواهم بود
    به او بگوئيد من بعد از او بی شک زنده خواهم ماند اما اما من ديگر چيزی به جز يک مرده متحرک نخواهم بود
    به او بگوئيد مگر ادمی از عشق و علاقه و دوست داشتن چه چيزی می خواهد که من برايش نگذاشتم
    به او بگوئيد که به من بگويد دوستم دارد هرچند نه به اندازه ای که من او را دوست می دارم.
    به او بگوئيد بيايد وتجربه کند يک عشق نا متنهايي را
    به او بگوئيد به خدا قسم تمام تلاشم را خواهم کرد برای راضی نگه داشتن او
    به او بگوئيد که من و او می توانيم ما شويم
    به او بگوئيد که دوستش دارم